next page

fehrest page

back page

زهراى مرضيه در اين 9 سال ، يعنى 9 سال شوهر داريش ، مصيبتها كشيد. مصيبت زهرا خيلى بزرگ است كه يك وقت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه شدند، ديدند بچه در دامان زهراست ، دست زهرا به سنگ آسيا است . از بس آسياب كرده بود دستهايش ورم كرده و از بس ‍ خسته شده پاى سنگ آسياب خوابش برده است . بيدارش كرد. گفت : زهرا جان ، بچش تلخى دنيا را براى شيرينى آخرت . امشب شب شهادت است ، به شما زن و مرد مى گويم بچشيد تلخى دنيا را براى شيرينى آخرت ، به تلخى دنيا رنگ خدائى بدهيد، به بلاها و مصيبتها رنگ خدائى بدهيد و اين تلخى ها را براى شيرينى آخرت بچشيد. در آن زمان رسم بود، فراوان هم بود كه كلفت داشتند، كنيز داشتند. يك وقت اميرالمومنين (سلام الله عليه ) به زهرا گفتند كه اين همه كنيزها را كه پيش پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آورند تو برو و از او بخواه كه يكى از آنها را بتو بدهد. زهراى مرضيه (سلام الله عليه ) وقتى كه به اين عنوان خدمت حضرت رفت ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) ديد الان صلاح نيست كه به زهراى مرضيه كنيز بدهد، هر وقتى كه همه كلفت دار شوند، او بايد داشته باشد، هرگاه همه در رفاه شدند او هم بايد در رفاه باشد. ديد الان نمى شود، مردم در رفاه نيستند. لذا تا زهراى مرضيه (سلام الله عليه ) نشست ، قبلا از آنكه زهرا چيزى بگويد پيغمبر فرمودند كه زهرا جان مى خواهى چيزى يادت بدهم كه از دنيا و آنچه در دنياست بهتر باشد. نه فقط از كنيز، نه فقط از مدينه ، نه فقط از حجاز، از دنيا و آنچه در دنياست ! وقتى كه نمازت تمام شد 34 مرتبه بگو الله اكبر 33 مرتبه بگو الحمدلله و 33 مرتبه بگو سبحان الله . همين تسبيحات حضرت زهرا (سلام الله عليه ) است كه تسبيح مشهورى است و بسيار عاليست . به قدرى اين تسبيح عالى است كه امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: تسبيح جده ام زهرا (سلام الله عليه ) پيش من از هزار ركعت نماز بهتر است . موجب عاقبت به خيرى است و اين تسبيحات حضرت زهرا (سلام الله عليه ) را بعد از نماز هميشه بخوانيد. زهراى مرضيه بلند شد، بدون اينكه به پدرش بگويد. مى دانست كه چه خبر است . آمد پيش اميرالمومنين (عليه السلام ) گفت : يا على رفتم كنيزى بگيرم اما خيرى گرفتم كه بهتر از دنيا و آنچه در دنياست . تا اينكه كنيزى كه مناسب زهرا بود براى زهرا پيدا شد وقتى كه ديگر معمولا مسلمانها در رفاه واقع شده بودند. وضع مسلمانها خوب شد فضه خادمه را به زهرا دادند. فضه خادمه از نظر سيرت انصافا زن با شخصيتى بود. زنى بود كه مى شد او را پرورش دهند و در دنيا به نام كنيز حضرت زهرا (سلام الله عليه ) قلمداد شود. مرادم اينجاست ، وقتى فضه را پيش زهرا آوردند، به زهرا گفتند: زهرا جان اين هم مثل تو يك زن است ، يك انسان است مانند تو، همانطور كه تو استراحت را دوست دارى او هم دوست دارد. همينطور كه تو از كار خسته مى شوى او هم خسته مى شود. بنابراين كارهاى خانه را بايد قسمت كنى ، يك روز مال تو و يك روز مال فضه باشد. لذا رسم اين طور شد. يك روز زهرا نان مى پخت ، غذا مى پخت و جاروب مى كرد و يكروز فضه نان مى پخت غذا مى پخت و جاروب مى كرد. حتى در ميان عربها الان مشهور است كه مى گويند امروز روز فضه خادمه است . اين مثالى شده در ميان عربها. از هر كدام از اين جملات بايد پند بگيريم . زنها بايد از زهرا و عفت زهرا (سلام الله عليه ) پند بگيرند، مردها بايد از صبر زهرا (سلام الله عليه ) صبر بياموزند، مرد و زن بايد مواظب باشيد، علاوه بر اين كه بايد در خانه زن و شوهر با هم رفيق باشند. اگر چه پيغمبر كارهاى خانه را قسمت كرده بود، اما وقتى كه اميرالمومنين (سلام الله عليه ) بيكار بود در خانه كار مى كرد، جاروب مى كرد، غذا مى پخت . حتى يكروز پيغمبر وارد شدند، ديدند، اميرالمومنين در حال پاك كردن عدس است ، فرمودند: يا على اگر مردى در خانه به زنش كمك كند خدا از او راضى خواهد بود و هر كه خدا از او راضى باشد بهشت را به او عنايت مى كند. بالاخره زهراى مرضيه (سلام الله عليه ) هستى خود را در راه اسلام داد. حتى وقتى اسلام رونق گرفت فدك را به زهرا (سلام الله عليه ) دادند و اين فدك مال زهرا و حق زهرا بود. لذا آيه شريفه آمده ((وءات ذالقربى حقه ))(386) يعنى فدك حق زهرا بود. براى اينكه مادرش در راه اسلام خيلى خرج كرد، مادرش اسلام را به اينجا رسانيد باغهايش را به يهودى ها فروخت و اين فدك از يهودى هاست . مزرعه هايش را آنها به يك بار خرما، به يك بار جو ضبط كردند و مسلمانها گرفتند. فدك مال زهرا است به زهرا بده . فدك را به زهرا دادند. آيا از اين فدك استفاده اى كرد؟ ابدا، همان زندگى فوق العاده ساده اى را كه قبل از فدك داشت بعد از آن هم داشت . حتى معلوم نيست كه زهرا در مدت عمرش نان گندم خورده باشد. مخصوصا در آن 9 سالى كه در خانه اميرالمومنين (عليه السلام ) بود وضع زندگى زهرا به اندازه اى پائين بود كه از نظر قرآن شريف نذر كرده روزه بگيرند، گرفتند و موقع افطار گدايى آمد و آنها كه شش نفر بودند و حضرت زهرا براى هر يك ، يك عدد نان تهيه كرده بود، هر شش عدد نان يعنى پيغمبر، اميرالمومنين ، حضرت زهرا، حضرت حسن حضرت حسين و فضه خادمه ، همه نانها را به گدا دادند و او رفت . دو دفعه زهراى مرضيه برخاستند، خمير تهيه كردند و خيال نكنيد كه مثل ما صبر مى كردند كه خمير ور بيايد نه فطيرى درست مى كردند، دو دفعه شش ‍ نان ديگر تهيه كردند. يك يتيم آمد و حضرت زهرا همه نانها را به يتيم دادند و او رفت دفعه ديگر بلند شدند و فطيرى تهيه كردند، يك اسيرى آمد و هر شش نان را به او دادند و او رفت . بالاخره آنها آن شب با آب افطار كردند تا اينكه فردا يا فردا شب ، نان تهيه كردند و خوردند و آيه شريفه آمد و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا(387) و همينطور آيه انما نطعمكم لوجه الله لانريد منكم جزاء و لا شكورا(388) براى خاطر خدا، يعنى اين كار رنگى خدايى داشت ، خلوص زهرا داشت . معلوم است كه خلوص زهرا چقدر به اين نان رنگ مى دهد كه يك سوره هل اءتى براى او مى آيد. سوره هل اءتى براى زهرا آمده ، براى اينكه افطارش را در راه خدا داد. و بالاخره موقع مرگ زهرا شد. ما اگر يك سال درباره زهرا صحبت كنيم معلوم است كه قطره اى از فضائل زهرا را نمى توانيم بگوئيم . اصلا بلد نيستيم كه بگوئيم براى اينكه قرآن شريف مى فرمايد شما هر چه درباره اهلبيت صحبت كنيد قطره اى از دريا گفته ايد. ولو انما فى الاءرض من شجره اقلام و البحر يمده من بعد سبعه ابحر ما نفدت كلمات الله .(389)
يعنى اگر فضائل زهرا را بخواهند با آب دريا بنويسند، اگر آب دريا مركب شود تمام مى شود ولى فضيلت زهرا تمام نمى شود، باز به قول قرآن تا دفعه هفتم آب دريا تمام مى شود اما فضائل زهرا و فضائل اهل بيت تمام شدنى نيست ما نفدت كلمات الله لذا بيشتر از آن مزاحم نمى شوم ، دو سه كلمه مصيبت هم براى شما بخوانم . خانم هاى جلسه بيشتر به اين مصيبت توجه كنند. امشب براى زهرا گريه كنيم تا بعدا اءمن يجيب بخوانيم شايد بتوانيم اين آتش جنگ را خاموش كنيم .
فضه خادمه مى گويد: دم مرگ زهرا را ناراحت ديدم ، سوال كردم ، زهرا (سلام الله عليه ) فرمودند: فضه وقتى جنازه ام را بلند مى كنند حجم بدنم پيداست و جنازه ام جلو و مردها در عقب هستند. من نمى خواهم حجم بدنم پيدا شود. صاحب وسائل عليه الرحمه در جلد اول وسائل چهار پنج روايت نقل مى كند و اين قضيه را در آن روايتها جا داده مى گويد: فضه خادمه شكل عمارى را كشيد و گفت زهرا جان در عجم رسم است كه بزرگان را در عمارى مى گذارند، اگر شما را در عمارى بگذارند خيلى خوبست ، ديگر حجم بدن پيدا نيست . زهرا (سلام الله عليه ) خيلى خوشحال شد، همان جا فرمود: قلم و دوات آوردند و نوشت كه بدنم را در عمارى بگذاريد تا حجم بدن پيدا نباشد. اما سياست اسلام اقتضاء كرد؟ نه . وصيت كرد آنهم بسيار موكد، هم نوشت و هم به اميرالمومنين (سلام الله عليه ) گفت : حتى در اواخر كار گفت : يا على اگر نمى توانى و در محذور قرار مى گيرى به ديگران بگويم تا به اين وصيت من عمل كنند. يعنى خيلى موكد به اميرالمومنين (عليه السلام ) وصيت كرد وصيت زهرا (سلام الله عليه ) چه بود؟ گفت :
يا على غسلنى فى الليل ، كفنى فى الليل ، دفنى فى الليل و...
گفت : يا على شب خودت مرا غسلم بده ، شب مرا كفن كن ، شب مرا بخاك بسپار، هيچ كس نبيند، فقط تو باش و بس .
زهراى مرضيه (سلام الله عليه ) در بعد از ظهر از دنيا رفت . اميرالمومنين (سلام الله عليه ) به سلمان گفت : برو به اينها بگو متفرق شوند، تشييع جنازه به عقب افتاد. كفن و دفن زهرا به عقب افتاد. نمى دانستند به عقب افتاد يعنى چه . دل شب شد. مصيبت مثل خود زهرا خيلى لطافت دارد، مثل مظلومى زهرا هم خيلى مظلومانه است . از تاريخ فهميده مى شود كه خانه زهرا خانه كوچكى بوده است . وضع مدينه هم وضعى استثنائى است ، بچه ها در صحن خانه نشسته اند بنا شد زهراى مرضيه (سلام الله عليه ) را آنهم زير پيراهن غسل بدهد. دستور داده بود يا على زير پيراهن سلم بده بنا شد زهراى مرضيه را زير پيراهن غسل بدهد، فقط يك زن حضور داشت اين زن اسماء بنت عميس بود. زن پيغمبر اكرم است ، پرورش يافته زير دست پيغمبر است . زهرا را خيلى دوست دارد. اين زن كمك مى كرد، مى گفت : بنا شد آب بياورم و اميرالمومنين عزيز گلشن را غسل بدهد. معلوم است كه خيلى مشكل است اما وصيت زهرا است و بايد عمل بشود. بچه هاى كوچك دارند به جنازه مادر نگاه مى كنند. بچه ها گريه مى كردند و اشك مى ريختند اما آهسته آهسته ، خود اميرالمومنين گريه مى كرد اما آهسته آهسته ، اسماء بنت عميس اشك مى ريخته و آب مى آورد اما سر و صدا نبود. اسماء مى گويد: يك وقت ديدم صداى اميرالمومنين بلند شد. مثل زن بچه مرده بلند بلند شروع به گريه نمود. يك وقت دست از غسل دادن برداشت ، سرش را به ديوار گذاشت و بلند بلند گريه مى كرد. آقا حق دارى ، معلوم است گل عزيزى مثل زهرا را از دست دادى اما خود شما سفارش كرديد كه با صداى بلند گريه نكنيد، مى خواست به اميرالمومنين دلدارى بدهد. اميرالمومنين فرمودند: اسماء مى دانم اما دستم به بازوى ورم كرده زهرا رسيد.
(پهلوى خون آلود و شكسته اش را همان روز خود زهرا شسته بود. فضه مى گويد: ديدم زهرا بلند شد خيلى خوشحال شدم ، شايد لباسهاى بچه هايش را هم آن روز شسته است . مقدارى آب بردم ، غسل كرد، خود را تطهير كرد، لباس نو پوشيد. گفتم : الحمدلله امروز حال زهرا خوب است ، يك وقت گفت فضه به اطاق مى روم مقدارى صبر كن و بعد مرا صدا بزن اگر جواب ندادم بدان بى زهرا شدى ، فهميدم كه چه مى شود. فهميدم براى اينكه مى خواهد پيش خدا برود غسل كرده و خود را تطهير كرد و لباس ‍ شسته است . من خيال مى كنم براى اينكه كار على را آسان كند. بعد فرمود: با پيراهن غسلم بده براى اينكه بازوى ورم كرده و پهلوى شكسته او را نبيند. اما اين بازو بقدرى ورم كرده بود كه امام صادق (عليه السلام ) مثل باران اشك مى بارد و مى گويد: موجب شهادت زهراى مرضيه بازوى ورم كرده او بود. همان بازوى ورم كرده كه آقا اميرالمومنين در دل شب دارد غسل مى دهد.)
يك وقت دستش به بازوى ورم كرده عزيزش رسيد، دست از غسل دادن برداشت و مثل زن بچه مرده گريه كرد. و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون براى برآورده شدن حاجات همه مسلمانها، براى اينكه اين آتش ‍ جنگ هر چه زودتر به نفع اسلام به نفع انقلاب خاموش شود براى شفاى همه مريضها، مخصوصا مريضهائى كه در مد نظرند. تقاضا دارم به فكر ديگران ، به فكر مريضها، دردهاى بى درمان باشيد. يكى از همكاران شما پيغام داده كه چشمم درد مى كند، به دكتر رفتم ، مايوسم . چشمم نابينا شده . آن چشم ديگرم در حال نابينايى است . اين طور مصيبتها هست . بعضى از رفقا به دكترها رفتند، درد دارند و معالجه نشدند. لذا براى درهاى بى درمان ، براى شفاى همه مريضها و معلولين ، براى مجروحين براى برآورده شدن حاجات همه مسلمانها مخصوصا حاجات خودتان چند مرتبه اين آيه مباركه را مى خوانم و با دلى پر درد خدا را به حضرت زهرا (سلام الله عليه ) قسم بدهيد شايد نظر لطفى به ما عنايت بفرمايد: اءمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء (چند بار) خدايا ترا به پهلوى شكسته زهرا (سلام الله عليه ) قسم مى دهيم نظر لطفى امشب به اين مجلس ما عنايت بفرما.
بخش دوم : گفتار شانزدهم
موانع سير الى الله
4. نفس اماره
بحث ما با شما عزيزان درباره سير الى الله تبارك و تعالى بود از قرآن استفاده كرديم كه انسان بلكه همه موجودات سيرى دارند، حركتى دارند، به نام سير الى الله تبارك و تعالى و اين عالم وجود نظير قافله اى كه در حال حركت است در حال حركت بسوى خداست و اين افرادى كه در حال حركت بسوى خدا هستند از نظر قرآن به سه قسم منقسم شده اند:
يك قسم از آن ها افرادى بودند كه راه را پيدا كرده اند بنام راه مستقيم ، همان راهى كه انبياء و اوصياء براى نشان دادن آن آمده بودند و در راه افتادند، اين افراد دشمنان فراوانى دارند دزدهاى فراوانى براى اين افراد هستند كه آنها را از راه بيراه كنند، از اين حركت باز بدارند دشمنانى كه براى انسان است دو قسم هستند يك قسم دشمنان درون و قسم ديگر دشمنان بيرون ، بحث ما راجع به دشمنهاى درونى براى انسان ، يكى از آنها غفلت بود كه درباره آن فى الجمله صحبت كردم و تقاضائى كه از حضار محترم دارم اين است كه مواظب اين دشمن سرسخت باشيد كه اگر حال توجه هميشه براى شما نباشد ممكنست يك آن سقوط كنيد و شما زن و مرد را سفارش كردم و گفتم كه انسان در اين راه مانند مورچه است كه دانه اى در دم دهان دارد و بسوى لانه اش در حركت است و اگر يك آن غفلت كند سقوط كرده تمام حركتها و جهدهايش هم از بين مى رود و انسان بايد هميشه اين حال توجه را داشته باشد كه اگر مبدل به حال غفلت شد انسان را بيچاره مى كند دشمن دوم كه از اين سرسخت تر بود و مخصوصا براى مقدس مابها اين دشمن زودتر مى آيد و او را بيچاره مى كند تخيلها، توهمها، و وسوسه ها و تلقين ها بود و معمولا حتى در همين مجلس مقدس در بسيارى از ما يا تخيل و توهم يا سوءظن به ديگران يا وسوسه ها و يا تلقينهاى بى جا حكمفرماست و چنانكه فى الجمله از بحثهاى قبلى استفاده كرديم اين دشمن سرسختى است مخصوصا اگر تخيل از راه دين باشد، وسوسه گرى بنام دين انسان را بيچاره مى كند اينجا هم از همه شما زن و مرد تقاضا دارم مواظب باشيد كه توهمات ، تخيلها، سوءظنها، تلقين ها و مخصوصا وسوسه ها شما را از راه به بيراهه نبرد و به شما عزيزان تذكر بدهم كه يكى از ضررهائى كه براى انقلاب ما بود و هست همين تخيلها، توهمها، وسوسه ها و بالاخره كارهائيكه به نام انقلاب ، به نام دين از افراد نادان يعنى دوست نادان يا دشمن دانا بود، افراط گريها، تفريطها بود و الان هم هست كه كمتر شده و اين براى انقلاب ما خيلى ضرر داشت همين طور كه براى اجتماع و انقلاب افراط گريها، تفريط گريها ضرر دارد براى روح انسان هم اين افراط گريها نحوى تخيل است ، تفريط گريها كه يك نوع وسوسه است هم خيلى ضرر دارد، مواظب باشيد تخيل شما را نبرد مواظب باشيد سوءظن به ديگران شما را بدبخت نكند، مواظب باشيد وسواسى گرى مخصوصا در عبادت شما را از بين نبرد يكنفر آدم سالم ، يعنى سالم از نظر روح تخيل ندارد توهم و وسوسه نداد، اگر حال وسوسه در عبادت داريد بدانيد مريض هستيد مرض شما هم مرضى است بسيار مشكل و خطرناك و اگر به ديگران سوءظن داريد بدانيد كه مريض هستيد و اين مرض ، مرض خطرناكى است اگر خداى نكرده تخيل و توهم نمى گذارد استراحت كنيد آمال و آرزوهاى بى جا، استراحت در رختخواب را از شما مى گيرد بدانيد مريض هستيد از نظر جسم ضعف عصب داريد، از نظر روح بالاتر از ضعف عصب مريض ‍ هستيد و اين مرض خطرناك است مواظب باشيد اين را رفع كنيد اين دشمن دوم بود كه درباره آن فى الجمله صحبت كردم .
دشمن سوم كه از دشمن اول و دوم مهمتر است نفس اماره است اين هم دشمن درون بود اين نفس اماره يعنى تمايلات و غرائز، يعنى هوى و هوس ، يعنى دلخواهى هاى بى جا، بقدرى براى انسان خطرناكست كه قرآن شريف زنگ خطر مى زند و مى فرمايد مثل يوسف صديق كه مى گويد اگر عنايت خدا نباشد نفس اماره مرا مى برد. قرآن درباره يوسف صديق مى فرمايد:
ولقد همت به وهم بها لولا ان رءا برهان ربه .(390)
يعنى زليخا تمايل به يوسف پيدا كرد يوسف هم تمايل به زليخا پيدا مى كرد اگر راءفت و عنايت خدا و عصمت يوسف نبود لولا ان رءا برهان ربه برهان در اينجا بمعنى عصمت است يعنى اگر عصمت يوسف نبود نفس ‍ اماره او را هم مى برد، يا وقتيكه حضرت يوسف از دست زنها نجات پيدا مى كند.
مى گويد:
الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين .(391)
يعنى خدايا اگر تو بفريادم نرسى شهوت جنسى و نفس اماره مرا مى برد و من هم از افراد زيانكار جاهل محسوب مى شوم و اين دو آيه شريفه زنگ خطر است براى هر زن و مردى زنگ خطر است اينكه بدانيد كه تمايلات و غرائز انسان را مى برد.
عنايت خدا، فعاليت و همت من ، اينها همه بايد جمع شود تا انسان بتواند از دست اين دشمن خطرناك نجات پيدا كند.
شما عزيزان مى دانيد كه قرآن نمى خواهد قصه زليخا و يوسف بگويد، قرآن كتاب قصه و سرگرم كننده نيست قرآن كتاب تاريخ نيست ، نمى خواهد تاريخ يك پيغمبر را با يك زن شهوتران بگويد بلكه قرآن كتاب اخلاقست ، كارخانه آدم سازى است ، اگر قضيه يوسف و زليخا را مى گويد، مى خواهد به زنها و به مردها زنگ خطر بزند كه بدانيد نفس اماره عجيب است زن هر چه با عفت باشد اگر مواظب نباشد مى رود و مرد هر چه با عفت اگر مراقبت نكند مى رود قرآن براى اين است ، و اين نفس اماره عجيب است ، قبل از آنكه انسان وارد عمل شود انسان را ترغيب و تحريص مى كند كه كار بد را انجم بدهد، وقتيكه وارد عمل شد باز تحريص مى كند كه انسان كار بد را انجام بدهد وقتى هم كار بد را انجام داد تشويق و تحسين مى كند كه بارك الله كه اين كار بد را انجام دادى و در همين سوره يوسف حضرت يوسف مى فرمايد:
ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى .(392)
يعنى نفس اماره من تمايلات و غرائز من ، هوى و هوس او دلخواهيهاى من مرا به بدى امر مى كند، آنهم اماره است و اماره صيغه مبالغه است يعنى خيلى امر مى كند، آنها كه با ادبيات آشنا هستند مى دانند كه صيغه مبالغه گاهى براى كثرت استعمال مى كنند مثل علامه به كسى مى گويند كه خيلى علم دارد اما گاهى صيغه مبالغه را مى آورند تا بگويند حرفه اش اين است مثل عطار، قصاب ، كلمه عطار و قصاب صيغه مبالغه است اين را مى آورند تا بگويند حرفه آقا گوشت فروشى است ، يا عطر فروشى است نه اين كه خيلى گوشت يا عطر مى فروشد و اماره در اينجا از معنى دوم است يعنى تمايلات و غرائز انسان در ذاتش شر خوابيد است ، در ذاتش بدى خوابيده است در ذاتش خوابيده كه انسان را به انحراف وادار كند و چيزى كه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه سير نخواهد شد، تمام تمايلات و غرائز انسان اين طور هست كه سير نمى شود حد و مرز ندارد، مثل كسى نيست كه در غرائز جنسى برايش حد و مرزى باشد چنين كسى وجود ندارد، لذا مى بينيد كه مثلا يك فرد شهوت پرست براى خود حرمسرا درست مى كند با فرضى كه نمى تواند كه بزنهايش برسد اما باز هم دنبال يكنفر ديگر است ، يا يك آدم شهرت طلب اگر كره جهان را هم بگيرد باز براى او كم است و دنبال اين است كه كره ديگرى را تسخير كند و به آنجا برود و در آنجا رياست كند، اگر اين قوه سيرائى نبود، مى خورد تا مى تركيد! معمولا غرايز و تمايلات اين طور هستند، حد معينى ندارد و اين هم كه از چه راه بايد ارضاء بشود اين حرف را درك نمى كند بلكه از راه نامشروع بهتر مى خواهد خود را ارضاء كند تا از راه مشروع لذا در روايات مى خوانيم : روانشناسان هم گفته اند يك مرد يا يك زن شهوت پرست زنا را بهتر از همبسترى با همسر خود مى خواهد. حتى روايات به ما مى گويد شيطان لذت گناه را بهتر از لذت حلال جلوه مى دهد، اين نفس اماره است كه هندوانه حرام را بهتر از هندوانه حلال مى خواهد، لقمه حرام را بهتر از لقمه حلال مى خواهد، حد توقف هم ندارد هر كدام از غرائز و تمايلات كه مسلط بر انسان بشود انسان را منحرف مى كند، هر كدام از غرائز و تمايلات انسان را افسار كند به جهنم مى برد، وقتى به جهنم رفت و خودش و او را سوخت رهايش ‍ مى كند.
همين طور كه شعرا در اين باره شعر گفته يا قصه نقل مى كنند كه ذوالقرنين با آن فتوحاتى كه كرد گفت دست مرا از تابوت بيرون بگذاريد، هر كجا كه من دستم را جمع كردم آنجا مرا دفن كنيد دست او در بيرون تابوت بود و هيچ كجا دست را جمع نكرد، بزرگى رسيد، روانشناسى دينى رسيد، مقدارى خاك در كف دست ذوالقرنين ريخت ، ذوالقرنين دستش را جمع كرد، همانجا خاكش كردند، بعد اين بزرگ گفت معنايش اين است كه انسان را چيزى جز قناعت يا خاك گور سير نمى كند، همانطور كه شاعر هم گفته ، غريزه جنسى را هيچ چيزى سير نمى كند جز مردن ، جز خاك گور، يا قناعت ، كه درباره آن صحبت مى كنم نمى تواند انسان را سير كند، جز خاك گور يا قناعت ، بقيه غرائز همه و همه اين چنين هستند خلاصه حرف اين است كه اين تمايلات و غرائز كه سال گذشته آن را بعد حيوانى انسان ناميده بوديم ، از نظر فلاسفه به آن جسم مى گويند و از نظر قرآن به آن نفس اماره مى گويند، در روايات به آن هوى و هوس گويند، قرآن به آن هوى مى گويد افرايت من اتخذ الهه هواه هوى و هوس ، تمايلات ، دلم مى خواهد، اين دشمن خيلى خطرناكى است از دشمن غفلت بالاتر است از دشمن تخيل و وسواس با آن قوى بودنش باز اين بالاتر است و براى انحراف خيلى مهم است ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى كه بايد به آن توجه داشته باشيم و من بارها به آن توجه داده ام اين است كه به قول عوام نياييم سرمه به چشمش كنيم ، كورش كنيم ، اسلام نمى گويد نفس اماره را بكش ، نفس كشى در اسلام حرام است از امتيازات بزرگ اسلام اين است كه مى گويد اين غرائز و تمايلات بايد سير بشود، بايد ارضاء بشود، اگر كسى بخواهد غريزه خود را بكشد، بخواهد رياضت بكشد و در شبانه روز يك مغز بادام بخورد، بخواهد رياضت بكشد و زن نگيرد يا زن شوهر نكند، بخواهد آدم كناره گيرى باشد و به بيابان برود تا كسى او را نشناسد تا چه رسد كه بخواهد شهرت ، عزتى ، مكنتى پيدا بكند، اصلا زن نمى گيرد تا بچه پيدا كند تا مال بخواهد و بالاخره يك جائى تنهائى زندگى مى كند، بدون اينكه مالى داشته باشد، از مال هم بدش مى آيد، اين چنين آدم اصلا مسلمان نيست لا رهبانيه فى الاسلام اين مسلمانيش لنگ است ، قبلا براى شما روايتى را خوانده بودم و همه بايد اين روايت را در نظر داشته باشيم تا اينكه بحث ما بتواند مفيد باشد.
فيض عليه الرحمه در تفسير صافى نقل مى كند كه سه نفر مسلمان وقتى آيه عذاب آمده بود از قرآن و آيات عذاب ترسيده بودند لذا به بيابان رفتند و آنجا عبادت مى كردند روزها روزه مى گرفتند شبها عبادت مى كردند، از مردم دور شده بودند، يكى از اينها تصميم گرفته بود كه ديگر با زن تماس ‍ نگيرد، اتفاقا زن هم داشت ، يكى از اينها هم تصميم گرفته بود كه ديگر با مردم معاشرت نكند، در ميان مردم نباشد ديگرى تصميم گرفته و نذر كرده بود كه غذاى لذيذ نخورد، اين نذر باطل بود، اگر كسى نذر كند غذاى لذيذ نخورد، زن نگيرد، شوهر نكند، اصلا آن نذر باطل است نذر كند با مردم تماس نداشته باشد نذر باطل است ، نذر كند با مردم تماس نداشته باشد نذر باطل است ، زن يكى از اينها پيش عايشه آمد و با عايشه كارى داشت ، عايشه ديد كه او مهيا براى شوهردارى نيست ، تعجب كرد، گفت مگر شوهر ندارى ؟ گفت چرا، گفت اگر شوهر دارى چرا ترا از نظر لباس و زينت يك شوهردار نمى بينم گفت شوهرم مرا ترك كرده و به بيابان رفته وقتى زن رفت عايشه آمد قضيه را به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت كه در امت شما اين چنين چيزها هم پيدا شده .
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بقدرى عصبانى شد، عجولانه به مسجد آمد، بدون وقت هم آمد، بقدرى هم تند مى آمد كه راوى مى گويد يك طرف عبا از دوش مبارك ايشان افتاده بود و بروى زمين مى كشيد پيغمبر به آن اهميتى ندادند و به همين وضع با عجله به مسجد آمدند، بى وقت بود، امر كردند تا مردم جمع شوند گفتند چه خبر است ؟ چه جنگى جلو آمده ، همه به مسجد ريختند و پيغمبر رفت و در روى پله اول ايستاد همه اينها دليل بر اين است كه حساسيت مطلب را بفهماند و الا مى توانستند موقع ظهر كه نماز مى آيند وقتى به منبر رفتند آنجا بفرمايند اما بى وقت آمدن ، تند آمدن ، مردم را خواستن ، روى پله اول ايستادن ، ننشستن همه اينها براى اين است كه بجامعه بشريت به امت اسلامى بفهماند كه امر خيلى مهم است بعد فرمودند، مردم من كه پيغمبر شما هستم با زن تماس ‍ دارم ، من كه پيغمبر شما هستم غذاى لذيذ مى خورم ، گوشت مى خورم من كه پيغمبر شما هستم با اجتماع سر و كار دارم ، در ميان مردم هستم فمن رغب عن سنتى فليس منى هر كسى كه از روش من اعراض كند، مثل من نباشد، اصلا مسلمان نيست ، لذا همه شما زن و مرد بدانيد كه نفس كشى ، پا روى نفس گذاشتن از نظر اسلام گناه است ، قرآن با كمال صراحت يهوديها را مى كوبد، البته بعضى از يهوديها را و مى فرمايد:
قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق .(393)
بگو كجا خدا غذاى لذيذ را براى انسان حرام كرده است كجا زينت را، لباس ‍ خوب را بر انسان حرام كرده ؟ انسان بايد در ميان مردم عزيز باشد، تميز باشد، لباس تميز داشته باشد، انسان بايد از نعمتهاى پروردگار عالم استفاده كند، كلو و اشربو و لا تسرفو(394) بخوريد و بياشاميد، اسراف و تبذير نكنيد يا بنى ء آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد(395) وقتى وارد اجتماع شديد خيلى تميز، با لباس پاكيزه با بدن تميز، اين طور وارد جامعه شويد.
و ابتغ فيما اتاك الله الدارالاخره و لاتنس نصيبك من الدنيا.(396)
يعنى خدا بتو پول و سلامتى داده ، خدا بتو عقل داده از آن براى آخرت خود استفاده كن اما دنيايت را فراموش مكن ، عقلت را بكار ببر و دنيايت را آباد كن ، اراده خود را بكار بند و دنيايت را آباد كن ، مالت را براى رفاه دنيايت بكار ببر و احسن كما احسن الله عليك (397) خدا بتو مكنت داده هم خود استفاده كن هم بديگران كمك كن ولا تبغ الفساد فى الاءرض يك آدم مفسد در زمين نباش ، مفسد فى الاءرض دو قسم است ، يك قسم آنهائى هستند كه پول دارند و بديگران نمى دهند قسم ديگر آنهايى هستند كه پول ندارند و خودشان نمى خورند يا اصلا بدنبال كار نمى روند تا پول پيدا كنند، زن و فرزندان بيچاره شان در حسرت و بدبختى بسر مى برند و او با تنبلى بعنوان رياضت دينى ، بعنوان گوشه نشينى در مسجد بسر مى برد، مسلما گناه است . اميرالمومنين (سلام الله عليه ) به مسجد تشريف بردند، همان دفعه اول كه به كوفه آمده بودند وارد مسجد شدند و ديدند گروهى نشسته اند در مسجد و دارند رياضت مى كشند، بى وقت دارند عبادت مى كنند اميرالمومنين پرسيد اينها چه كسانى هستند؟ گفتند اينها رجال الحقند، اين لغت براى حضرت تازگى داشت فرمود رجال الحق چه كسانى هستند؟ گفتند اينها عده اى هستند كه شبانه روز در مسجد هستند، اگر چيزى به دست آنان رسيد مى خورند و اگر نيامد صبر مى كنند. اميرالمومنين (عليه السلام ) عصبانى شدند و فرمودند، سگ هم اين طور است ، اگر چيزى به او بدهند مى خورد و اگر ندهند صبر مى كند، بعد هم تازيانه را بر سرشان كشيده و فرمود بلند شويد برويد بيرون كار كنيد، براى خودتان ، براى رضاى زن و بچه تان و براى ديگران ، بقول آن مثال كه مى گويد انسان بايد شير باشد، صيد كند خودش بخورد و بديگران هم بدهد نه شغال متقلب كه به دنبال شير براه بيفتد تا شير صيد كرده بخورد، قدرى هم به او بدهد! اين براى انسان ذلت است ، اين كه عزت نيست ، عزيز آن است كه كار كند هم بخورد هم بديگران بدهد، لذا تمايلات و غرائز بسيار بد است اما كشتن آن بدتر است ، پس چه بايد كرد؟
بايد اين اسب چموش را دهنه زد، بايد تعديل كرد و از آن استفاده كرد، از بحثهاى سال گذشته استفاده كرديم كه اصلا حركت انسان و ترقى او بواسطه نفس اماره است و اگر نفس اماره نباشد انسان ترقى و استكمال ندارد، وقتى انسان مى تواند استكمال پيدا كند كه نفس اماره داشته باشد و الا ملك هيچ ترقى ندارد، چنانكه حيوان هم هيچ ترقى ندارد بخاطر اينكه هر دو يك بعدى هستند آنها ترقى دارد انسان است ، چون دو بعدى است ، هم بعد حيوانى دارد به نام نفس اماره . تمايلات و غرائز، هم بعد انسانى و ملكوتى دارد بنام روح ، عقل ، بنام جنبه ملكوتى او مى تواند ترقى كند و بجائى برسد كه بجز خدا نبيند، لذا اگر بعد حيوانى خود را بكشد هيچ ترقى ندارد، پس ‍ چه بايد كرد؟

next page

fehrest page

back page