ديگر كم كم زير همه چيز مى زند؛ يك وقت كارش به اينجا مى رسد كه ديگر نه خدا را
قبول دارد و نه پيغمبر را. آدمهاى وسواسى هم همين طورند و تفاوت نمى كند، اينها مصداقش است . يكى وسواسى است به اين معنا كه سوءظن به
ديگران دارد و يكى وسواسى است و راجع به اسلام و خدا شك و شبهه دارد كه قرآن مى فرمايد: لا
يزال بنيانهم الذى بنوا ريبه فى قلوبهم ...(368)
يك آدم شكاك و داراى سوءظن حتى به خدا سوءظن پيدا مى كند و گاهى اين وسوسه در نماز او هم سرايت مى كند؛ خانم مقدس شده مى خواهد نماز
بخواند، ده مرتبه مى گويد: ((ولاالضالين )) ده مرتبه غلط مى كند، ده مرتبه كار حرام به جا مى آورد. آقا مقدس شده در
مقابل رساله قد علم مى كند؛ رساله مى گويد: اگر يك بار دست خود را به آب بزنى پاك مى شود، اما او سه مرتبه مى زند. از او مى پرسند كه
مرجع تقليد گفته يك مرتبه ، چرا سه مرتبه مى زنى ؟ جوابى بدهد يا نه معنايش اين است كه من در
مقابل مجتهد يعنى خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قد علم كرده ام . او مى گويد يكى اما من مى گويم سه تا! اين نوعى شرك و كفر است ؛
اين خود يك نحوه بدعت در دين است . امام صادق (عليه السلام ) اين شخص را ديوانه مى داند.
شخصى به خدمت امام صادق (عليه السلام ) آمد و از كسى تعريف مرد. مرتبا از او تعريف مى كرد، تا به عقلش رسيد و گفت : يابن
رسول الله ، آدم عاقلى است اما وسواسى است .
روايت را كافى شريف نقل مى كند. امام صادق (عليه السلام ) تعجب نمودند، تبسم كرده فرمودند:
عاقل كه نمى تواند وسواسى باشد؛ اگر وسواسى است ديوانه است ؛ اگر وسواسى است ضعف اعصاب دارد؛ اگر وسواسى است ضعف اراده دارد و
بالاتر از اين اگر وسواسى است در دين بدعت مى گذارد.
ما اگر بخواهيم تابع امام صادق (عليه السلام ) باشيم بايد مثل آن كسى باشيم كه خدمت ايشان مى آيد و عرض مى كند: يابن
رسول الله ، اگر انار را به دو قسمت كرده يك قسمت را بگويى حلال است و قسمت ديگر حرام است آن را كه
حلال است مى خورم و از آن قسمت هم كه حرام است اجتناب مى كنم . با فرضى كه يك انار اگر
حلال است همه آن حلال است و اگر حرام است همه آن حرام است اما به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب ، كه بعضى اوقات مى گفتند:
امام صادق فرمودند: فضولى موقوف . حرف چه عالى است . اگر در مقابل امام صادق (عليه السلام ) حرفى گفتم دين تراشيدم . امام صادق (عليه
السلام ) مى فرمايد: وسواس غلط است ، وسواس كفر است ؛ وسواس بدعت در دين است و بايد دست از آن بردارى و به
قول مرجع تقليدت بايد به عقيده خودت نماز باطل بخوانى ؛ بايد نجاست را بخورى ، بايد نجس بپوشى و با نجاست نماز بخوانى تا خوب
شوى ! تو تخيلى شدى ، توهمى شدى .
در جلسه گذشته مى گفتم كه تخيل به قدرى روى انسان اثر مى گذارد كه مرده را از قبر بيرون مى آورد! او فرار مى كند و مرده او را مى گيرد و
حس مى كند كه مرده او را گرفته است ! مرده كه از قبر بيرون نيامده ، ندويده و او را نگرفته اما او مى بيند كه مرده از قبر بيرون آمده . صد
سال است كه مرده ، آن وقت كه زنده بود كى مى توانست تو را بگيرد تا حالا كه مرده تو را بگيرد؟ همه اينها را هم مى داند. اين كسى كه از مرده مى
ترسد و اگر در خانه اش نامى از مرده ببرند مى ترسد، اگر به او بگويند كه آن زمان كه اين مرده جان داشت آيا از او مى ترسيدى ؟ مى گويد:
نه ، مى گويند: حالا كه جانش رفت چرا از او مى ترسى ؟ جوابى ندارد اما باز هم مى ترسد.
تخيلات و تفكرات غلط روى ما اثر زيادى مى گذارد، يعنى به قدرى روى انسان اثر مى گذارد كه انسان عملش را، فهمش را و شعورش را زير پا
مى گذارد. اين خرافات در ميان مردم زياد هم هست ؛ مثلا روى سر عروس خانم وقت عقد بايد قند ساييده شود و اگر به خودش بگويند كه اين قندى
كه روى سرت مى سايند نتيجه اش چيست ؟ مى گويد: مردم مى گويند كه عروس در
مقابل شوهر شيرين مى شود! مى گويد: نه ، براى اين كه وقتى عروس در
مقابل شوهر شيرين مى باشد كه در برابر شوهر متواضع باشد، زبان دراز نباشد؛ اگر توانست خوب شوهردارى كند شيرين است ، قند روى
سرش بسايند يا نسايند. درست است ؟ مى گويد: بله . مى گويند: امشب شب عقد شماست پس اجازه بدهيد روى سر شما قند نسائيم . مى گويد:
تقاضا دارم قند را بسائيد! چرا؟ براى اينكه خيال مى كند؛ توهم دارد.
خيلى قدرت مى خواهد كه از تخيلات ، وسوسه ها و از تلقينات بى جا و از
آمال و آرزوها بتواند رهايى يابد. مگر به اين زوديها مى شود؟ اينها در ميان همه ما هست . مثلا عطسه با سرفه چه تفاوتى دارد؟ مى گويد: هيچ
براى اينكه هر دو بادى هستند از ريه كه يكى از دهان و ديگرى از بينى بيرون مى آيد؛ تفاوتى با هم ندارند اما چرا وقتى سرفه كردى كار واجب
را ترك نمى كنى ولى وقتى عطسه كردى كار واجب خود را رها مى كنى ؟ مى گويد: بايد پنج دقيقه بنشينم ! اين از چيست ؟ از تخيلات و تفكرات غلط
و از وسوسه هاست و مخصوصا آدم وسواسى كارش به اينجاها مى رسد كه مى بيند كه خون است در حالى كه خون نيست . دستش را مجروح مى كند
بعد خون پيدا مى شود در حالى كه در ابتدا خون وجود نداشت آن قدر آن را مى سايد تا خون مى آيد.
خيال مى كند كه آب نجس به او ترشح كرده در حالى كه دروغ است ، مثل آن كسى كه مرده را مى بيند كه از قبر بيرون آمده در حاليكه تخيلى بيش
نيست .
يكى از مراجع بزرگ در كتاب خود مى نويسد: يك كسى در طبقه سوم وضو مى گرفت ، يك وقت گفت : نجس شدم . گفتند: چرا؟ گفت از طبقه پايين آب
بمن ترشح كرد و نجس شدم !! راستى خيال مى كند كه به او ترشح شده .
فقهاى عظام از جمله رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) روى آن فتوا هم دارند كه اگر انسانى در مستراح
خيال كرد كه به او ترشح شده بايد بگويد كه پاك است . براى اين كه تا يقين نكند، پاك است ، آن هم نه يقين وسواسى گرى . اگر وسواسى
است كه يقينش حجت نيست .
آدم عادى تا قطع و يقين پيدا نكند، پاك است .
همان كسى كه فرموده بول و خون نجس هستند فرموده كه : كل شى ء طاهر حتى تعلم انه قدر.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آقا سيد محمد باقر دُرچه اى كه يكى از مراجع تقليد بزرگ اصفهان بود جمله قشنگى دارد؛ مى فرمايد: اگر
((كل شى طاهر)) نباشد خواه ناخواه اختلال نظام لازم مى آيد و شارع مقدس اين را نمى خواهد. شارع مقدس مى فرمايد خون نجس است و اگر شك
كردى كه خون است يا نه ، پاك است ، تمام شد. بول نجس است اما اگر شك كردى كه به تو ترشح كرده يا نه ، پاك است .
اسلام اين را مى خواهد و اگر غير از اين شد دين تراشى در مقابل اسلام است ؛ بدعت و گناهش بسيار بزرگ است .
به شما اين مقدار را بگويم كه وسوسه گرى از اسلام نيست ؛ تخيل است ، بدعت در دين است گناهش هم خيلى بزرگ است . مثلا اگر زنى در طهارت و
نجاست دچار وسواس شود راهش اين است كه بى تفاوت باشد؛ اگر مى بيند دستش نجس است يك مرتبه زير آب بشويد كافى است اما اگر اين دست
دو مرتبه زير آب رفت گناه اين بالاتر است از اينكه اين زن دستش را عمدا به نامحرم نشان بدهد؟ گناه اين بزرگتر است . اگر
غسل كسى مثلا پنج دقيقه اضافه تر طول بكشد اگر اين شخص به ساز و آواز گوش بدهد گناهش بيشتر است يا اينكه پنج دقيقه زير دوش
بيشتر آب بريزد؟ پنج دقيقه زيادتر آب ريختن گناهش بيشتر است . اين كار ذلت در دنيا و آخرت است . بدبختى در دنيا و آخرت است ، نشاط را در
دنيا از بين مى برد، نور را در آخرت از بين مى برد؛ بدعت در دين است ، نارضايتى خدا و
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه عليهم السلام و مراجع تقليد است و بايد وسواسى دست از وسوسه گرى بردارد؛
تخيل و وسوسه در هر چه باشد: در طهارت يا نماز يا سوءظن .
بخش دوم : گفتار سيزدهم
ايام الله
(12 بهمن )
امروز روز دوازدهم بهمن است ، روزى است كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب از تبعيد به ايران آمدند و مى دانيد. شورى كه در ملت در
آن روز بود از نظر تاريخ بى سابقه است مى دانيد شعار دين در آن روز كه مردم به پا داشتند بى سابقه است و مى دانيد از آن روز مى شود
استفاده هايى كرد و مى شود گفت از مصاديق آيه شريفه است كه فرموده : و ذكرهم بايام الله (369) يعنى اى پيامبر، مردم را متذكر به
روزهاى خدا كن ، تذكر به روزهاى خدا يك معنايش اين است كه انسان بايد متذكر به روزهاى استثنايى شود و از آن روز عبرت بگيرد، از آن روز
استفاده كند و اين همان است كه در قرآن شريف به آن زياد سفارش كرده .
فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبه المكذبين .(370)
يعنى اى بشر در تاريخ (و در زمين ) سير كن و از سير در تاريخ از گذشتگان عبرت بگير، از آن افرادى كه خدا آنها را عزيز نمود عبرت بگير و
ببين چرا عزيز شدند، از آن افرادى كه زمين خوردند و ذليل شدند، از آن افرادى كه خودشان و به دست ديگران خانه شان را بر سرشان خراب
كردند.
يخربون بيوتهم بايديهم و ايدى المومنين فاعتبروا يا اولى الابصار.(371)
از تاريخ عبرت بگير از افراد عبرت بگير، از روزها عبرت بگير و چيز ديگرى كه در اين آيه شريفه بايد گفت اين كه و ذكرهم بايام الله
يعنى اى پيغمبر مردم را به آن روزهايى كه مربوط به خداست متذكر كن ، يعنى توحيد افعالى حق در آن روز بروز مى كند و اتفاقا اگر در 12
بهمن مقدارى تامل كنيم ، قبل و بعدش ، همان روز را تفكر كنيم ، توحيد افعالى حق بخوبى براى ما بروز و ظهور مى كند. بحث امشب من مربوط به
آيه و ذكرهم بايام الله باشد، از هر دو جنبه ، از اين بعد كه سير در تاريخ به انسان خيلى چيزها نشان مى دهد، سير در تاريخ براى انسان
سازندگى عجيبى دارد، سير در تاريخ و دقت در تاريخ نه مطالعه ، فرق است بين مطالعه در تاريخ و سير در تاريخ ، يعنى انسان گاهى كتاب
تاريخ را از اول تا آخر مى بيند اما از آن برداشتى نمى كند، نه برداشت اخلاقى ، نه سياسى ، نه اجتماعى ، فقط مى فهمد براى اسلام از
اول ظهورش تا كنون چه قضايائى اتفاق افتاده است ، اين خيلى اهميت ندارد، قرآن هم به اين امر نمى كند، آنچه كه قرآن به آن امر مى كند پند
گرفتن از تاريخ است ، بدست آوردن نكته تاريخ است كه چرا اين تاريخ را ضبط كرده است ، مطالعه در قرآن و تاريخ هاى قرآن .
انسان تاريخ يوسف و زليخا را از قرآن بخواند، بعد از آن برداشت كند، برداشت سياسى و اجتماعى كند، برداشت اخلاقى كند، مطالعه كند و ببيند
كه يوسف ، كسى كه در چاهش انداختند، ببيند چرا در چاهش انداختند، و از اين برسى نكته برگيرد، آوردن و او را فروختند، چرا اين بى گناه را
فروختند، نكته برگيرد، مدتى پيش زليخا بود و آن حالت زليخا جلو آمد، چرا آمد، يك زن شوهردار با عنوان چرا بايد چنين كند؟ رسوائى زليخا
پيش آمد و او زندان رفت ، چرا ظالم با فرضى كه رسوا شده بايد تبرئه شود، اما يوسف مظلوم چرا بايد به زندان بيفتد. چرا بايد در زندان
مدتى بماند، از زندان بيرون مى آيد، و حكومت را به دست مى گيرد، چه شده كسى كه هيچ چيز نداشت حتى خودش هم
مال ديگرى بود چرا حكومت به دست گرفت ؟ برادرها مى آيند، براى چه مى آيند، وقتى آمدند، تماس يوسف با برادرها چگونه بود؟ پدر مى آيد،
نحوه صحبت يوسف با پدر چگونه بود؟ در آخر كار نتيجه بگيريد، آنهم چه نتايجى ، اگر نتيجه عفت بخواهيد بگيريد مى شود، اگر نتيجه
پاكدامنى بخواهيد بگيريد مى شود، اگر نتيجه اجتماعى بخواهد بگيرد مى تواند، اگر استفاده اخلاقى بخواهد مى تواند، قرآن شريف در آخر كار
جمله اى دارد، مى فرمايد:
من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجرالمحسنين .(372)
وقتى برادرها با آن حالت در مقابل يوسف آمدند، و يوسف را شناختند، يوسف جمله اى را فرمود؛ ((فرمود برادرها مى دانيد چرا من به اين مقام رسيده
ام و مى دانيد كه چرا شما به اين ذلت رسيده ايد كه براى يك بار گندم بايد از كنعان به اينجا بياييد؟ مى دانيد چرا شما به اين ذلت و من به اين
مقام بلند رسيده ام ؟ براى خاطر اين بود كه : هر كه تقوى پيشه كند، هر كه پاكدامنى نشان بدهد، هر كه در مشكلات صبر داشته باشد و بتواند
مشكلات را پشت پا بزند، حتما به مقام بلندى مى رسد براى اينكه پروردگار عالم اجر نيكوكاران را از بين نخواهد برد)) مابقى داستانهاى
قرآن هم همين است ، اگر داستان حضرت نوح دارد براى اين است كه ما از آن پند بگيريم ، اگر داستان ابراهيم و بت شكنى او را دارد براى اين است
كه ما از آن پند بگيريم اگر داستان قوم ثمود و نابود شدنشان ، داستان قوم لوط و از بين رفتنشان ، داستان حضرت يونس و اين كه قوم در
شرف هلاكت بودند و بالاخره نجات پيدا كردند، همه آنها بخاطر اين است كه ما از آن برداشت اخلاقى كنيم .
لذا زمانى به شما مى گفتم كه قرآن شريف از نظر ظاهر، به طور مستقيم بيشتر از نصف آن مربوط به اخلاق است اما با يك دقت مختصرى پى مى
بريم كه اصلا قرآن همه آياتش حتى آيات احكامش مربوط به خودسازى است ، كارخانه آدم سازى است ، همه آياتش مربوط به اين است كه انسان
خود را بسازد و راستى اگر با اين عينك يعنى با عينك خودسازى وارد قرآن بشويم مى بينم كه همه آيات قرآن براى اين است كه ما آدم شويم و اگر
بگوييم كه قرآن كارخانه آدم سازى است اشتباه نكرده ايم .
و ذكرهم بايام الله ، اى پيغمبر، آن روزهاى استثنايى را به ياد مردم بياور: هم روزهاى استثنايى
قبل از اسلام و هم روزهاى استثنايى در اسلام را به ياد مردم بياور، اسلام روزهاى استثنايى زياد دارد و همه آنها به خاطر اين است كه مردم از آن
روزهاى استثنايى پند بگيرند.
دوازدهم بهمن يك روز استثنايى است و انسان مى تواند از آن پند بگيرد، انسان يك نگاهى به
قبل از دوازدهم بهمن بكند و قدرت شاه و بى قدرتى رهبر عظيم الشان انقلاب را به خاطر بياورد، يك نگاهى به ظلم شاه و مظلومى ملت بكند، يك
نگاهى به دوازدهم بهمن بكند و به آن محبتى كه طوفانى شده بود، آن عشقى كه طوفانى شده بود آن عشق از كجا پيدا شده ، نگاهى به دهه فجر
بكند و اينكه چه شد، چرا كودتا نشد، مگر ملت چه داشت كه آنها نداشتند، اين ابهت ملت ، اين ابهت رهبر عظيم الشان انقلاب در
دل دشمن از كجا آمد، چه شد كه در 22 بهمن ناگهان همه و همه تسليم شدند، تسليم توپ در
مقابل شعار، تسليم پادگان در مقابل ملت كه فقط شعار داشت ، چرا وقتى هم انقلاب پيروز شد تا امروز اين همه دشمنان يكى پس از ديگرى ، اين
كمبودها، اين جنگ ها اينها چه شد، براى چه جلو آمد و چه شد كه اين ملت پيروز شد؟ اين جوانهاى عزيز نمونه در جبهه را چه كسى به جبهه برد؟
روى اينها فكر كنيد و از اينها پند بگيريد، چه پندى از اينها مى گيريد؟
روايتى از امام دوم (عليه السلام ) است و اين روايت را امشب به شما عيدى بدهم و اين روايت هميشه در نظر شما باشد، جناده مى گويد: ((دم مرگ امام
دوم (سلام الله عليه ) خدمت ايشان رفتم و به امام گفتم به من نصيحتى كنيد. نصيحت كردند، از جمله نصيحت هاى امام (عليه السلام ) اين بود فرمودند
جناده :
من اراد عزا بلا عشيرة و هيبه بلا سلطنه فيخرج من ذل معصيه الله الى عز طاعته . فرمودند اى جناده مى خواهى بدون اينكه كسى را داشته
باشى عزيز باشى ، قومت ، عشيره ات ، ملتت تو را عزيز نكرده باشد، عزيز خدائى باشى ؟ مى خواهى عزيز باشى ؟ مى خواهى محبت تو در
دل همه ريخته شود و تو را دوست داشته باشند؟ مى خواهى ابهت تو در دل دشمن ريخته شود فرمود جناده اگر اين را مى خواهى كه بهترين چيزها
براى انسان همين است ، دوستان او را دوست داشته و دشمنان از وى حساب ببرند، انسان حاضر است هستى خود را بدهد و اين را بگيرد، اگر هم اين
طرف و آن طرف بزند از نظر اخلاقى و ريشه يابى به همين بر مى گردد، مى خواهد عزيز باشد. مى خواهد در
دل دشمن ابهت داشته باشد فرمودند جناده اگر اين را مى خواهى فليخرج من
ذل معصيه الله الى عز طاعته لباس ذلت معصيت را بكن ، گناه نكن ، در زندگيت گناه نباشد، لباس اطاعت خدا را بپوش ، رابطه ات با خدا محكم
باشد، نماز را اول وقت بخوان ، به روزه اهميت بده ، اگر رابطه ات با خدايت محكم شد رابطه ات با شيطان بريده شد برايت اين حالت پيدا مى
شود، يعنى اين صفت كه همه ترا دوست بدارند و دشمن از تو حساب ببرد. چرا آمريكا از رهبر عظيم الشان انقلاب مى ترسد، چرا؟ يكى از وزرا در
زمان طاغوت پيش يكى از مراجع تقليد آمده بود. ايشان مى فرمودند من پيغامى از جمله مربوط به رهبر عظيم الشان انقلاب ، به شاه داشتم ، گفت ،
هر چه بگوئيد من به وى مى گويم غير از اين ، براى خاطر اينكه تا اسم ايشان پيش شاه مى آيد رنگش تغيير مى كند و مى لرزد، يكنفر در تركيه
است ، هيچكس هم ندارد، اما در دل شاه ابهت دارد، الان ابهت ايشان در دل دشمن ريخته شده ، كيست كه از رهبر عظيم الشان انقلاب حساب نبرد؟ آيا دوست و
دشمن مى تواند بگويد كه شوروى از ايشان حساب نمى برد؟ آمريكا از ايشان حساب نمى برد؟ مگر چه دارد؟ چرا چنين است ؟ خود ايشان مى فرمودند
دفعه اول كه مرا مى بردند (نصف شب ايشان را گرفته و برده بودند) - مى فرمودند از سرهنگها و سپهبدها و سرلشكرها زياد بودند، يك ماشين
پر بودند، در راه اينها مى لرزيدند، مى ترسيدند و رنگشان تغيير كرده بود، من آنها را دلدارى مى دادم مى گفتم چرا مى ترسيد؟ بجاى اينكه او
بترسد، سرلشكر مى ترسيد. امام در دست اوست اما مى ترسيد مى فرمود آنها بقدرى مى ترسيدند كه من به آنها گفته بودم موقع نماز صبح است
، من مى خواهم نماز بخوانم ، آنها مى گفتند نمى شود فرمودند، گفتم اجازه بدهيد من تيمم كنم گفتند نمى شود، نمى شود كه پياده شويد، مى
فرمودند پس بگذاريد من در ماشين باشم و دستم را روى خاك بزنم . آنها حاضر شدند كه ماشين ترمز كند و من از درون ماشين دستم را روى خاك زدم
و ماشين براه افتاده ، مى لرزيدند و مى ترسيدند تا مرا به آنجا رساندند. اين چيست ؟ اين عشقى است كه الان ملت به رهبر عظيم الشان انقلاب
دارند چيست ؟ چه كى آورده هر چه كرده بواسطه اين عشق است ، شما از زمان صدر اسلام و زمان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه
اينطور بود، در هيچ انقلاب و سياستى در هيچ تمدنى سراغ داريد كه يك ميليون جوان را با اين عشق به بيابان بكشانند؟ در
مقابل توپ و تانك بعد هم كه مى گويند برو، مثل باران اشك مى ريزد جوان مادرش خواب است ، دست مادرش را مى گيرد و روى كاغذ مى گذارد و
امضا جعلى مى برد تا به جبهه برود چه كسى اين را درست كرده ؟ و ذكرهم بايام الله ، پند بگيرد، چرا چنين است ، از صحبتها پى ببريم كه
چرا چنين است در دلش خداست ، بنام خدا، براى خاطر خدا امر خدا امر به اين كه همه در محضر ربوبى هستند، يكنفر را به اين مقام مى رساند، قرآن مى
فرمايد:
ان الذين آمنوا و علموا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا(373)
يعنى اگر كسى ايمان داشته باشد، ايمان درست ، بر طبق ايمان عمل كند پروردگار عالم محبتش را در
دل همه مى ريزد، سيجعل لهم الرحمن ودا وقتى مى خواهيد چيزى بگوييد هميشه در فكر داشته باشيد كه خدا دير گير است ، اما سختگير است ،
وقتى مى خواهيد كارى را انجام بدهيد بگوئيد خدا ديرگير است اما اگر بخواهد بگيرد سخت مى گيرد، نمرود را وقتى بخواهد بگيرد با او مى آيد و
مى آيد تا آنجا كه مى گويد با خدا جنگ دارم ، حتى بالا مى رود، قصر مى سازد به آسمان تير مى اندازد تا خدا را بكشد، خدا با او مى آيد بعد مى
دانيد در آخر كار چه شد؟ پشه ها مى آيند وقتى پشه آمدند يك پشه به مغز نمرود مى رود، اين مامور است كه نمرود را بكشد، لشكرش را كشت ، به
مغز نمرود كه رفت به اين نظامى خطاب شد او را نكش ، او را زجر كش كن تا بدانجا كه مى گويند روى تختش مى نشست و دو نفر مامور بودند چكش
به سرش بزنند، تا چكش مى زدند ساكت بود، همينكه چكش را متوقف مى كردند پشه وزوز مى كرد، مرتبا به سرش چكش كوبيدند تا اينكه به درك
واصل شد، خدا دير مى گيرد اما سخت مى گيرد. آن آقا گفت خدايا اگر امسال حاصلم خوب شد، ده يك آنرا به فقرا و ضعفا و بيچاره مى دهم ،
حاصلش خيلى خوب شد وقتى كه كاه از گندم جدا شد ديد كه ده يك آن خيلى مى شود، نتوانست بدهد، گفت خدايا تو مى دانى كه من
امسال قرض دارم اجازه بده كه من امسال قرضهايم را بدهم اين شاء الله سال ديگر اگر حاصلم خوب شد نصفش
مال من و نصفش ما تو، گندم را برداشت . اتفاقا سال ديگر بهتر از سال قبل شد، قانون استدراج است وقتى كه گندم از كاه جدا شد ديد كه اگر
نصفش را بخواهد بدهد نمى شود. گفت خدايا مى دانى كه من امسال مى خواهم دختر شوهر بدهم و پسر داماد كنم ، وضعم خوب نيست ، اجازه بده
امسال همه اش مال من باشد سال ديگر همه اش مال تو باشد، سال سوم شد، همه
مال خدا بايد مى شد، وقتى كاه از گندم جدا شد ديد خيلى است ، ديگر اينجا آن پيش آمد كه قرآن مى فرمايد:
ثم كان عاقبه الذين اساؤ السواى ان كذبوا بايات الله (374)
آدمهاى متقلب ، آدمهاى حقه باز، آدمهاى گنهكار كم كم زير همه چيز مى زنند، مى گويند دين كدام است ، لذا ديد نمى تواند بدهد، خيلى است چطور همه
گندمها را بدهد، گفت خدايا براى چه ؟ فقرا بروند كار كنند، زحمت ها كشيدم ، همه اش را چطور به فقرا بدهم ، نمى شود، لذا گفت برويد،
ظرفهاى خودم كم است ظرفهاى مردم را هم قرض كنيد الاغهاى خودمان كم است ، قاطرهايمان كم است ، برويد قاطر هم بياوريد تا اينكه گندمها را
ببريم و بخوريم ، آنها رفتند براى اينكه ظرف بياورند، از آن دور هم ابرى پيدا شد، لشكر خدا پيدا شد بنا كرد به باريدن باريد، باريد،
تا به آنجا رسيد كه سيل بلند شد، آمد سيل ، قاطرها و الاغهاى مردم آمده بودند، ظرفهاى مردم را آورده بودند،
سيل آمد، ديد الان او را مى برد، بروى تپه اى رفت و ايستاد، ديد سيل آمد، و همه گندمها را برد، قاطرهاى مردم را هم برد، ظرفهاى او و مردم را هم
برد، آنجا عصبانى شد و گفت : ((خدايا، گندمها مال تو بود، ديگر قاطرها كه
مال تو نبود، خدايا گندمها مال تو بود اما ظرفها كه مال تو نبود))، اما آتش گرفت ، آتش كه گرفت خشك وتر مى سوزد خانم وقتى كه آتش را
برافروزى ، بچه ات مى سوزد، بخواهى مى سوزد، نخواهى مى سوزد، خانه اى كه آتش غيبت ، آتش تهمت در آن بلند باشد، بچه را مى سوزاند،
آن آدمى كه متقلب و حقه باز باشد، آتش برافروخته و وقتى آتش برافروخت قرآن مى فرمايد: بچه ات را مى سوزاند.
وليخش الذين لوتركوا من خلفهم ذريه ضعفا خافوا عليهم فليتقوا الله و ليقولوا قولا سديدا(375)
يعنى اگر مى خواهى كه بچه هايت زندگى خوش داشته باشند، اگر براى بچه هايت تامين آتيه مى خواهى در گفتارت مواظب باش ، مواظب باش كه
شهادت ناحق ندهى ، مواظب باش مال مردم را نخورى ، مواظب باش حقه باز نباشى ، مواظب باش خانم كه شخصيت ديگران را نكوبى ، اگر شخصيت
ديگران را بكوبى ، بدان شخصيت دخترت را مى كوبند، آن زنى كه با عروسش نسازد، يقين داشته باشد كه مادر شوهر دخترش با دخترش نمى
سازد، اين اختلافاتى كه بين عروس و مادر شوهر است براى چيست ؟ چرا؟ معلوم است كه حسادت است ، از هر دو طرف حسادت است تا ببينم تقصير با
كيست ؟ چرا؟ يك چيز ديگر هم هست و آن اين است كه مادر دختر آتش برافروخته ، دخترش مى سوزد، لذا تقلب و حقه بازى آدم را بجايى نمى رساند،
مى دانيد چه چيزى آدم را به جايى مى رساند كه اگر هم مال ندارد، اما بچه هايش در رفاه و آسايش هستند، زندگى خوشى دارند، فقط تقوى و
رابطه با خدا، وقتى گناه در زندگى نباشد زندگى خوب است ، اينها را من نمى گويم ، قرآن مى فرمايد:
فاى الفريقين احق بالا من ان كنتم تعلمون .(376)
يعنى كدام يك از اين دو دسته در امنيت هستند در رفاه و آسايشند؟
الذين آمنوا ولم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الا من و هم مهتدون .(377)
آن كسى كه ايمان دارد و ايمانش مشوب به ظلم نيست يعنى به خدا ظلم نمى كند، در امنيت و هدايت هستند، ظلم به خدا چيست ؟ شرك ، گناه .
|