يعنى براى شما از دو چيز خيلى مى ترسم : اول هوى و هوس و دوم آمال و آرزوها. مى فرمايند: اگر هوى و هوس بر كسى مسلط شود ((فيصد عن الحق
))، ديگر اين هوى و هوس براى او بت مى شود؛ جاى خدا در دل خالى مى شود؛ ديگر وقتى حق جلو مى آيد پا روى حق مى گذارد. و اما
طول الامل فينسى الاخره ، طول آرزو انسان را از نظر در خود تنيدن مثل كرم ابريشم مى كند؛ امروز و فردا مى كند و اين امروز و فرداها، اين
آمال و آرزوهاى بيجا، اين كه فكر صد سال ديگر را مى كند و معلوم نيست وضعش چيست ، آيا امشب شب
اول قبرش است يا نه ، اينها آخرت را به فراموشى مى اندازد و بدا به حال كسى كه به فكر آخرتش ، به فكر هدف و مقصود از خلقتش نباشد.
آمال و آرزوها و هم چنين حرص از تخيل و توهم پيدا مى شود. انسان اگر در آدميت مقدارى جلو نرفته باشد اين
تخيل خيلى او را اذيت مى كند، مخصوصا تخيلات و وسوسه ها بيدار مى شوند. وقتى كه شما سر كارتان هستيد، در مقام تدريس هستيد اين تخيلات و
توهمات كمتر است اما وقتى براى استراحت به رختخواب رفتيد، اين دشمن سرسخت بيدار مى شود و سر به سر شما مى گذارد؛
تخيل جلو مى آيد. همين تخيلات و توهمات است كه انسان را موقع خواب هم راحت نمى گذارد يعنى
تخيل در عالم خواب هم كار مى كند و شخص خوابهاى پرت و مهيبى مى بيند و هشت ساعت خوابيده و كوفته و بى نشاط است . اين بى حالى از كجا
پيدا شده ؟ هشت ساعت خوابيده ولى يكى دو ساعت قبل از خواب تخيل داشته ، در عالم خواب هم
تخيل داشته و چيزهاى پرتى جلو آمده است .
شخص گاهى در عالم خواب چيزهايى را مى بيند كه وقتى از خواب بيدار مى شود آنها را فراموش مى كند. مخصوصا افرادى كه اشتغالات زيادى
داشته باشند خيلى خواب مى بينند اما از يادشان مى رود اينها كوبندگى براى روح و جسم دارد. اين تخيلات موقع استراحت بيدار مى شود و براى
روح و جسم ضرر دارد.
قرآن شريف مرتبا براى اين تخيلات و توهمات و وسوسه ها زنگ خطر مى زند. آيه مفصلى را هفته گذشته راجع به غفلت براى شما خواندم كه در
آخر اين آيه شريفه مى فرمايد: و يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم .(361)
در روز قيامت افرادى نور دارند؛ آنهايى كه در اين دنيا براى آخرت خود نور تهيه كردند اين نورها در جلوى آنهاست و آنها در
حال رفتن به بهشت هستند و ملائكه اطراف آنها را گرفته اند: بشريكم اليوم جنات تجرى من تحت الانهار،(362) يعنى زنده باد اين خانم ،
زنده باد اين آقا كه داريم او را به بهشت مى بريم .
اما يك دسته بدبخت كه در ظلمت و بيراهه فرو رفته اند و جهنمى شده اند آنجا حيرانند و شروع به التماس مى كنند: يوم
يقول المنافقون و المنافقات للذين آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم . مى گويند آى ، قدرى صبر كنيد؛ ما در ظلمت فرو رفته ايم . صبر كنيد تا ما
از نور شما استفاده كنيم . به آنها خطاب مى شود: ((ارجعوا))، اين خطاب را يا بهشتى ها مى كنند يا ملائكه ، نمى دانم ولى به هر
حال هر كه اين خطاب را به آنها مى كند آنها را مسخره مى كند. مى گويند: ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا، به دنيا برگرديد و در آنجا نور
تهيه كنيد. اين نور را ما در آنجا تهيه كديم و براى خود ماست . در آخرت نمى شود نورى را كه يكى تهيه كرده به ديگرى بدهد اين جا وظيفه است
چيزى را كه داريم به همديگر بدهيم اما در عالم آخرت اين طور نيست .
وقتى جهنمى ها به بهشتيها مى گويند كه يك مقدار از آب خود را به ما بدهيد تا بخوريم مى گويند: كه خدا اين آبها را براى شما حرام كرده است و
نمى شود آنها را به شما داد.
وزر آن ، هم همين طور است : و لا تزر وازرة وزر اخرى ،(363) وزر و
بال هر كسى به دوش خودش است سعادت و نورش هم مال خودش است . بعد بهشتى ها به بهشت و جهنمى ها به جهنم مى روند:
فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب ينادونهم الم نكن معكم .(364)
با يك دنيا حسرت و ندامت جهنمى ها به بهشتى ها مى گويند: مگر ما با شما نبوديم ؟ مگر ما همسايه و همكلاس نبوديم ؟ مگر ما رفيق نبوديم ؟
قالو بلى و لكنكم فتنتم انفسكم ، شما خودتان را گول زديد؛ نفس اماره شما، شما را
گول زد ((و تربصتم ))، به خيال زنده مانديد؛ به تخيل و توهم و وسوسه در خود لوليديد و انتظار كشيديد ((و ارتبتم ))، به شك و
شبهه افتاديد و شك و شبهه خود يك نحو وسوسه است ، خودش نوعى تخيل است ((و غرتكم الامانى ))،
آمال و آرزوها شما را گول زد: وقتى پير شديد انشاء الله درست مى شود؛ حالا خدمت در فرهنگ ما تمام شود ببينيم چه مى شود؛ ان شاء الله
سال ديگر درست مى شود. ((حتى جاء امرالله )) يك وقت مردگى زندگى شد و غركم بالله الغرور.
دشمن ديگرى كه شما را گول زد شيطان بود. اين آيه شريفه به ما چه مى گويد؟ مى گويد: اى آقا، اى خانم ، مواظب باش تخيلى نباشى ،
توهمى نباشى . مواظب باش در آمال و آرزو نلولى ، مثل كرم ابريشم كه در ابريشم خود مى تند تا بميرد. مواظب باش كه
تخيل دشمن سرسخت تو است .
به شما بگويم كه تلقين و تخيل از غفلت خيلى قوى تر است از جهت اين كه بتواند به مراد خود جامه
عمل بپوشاند. تخيل گاهى اوقات براى انسان چيز نبود را بود مى كند، مجسم مى كند؛ اگر يك شخص ترسو به قبرستان برود، يك وقت مى بيند
كه مرده از قبر بيرون آمده ! به راستى هم مى بيند و ترس او زيادتر مى شود. يك وقت مى بيند كه مرده او را تعقيب مى كند، او فرار مى كند و مرده
هم مى دود. يك وقت حس مى كند كه مرده او را گرفته و غش مى كند در حالى كه مرده بدبخت زير خروارها خاك خفته . زنده اش چه مقدار مى توانست
بدود كه حالا مرده اش بدود! نه از قبر بيرون آمده و نه او را گرفته . پس چه چيزى است كه مرده را از قبر بيرون مى آورد؟
تخيل و توهم . چه چيزى باعث مى شود كه او مى بيند مرده را در حال دويدن است و قوه لامسه را
گول مى زند؟ تخيل و توهم .
بعضى از اين خوابها از اينجا سرچشمه مى گيرد؛ خواب مى بيند كه دارند تازيانه اش مى زنند؛ وقتى از خواب بيدار مى شود مى بيند عرق كرده و
كوبيده شده است .
تخيل حتى روى جسم هم اثر مى گذارد؛ با وجودى كه كسى در رختخواب به او تازيانه نزده
تخيل او را واداشته كه تازيانه بخورد. تلقين هم همين طور است . داستانى را كه مولوى در مثنوى راجع به همين تخيلات و وسوسه ها و تلقينات دارد
مثال باشد يا واقعيت اما راستى همينطور هم است .
مثنوى مى گويد: يك آخوند مكتبى بود كه خيلى جدى بود و هيچ وقت مكتب را
تعطيل نمى كرد و شاگردان مى خواستند سر به سرش بگذارند و مدرسه را
تعطيل كنند. بالاخره بچه ها تصميم گرفتند كه آقا معلم را گول بزنند لذا توطئه اى كردند. يك روز صبح يك بچه آمد و لام كرد و معلم جوابش را
داد. شاگرد گفت : چرا رنگتان زرد شده است . آخوند گفت : نه ، رنگم زرد نيست . برو بنشين . رفت و نشست بچه دوم آمد و سلام كرد و گفت : چر
رنگتان زرد شده است . گفت برو بنشين حالم خوبست . سومى و چهارمى و پنجمى همين طور آمدند و همين حرف را زدند در مرحله چهارم و پنجم آقاى معلم
رنگش زرد شد و شاگردان ششم و هفتم و هشتم كه آمدند و همين حرف را زدند آقا تب كرد. شاگردان نهم و دهم كه آمدند آقا ديگر خوابيد و بچه ها
همانجا مدرسه را تعزيل كردند! اين قضيه از نظر روان شناسى راست است ، درست است .
الان پزشكان روانى حتى همين پزشكان اگر كمى وارد باشند تب 41 درجه اى را با تلقين به 30 درجه
تنزل مى دهند. فراوان ديده شده كه افرادى بسترى هستند و نمى توانند بلند شوند اما با تلقين آقاى دكتر بلند مى شوند و سر كارشان مى روند.
تلقين خيلى موثر است . اگر در راه شفا بيفتد مريض را شفا مى دهد و اگر در راه مرض بيفتد صحيح را مريض مى كند. لذا تخيلات ، توهمات ،
آمال و آرزوها انسان را زود از راه بيرون مى برد و بايد از اين تخيلات و توهمات به خدا پناه برد.
آخرين سوره قرآن كريم به همه ما اين امر را گوشزد مى كند. زمانى به شما عزيزان مى گفتم كه در اين دو سوره نكات لطيف بكار برده شده كه
قابل توجه است . در سوره اول يك مرتبه به خدا پناه برده شده و چهار چيز خيلى مهمى را اشاره مى فرمايد:
بسم الله الرحمن الرحيم . قل اعوذ برب الفلق . من شر ما خلق .
يعنى خدايا، از شر مردم به تو پناه مى برم . اين ((من شر ما خلق )) چيز بزرگى است . يعنى از شر آمريكا، شوروى ، صدام خدايا به تو
پناه مى برم . و ديگر و من شر غاسق اذا وقب يعنى خدايا به تو پناه مى برم وقتى كه غريزه جنسى طغيان كند، طوفانى شود. راستى هم
مشكل است ؛ مرد مى خواهد، زن مى خواهد كه در آن موقع بتواند از شر غريزه جنسى نجات پيدا كند، تا طوفان نشده خيلى اهميت ندارد اما اگر طوفانى
شود و انسان بتواند يوسف وار فرار كند مشكل است مشكل ! يوسف (عليه السلام ) هم مى گويد: خيلى
مشكل است . قرآن هم مى فرمايد: و لقد همت به و هم بها لولا ان رءابرهان ربه . اگر عصمت يوسف (عليه السلام ) نبود چنانچه زليخا رفته ،
يوسف (عليه السلام ) هم رفته بود.
من شر النفاثات فى العقد يعنى خدايا، به تو پناه مى برم در وقتى كه زن عشوه گرى كند. مرد مى خواهد كه در آن موقع
گول نخورد ته مشكل است . قرآن هم در سوره يوسف مى فرمايد: خيلى مشكل است . لذا بايد اختلاط زن و مرد نباشد و الا اگر باشد براى افراد عادى
مفسده جلو مى آيد لذا به خدا پناه مى برد از اين كه زن عشوه گرى كند.
و من شر حاسد اذا حسد يعنى خدايا، از شر حسود وقتى كه حسادتش گل كند به تو پناه مى برم و به راستى هم بايد به خدا پناه برد. آدم
حسود اگر حسادتش گل كند قابيل مى شود هابيل را مى كشد، با وجود اين كه
قابيل پسر پيغمبر است ، پسر حضرت آدم (عليه السلام ) است اما همين قابيل برادرش را مى كشد چرا؟ براى اين كه حسود است و حسادتش
گل كرده .
برادران يوسف پسران پيغمبرند و مى دانند كه يوسف (عليه السلام ) بى گناه است ؛ كودك بى گناهى كه اذيتى به اين برادرها نكرده اما تصميم
گرفتند كه او را بكشند و بالاخره هم او را در چاه مى اندازند. چرا؟ براى اين كه حسادت آنها
گل كرده بود. يكى از بزرگان ارزيابى كرده و به اين نتيجه رسيده بود كه بسيارى از گناهان از زمان حضرت آدم (عليه السلام ) تا به
حال زير سر حسادت است و با كمال تاسف بايد بگوييم كه اين حسادت در ميان ما
اهل علم زياد است . لذا در ((قدسيات )) مى خوانيم كه اگر چنين باشد علماء براى حسادت به جهنم مى روند.
به قول يكى از مراجع كه به ما طلبه ها مى گفت : آن شترش در خانه خودمان خوابيده . و نيز با
كمال تاسف بايد بگويم كه در ميان شما فرهنگيها زياد است و اين از امتيازات شماست . چون عالم هستيد اين طوريد ولى خوب است كه عالم باشيد اما
حسود نباشيد.
حسادت بد صفتى است ؛ ضعف اعصاب مى آورد، نگرانى و دلهره و اضطراب خاطر مى آورد، دشمنى مى آورد، آدم را از جامعه پرت مى كند، گناهان را
زياد مى كند، گناهان را به نامه عمل انسان مى آورد و ثوابهاى ما را به نامه
عمل آن كه به او حسادت مى كنيم مى برد. از همه اينها كه بگذريم آدم حسود در قيامت
مثل خوك وارد صف محشر مى شود. حسود نباشيد و با كمال صراحت بگويم كم تر كسى پيدا مى شود كه بگويد من ريشه حسادت را سوزانيده ام . به
اين زودى ها نمى شود.
به قول استاد بزرگوارم ، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) مى گفتند: بيست
سال خون جگر مى خواهد، مبارزه مى خواهد تا انسان بتواند بگويد ريشه يك صفت رذيله را خشكانده ام و از دلم ريشه كن كرده ام و به جاى آن درخت
سعادت و فضيلت را كاشته ام . به اين زودى ها نمى شود. تقاضا دارم با اين صفت حسادت كه غالبمان داريم مبارزه كنيد. بد است كه يك فرهنگى
به صورت خوك وارد صف محشر شود، بد است .
در اين سوره از چهار چيز مهم يك مرتبه به خدا پناه برده شده اما در سوره دوم سه چهار مرتبه از يك چيز به خدا پناه برده مى شود. معلوم است كه
اين يك چيز از آن چهار چيز بدتر است .
بسم الله الرحمن الرحيم . قل اعوذ برب الناس . ملك الناس . اله الناس . من شر الوسواس الخناس . الذى يوسوس فى صدور الناس . من الجنه
و الناس .
يعنى خدايا، به تو پناه مى برم ، خدايا به تو پناه مى برم از شر افرادى كه وسوسه مى كنند؛ وسوسه اى كه بد را به صورت خوب در آورده
و زهر را در كپسولهاى رنگارنگ ريخته و با توجيه گريها انسان را گول مى زند.
انسان گاهى خودش از شيطان جنى و انسى بدتر است ؛ وسوسه هاى كه خودش براى خودش دارد، تخيلات و تلقين ها و
آمال و آرزوهايى كه خوش براى خودش دارد، اصلا شيطان با او كارى ندارد.
شخصى شيطان را در خواب ديده بود، در حالى كه طنابهاى مختلف در دستش بود. پرسيد: اينها چيست ؟ گفت : مردم را مهار مى كنم و به جهنم مى برم
. گفت طناب من كو؟ جواب داد: تو و امثال تو طناب لازم نداريد، خودتان مى آييد!
اينها شيطان لازم ندارند، خودشان شيطانند: و من يعش عن ذكر الرحمن تقيض له شيطانا فهو له قرين ،(365) يعنى شيطان دوست آنهاست .
بعضى اوقات خانم طورى است كه خودش شيطان است .
در انتها بايد به شما تذكر بدهم كه اين تخيلات ، اين وسوسه ها، اين تلقينات بى جا و اين توهمات اين
آمال و آرزوها بسيار خطرناك است . شما عالميد، شما نخبه ايد، نسل آينده مرهون شماست ؛ آدم متفكر عاقلى باشيد. مواظب باشيد كه توهمات ، تخيلات ،
آمال و آرزوها شما را به سقوط نكشاند.
بخش دوم : گفتار دوازدهم
موانع سير الى الله
3. وسوسه
در جلسه گذشته گفته شد كه تكبر، عجب ، منيت ، سوءظن و امثال اينها از همين تخيلات ، وسوسه ها، تلقينات و
آمال و آرزوها سرچشمه مى گيرد.
انسان وقتى خيال كرد كه چيزى است ، تكبر مى كند لذا آقا اميرالمومنين (عليه السلام ) براى اين كه اين فكر را بكوبد مى فرمايد: انسان را از نظر
بعد مادى حساب كنند اول نطفه اى بيش نبوده و در آخر كار هم جيفه اى بيش نخواهد بود و در اين وسط يعنى در اين دنيا كه زندگى مى كند
حامل است .
اين فرموده براى همين است كه اين فكر را بكوبد و انسان خيال نكند كه چيزى است و دچار تكبر شود يا
خيال كند عملى را كه انجام داده مربوط به خودش است ، عمل خوبى است ، عملى است كه ديگران انجام نمى دهند و در نتيجه براى او عجيب پيدا مى شود
و همين تخيل او را بدبخت مى كند و عمل خويش را هم از بين مى برد. يا اين كه
خيال مى كند اگر خودنمايى كرد و كار خود را به ديگران نشان داد، مردم از او تعريف مى كنند و او عزت و شخصيت پيدا مى كند و در نتيجه يك آدم
متظاهر و رياكار مى شود. يا خيال مى كند كه پول براى تامين آتيه اش مفيد است و آدمى
پول دوست و حريص در دنيا مى شود. لذا همان طور كه گفته شد مى توان گفت كه غالب
رذائل و صفات بد مرهون همين تخيلات ، وسوسه ها، تلقينات و آمال و آرزوهاست و بايد از اين تخيلات به خدا پناه برد مخصوصا در اين زمان كه
اكثرا دچار ضعف اعصاب هستيم و تخيل و وسوسه و تلقينات بى جا بر ما حكم فرماست .
معمولا با اين تخيلات آدم خيالى مى شود و مثل كرم ابريشم كه در خود مى تند در
آمال و آرزوهاى خود مى تند، براى اين است كه ضعف اراده دارد زيرا اگر اراده قوى باشد، چنانچه مى تواند بر نفس اماره مسلط شود، مى تواند بر
قوه خيال هم مسلط شود. ضعف اعصاب كه خود يك مرض جسمى است يك مرض روانى يعنى توهم و
تخيل را نيز جلو مى آورد و انسان خيال باف مى شود و همين خيالهاست كه روى اعصابش اثر مى گذارد و آن را ضعيف و اراده انسان را ضعيف تر مى
كند. معمولا صفات بد يا خوب در انسان اين چنين است كه در يكديگر اثر دارد؛ نظير باطرى ماشين ، در حالى كه باطرى ماشين برق را مى دهد، برق
را هم مى گيرد. ضعف اعصاب هم در حالى كه خيال و توهم و تفكرات و وسوسه هاى بى جا را باعث مى شود، ضعف اعصاب را شديدتر مى كند لذا
بايد خيلى مواظب باشيم كه اين تفكرها، تخيلات و توهمات و آمال و آرزوها را كم كنيم . همين مقدار بس است كه انسان به اين فكر باشد كه اين
تخيلات چه فايده دارند؟ اين آمال و آرزوها چه نتيجه اى دارند؟
سعدى در مورد همين خيالبافى ها مثالى مى زند و اگر انسان خيالباف و توهمى باشد به همين
مثال سعدى مى تواند خود را اصلاح كند و با خود بگويد كه فكر و خيال فايده اى ندارد. به جاى اينكه
خيال كنيم و نتيجه اى نگيريم ، به جاى اين كه وسوسه هاى دل را بميراند و بالاخره به جاى اينكه اين دشمن سرسخت مرا از راه مستقيم به انحراف
بكشاند خوب است كه دست از تخيلات ، تفكرات بيجا، وسوسه ها و تلقينات و
آمال و آرزوها بردارم . مثال سعدى شايد واقعيت نداشته باشد اما به هر حال
خيال يعنى اين كه سعدى مى گويد و اين داستان در كتابهايى كه شما براى بچه ها تدريس مى كنيد آمده و آن اين است :
درويشى كوزه روغنى داشت كه بالاى سرش بود. شبى تنها شد، به فكر فرو رفت و با خود گفت : فردا اين كوزه روغن را مى فروشم و به جاى
آن گوسفندى مى خرم . بعد فكر كرد كه اين گوسفند سال ديگر دو تا گوسفند مى شود و
سال بعدش چهار گوسفند و... و با تخيل و توهم براى خود گله گوسفندى تهيه كرد. بعد گفت كه از اين گله گوسفند قصرى خواهم ساخته ، زنى
مى گيرم ، كلفتى استخدام مى كنم ، وجاهتى كسب مى كنم تا بالاخره همين كوزه روغن او را يكى از متمكنين كرد. بعد گفت : اگر نوكرم با من مخالفت
كند و حرف مرا نشنود با اين عصا به سرش مى زنم و قوه خيال عصا را بالا برد و عصا بالا رفت كه بر سر نوكر تخيلى بخورد اما به كوزه
روغن خورد و كوزه شكست و روغنها بزيرش ريخت !
معلوم نيست اين مثال تا چه اندازه واقعيت خارجى داشته باشد اما نود درصد تخيلات ما، وسوسه ها و
آمال و آرزوهاى ما اين چنين است .
آمال و آرزوهاى درويش او را متمكن نمى كند بلكه اميدش را نااميد مى كند و علاوه بر اين كه اميدش نااميد مى شود مسلما از آن حالت استقامت هم منحرف مى
شود.
ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهوى ، و طول الامل فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق و اما
ظول فينسى الاخره .
اين روايت هم از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و هم از اميرالمومنين (عليه السلام ) آمده است يعنى پيغمبر و امام ، نبوت و ولايت هر دو
براى ما از دو چيز خيلى مى ترسند يكى تسلط هوى و هوس بر دل ما، تسلط نفس اماره ، تخيلات و تفكرات بى جا و وسوسه ها و
آمال و آرزوها بر ما و مى فرمودند: اگر هوى و هوس بر انسان مسلط شود انسان ديگر حق را نمى بيند؛ اولئك كالانعام
بل هم اضل ديگر لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم آذان لا يسمعون بها و لهم اعين لا يبصرون بها اولئك كالانعام
بل هم اضل .
هوى و هوس پرده هايى براى پوشاندن حق است .
((فيصد عن الحق )) و ديگرى آمال و آرزوها و تفكرات بى جاست كه ديگر انسان را نمى گذارد كه به ياد آخرت بيفتد؛ هميشه به ياد دنياست و
آخرت را فراموش مى كند و وقتى آخرت را فراموش كرد معلوم است كه بيچاره است ، براى آخرت كارى نمى كند و در
آمال و آرزوها و تخيلات خود مى تند و وقتى كه مرد بيدار مى شود و مى بيند كه براى آخرت خود كارى نكرده است ، ((فينسى الاخره )).
خلاصه حرف اين است كه از اين دشمن سرسخت بايد پرهيز كرد؛ نحوه پرهيز كردنش بحث مفصلى دارد تحت اين عنوان كه چگونه بايد از صفات
رذيله پرهيز كنيم ، يعنى به قول عرفاء كيفيت تخليه چيست ؟ چگونه بايد صفات رذيله را بيرون كرد و صفات خوب را جايگزينش ساخت ؟ كه اين
خود بحث مفصل يك ساله دارد و اگر الان در جلسه ما آدمى تخيلى باشد كه هست - چون بسيارى از ما ضعف اعصاب داريم لذا
خيال بافى در ما فراوان است - طرز معالجه اش فعلا اين است كه اولاد از خدا بخواهد كه تمام صفات رذيله را كه ما زمينه ساز آن هستيم رفع كند:
ولولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا ولكن الله يزكى من يشاء.(366)
يعنى اگر يارى و فضل و رحمت خدا نباشد هيچ كس نمى تواند خود را مهذب كند؛ هيچ كس نمى تواند صفت
خيال و تكبر را، صفت حسادت را از خود دور كند. فقط خداست كه انسان را مهذب مى كند لذا بايد نتيجه گرفت ، همت هم مى خواهد؛ به
قول سعدى ((با توكل زانوى اشتر ببند)).
يكى از مواردى كه دعا مستجاب نمى شود اين است كه انسان در خانه بنشيند، فعاليت و كار نكند و بعد بگويد: خدايا، مخارج مرا بده . خدايا، روزى
مرا وسيع كن . خدايا در كارم گشايشى بوجود بيار. اين دعا مستجاب نمى شود و علت آن اين است كه توفيق از اوست اما همت از ماست .
در مورد بحث ما اگر شخصى بخواهد تخيلات و تفكرات بى جايش از بين برود بايد فكرش را پرت كند. مثلا اگر خوابيده است و فكر دنيا برايش
جلو مى آيد، مال و آرزوى بى جايى برايش پيش مى آيد، سوءظن و وسوسه اى جلو مى آيد تا چنين فكرى جلو آيد بايد فكر را پرت كند يعنى روى
آن فكر نكند. اگر اين قدرت را دارد كه فكر و خيال را پرت كند كه بسيار خوب است ، اما اگر اين قدرت را ندارد، اگر خوابيده است بنشيند و اگر
نشسته است كتابى بردارد و مطالعه كند، اگر تنهاست كسى را پيدا كند و با او حرف بزند. خلاصه اين كه فكر بيجا و
تخيل و وسوسه را پرت كند، رويش پافشارى نكند، نگذارد كه فكر بر او مسلط شود. منظور از فكر در اينجا يعنى وسوسه ،
تخيل ، تلقين و آمال و آرزوها. نگذارد كه اينها بر او مسلط شوند بلكه او بر
تخيل مسلط شود.
البته اول مقدارى اين كار مشكل است اما همين پرت كردنها كم كم براى او ملكه اى مى شود تا آنجا كه ديگر به طور خودكار و ناخودآگاه
تخيل نمى آيد، تفكر بى جا و وسوسه نمى آيد، تلقين نمى آيد، آمال و آرزو نمى آيد و اين كار را بايد بكند براى اينكه چه بسيار از وسوسه ها
كه انسان را بيچاره مى كند. وسوسه در طهارت و نجاست كه براى بعضى از مقدس بابها هست بالاترين درد براى يك انسان است . دنيا و آخرتش را
از بن مى برد؛ به نام آخرت و به نام دين وسواسى مى شود كه اين بدعت است ؛ حرمت است نه حليت ، بدبختى است نه خوشبختى ؛ دين تراشى است
نه دين اسلام . و اين مصيبت بزرگى است و بايد طرد شود و راه طردش هم همين است كه به طور كلى گفتم .
راجع به آدمهاى وسواسى هم همين طور است يعنى مدتى باشد بى تفاوت باشند.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آيت الله بروجردى - رحمت الله عليه - با كمال صراحت و جديت مى فرمودند: اگر كسى مثلا در نماز وسواسى است وقتى
به نماز مى ايستد بدون وسواس نماز را بخواند؛ وقتى هم كه نماز مى خواند بگويد كه مثلا دو ركعت نماز صبح
باطل به جا مى آورم قربه الى الله اين راهش است . اگر براستى گفت كه مى خواهم نجس بخورم ، نجس بپوشم ، با نجس نماز بخوانم مدتى اين
طور باشد بعد از ده پانزده روز خوب مى شود. البته ريشه اش نمى سوزد بلكه پنج و شش ماه بايد بى تفاوت باشد، وقتى كه مدتى بى
تفاوت شد عادى مى شود و مى فهمد كه ديوانه بوده و حالا عاقل شده است .
راجع به سوءظن به ديگران هم همين طور است . بعضى ها سوءظنى هستند و اين ضعف بسيار بدى است و گناهش خيلى بزرگ است ؛ به اندازه اى
بزرگ است كه افرادى كه به ديگران سوءظن دارند، در روز قيامت به صورت مرغكى منقار دار وارد صف محشر مى شوند و همين طور كه سوءظن در
اين دنيا باعث شده كه در حال ديگران تجسس كنند، در آنجا در خودشان تجسس مى كنند. و آن به اين صورت است كه با منقار بزرگشان گوشتهاى
خود را مى خورند و با اين حال وارد صف محشر مى شوند! اول رسوا مى شوند بعد وارد جهنم مى شوند.
اين سوءظن گناه است و در خيلى از افرادى كه داراى ضعف اعصاب هستند وجود دارد؛ براى افرادى كه ضعف اراده دارند هست مخصوصا در افراد باسواد
چون حساسيت دارند بيشتر است ؛ در همكاران از ديگران بيشتر است و گناهش خيلى بزرگ است .
همين سوءظن است كه كم كم به خانه سرايت مى كند. وا مصيبتا اگر زن به شوهر و يا مرد به زنش سوءظن پيدا كند، ديگر آن خانه
قابل سكونت نيست ؛ آن خانه ، خانه بدبختى است ؛ خانه ذلت و نكبت است و از همين راه هم طلاقها جلو مى آيد، اختلافها پيش مى آيد و محيط خانه به
تمام معنا زندان مى شود؛ ديگر كارهاى خوب زن يا شوهر بد مى شود. همين سوءظن است كه از مردم به خانه مى آيد و از خانه به خدا مى رسيد. كم
كم به خدا سوءظن پيدا مى كنيد و آدمى بدبين به خدا مى شود:
ثم كان عاقبه الذين اساوا اسواءى ان كذبوا بايات الله .(367)
|