يعنى هنوز قدم از قدم بر نداشته ، وارد صف محشر كه مى شود از جوانى سوال مى كنند كه جوانيت را در چه مصرف كردى ؟ چه بگويد بگويد در
استكمال ، بگويد در تهذيب نفسم ؛ بگويد در غفلت و بى تفاوتيم صرف كردم ؟ خطاب و
سوال دوم مى آيد كه عمرت را در چه مصرف كردى ؟ عمر را در تكرار مكررات صرف كردى ؟ آن بعد معنوى را چه كردى ؟ همين مقدار كه به فكر بعد
مادى خود بودى و براى خوراكت ، براى لباست و براى مسكنت شبانه روز دويدى و به جايى نرسيدى ، براى بعد معنوى خودت چكار كردى ؟ آخر
انسان موجودى مركب و دو بعدى است حيوان كه نيست تا يك بعدى باشد؛ يك بعد معنوى دارد و يك بعد مادى . هفتاد
سال براى بعد مادى دويدى پس براى جنبه معنوى چه كردى ؟ اين هم دوم بدبختى انسان
غافل در دنياست كه نمى تواند جوابى بدهد و از همين جاست كه به بدبختى كشانده مى شود. نظير كسى است كه به محاكمه برود و پيش از اين كه
پيش ميز محاكمه برود در همان ابتداء اقرارهايش را بكند و بدبختى هايش ثابت بشود، پرونده سياه شود؛ اين چنين آدمى به صف محشر مى آيد و مى
بيند كار خيلى خراب است . اينجا عمل مى خواهند و مى بيند هر كه در دنيا كار كرده اينجا آباد است ، روشن است و هر كه هم در دنيا براى اينجا كار
نكرده بى بهره است ، در ظلمت است . ((الدنيا مزرعه الاخره ))، اين دنيا كشتزار است ، اگر اينجا كشتى ، آنجا درو مى كنى ، آنجا برداشت مى كنى
و اگر نكشتى آنجا هيچ ندارى .
حضرت لقمان انسان دانايى بود شايد هم پيغمبر بود. اول غلام بود تا اينكه شخصى او را خريد؛ خريدار، آدم خوبى بود، اما آدمى بى تفاوت و
مغرور به خدا. شب كه شد موقع خواب لقمان خوابيد، مقدارى كه خوابيد بلند شتا براى آخرت خود بهره اى بردارد. نزديك هاى اذان صبح ديد كه
اربابش خوابيده و از او خبرى نيست ، تعجب كرد كه مگر او اعتقاد به معاد و آخرت ندارد؟ چرا به فكر آخرتش نيست ؟ آمد بالاى سر اربابش و گفت :
آقا بلند شو، موقع نماز شب است ، غافله نماز شب خوانها بيدارند، زمزمه هايشان بلند است ، سبوح و قدوس هاى آنها در اين جهان طنين انداز است ،
بلند شو. گفت : خوابم مى آيد، خدا ارحم الراحمين است ، بگذار بخوابم ، و تا اذان صبح خوابيد،
اول اذان صبح لقمان آمد و او را بيدار كرد و گفت : غافله نماز شب خوانها نماز شبهاى خود را خواندند و بهره هايشان را بردند و رفتند، حالا موقع
نماز اول وقت است ؛ بلند شو و اقلا نماز اول وقت صبح خودت را بخوان . گفت : خدا ارحم الراحمين است ، بگذار بخوابم ، و تا دم آفتاب خوابيد و
نزديك طلوع آفتاب لقمان بالاى سرش آمد و گفت : بلند شو، دنيا متلاطم است ، خروس را ببين كه چگونه
قبل از طلوع آفتاب اين طرف و آن طرف مى دود و چيزى مى گويد؛ مى گويد: ايها الغافلون ، قوموا.
اى بى خبرها، بلند شويد. گفت : خدا ارحم الراحمين است ، بگذار بخوابم . تا مدتى بعد از طلوع آفتاب خوابيد. وقتى كه براى صبحانه بلند شد
مقدارى گندم به لقمان داد و گفت : آن را به فلان مزرعه ببر و بكار. لقمان هم براى اين كه او را آدم كند مقدارى ارزن تهيه كرد و برد و در آن
زمينها ريخت و برگشت . مدتى بعد ارباب متكبر جلو و لقمان عقب سرش به مزرعه رسيدند. نگاه كرد، ديد كه فقط علف سبز شده ! گفت : لقمان !
مگر گندمهايى را كه به تو دادم نكاشتى ؟ گفت نه براى اين كه از شما ياد گرفتم ؛ شما مرتبا مى گفتى : خدا ارحم الراحمين است ديدم . ديدم
گندم گران است لذا به جاى گندم ارزن به زمين پاشيدم كه خدا ارحم الراحمين است و به ما گندم مى دهد!! ارباب گفت : مگر ديوانه شدى ؟ چگونه
ممكن است ما ارزن بكاريم و گندم برداريم ؟ گفت : آقا، اگر اين چنين است چگونه مى شود آدم از
اول شب تا به صبح بخوابد بعد هم بگويد كه خدا ارحم الراحمين است و من بهشت و حورالعين و قصر دارم و در صف محشر نور دارم . چگونه مى
شود؟
|
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر | |
كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى |
هميشه اين شعر را بخوانيد، براى شاگردانتان هم بخوانيد. هميشه بگوييم كه صف محشر
عمل مى خواهد و عملش هم بايد از اين دنيا تهيه شود. آنجا خورشيد نيست ، نور مى خواهد و نورش بايد از اينجا بايد تهيه شود. لذا وارد صف محشر
مى شود و مى بيند وضع خراب است .
قرآن درباره قيامت جمله اى دارد كه خيلى متاثر كننده است ؛ مى فرمايد:
يود المجرم لويفتدى من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التى تئويه و من فى الارض جميعا ثم ينجيه كلا انها لظى (346)
يعنى يك وقت مى بينيد عذاب دردناك است ، حاضر است تمام پسرهايش را بدهد، دختران و همسرش را بدهد، پدر و مادرش را بدهد، تمام جهان را
حاضر است بدهد تا از اين صحنه و از اين عذاب نجات پيدا كند. قرآن مى فرمايد: ((كلا))
محال است ؛ آنجا نه زور است ، نه زر است و نه پارتى ؛ نه تقلب ، نه حقه بازى . آنجا روز حساب و كتاب است ؛ روز برداشت است . اگر كسى
بخواهد بگويد كه من پسرم را، همسرم را و تمام جهان را مى دهم ديگر كارم نداشته باشيد به او خطاب مى شود: ((كلا)).
آنجا كه چيزى ندارد تا بدهد و اگر تمام جهان هم مال او باشد و بدهد فايده اى ندارد. هر چه كشتى بايد برداشت كنى .
حسرت و ندامت ديگر براى غافل اين است كه مى بيند يك دسته اى با چه شكوهى
مشغول رفتن به بهشت هستند؛ قرآن مى فرمايد:
يوم ترى المومنين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم بشريكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ذلك هو الفوز
العظيم .(347) يعنى يك دسته مى روند در حالى كه نور جلوى آنهاست . آنجا تاريك است و بايد از اين دنيا براى آنجا نور تهيه كرد. لذا در
روايات مى خوانيم آن كسانى كه در دنيا وضوى خوب مى گيرند در قيامت دستهاشان مى درخشد. آن كسانى كه دلى بدست آوردند، خدمتى كردند،
دل بينوايى را خوش كردند، دل زيردست را خوش كردند، ديگران را عفو كردند آنجا نور دارند. يسعى نورهم بين ايديهم ، يعنى ملائكه در جلو
چراغ كش آنها هستند و يك دسته از ملائكه هم اطراف آنها را گرفته و بشارت مى دهند يعنى به تعبير ما زنده باد، زنده باد مى گويند و به او
خطاب مى كنند: خوشا به حالت ، جايت در بهشت است ، به چه فوز و سعادتى رسيدى !
افراد بى تفاوت كه در اين دنيا كارى نكردند يك دفعه به التماس مى افتند: يوم
يقول المنافقون و المنافقات للذين آمنوا نظرونا نقتبس من نوركم .(348)
بنا مى كنند به داد زدن تن اى شمايى كه نور داريد، صبر كنيد، بايستيد تا ما هم از نور شما استفاده كنيم . اما آنها را مسخره مى كنند:
قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا، يعنى به آنها مى گويند: به دنيا باز گرديد و در آنجا نر تهيه كنيد. ما هر چه داريم در دنيا تهيه
كرديم . اينجا كه نمى توانيم به شما نور بدهيم ؛ نور ما مال خود ماست و عذاب شما هم
مال خود شماست . اگر نور مى خواهيد بايد برگرديد و نمى توانيد برگرديد.
در همين گفتگو يك وقت جهنمى ها در جهنم و بهشتى ها در بهشت خواهند بود:
فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب .(349)
آنها كه نور نداشتند و آن را تهيه نكردند، بلكه بواسطه گناهانشان جهنم ، مار، مور، عقرب و زقوم تهيه كردند مى بينيد كه در جهنمند و بهشتى ها
هم دور هم در بهشتند. بهشتيها جهنمى ها را مى بينند كه در جهنمند و جهنمى ها هم بهشتى ها را مى بينند و با هم حرف مى زنند. يكى از حرفهاى بهشتيها
و جهنميها اين است كه جهنمى ها به آنها رو مى كنند و مى گويند ((الم نكن معكم ))(350) يعنى تو يك خانم معلم بودى من هم يك خانم معلم بودم ،
مگر با هم نبوديم ؟ تو يك مدير بودى من هم يك مدير بودم ؛ تو يك دبير بودى من هم يك دبير بودم ((الم نكن معكم ؟)) همه ما فرهنگى بوديم ،
چه شد كه تو بهشتى شدى و من جهنمى شدم ؟
قالوا بلى ، مى گويند: بلى درست است ، ما همه فرهنگى بوديم ، من و تو در يك دبيرستان بوديم ، من و تو در يك دبستان بوديم اما فرق ما و
شما اين است : ولكنكم فتنتم انفسكم ،(351) تا مى خواستيد بيدار شويد دوباره خوابتان مى برد و اگر هم در يك جلسه اى برايت توجهى
پيش مى آمد خود را گول مى زدى و مى گفتى : خدا ارحم الراحمين است ، انشاء الله درست مى شود. ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم . در انتظار
نشستيد و گفتيد: حالا كه جوانيم ، ان شاء الله وقتى پير شديم ، بازنشسته شديم آن وقت با منبر و محراب و حرم سر و كار پيدا خواهيم كرد. ((و
ارتبتم )) و با شك و شبهه و دلهره و اضطراب خاطر و درست است و درست نيست ، آيا اين چه سخنانى است ، آيا او از خودش مى گويد يا از قرآن
مى گويد و... با اين حرفها زندگى مى كرديد تا اين كه ((غركم بالله الغرور)) شيطان شما را
گول زد.
به عبارت ديگر بهشتى ها به جهنمى ها يك جمله مى گويند؛ مى گويند: من و تو هر دو فرهنگى بوديم ، هر دو در يك دبيرستان و در يك دبستان
بوديم ، هر دو زن بوديم ، هر دو مرد بوديم اما فرق من و تو اين بود كه من بيدار بودم و تو خواب بودى ؛ فرق ما همين بود. من متوجه بودم اما تو
بى تفاوت بودى ؛ من به فكر بودم و تو بى فكر. تو فكر داشتى اما براى لباس فكر داشتى ، براى بعد مادى فكر داشتى ؛ تو فكر داشتى
اما شبانه روز مثل كرم ابريشم دور خود تنيدى براى اين كه فقط مسكنى ، زنى ، فرزند و شكمى به دست بياورى اما من علاوه بر اين كه اين ها را
داشتم به فكر بعد معنوى خودم هم بودم ؛ به فكر اين كه براى جاى ديگر خلق شده بودم . جهنمى ها مايوس مى شوند و وقتى مايوس شدند، اين
غافل ها، اين بى تفاوت ها و بى توجه ها در آخر كار به خدا التماس مى كنند.
در اول بحث گفتم كه اين ندامت از دم مرگ شروع مى شود و به اينجا مى رسد. در اينجا جهنمى ها مايوس مى شوند؛ وقتى مايوس شدند مى سوزند و
مى سازند، چاره اى هم ندارند. قرآن مى فرمايد: و هم يصطرخون فيها(352) وقتى كه صحبتها تمام مى شود ديگر جهنمى ها از بهشتى ها
مايوس مى شوند و شايد با بهشتى مادر و دختر باشند، زن و شوهر باشند، خويش و قوم يكديگر باشند اما يكى جهنمى است و آن ديگرى بهشتى .
مثلا پسر جهنمى است به پدر مى گويد: بابا جان ، مقدارى از اين آبها را بده بخورم ؛ جگرم مى سوزد، آتش گرفته ام . پدر جواب مى دهد: مى
خواهم بدهم اما نمى شود براى اينكه خداوند اين آب را بر شما حرام كرده است . و من
خيال مى كنم اين حسرتها و ندامتها در جهنم از آتش جهنم بالاتر باشد. آتش جهنم پوست را مى سوزاند، گوشت را مى سوزاند و به
قول قرآن شريف استخوان مى شكند و از همه بالاتر آتش جهنم دل را مى سوزاند، روح را مى سوزاند: نار الله الموقده التى تطلع على الافئده
.(353) جهنم جامعه همه اين عذابهاست ، مستجمع جمع نقمات است ، مظهر قهر خداست . - پناه بر خدا - اما اين عذابها را خود تهيه كرده اى ، نقماتش
را خود تهيه كرده اى .
بارها گفتم كه وقتى يك زن در خانه زبان دراز شد، به علمش مغرور شد؛ نق نقش در خانه شروع شد و محيط خانه را سرد و تلخ كرد، اين زن در همين
دنيا براى خودش زقوم مى سازد درخت زقوم را چه كسى در جهنم كاشته ؟ خودش كاشته است . وقتى اعصاب ضعيف شد، به جاى اين كه به دكتر
برود، به جاى اين كه از خدا بخواهد تا اعصابش خوب بشود نق و نق او در خانه شروع مى شود، نيش زدنها در خانه شروع مى شود و اين نيشهاست
كه براى او گرز مى شود. گرز را خود انسان به دست ملك مى دهد.
اين بدبخت با يك نكبت و خوارى ، با يك كندى از جهنم بالا مى آيد اما تا بالا آمد با يكى از اين گرزهايى كه خود تهيه كرده است ، يعنى نق
زدنهايش در خانه ، زخم زبانهايى كه در خانه به همسرش زده ، با اين گرزها بر سرش مى زنند و او چندين هزار
سال به پايين مى رود تا بار ديگر بالا مى آيد؛ بقيه عذابها هم به همين صورت است . آتش جهنم را خود تهيه مى كند.
جهنم همين الان هم موجود است ، بعد هم هست اما بارها گفته ام كه مار و مور و عقربش را خود تهيه مى كند. اگر مارهاى بزرگى در آنجاست كه نه تنها
مى گزد بلكه مى بلعد، اين مار را ما در اين دنيا تهيه كرده ايم .
يك دنيا بى تفاوتى و بى توجهى كرد، يك عمر چيزى كه به فكر او نيامده بعد معنوى بوده است ، آخرت و قبر و قيامت و برزخ اوست . لذا قرآن مى
فرمايد: و هم يصطرخون فيها، آه و زارى مى كنند كه اى خدا، اى خدا: ربنا آخرجنا صالحا غير الذى كنا
نعمل ،(354) اى خدا، مرا برگردان تا آدم خوبى بشوم ، عمل خوب به جا بياورم ، ديگر كارهاى بدى را كه در دنيا كردم نمى كنم و به جايش
كار خوب مى كنم ؛ مر برگردان . قرآن مى گويد كه به او خطاب مى شود:
اولم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر؟(355)
آيا شصت سال ، هفتاد سال عمر به تو نداديم ؟ آيا به مقدارى كه متذكر شوى و از خواب بيدار شوى به تو عمر نداديم ؟ اگر يك وقت در خواب
جوانى بودى چرا بعد بيدار نشدى ؟ يك وقت جنون داشتى چرا بعد بيدار نشدى ؟
اين قهر خداست ؛ بچش ! در جهنم بمان . فما للظالمين من نصير، آن كس كه به خود ظلم كند ظالم است ، ياورى ندارد، ما ياورش نيستيم ؛ ما ياور
كسى هستيم كه مظلوم باشد؛ ما ياور كسى هستيم كه عادل باشد و ياور كسى كه ظالم باشد نيستيم . بالاترين ظلم اين است كه انسان خود را نشناسد؛
بالاترين ظلم اين است كه انسان نداند به كجا آمده ، براى چه آمده و به كجا مى رود. اين بالاترين ظلم است لذا قرآن در آيه ((امانت )) مى
فرمايد: اى بشر، قدر و منزلت تو اين اندازه است كه مى توانى مورد امنت خدا باشى و اين براى انسان خيلى مقام است .
انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ،(356) يعنى ما امانت را به جهان عرضه
داشتيم - اين كه اين امانت چيست هر كسى چيزى گفته اما به هر حال چيز مهمى است ، امانت خداست - اما جهان نتوانست از نظر تكوين آن را بپذيرد اين
لياقت را نداشت اما انسان پذيرفت ولى خيانت كرد. بعد مى فرمايد: انه كان ظلوما جهولا(357) اين انسان خيلى به خود ظلم كرده ، اين انسان
خيلى به خود جاهل است و نمى داند چه دارد، نمى داند براى چه آمده ، نمى داند به كجا مى رود و همه بدبختيها هم همين جاست .
در آخر بحثم از همه شما زن و مرد يك تقاضا دارم و آن اين است كه اين روايت كوچك اميرالمومنين (سلام الله عليه ) هميشه در فكر و در نظر شما
باشد.
اميرالمومنين (عليه السلام ) بارها مى فرمود: ارحم الله امرء عرف من اين فى اين الى اين .
يعنى خدا رحمت كند آن كسى را كه بداند از كجا آمده ، در كجا آمده براى چه آمده و به كجا خواهد رفت يعنى خدا رحمت كند آن كسى را كه يك مقدار متوجه
باشد، غافل نباشد؛ اقلا در 24 ساعت ، قدرى در خود فرو رود كه ثوابش هم بسيار است ؛ تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه ، يعنى يك آن به
خود فرو رفتن و اين كه فكر كنيم كه از كجا آمده ايم ، براى چه آمده ايم و به كجا مى خواهيم برويم ، راستى اگر براى خوردن ، آشاميدن و زحمت
كشيدن آمده باشيم اين كه شعار كمونيستهاست ، اين كه الاغى بيش نيست ، اين كه عبث است و بر مى گردد به اين كه خدا - نعوذ بالله - كار بيهوده
كرده است .
ما براى اين خلق نشديم كه مدتى زحمت بكشيم بعد هم آسايش بدست آوريم ، كه البته آسايش نيست زيرا هر آسايشى در اين دنيا و هر نوشى در اين
دنيا، نيشها دارد. در اين جلسه كيست كه بگويد من لذت صد در صد دارم يا پنجاه درصد دارم ؟ لذت اگر باشد دفع الم است و هر نوشى نيشها دارد.
معلوم است كه انسان براى لذت خلق نشده است ، پس اقلا در 24 ساعت مقدارى در خود فرو برود، فكر كند و بگويد كه اميرالمومنين (عليه السلام )
فرموده رحم الله امرء عرف من اين فى اين الى اين .
بخش دوم : گفتار يازدهم
موانع سير الى الله
2. تخيلات و توهمات
بحث جلسه گذشته درباره اين بود كه افرادى كه در راهند و راه مستقيم يعنى آن راهى كه همه انبياء براى نشان دادن آن آمدند يافته اند دشمنان
فراوانى دارند؛ نظير آدمى كه در وسط آب بوده و آب بر او محيط است انسان هم در اين دنيا ولو راه پيدا كرده باشد به وسيله دشمنانى در احاطه
است و اين دشمنان دشمنهاى سرسختى هم هستند و قرآن شريف براى اين ها زنگ خطر زده است . انبياء آمدند كه هم راه را نشان بدهند و هم اين دشمنان را
به انسان معرفى كنند؛ همه كوشش انبياء درباره نشان دادن راه است و اين كه اين راه دشمن دارد دشمنان خطرناكى دارد.
اولين دشمنى كه در جلسه گذشته معرفى شد ((غفلت )) بود كه يك دشمن درونى است و از بحث گذشته فهميديم كه اين دشمن به قدرى
خطرناك است كه هويت انسان را هم تغيير مى دهد و او را به صورت حيوانى در مى آورد. قرآن شريف زنگ خطر را به قدرى محكم زده است كه فرموده
: اولئك كالانعام بل هم اضل ، اولئك هم الغافلون . و از طرف ديگر به حالت ((توجه )) بسيار اهميت داده و فرموده :
تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه .
انسان بايستى در شبانه روز لحظه اى به خود فرو رود و به اين مسئله توجه كند كه از كجا آمده ، براى چه آمده ، به كجا مى خواهد برود و منتهاى
سير او كجاست ؟ اين امرى به قدرى ارزش دارد كه مثل عبادت هفتاد سال است .
عرفاء و علماى اخلاق قانون مشارطه ، مراقبه و محاسبه درست كرده اند براى اين كه
حال غفلت برود و به جاى آن حال توجه بيايد. و در آخر كار هم به همه شما سفارش كردم كه اقلا ساعتى در شبانه روز به خود بياييد و فكر كنيد
كه از كجا آمديد؛ براى چه آمديد و به كجا مى خواهيد برويد و اين روايت آقا اميرالمومنين (سلام الله عليه ) سرمشق شما باشد: رحم الله امرء عرف
من اين فى اين الى اين ، يعنى درود و رحمت خدا بر آن كسى باد كه بداند از كجا آمده ، براى چه آمده و به كجا مى خواهد برود.
حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) به شما فرموده است : ليس منا من لم يحاسب نفسه فى
كل يوم ، يعنى شيعه نيست كسى كه در 24 ساعت مقدارى به فكر خود نباشد.
اگر قانون مشارطه ، مراقبه و محاسبه نداريد اقلا موقع خواب بايد فكر كنيد كه امروز چه كرده ايد؟ اين عمرى كه براى آن نمى شود قيمت گذاشت
چگونه صرف شد؟
اين كه در ميان ما مشهور است كه عمر طلاست اشتباه است ، عمر طلا نيست ؛ طلا سنگى بيش نيست ؛ طلا از نظر افرادى كه به اين دنيا دلبستگى ندارند
فلزى بيش نيست ؛ فلز كمى است كه ميان مردم قيمت پيدا كرده . ارزش عمر به اندازه خودش است ؛ خودش ارزش خودش است و هيچ وقت هم اين خودش پيدا
نمى شود يعنى امروز گذشت و ديگر ((تا)) هم ندارد. انسان بايد فكر كند اين عمرى كه ((تا)) ندارد، اين عمرى كه قيمت ندارد امروز
صرف چه شد؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) مى فرمايد: اگر ديروز و امروزت مثل هم بوده مغبون هستى يعنى عمر را دادى و در
مقابل آن چيزى نگرفتى ؛ چيز گرانبهايى را از دست دادى و استفاده نكردى و اگر ديروزت از امروز بهتر باشد ملعونى ، آدم بدى هستى و رانده
درگاه خدايى .
انسان بايد موقع خواب فكر كند كه آيا مغبون است ؛ ملعون است يا اين كه نه ، اين عمرى را كه داده در عوضش چيزى گرفته كه براى او مفيد است .
اين بحث جلسه گذشته بود و تقاضا دارم كه به آن اهميت بدهيد، بسيارى از فرصتها را غفلت از دست ما مى گيرد؛ بسيارى از نعمتها را غفلت از ما
مى گيرد و بالاتر از همه غفلت رضايت خدا را از ما مى گيرد و رضايت شيطان را براى ما مى آورد. لذا اميرالمومنين (عليه السلام ) مى فرمايد: غفلت
از نظر مستى ، از شراب هم بدتر است .
اين دنيا مردنى است نه ماندنى ؛ زندگى پس از مرگ است . انسان يك وقت بيدار مى شود و مى بيند كه شصت
سال ، هفتاد سال در اين دنيا مثل حيوانى كه در لانه خود لوليده ، مثل كرم ابريشمى كه به دور خود تنيده تا خفته شده ، او هم تكرار مكررات داشته
است ؛ صبح به مدرسه مى رفت ، درسى مى گفت و ظهر بر مى گشت و ناهارى مى خورد؛ شب شامى صرف مى كرد و مى خوابيد و اين تكرار مكرر
شده ، اين مردگى تكرار شده ناگهان زنده مى شود اما آن وقت چيزى جز حسرت و ندامت و رب ارجعون لعلى
اعمل صالحا فيما تركت ندارد.
وقت خواب ، يك جاى خلوت در يك لحظه به خود آييد، به خود فرو رويد و به اين دنياى فانى مقدارى فكر كنيد، به اين كه امروز چه شد كمى فكر
كنيد و ببينيد امروز چند دروغ گفتيد، چند غيبت كرديد، چند تهمت زديد؛ ببينيد امروز چند شايعه از حلقوم شما بيرون آمد و حلقومتان بلندگوى دشمن
شد. روز اينها مقدارى فكر كنيد. دشمن دوم كه موضوع بحث امشب ماست و اين هم دمن سرسختى است كه بايد با آن مبارزه كرد و از آن به خدا پناه برد
تخيلات ، وسوسه ها، آمال و آرزوها، تلقين ها و توهمات است .
تخيل ، توهم ، وسوسه و تلقين بى جا در زندگى خيلى موثر است ؛ براى پرت كردن انسان از راه مستقيم خيلى موثر است . بسيارى از صفات رذيله
زير سر همين تخيلات ، توهمات و آمال و آرزوهاست . انسان خيال مى كند چيزى است لذا تكبر مى كند.
اگر ريشه يابى كنيم كه تكبر از كجا پيدا شده مى بينيم كه از تخيل و وسوسه و تلقينات بيجاست .
خيال مى كنند كه ديپلم گرفته چيزى شده ، يا ما طلبه ها چند تا اصطلاح ياد گرفته ايم و
خيال مى كنيم كه چيزى هستيم لذا تفاخر مى كنيم . به ديپلمش به ليسانسش ، به دكترايش ، به اجتهادش ، به سطحش و به ادبياتش مى نازد. تفاخر
از همين جا پيدا مى شود.
تفاخر در ميان زنها زياد است ؛ همچنين در ميان اهل علم يعنى در فرهنگى ها كه من ، من خيلى مى گويند. اين من من گفتن ها از كجا پيدا شده ؟ از تخيلات ،
خيال مى كند كه علم دارد اما فكر نمى كند علم او كه هيچ اگر علوم اولين و آخرين را هم داشت علمش در
مقابل جهلش قطره اى در مقابل دريا بود! و ما اوتيتم من العلم الا قليلا.(358)
نيوتن با آن علم و اختراعش مى گويد: پشت اين تلسكوپ خودم عوالمى را مى بينم كه علم من در
مقابل مجهولاتم يك قطره در مقابل درياست !
از همه اين ها كه بگذريم يك آدم متفكر فكر كند كه اين علم از كجا آمده ؟ چه كسى داده ؟ مگر
مال من است كه به اين ((من من )) تفاخر كنم ؟ اگر از نظر صورت باشد مگر
مال تو است كه تكبر و تفاخر كنى ؟ و از نظر سيرت هم مال تو نيست كه تفاخر كنى ، اما
تخيل و توهم آدم را وا مى دارد كه با دانستن چند اصطلاح ادبى يا چند فرمول رياضى يا علوم طبيعى يا با داشتن يك مدرك كه همه ما مى دانيم چيست
يك دنيا تفاخر كند.
انسان خيال مى كند كه مال ، چيزى است ؛ رياست چيزى است در حالى كه راست يك امر اعتبارى است ،
مال ، امرى اعتبارى است . او وقتى پول يا رياستى را كه از امور اعتبارى و پوچ هستند پيدا كرد
خيال مى كند كه چيزى شده است لذا به قول قرآن شريف تخيل او را جهنمى مى كند. مى فرمايد:
ويل لكل همزه لمزه ، الذى جمع مال و عدده ، يحسب ان ماله اخلده ،(359) يعنى واى به كسى كه غيبت مى كند؛ اين غيبت كردن و شخصيت كسى را
كوبيدن از تكبر پيدا مى شود كه آن هم ناشى از تخيل و توهم است ؛ از تلقين پيدا مى شود.
ويل لكل همزه لمزه واى بر كسى كه زبانش نيسش داشته باشد و نيش زبان از كجا پيدا مى شود؟ زخم زبانها از تكبر و تفاخر پيدا مى شود،
از اين كه خيال مى كند چيزى است .
بعد مى فرمايد: الذى جمع مالا و عدده واى به آن كسى كه دلبستگى به
پول دارد. اين دلبستگى به پول از كجا پيدا مى شود كه خود مفاسدى دارد؟
حب الدنيا راس كل خطيئه ، راس همه خطاها دلبستگى به دنيا است . وقتى انسان به
پول دلبستگى پيدا كرد دزدى مى كند، تقلب و حقه بازى مى كند، گرانفروشى و غش در معامله مى كند، خون مردم را مى مكد. وقتى انسان به اين دنيا
و پول دلبستگى پيدا كرد ديگر خمس و زكات نمى دهد، به فقراء رسيدگى نمى كند، به ضعفاء رسيدگى نمى كند حتى به خويشان خودش هم
رسيدگى نمى كند. اينها از كجا پيدا مى شوند؟
قرآن مى فرمايد از تخيل پيدا مى شود: يحسب ان ماله اخلده خيال مى كند كه اين
مال مى تواند او را نجات بدهد مى فرمايد: ((كلا))، اين تخيل است . اين تكبرها و تفاخرها، دلبستگى هاى به رياست ، دلبستگى هاى به دنيا و
پولها و تمكنها همه جز تخيل چيزى ديگر نيست . آدم عاقل توهمى و تخيلى نيست .
خلاصه آن كه قرآن مى فرمايد: ان الله لا يحب كل
مختال فخور.(360) اين مختال يعنى خيال باف را خدا دوست ندارد براى اين كه همين
خيال بافى هاست كه تكبر مى آورد؛ اين خيال بافى هاست كه فخر فروشى مى آورد. اين
خيال بافى هاست كه انسان را از راه مستقيم به بيراهه و جهنم سقوط مى دهد.
آمال و آرزوها هم همين طور است . خود آمال و آرزو نوعى تخيل و توهم است و پيامبر اكرم و اميرالمومنين (عليه السلام ) مرتبا از اين
آمال و آرزوها مى ترسانيدند پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمودند:
ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهوى و طول
الامل فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسى الاخره .
|