كورى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد؛ او از نظر دو چشم كور بود. كور ديگرى نزد حضرت نشسته بود اما از نظر
دل كور بود. اين نابينا عصازنان آمد و در مقابل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پهلوى آن
كوردل نشست . كور دل خيلى متمول بود و متكبر بود، خودش را جمع كرد؛ تا خود را جمع كرد پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) عصبانى
شدند و فرمودند: چرا خودت را جمع كردى ؟ ترسيدى از فقر او به تو ماليده شود؟ به خود آمد و عرض كرد: نه يا
رسول الله . فرمودند: ترسيدى از ثروت تو به او سرايت كند؟ گفت : نه يا
رسول الله . فرمودند: ترسيدى از كورى او تو كور شوى ؟ چرا خودت را جمع كردى ؟ چرا اين كار را كردى ؟ معلوم مى شود خيلى زياد هم كور نبود
چون براى جبران كارش عرض كرد يا رسول الله ، حاضرم نصف مالم را به او بدهم تا از دست من راضى شود و من هم اين لغزش را جبران كنم .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آن نابينا فرمودند: مى خواهى نصف
مال او از آن تو شود؟ عرض داشت : نه يا رسول الله ، براى اينكه مى ترسم با اين دارايى من هم
مثل او بشوم ، يعنى مى ترسم كور دل بشوم . الان دو چشم ندارم اما مى ترسم چشم دلم هم از بين برود و به اين جا برسم كه اگر يك زن دهاتى را
ببينم خودم را جمع كنم . به اينجا برسم كه اگر يك آدم ساده اى را ببينم مسخره اش كنم ، به خود ببالم و تكبر كنم ، مى ترسم به اينجا برسم
كه اگر يك آدم فقيرى را ببينم بر او فخر فروشى كنم .
ما بايد خيلى مواظب اين چيزها باشيم و معمولا هم نيستيم ؛ ممكن است يك النگوى طلا ما را جهنمى كند؛ ممكن است يه دست لباس ما را به سقوط بكشاند.
درباره يكى از اصحاب رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گويند كه اين آقا فرمانده لشكر بود؛ به او گفتند: وقتى مى خواهى در
جبهه مقابل دشمن بروى ، قدرى تميز شو. يك پيراهن عربى سفيد براى او تهيه كردند و يك اسب هم برايش آماده كردند؛ وقتى لباس را پوشيد و
سوار بر اسب شد دو سه قدم كه رفت داد و فرياد زد كه صبر كنيد. پياده شد، پيراهن را كند و همان پيراهن كهنه را پوشيد و گفت : وقتى پيراهن نو
را پوشيدم و سوار بر اسب شدم مثل اينكه چيزى شد، گفتم : من من !
راستى چنين است ؛ يك وقت يك دست لباس ، يك تكبر و يك منيت ، يك گلوبند ممكن است انسان را جهنمى كند؛ يك تكبر روى همين گلوبند، نه ، بالاتر از
اينها بگوييم ، يك ديپلم ، يك ليسانس ، يك اجتهاد ممكن است براى دارنده اش بدبختيها بياورد؛ اجتهادى كه غرور بياورد؛ ديپلمى كه غرور بياورد و
صاحبش را به آنجا برساند كه ديگر حرف مادر پير را نشنود؛ ديپلمى كه به آنجا برسد كه پدر را ارتجاعى بداند، خرافى بداند، معلوم است
كه اين ديپلم يعنى انحراف و اين اجتهاد يعنى جهنم !
بايد مواظب باشيم و خيلى هم مواظب باشيم ؛ از مو باريكتر، از شمشير برنده تر و از آتش سوزاننده تر است . بايد بدانيم كه اگر راه مستقيم نشد
انحرافهاست و انسان زود به انحراف ها مى افتد.
علماى اخلاق مى گويند كه انسان بايد مثل فيلبان باشد؛ مى گويند كسانى كه
فيل را رام مى كنند و سوار آن مى شوند چكشى در دستشان است و مرتب آن را بر سر
فيل مى زنند كه اگر يك چكش بر سر فيل نيايد خود و صاحبش را نابود مى كند. بشر اين طور است ! بايد شبانه روز به خود توجه داشته باشد.
فرض بفرماييد مورچه اى يك دانه در دهانش دارد و دارد بالا مى رود، ممكن است از صبح تا به شام دانه را نزديك
منزل ببرد اما يك غفلت او را بر مى گرداند؛ يك غفلت سقوط است و با سقوطش هم كوشش صبح تا شام او خنثى مى شود.
يك تكبر، يك تفاخر و يك جمله ممكن است براى انسان بدبختيها بياورد.
در روايات مى خوانيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) روزى هفتاد مرتبه استغفار مى كرد! مى فرمود: دلم مكدر مى شود براى اينكه
زنگار را از دلم ببرم روزى هفتاد مرتبه استغفار مى كنم .
پنج نوبت نماز براى همين است . اين روح غذا مى خواهد، اين جسم كوبندگى مى خواهد، اين جسم
كنترل مى خواهد. ماشين عالى است و شما هم از نظر رانندگى خيلى مسلط هستيد، پشت
رل نشسته ايد اما با يك غفلت شما به همراه ماشين به دره مى افتيد و ممكن است چندين نفر هم به كشتن بدهيد.
نفس ما، آن بعد حيوانى ما ماشين است ؛ رل اين ماشين بايد در دست ما باشد و بايد صد در صد مواظب اين ماشين باشيم ؛ مواظب اين
رل باشيم كه يك آن غفلت از آن ما را به سقوط و بدبختى و انحراف مى كشاند. اين همان است كه مى گويند
پل صراط از مو باريكتر، از شمشير برنده تر و از آتش سوزاننده تر است اما معلوم است براى چه كسى ؟ براى آن كسى كه راه براى او باز است
. راه باريك است اما او به خوبى مى تواند از راه بگذرد؛ او به خوبى مى تواند از سعادتها بگذرد. آنچه كه بدبختى مى آورد غفلت است بى
توجهى است ؛ آنچه بدبختى مى آورد رل ماشين را رها كردن يا بريدن ترمز است . انسان وقتى كه جلو زبانش را نگرفت سقوط مى كند و ممكن است
يك جمله باعث سقوط او شود.
شخصى خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و عرض كرد: يا
رسول الله ، چه كنم تا سعادتمند شوم . پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) زبانشان را در آوردند و سه مرتبه دست خود را به زبان
زدند. چه حرف خوبى فرمودند، مواظب زبانت باش . اگر انسان بتواند مواظب زبانش باشد خيلى از گناهان را مرتكب نخواهد شد.
بعضى از بزرگان شماره كردند و مى گويند كه دويست گناه زير سر زبان است ! انسان بايد جلوى زبانش را بگيرد. اين زبان مصيبتها مى آورد؛
برچسبها، نمامى ها، سخن چينى ها، غيبتها، اشاعه فحشاها و دروغها زير سر اين زبان است . مسخرگيها و كوبيدن شخصيت ديگران زير سر اين زبان
است حرفهاى بى جا كه موجب فشار قبر است زير سر زبان است .
قاعده عرفاء اين است ؛ اول دستورى كه به شاگردان خود مى دهند همين است كه مى گويند: اياك ثم اياك من
توغل فى المشتهيات و اياك ثم اياك ثم اياك من كثره الكلام و عليك ثم عليك ثم عليك بذرك الله بذكرك الله بذكرك الله .
اين اول دستورى است كه يك عارف به شاگردش مى دهد. مى گويد:
مواظب باش ، خيلى مواظب باش ، خيلى مواظب باش ، وابسته به مشتهيات نشوى ، دلبستگى به چيزى پيدا نكنى ؛ مواظب باش ، خيلى مواظب باش ، تا
زياد حرف نزنى ؛ اگر مى خواهى سعادتمند بشوى مواظب ياد خدا باش ، مواظب ياد خدا باش ، مواظب ياد خدا باش .
اين سخنها بايد تكرار شود. هر جلسه اى هم كه بگويم كم است ، از قرآن ياد گرفتم . قرآن شريف چون كارخانه آدم سازى است ، چون كتاب
اخلاقى است تكرار زياد دارد.
در مورد تكرار در قرآن نظرها مختلف است ، هر كس چيزى گفته ؛ بعضى براى اين كه تكرارهاى قرآن را توجيه كنند خود را به دردسرها انداختند
كه بگويند در قرآن تكرار نيست ؛ بعضى بزرگان خون جگرها خوردند و زحمتها كشيدند و براى اين كه براى تكرار قرآن وجهى درست كنند اما
نشد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) مى فرمايد: اگر تكرار نباشد ناقص است . قرآن بايد تكرار داشته باشد، جلسه اخلاق بايد
تكرار داشته باشد، اگر تكرار نداشته باشد ناقص است چرا؟ براى اينكه بايد حرفها جا بيفتد، مرتب بايد گفته شود، مرتب بايد تلقين شود.
ما طلبه ها مى گوييم : الدرس حرف و التكرار الف يعنى درس يك جلسه ، اما تمرين و تكرار و فكر بايد هميشه باشد، آيا هفته اى يك
جلسه اخلاق بس است يا نه ؟ عرفاء مى گويند بس است اما به شرطى كه تمرين شود، تكرار شود، روى آن فكر شود و به شرطى كه به آن
عمل شود. لذا معمولا حتى بزرگانى مثل شيخ انصاريها با اين كه پيرمرد بودند، متخصص بودند - شيخ انصارى همه چيز را به همه كس نشان داده ،
كتابهايش براى ما طلبه ها دايره معارف است ، كتابش براى مراجع تقليد چكش است ، فوائدى كه نوشته تا
بحال نوشته نشده است و معلوم هم نيست كه مثل آن نوشته شود، مكاسبش دائره المعارف است . - اما اين پير مرد هشتاد ساله در هفته يك جلسه اخلاق داشت
آن هم از شاگردش . روز چهارشنبه به بزرگانى مثل آقا ميرزا حبيب الله رشتى ، آن مجتهد متخصص ، آخوند خراسانى ، مجتهدى كه هزار و چهارصد
مجتهد تحويل داد مى گفت : دل ما را زنگار گرفته است بايد فردا به درس آخوند همدانى معلم اخلاق برويم تا اين زنگارها زدوده شود. هفته اى يك
روز به درس اخلاق مى رفت ، بس بود. براى يك هفته كافى بود اما به شرطى كه تكرار مى شد لذا اخلاق يعنى تكرار از گوينده ، تكرار از
شنونده ؛ تكرار از گوينده يعنى مرتبا بگويد تا جا بيفتد و تكرار از شنونده يعنى تمرين كند و به كار بيندازد. در بيست و چهار ساعت اقلا يك
ساعت را به اين كار اختصاص دهد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب مى فرمودند: ما نمى دانيم چه شد كه فقه ،
اصول و فلسفه استاد مى خواهد، علوم طبيعى استاد مى خواهد، علم جفر استاد مى خواهد، هر چه فكر مى كنيم در هر علمى استاد مى خواهد، آيا علم اخلاق
با اين ظرافتش با اين لطافتش ، با اين دقتش استاد نمى خواهد؟! همه اينها براى اين است كه ما به همه چيز توجه دارم اما به آنچه كه از همه چيز
لازم تر است بى تفاوتيم !
قرآن مجيد تكرار دارد، بايد هم داشته باشد، اگر تكرار نداشت نقص داشت ، از اين جهت اگر بعضى اوقات جملاتى را براى شما تكرار مى كنم
خيال نشود تكرار است و چيزى ديگر نمى شود گفت . اين طور نيست . در يك آيه قرآن يك
سال مى شود بحث كرد به صورتى كه تكرار هم نباشد. تكرار به خاطر اين است كه شما
حداقل يك هفته روى آن فكر كنيد، از آن متنبه بشويد، روى آن تمرين كنيد.
عالمى به مطلب دكترى رفت دكترهاى آن زمان دكترهاى قديمى بودند، مريض هم كم بود. مشهور است كه در تمام اصفهان دو دكتر بود در دو محله دور
و اين دو دكتر هميشه بيكار بودند؛ مى نشستند و قرآن مى خواندند تا اين كه كسى به آنها مراجعه كند ولى حالا مرضهايى پيدا شده كه خانم بايد
خون جگرها بخورد، زحمت ها بكشد تا براى بچه اش يك نوبت بگيرد و به دكتر مراجعه كند. تمدن روز سوغاتها آورده ، يك سوغاتش شلوغى مطب
هاست .
اين عالم به دكتر رفته بود، دو سه نفر قبل از او بودند، آقاى دكتر مى خواست احترام كند و آن عالم را معالجه كند اما عالم راضى نشد و گفت : آنها
زودتر از من مراجعه كردند، آنها را ببين . در ميان آنها يك زن دهاتى بود - الان روى سخن با شما خانم هاست - زن دهاتى جلو آمد، اين زن ديپلمه نبود،
بلد نبود قشنگ حرف بزند و با همان وضع دهاتيگرى خود گفت : آقاى دكتر من نسخه شما را جوشاندم و خوردن اما خوب نشدم ؛ دكتر عصبانى شد و
علت آن اين بود كه نسخه را داده بود و به او گفته بود جوشانده بگير و بخور؛ اما آن زن خود نسخه را درون قورى انداخته و خورده بود و خوب
نشده بود. دكتر عصبانى شد و گفت : حيف از نانى كه شوهرت به تو مى دهد تا بخورى ! افرادى كه آنجا نشسته بودند خنديدند. بعد نسخه را
نوشت ، پشيمان هم شد، گفت خواهر، به تو نگفتم كه نسخه را بجوشان و بخور، نسخه را به داروخانه ببر به تو جوشانده مى دهد، به تو دوا
مى دهد؛ آن جوشانده ها را ببر و بجوشان و بخور، ان شاء الله خوب مى شوى . زن رفت و آن مرد عالم فرمود: من با آقاى دكتر تنها بوديم ، به او
گفتم : مى دانى چه شده ؟ مى دانى چه كردى ؟ مى دانى چه بلايى بر سر خودت آوردى ؟ گفت : چه كردم ؟ آن عالم گفت : كار تو يك گناه و يك
سقوط نبود، سقوطها بود. اولا به يك زن دهاتى شيعه مظلوم توهين كردى . چرا به او توهين كردى ؟ اين
عمل تو گناهش به اندازه اى بزرگ است كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: من اهان وليا فقد بارزنى بالمحاربه اگر مسلمانى به مسلمان
ديگر توهين كند مثل اين است كه با خدا جنگ كرده باشد.
عالم گفت : به اين زن دهاتى توهين كردى ؛ او شيعه است ، مسلمان است ، او تقصيرى نداشته و توهين به او جنگ با خداست . ثانيا او را مسخره كردى
و در روايات داريم اگر كسى ديگرى را مسخره كند و جبران نكند و بدون توبه از دنيا برود در روز قيامت
اول كارى كه با او مى كنند اين است كه او را مسخره مى كنند. - پناه بر خدا، پناه بر خدا - قرآن هم مى فرمايد كه او را مسخره مى كنند. مى فرمايد
وقتى به جهنم مى رود بهشتى ها به او مى خندند، مسخره اش مى كنند. و مى گويند: اين مسخرگيها كه در دنيا كردى ، به ما مى گفتى
امل ، ارتجاعى ، آى متمدن ، چرا مى سوزى ؟! او را مسخره مى كنند. لذا عالم گفت : مصيبت دوم اين است كه سقوط كردى براى اين كه يك مسلمان را مسخره
كردى . چرا او را مسخره كردى ؟ گناه سوم تو اين است كه دروغ گفتى براى اين كه اين جمله تو ((حيف از نانى كه شوهرت به تو مى دهد))
دروغ است ؛ برعكس اين زن يك زن فعال خانه دار است ، خوب شوهر دارى و بچه دارى مى كند، اگر دنيا را هم خرجش كنند كم است پس اين جمله تو
دروغ است و اگر كسى يك دروغ ولو به شوهرش ، ولو به زن و بچه اش بگويد روايت مى نويسد كه از دهان او بوى گند به آسمانها مى رود، نه
فقط دو ملك روى شانه هاى چپ و راست او را لعنت مى كنند، بلكه تمام ملائك او را لعنت مى كنند. يك جمله بود اما چقدر سقوطها داشت ، چه ذلتها داشت .
اى خانم ها، مواظب باشيد وقتى در دفتر مدرسه با هم نشستيد غيبت نكنيد.
اى آقا، مواظب باش غيبت نكن . غيبت آدم را سگ مى كند. حيف است انسان سگ بشود. انسانى كه وقتى وارد محشر مى شود نور از او مى درخشد.
در روايت داريم كه بعضى ها وقتى وارد صف محشر مى شوند مثل روز كه از خورشيد روشن است محضر از نور آنها روشن مى شود. حيف است كه انسان
بواسطه زبان ، به خاطر غيبت ، به خاطر دروغ و برچسب مسخرگى و براى رفع خستگى كارى كند كه بصورت سگ زنجيرى وارد محشر شود؛ به
صورت يك دزد رسوا وارد صف محشر شود.
يكى از علماى اخلاق - كه خدا او را رحمت كند - بما مى گفت : فكرش كمرشكن است . بياييد مواظب زبانتان باشيد.
بخش دوم : گفتار دهم
موانع سير الى الله
1. غفلت
در جلسات گذشته گفته شد كه انسان ، بلكه همه موجودات سيرى دارند به نام سير الى الله - تبارك و تعالى - و منتهاى سير همه موجودات ، از
جمله انسان خداست : انا لله و انا اليه راجعون . انسانها در اين سير به سه دسته منقسم مى شوند:
يك دسته افرادى كه راه را پيدا كرده اند و در راه مستقيم به هدف و مقصود مى رسند و رسيده اند.
قسمت دوم افرادى هستند كه با وجودى كه راه يافتند از روى عناد و لجاج در راه نيفتادند و دسته سوم افرادى هستند كه در ضلالتند يعنى در راه
مستقيم نيستند و راه را هم پيدا نكردند و آخر سوره حمد را هم بر اين سه دسته تطبيق كردم .
آن دسته از افرادى كه منتهاى سير آنها خداست به انبياء و اوصياء و شهداء و افراد صالح مى رسند و با آنها در بهشتند؛ اهدنا الصراط المستقيم ،
صراط الذين انعمت عليهم .
دسته ديگر كه پروردگار عالم به آنها غضب كرده اينها هم راهى دارند اما راه غير مستقيم ، راه عناد، راه لجاج ، و اين ها ((المغضوب عليهم ))
هستند.
دسته سوم كسانى هستند كه در ضلالت و گمراهى بسر مى برند و اين گروه ((الضالين )) هستند.
بحث اين جلسه اين است كه افرادى كه در راه مستقيم هستند، افرادى كه راه را پيدا كرده اند و در راه هستند خطرهايى دارند؛ خطرهاى درونى و خطرهاى
بيرونى . از بيرون و درون دشمنهايى آنها را محاصره كرده اند و تلاش همه اين دشمنان يك چيز و آن اين است كه انسان را از راه مستقيم بيرون
ببرند؛ راهى را كه فهميديم چقدر مشكل است : از مو باريكتر، از شمشير برنده تر و از آتش سوزاننده تر است . اين راه مستقيم است و اين خطرها را هم
دارد و بايد به خطرهاى اين راه توجه كرد كه اگر انسان يك آن از اين خطرها غفلت كند به كفر كشيده مى شود.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) بارها مى فرمودند: انسان بايد هميشه به خود توجه داشته باشد و قسمتى از شبانه روز را در
خود فرو رود براى اين كه اگر انسان به خود توجه نكند و در خود فرو نرود گاهى به كفر كشيده مى شود.
چه بسيار افرادى را سراغ داريم كه در راه مستقيم بودند، مقدس بودند، عالم بودند اما عاقبت آنها به خير نشد و به كفر كشيده شدند، به بدبختى
كشيده شدند و اگر بخواهيم براى اين بحثم مثال ساده اى بزنم كه همه شما متوجه بشويد
مثال روز و انقلاب است .
دشمنان همه و همه اين انقلاب را محاصره كرده اند و اگر اين انقلاب يك آن متوجه خود نباشد، دشمنانش آن را نابود مى كنند. قضيه انسان و در راه
مستقيم بودن او چنين است . دشمن يكى دوتا نيست آن هم دشمنان سرسخت درون و بيرون كه يكى پس از ديگرى دزد انسانند، دزد ايمانند، مهيا هستند تا
انسان را از اين راه دور كنند، از اين راه منحرف كنند. اين دشمنان فراوانند و بحث
امسال ما - ان شاء الله - راجع به همين دشمنهاست كه در آخر كار چه كنيم تا از اين دشمنها رهايى يابيم .
اول دشمنى كه براى انسان است و اين دشمن درونى هم هست ((غفلت )) است ، بى توجهى و بى تفاوتى است و اين غفلت اگر راجع به دنيا باشد
خيلى از فرصتها را از دست ما مى گيرد؛ راجع به آخرت هم اگر باشد بسيارى از فرصتها را از دست ما مى گيرد.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بارها روى منبر مى فرمودند: الا ان فى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها،(341) يعنى مواظب
باشيد در زندگى شما فرصتهايى وجود دارد، اين فرصتها را از دست ندهيد؛ هميشه در زندگى شما نسيمهاى رحمانى مى وزد، مواظب باشيد اين
نسيمهاى رحمانى را از دست ندهيد، خود را در معرض اين نسيمها قرار بدهيد.
چه بسيار ديديم كه غفلت و بى توجهى و بى تفاوتى ، دنياى انسان را از بين برد، چنانچه آخرت انسان را هم از بين مى برد و همين بى توجهى و
غفلت است كه قرآن شريف مى فرمايد: هويت انسان را تغيير مى دهد و انسانيت را از انسان مى گيرد:
و لقد ذراءنا لجهنم كثيرا م الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالاانعام
بل هم اضل اولئك هم الغافلون .(342)
يعنى غفلت از خود، غفلت از دشمن ، بى تفاوتى در دين بى حسابى در عمر، اينها انسان را كور مى كند. كور
دل ، چشم دارد اما نمى بيند. انسان را كر مى كند يعنى گوش دارد اما نمى شنود؛
دل دارد اما نمى فهمد. غفلت انسان را بى فهم مى كند. بعد مى فرمايد: اولئك كالاانعام
بل هم اضل ، اينها ديگر هويتشان از بين رفته است .
چه خوب است كه ما هميشه اين آيه را در نظر داشته باشيم و هر صبح و شام آن را بخوانيم .
اگر ما اين گونه آيات را سرمشق زندگى خود قرار مى داديم حسابمان جداى از امروز بود. اگر راستى صبح به صبح و شب به شب همين آيه را
بخوانيم و بگوييم : غفلت است كه انسان را از انسانيت بيرون مى برد و از نظر واقع انسان
غافل را آن صورت حيوانى بيش نيست . انسان غافل است كه يك مرتبه وارد صف محشر مى شود، مردم مى بينند و خود نيز مى بيند كه الاغى بيش نيست .
چنانچه اين آيه شريفه اين چنين دلالت دارد كه انسانيت خود را از دست مى دهند: اولئك كالا انعام
بل هم اضل ، بلكه از حيوان هم پست ترند. اينها غافلند يعنى غفلت اين بلا را بر سر آنها آورده است ؛ اين بدبختى را غفلت به سر آنها آورده
است . اين غفلت كه يكى از دشمنان سرسخت انسان است اگر خداى نكرده بر اسنانى مستولى شود انسان را بيچاره مى كند. بسيارى از ما در اين دنيا و
زندگى اين دنيا غوطه وريم و در مورد دين و معنويت و اخلاق بى تفاوتيم ، بسيارى از ما چيزى را كه به فكرش نيستيم معنويت است . مثلا ممكن است
براى اين كه وارد جهنم نشود نمازى بخواند، روزه اى بگيرد، خمسى و زكاتى بدهد، به حجى برود اما شايد بيش از نود درصد مردم راجع به
معنويت و اخلاق بى تفاوت هستند؛ حتى شايد بيش از نود درصد شما نخبه هايى كه سعادت
نسل آينده مرهون شما و به دست شما زن و مرد است به مسائل اخلاقى بى توجهيد. شايد نود درصد افراد اين جلسه اگر صفات رذيله اى دارند در
صدد رفع آن نيستند؛ در اين فكر نيستند كه اگر من حسود باشم چه مى شود؟ اگر منيت و تكبر داشته باشم كارم به كجا مى رسد؟ اگر صفت رذيله
اى بر من حكمفرما شود اين بت با من چه مى كند؟
شايد بسيارى از افراد اين جلسه اصلا تا به حال فكرش را هم نكرده اند تا چه رسد بخواهد در صدد رفع آن ها برآيند و اين مصيبت است . اين
غفلت و اين مصيبت كى نمايان مى شود يعنى كى حسرتش پيدا مى شود؟ قرآن كريم مى فرمايد: از دم مرگ !
انسانها معمولا در خواب غفلت به سر مى برند. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بارها مى فرمود:
الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا.
يعنى مردم در خوابند، وقتى كه مردند بيدار مى شوند. ديگر بيدارى در آن وقت فايده اى جز حسرت و ندامت و بدبختى ندارد. يعنى وقتى بيدار مى
شود كه هويت و حقيقت خود را از دست داده است ؛ وقتى بيدار مى شود كه آن صفت رذيله برايش دوستها و رفيقهاى بدى انتخاب كرده است . وقتى در قبر
بيدار مى شود، مى بيند پلنگى آنجاست و در قبر پلنگهايى رفيق و دوست او هستند، آن وقت توجه پيدا مى كند.
آنجا ديگر علم نمى خواهد، ديپلم و ليسانس نمى خواهد؛ آنجا بيدار مى شود و توجه پيدا مى كند كه اين پلنگ است ! چرا؟ براى اين كه زن متكبر
خودخواه و با منيتى بود؛ پلنگ است براى اينكه من من داشته ؛ براى اينكه آدم لجوجى بوده . اين خودش پلنگ كوچولوها چيستند؟ بيدار شده و مى فهمد
تكبرى كه در فلان جلسه به خرج داده ، منيتى كه در آن جلسه از او سر زده ، تكبرى را كه نسبت به آن زن از او سر زده ، آن لجاجتى كه در خانه و
در فلان مكان از او سر زده همه به شكل پلنگ كوچولوهايى شدند و با او تا صف محشر هستند و در صف محشر هم با او خواهند بود يعنى با همين پلنگ
ها به صف محشر مى آيد؛ پلنگ بزرگ يعنى خودش در جلو و پلنگ هاى كوچكى هم از
دنبال سر او مى آيند. قرآن مى گويد به قدرى ناراحت است كه مى گويد: اى كاش بين من و اين پلنگها خيلى فاصله بود.
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بينها و بينه امدا بعيدا و يحذركم الله نفسه ،(343) يعنى اى بشر، خدا
دارد تو را مى ترساند، بترس ؛ بترس از روزى كه اعمالت مجسم شده و اعمال بدت اطرافت را گرفته ، آن وقت حسرت مى خورى كه اى كاش بين
من و اين اعمال من فاصله خيلى دورى بود. آن وقت بيدار مى شوى اما بيدارى آن وقت ديگر فايده اى ندارد، غفلت كار خود را كرده است ، بى توجهى
كار خود را كرده است و حالا اين آقاى خوابيده و به قول آقا اميرالمومنين - (سلام الله عليه ) - اين آقاى مست بيدار شده و بهوش آمده است .
اميرالمومنين - (سلام الله عليه ) - مى فرمايد: الغفله و الغرور اشد سكرا من الخمور، يعنى غرور و غفلت از هر شرابى بيشتر آدمى را مست مى
كند، بى تفاوت و بدبخت مى كند.
قرآن كريم در مورد آدم غافل مى فرمايد: اولين نكبت اين بدبخت در دم مرگ است ، آن وقتى كه نگاه مى كند و مى بيند كه كار از كار گذشته است .
در روايت مى خوانيم كه ملك غضب مى آيد، ملك رحمت مى آيد، آقا اميرالمومنين (عليه السلام ) مى آيد،
عزرائيل مى آيد، آن وقت وضع بدى است ، خيلى وضع خطرناك است . او نگاه مى كند و مى بيند كه هيچ ندارد. شصت
سال در غفلت بوده ، شصت سال مثل حيوانى كه در لانه خود مى لولد در دنيا لوليده ، صبح به دبستان و دبيرستان مى آمده و شب هم غذايى مى خورده
و مى خوابيده ، صبح دوباره از خواب بر مى خاسته و به مدرسه مى رفته و دوباره كار مى كرده ، غذا مى خورده و مى خوابيده ، يك زندگى همراه
با تكرار و مكررات داشته . آن وقت مى گويد:
رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت كلا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون .(344)
اين اولين نتيجه غفلت انسان است ، مى گويد: مرا برگردان تا ديگر آدم خوبى شوم ، ديگر
عمل خوب انجام دهم ، براى آخرت فكرى بكنم . خطاب مى شود: نه ، ديگر برگشتى نيست ؛
محال است برگردى . مثل آدمى كه خيلى خوابش مى آيد اگر بيدار شود دوباره مى خوابد، در خواب است . اين
اول سختى اوست .
وقتى وارد صف محشر مى شود اول چيزى كه با او حساب مى كنند ((غفلت )) است .
العبد لا يزول قدماه يوم القيمه حتى يسئل عن شبابه فيما ابلاه و عن عمره فيما افناه .(345)
|