next page

fehrest page

back page

بخش دوم : گفتار ششم
سير الى الله (1)
انسان در اين جهان سيرى دارد به نام سير الى الله - تبارك و تعالى -؛ بلكه از قرآن مجيد استفاده مى كنيم كه عالم وجود به نام سير الى الله در حركتند. قرآن شريف مى فرمايد: الا الى الله تصير الامور.(285) برگشت و منتهاى سير همه موجودات خداست . ((و ان الى ربك المنتهى ))(286) ((فان الى ربك الرجعى ))(287) ((انا لله و انا اليه راجعون .))(288) يعنى بشر منتهاى سير تو خداست ؛ بالاخره برگشت تو به سوى خداست ؛ همه ما از خداييم و بازگشت ما هم به سوى خداست .
قرآن مى فرمايد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (289) اى انسان ، تو سيرى دارى ، سير پر مشقتى هم هست و بالاخره منتهاى سر تو خداست . لذا قطع نظر از بحث فلسفى و عرفانى ، از خود قرآن شريف به خوبى استفاده مى شود كه اين انسان در حركت است ؛ هر كه و هر چه باشد منتهاى سير او حق تعالى است .
انسانها در اين سير سه قسمند: يك قسمتى از انسانها راه را پيدا كردند به نام راه مستقيم ، صراط مستقيم و در اين راه افتادند. معلوم است بهترين ، محكم ترين و سهل ترين راه ها و راهى كه انسان را زود به مقصد برساند، را مستقيم است . بعثت همه انبياء براى همين است كه به انسان راه را نشان بدهند. قرآن شريف مى فرمايد: اى پيامبر، به اين مردم بگو: ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله (290) يعنى مبعوث شدم براى نشان دادن راه ، و راه من راه مستقيم است ؛ اگر مى خواهيد سعادتمند شويد و به مطلوب برسيد گمشده خود را پيدا كنيد در اين راه باشيد، از اين راه منحرف نشويد، به بيراهه ها نيفتيد كه گمراه خواهيد شد. و از آن راهى كه خدا تعيين فرموده است منحرف خواهيد شد و به مقصود و مطلوب نخواهيد رسيد. لذا بعثت همه انبياء آمدن قرآن و ساير كتابهاى آسمانى ، اين همه رنج پيامبران فقط و فقط براى همين است كه راه مستقيم را نشان انسان بدهند و به انسان بگويند: اى انسان ، تو در اين عالم سيرى دارى ؛ تو حركت استكمالى در اين عالم دارى و منتهاى سير تو خداست و بالاخره حق تعالى را ملاقات مى كنى ، و اگر مى خواهى سعادتمند شوى راه اين است ، در اين راه برو تا به مقصود برسى .
عده اى مردم از زمان آدم تا به حال راه را پيدا كرده اند، در راه افتادند و در آينده هم عده اى راهيان اين راه خواهند بود معلوم است كه اين افراد متفاوتند؛ بعضى در حركت به سوى خداى متعال سبقت گرفته اند تا آنجا كه به قول روايات ما، مثل برق جهنده هستند يعنى سير آنها بسيار سرعت دارد و به مطلوب و مقصود خود زود مى رسند: و السابقون السابقون اولئك المقربون (291) دسته اى هم در راه مستقيم هستند و به قول قرآن شريف ((اصحاب اليمين )) هستند و اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين ؛(292) آنهايى كه حرف پيامبران را شنيده اند، آنهايى كه راه مستقيم را پيدا كرده و در راه مستقيمند، اينها اصحاب يمين هستند يعنى اينها ميمون و مباركند و چه خوب ميمون و مباركند. و اين اصحاب يمين هم به قول فلاسفه ، مقول به تشكيك است ، عرض عريضى دارد؛ بعضى ها سيرشان سريع است ، بعضى متوسط و بعضى كند است اما بالاخره در راه مستقيمند و بالاخره به مطلوب كه جوار و لقاء الله است خواهند رسيد.
چنانچه در قرآن شريف و يا در روايات اهل بيت مى خوانيم كه پل صراط در روز قيامت چنين است ؛ در روز قيامت همه بايد از آن پل به بهشت و جوار الله برسند. به قول قرآن شريف : ان منكم الا واردها.(293) همه شما از آن راه بايد به بهشت برويد، حتى پيامبران .
در روايات مى خوانيم كه در روز قيامت بعضى مثل برق جهنده از پل صراط مى گذرند؛ فورا از اين پل طويل و دراز به مقصود مى رسند.
بعضى سير دارند اما سير آنها كند است و در روايات مى خوانيم كه افتان و خيزان بالاخره خود را به بهشت مى رسانند. اگر ما نشانش را بخواهيم ؛ در همين دنياست ؛ هر چه آنجا است ، نشانه و ظاهرش در اين دنياست . فرق بين دنيا و آخرت همين است . نظير يك سكه دو رو است ؛ يك طرفش دنيا و يك طرفش آخرت است . ظاهر دنيا باطن و حقيقت آخرت است .
اگر بخواهيم پل صراط آنجا را درك كنيم و بفهميم كه رفتن روى پل صراط و بهشت يعنى چه ، بايد در اينجا نظرى به حالت خود كنيم و ببينيم در راه مستقيمى كه انبياء تعيين كرده اند سير ما چگونه است و چه حالتى در اين راه مستقيم داريم ؟ آيا سير ما سرعت دارد؟ كند است و يا اصلا در راه نيستيم ؟ هر چه اينجا حركتمان باشد حقيقت و واقعيت آن در روز قيامت است ؛ اگر اينجا كند هستيم آن جا هم كند هستيم ، اگر متوسطيم آنجا هم متوسط هستيم و اگر سير سريع و ملكوتى داريم آنجا هم سير سريع و ملكوتى داريم و به قول روايات آنجا سير برقى داريم كه اين هم از باب مثال است . براى اينكه به انسان سرعت سير را بفهمانند به برق مثال زنده اند و الا بالاتر از اينهاست .
اينجا اگر براق داشتيم و مى توانستيم به عالم ملكوت عروج كنيم ، آنجا هم براق داريم و مى توانيم به جوار الله عروج كنيم . اگر اينجا نشست و برخاست بود يعنى سير كند بود، گاهى شكست و سقوط بود و گاهى هم عروج ، آنجا هم گاهى شكست و سقوط و گاهى هم عروج خواهد بود تا اين كه بتواند خود را به جوار الله برساند.
چنانچه در روايات مى خوانيم كه بعضى از مردم روى پل صراط در قيامت به قدرى كند هستند، به قدرى افتان و خيزان هستند كه گاهى در جهنم افتند و بالاخره بلند مى شوند و با همين حال خود را به جوار الله و به بهشت مى رساند.
سقوطهاى اينجاى ما سقوط آنجاى ماست و حركت اينجاى ما حركت آنجاى ماست . اين يك دسته از مردم هستند و معلوم است كه اكثريت هم با اينهاست ؛ اكثريت به اين معنا كه بسيارى از مردم از زمان حضرت آدم تا روز قيامت راه مستقيم را پيدا كرده و مى كنند در راه مستقيم هستند و بالاخره به مقصود و گمشده خود، به مطلوب خود و جوار الله خواهند رسيد و ما بايد هميشه مواظب باشيم كه اين راه را گم نكنيم . اين دستور داده شده در نمازهايمان سوره حمد خوانده شود و در وسط اين سوره مى خوانيم اهدنا الصراط المستقيم . خدايا ما را به راه راست هدايت فرما! ما كه در راه راست هستيم پس معناى اين كه ما را هدايت فرما يعنى چه ؟ بعضى از مفسرين در معناى آن گفته اند كه منظور از هدايت كن يعنى ما را كمك كن كه به اين راه ادامه دهيم ، دست عنايت تو روى سرمان باشد تا از اين راه منحرف نشويم ، يك دفعه - خداى ناكرده - ناخودآگاه از راه مستقيم كج و منحرف نشويم . معناى اهدنا الصراط المستقيم يعنى خدايا، ادامه بده راه مرا، لطف كن و به من توفيق بده كه من در راه مستقيم باشم و معناى ديگرش را سال گذشته ، در ميان بحثها براى شما بيان كردم كه اين نحوه هدايتها در قرآن ((ايصال الى المطولب )) است يعنى خدايا، ارائه طريق كرده اى و من هم راه را پيدا كرده ام ، پيامبرت فرموده : ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه (294) من هم متابعت كرده ام اما تو بايد مرا به مقصود برسانى . دست مرا بگيرى و به مقصود و مطلوب يعنى به جوار خودت برسانى . اهدنا الصراط المستقيم يعنى خدايا، دست عنايت تو هميشه روى سرم باشد تا به مطلوب برسم . شايد معانى اول و دوم نتيجتا يك معنا باشند.
خلاصه سخن اين است كه يعنى به مطلوب و مقصود برسيم ؛ در راه مستقيم هستيم اما اين راه ادامه پيدا كند تا منتهاى مسيرمان لقاء خدا و رحمت خدا باشد، و باشد خيلى مواظب باشيم زيرا كه اين راه يعنى پل صراط، چنانچه در روايات مى خوانيم از مو باريكتر، از شمشير برنده تر و از آتش سوزانده تر است . پل صراط واقعش آنجا و ظاهرش اينجاست يعنى همين صراط المستقيم در دنياست كه آنجا به نام پل صراط واقعيت پيدا مى كند. و جدا بايد گفت كه اگر متوجه نباشيم منحرف مى شويم ؛ از مو باريكتر، از شمشير برنده تر و از آتش سوزاننده تر است . مخصوصا در اين زمان ، در روايات مى خوانيم كه در دوره آخر زمان ، يعنى در دوره ما و امثال دوره ما، دين را نگاه داشتن مشكل تر است از نگاه داشتن آتش در كف دست . يعنى ديندارى و روى صراط مستقيم بودن از آتش سوزاننده تر است . راه باريك است ، از مو باريكتر؛ راه برنده است ، از شمشير برنده تر؛ دين نگه داشتن كار مشكلى است ، هميشه مشكل بوده اما در دوره آخر زمان مشكل تر است .
بعضى اوقات انسان به نام انقلابى بودن از راه مستقيم منحرف مى شود؛ بعضى اوقات يك جمله انسان را ساقط مى كند و تا بيايد برگردد كارى است بسيار مشكل ؛ بعضى اوقات يك جمله انسان را دو نصف مى كند بايد مواظب باشيم كه چه مى گوييم و چه مى كنيم . گفته هاى ماست كه براى ما عروج مى آورد؛ گفته هاى ماست كه براى ما سقوط مى آورد. بعضى اوقات يك جمله در كلاس ممكن است انسان را پنجاه سال به سقوط بكشاند. يك مورچه كه دانه اى در دهان دارد، بالا مى رود و يك غفلت او را از بالا به زير مى اندازد. يك شبانه روز زحمت كشيده تا به در خانه اش رسيده اما يك غفلت موجب سقوطش مى شود. انسان گاهى اوقات اين چنين است .
آن شخص آمده بود پيش رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) عرض ‍ كرد: يا رسول الله ، چه كنم تا نجات پيدا كنم ؟ چه كنم تا سقوط نكنم ؟ حضرت رسول الله - (سلام الله عليه ) - اشاره فرمودند به زبانشان ، زبان مبارك خود را بيرون آوردند و اشاره فرمودند به زبان ، يعنى مواظب زبانت باش .
((زبان سرخ سر سبز مى دهد بر باد)) يك غيبت ، يك تهمت ، يك شايعه و نقل شايعه بعضى اوقات انسان را به سقوط مى كشاند. يك غذا انسان را به سقوط مى كشاند. بعضى اوقات خوراك يكى است اما تا خوراك بخواهد دفع شود و گوشت و پوست و استخوانى كه از اين خوراك روييده و ايجاد شده بخواهد از بين برود چندين سال طول مى كشد. يك رفتن است اما تا بيايد دوباره برگردد كارى بسيار مشكل است .
راه باريك است ؛ صراط مستقيم است اما باريك است . براى چه كسانى آسان است ؟ براى افراد متوجه ، براى افرادى كه مى دانند چه بايد بكنند، مى فهمند كجا هستند و براى چه آمده اند، مى فهمند كه منتهاى سيرشان كجاست ؛ براى آنها آسان است .
اگر به راستى ما متوجه اين جمله كه استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب اسلام بارها به ما مى فرمودند باشيم ، راه مستقيم آسان است . مى فرمودند: ((خود را در محضر خدا ببينيد)) اين جمله هميشه به ياد ما باشد كه در محضر خدا هستيم و گفته هاى ما را مى شنود، خطورهاى دل ما را توجه دارد؛ ((يعلم خائنه الاعين و ما تخفى الصدور،))(295) ((ان الله عليم بذات الصدور))(296) كردار ما را توجه دارد، نحوه كردار ما را توجه دارد كه آيا اين نحوه كردار براى چيست ؟ براى چه گفتيم ؟ براى چه بجا آورديم ؟ براى چه نشستيم و براى چه برخاستيم ؟ انقلاب كرديم و براى چه از انقلاب سرد شديم ؟ همه اينها را مى داند. اگر همين جمله براى ما باشد معلوم است كه نيروى كنترل كننده مهمى است .
خلاصه حرف اين است كه شما، عزيزان در راه مستقيميد، شكر كنيد، پروردگار عالم عنايت و لطف فرموده كه انبياء را فرستاد. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) كه مى فرمودند: از الطاف جليه خدا اين است كه قبل از اين كه انسان به دنيا بيايد راهنما فرستاده است ؛ حضرت آدم - (سلام الله عليه ) - پيامبر بوده ، راهنما بوده و قبل از اين كه كسى بيايد، به اين دنيا آمد و بعد انسانها آمدند. صد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستاده است و سفارش كامل به آنها كرده كه سعه صدر داشته باشيد، بردبار باشيد و در مقابل مصائب صبر كنيد، هر مصيبتى براى شما پيش آمد ناشكرى نكنيد، به مردم داد نزنيد، با رافت باشيد، مهربان باشيد.
درباره حضرت زكريا (عليه السلام ) مى گويند: او را تعقيب كردند فرار كرد، ديد الان او را مى گيرند به درخت پناه برد و درخت راهش داد، به وسط درخت رفت ، اين نانجيب مردم معجزه را ديدند - خدا نكند بشر كج شود - اما با اين وضع با اره دو سر، زكرياى پيامبر را نصف كردند. پيامبرش را براى نشان دادن راه فرستاد اما اين بلا را بر سرش آوردند. پيامبر بعدى آمد و بالاخره صد و بيست و چهار هزار پيامبر يكى بعد از ديگرى آمد، بعد هم و اتمام حجت هم بر همه كرده همه اينها از الطاف بزرگ خداست . علاوه بر اين به ما توفيق پذيرفتن داد. به ما توفيق داد تا راه مستقيم را پيدا كنيم . بايد به پدرها و مادرها دعا كنيم كه راه مستقيم را قبول كردند و براى ما نيز ارائه طريق كردند. اما بايد توجه داشته باشيم كه از مو باريكتر، از شمشير برنده و از آتش سوزنده تر است . يك غفلت باعث سقوط است ، يك عياشى بدبختى مى آورد، يك كار بيجا موجب افتادن است . اين يك دسته از مردم هستند.
دسته ديگر از مردم در اين سير الى الله راه را پيدا نكردند. البته راه را پيدا كردند اما لجاج و عناد آنها را از راه منحرف كرد. مى داند كه حق است اما روى حق پا مى گذارد؛ عنود و لجوج است . اينها هم منتهاى سيرشان خداست ، شكى نيست جز اين كه آنها كه در راه مستقيم هستند منتهاى سيرشان رحمت خداست و اين كسى كه روى حق و حقيقت است پا گذاشت منتهاى سيرش قهر خداست ، درك است ، اسفل و السافلين است ، لقاء الله است اما لقاء قهر خداست ، منتهاى سير خدا و روز قيامت است . ان الحكم الا الله ،(297) اما به لقاء قهر كه جلوه آن جهنم است مى رسند.
خيال نشود كه اين نوع افراد كم هستند! نه ، زياد هستند يعنى افرادى كه عنود و لجوج هستند و دانسته از راه بيراه شدند فراوانند.
قرآن مى فرمايد: افرادى كه بت آنها هوى و هوس است و به جاى اين كه خدا بر دل آنها حكومت داشته باشد هوى و هوس حكومت دارد اضله الله على علم (298) با علم ، با دانستن از راه منحرف شدند، از روى عناد و لجاج در راه نيفتادند افرايت من اتخذ الهه هواه و اصله الله على علم پيامبر، آيا نمى بينى بت پرست و هواپرست گمراه شده اما دانسته گمراه شده ؟ يعنى اگر بر دل انسان بتى حكومت داشته ايد مثل بت هوى و هوس ، انسان با وجودى كه مى داند راه كجاست در راه نمى رود.
قرآن شريف چرا اين قصه ها را نقل مى كند؟ چرا اين داستانها را نقل مى كند؟ در اين قصه ها نكات فراوانى است . حضرت نوح هر چه گفت نپذيرفتند؛ كشتى مى ساخت او را مسخره مى كردند. مى گويند بيش از هزار سال اين بنده خدا، اين پيامبر خدا خون جگر خورد، نه نفر به او ايمان آوردند تا بالاخره كشتى ساخته شد. بنا شد كه حضرت نوح و اطرافيانش در كشتى بنشينند، از جنبنده ها هم نر و ماده اى برداشته شود. آماده شدند. قرآن مى فرمايد: از زمين و آسمان آب جوشيد ((فار التنور))،(299) از درون تنور آب مى آمد. پسر نوح لاابالى بود؛ پدرش را مى شناخت اما بت هوى و هوس بر دلش حكومت مى كرد، گفت : نه ، من مى روم روى كوه حضرت نوح فرمود: كوه و غير كوه ندارد فقط پناه گاه اين كشتى است . پسر گفت : نه ، من به روى كوه مى روم . خطاب شد: رهايش كن انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح او لاابالى است و ديگر پسر تو نيست ، رهايش كن . به روى كوه رفت بت هوى و هوس ، بت عناد و لجاج بر او حكومت داشت اذله الله على علم شايد هم بداند كه غرق مى شود اما مى گويد كه غرق شدن را حاضرم ولى به درون كشتى آمدن را راضى نيستم ! چقدر از اين نوع افراد زيادند. مى گويد: ((النار و لا العار))، اقرار كن به تقصير، نجات پيدا مى كنى . مى گويد: نه ، به درون آتش جهنم مى روم اما اين عار را به خود نمى پذيرم !
خدا نكند شخص لجوج شود. در ميان ما فراوان هستند، مخصوصا در ميان اهل علم .
قرآن شريف مى فرمايد: غالب علماء ثروتمندان و سياستمدارها مى دانند راه كجاست اما به راه نمى آيند، و ما ارسلنا فى قريه من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون (300) يعنى هيچ پيامبر را نفرستاديم مگر اين كه مترفها تكذيبش كردند مترف كيست ؟ كاخ نشينها، علماء بى عمل ، عالم يك دنده ، معلم لجوج ، ديپلمه با عصبيت و ليسانسيه حسود، اينها هستند. لذا قرآن قطع نظر از اين آيه شريفه كه تصريح دارد اين افراد را در تاريخ هم مى بينيم .
هميشه متشخص ها با پيامبران جنگيدند؛ آنهايى كه شخصيت داشتند: شخصيت علمى ، مالى ، رياستى و قبيله اى ، اينها بودند كه تكذيب مى كردند. صد و بيست و چهار هزار پيامبر آمدند و وقتى بررسى مى كنيم مى بينيم كه معمولا اولين كسانى كه به آنها مى گروند پابرهنه ها هستند، كوخ نشينها هستند، بى علمها هستند، به مالها هستند. چرا؟ براى اين كه در ميان طبقات پايين لجوج وجود دارد اما لجاجتشان كمتر است ، يك دندگى و عداوتشان كمتر است ، زير بار نرفتن آنها كمتر است . اما اگر كمى از طبقه سوم كه (مرادم از طبقه سوم ، تنها جنبه مالى نيست ) بالاتر بياييم ، يعنى به ميان باسوادها (روحانى و غير روحانى ) ديپلمه و ليسانسه ها، دكترها، طلبه ها، علماء، ثروتمندها، كاخ نشينها، سياستمدارها، آدمهاى با شخصيت ، مى بينيد يك دنده بودن آنها زياد است ، تكذيب در ميانشان زياد است . الان هم هست .
اين انقلاب را پابرهنه ها تا به اينجا رسانيدند؛ چه كسى مخالف كرده ؟ كله گنده ها. چه كسى نق مى زند؟ كله گنده ها. از همين جا پى مى بريم كه از زمان حضرت آدم تا روز قيامت همين گونه بوده و خواهد بود.
آيه اى را خواندم چه آيه خوبى است تقاضا دارم از شما كه نخبه هاى جامعه هستيد يعنى شما معلمها و دبيرها، اين آيه هميشه در فكرتان باشد؛ هر صبح اين آيه را بخوانيد و از خدا بخواهيد كه اين چنين نباشيد. بگويى كه خدا فرموده : و ما ارسلنا فى قريه من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون .
از يكى از فلاسفه بزرگ نقل مى كنند - نمى دانم تا چه اندازه درست باشد - كه در زمان عيسى (عليه السلام ) زير بار حضرت عيسى نمى رفت . به حضرت عيسى مى گفت : مى دانم پيامبر هستى اما تو براى مستضعفين پيامبر هستى نه براى من . عقل من زير بار تو نمى رود. آدم لجوج خيال مى كند عقل دارد؛ يك ديپلمه اگر خداى ناكرده خود را نشناسد خيال مى كند ديگر عالم است ؛ يك ليسانسيه زير بار نمى رود و يك دكتر ديگر حال شركت در مجالس را ندارد و اگر هم بخواهد براى سوسوى وجدان يا بخاطر مردم در جلسه اى شركت كند، مى خواهد كه در آن جلسه همه دكترها باشند، همه دبيرها و معلمها باشند. اين وضع بشر است ! بشر عجيب است عجيب ! پناه بر خدا مخصوصا اگر صفات رذيله هم داشته باشد، يعنى عالم حسود باشد، همان حسادتش را با توجيه به كار مى اندازد. با توجيه گناه مى كند و لذا خيال نكنيد آنها كه جزء دسته دوم هستند كم هستند، نه ، هميشه زياد بوده اند. قرآن شريف درباره اينها مى فرمايد كه وضع آنها اينطور است : و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عند فامطر علينا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب اليم .(301) يك دسته مردم اين چنين هستند كه مى گويند: خدايا، اگر اين حق است ما نمى توانيم زير بار آن برويم ؛ بنابراين آتشى بيايد و ما را بسوزاند، سنگى از آسمان بيايد و بر سر ما بخورد.
بلال حبشى بالاى بام رفته و مى گويد: الله اكبر، شخصى رو به او مى كند و مى گويد: اى كاش مرده بودم و آن كلاغ سياه را روى پشت بام نديده بودم ! الان هم هست . ديروزش اين طور بود امروز هم هست و فردا خواهد بود. خدا نكند بشر لجوج و عنود شود، زير بار نرود و كله گنده شود.
راجع به اين آيه شريفه مى گويند: كه اميرالمومنين - (سلام الله عليه ) - را نصب به خلافت كردند، شخصى جلو آمد و گفت : ((يا رسول الله ، اين كه على را نصب به خلافت كردى از طرف خودت است يا از طرف خداست ؟ اگر از طرف خودت هست قبول ندارم و اگر از طرف خداست از خدا بخواه سنگى از آسمان بيايد و بسرم بخورد تا كشته شوم ، آتشى بيايد تا بسوزم ؛ من نمى توانم زير بار على بروم و ببينم كه على اميرالمومنين باشد!
تعجب نكنيد كه چگونه مى شود على خانه نشين شود؛ تعجب ندارد. چگونه مى شود در حالى كه صد و بيست هزار نفر پاى منبر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند پيامبر با آن طمطراق على (عليه السلام ) را بر سر دست بلند مى كند و مى فرمايد: من كنت مولاه فهذا على مولاه ، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله (302) بعد هم كه على (عليه السلام ) را به زمين مى گذارد همين كله گنده ها از اطراف منبر بلند مى شوند و مى گويند: بخ بخ لك يا اميرالمومنين .
هجدهم ذى الحجه روز معرفى على (عليه السلام ) بود ولى بيست و هشتم صفر كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت بلافاصله سقيفه بنى ساعده تشكيل شد و از صندوق ، نام ديگرى در آمد و يك دفعه هم به اينجا رسيد كه همين امروز، فردا در خانه على را آتش زدند، زهرا (سلام الله عليه ) را كتك زدند، على را به مسجد بردند تعجب نكنيد، براى كه اگر انسان لجوج شد به همين جاها خواهد رسيد. دانسته زير بار نخواهد رفت .
همين چند روزه براى اسلام مصيبتها جلو آمد كه به قول تاريخ نويسان اهل تسنن روز تاريخ را سياه كرد. همين امروز و فرداست كه مالك بن نويره يكى از اصحاب خاص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مسجد آمد، ديد قضيه آن طور كه پيامبر فرموده نيست . زيرا بنابر آنچه چند ماه قبل به مسجد مقابل منبر پيامبر اكرم آمده بود، پيامبر روى منبر بود مالك گفت : يا رسول الله ، من نمى توانم هميشه خدمت شما باشم چون رئيس قبيله هستم ، ((علمنى الدين ))، دين را به من تعليم كن تا بدانم يعنى چه ؟ پيامبر فرمود: ((دين شهادت به خدا و رسالت من است .)) گفت : چشم . فرمود: ((شهادت به ولايت ايشان (اشاره به على )، بعد از من اين وصى و ولى من است ؛ به ولايت ايشان بايد شهادت بدهى )). گفت : چشم . پيامبر فرمود: ((آنچه را من آورده ام بايد رعايت كنى ، به واجبات اهميت بده ، در زندگى تو گناه نباشد، ما جاء به النبى را مراعات كن )) گفت : چشم . دين همين است ؟ فرمود: آرى . گفت : چشم . خيلى خوشحال شد، خداحافظى كرد و مى رفت و مرتب مى گفت : دين را ياد گرفتم ، دين را ياد گرفتم ، به چه خوب دين را ياد گرفتم . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) روى منبر فرمودند: ((مسلمانها، اگر مى خواهيد به يك بهشتى نگاه كنيد به اين مرد نگاه كنيد. اين هم امضاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى مالك بن نويره بود مدتى طول كشيد، خبر رحلت پيامبر به باديه رسيد، مالك بن نويره براى تبريك به ولايت على (عليه السلام ) و تسليت به على (عليه السلام ) آمد اما وقتى آمد ابوبكر روى منبر بود. آمد در مقابل ابوبكر و گفت : اى ابوبكر، چرا قضيه اين طور شد؟ پس على (عليه السلام ) كو؟ گفتند: بالاخره اين طور شد، بنشين . گفت : نمى شود. آنها با پس گردنى بيرونش كردند. بيرون رفت با دنيايى از غم و غصه به باديه رسيد. ديدند اگر جلوگيرى نكنند هر روز همين سر و صداهاست لذا به قول ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه ، ديدند مالك بن نويره را بايد سر جاى خود نشاند لذا خالد بن وليد را (كه مردى خونخوار بود و او بود كه ديروز زهرا (سلام الله عليه ) را كتك زد) به سركردگى حدود پنجاه نفر از مسلمانها به باديه فرستادند تا مالك بن نويره را سر جايش بنشاند. اين گروه به عنوان گرفتن زكات نزد مالك رفتند، او گفت : براى اين كه اختلاف در اسلام پيش نيايد و اتحاد باشد زكات را مى دهم . شام خوبى هم به آنها داد و خيلى به آنها نوازش كرد. شايد كه فردا صبح زكات را بگيرند و بروند.

next page

fehrest page

back page