راه ديگرى كه موضوع بحث امشب است و آن هم راه عملى است ، رابطه با خدا است . اگر كسى رابطه اش با خدا محكم شود محبت
اهل بيت و شناخت ائمه طاهرين پيدا مى كند، و جذبه هايى از عترت به دل او مى آيد و محبتش به
اهل بيت زياد مى شود.
سال گذشته بحثى با شما در خصوص ايمان عاطفى و ايمان برهانى داشتم ؛ گفتم كه ايمان گاهى
عقل را ساكت مى كند اما مربوط به دل نيست و كاربردى هم ندارد، نظير اين كه شما كتابهاى اعتقادى را مطالعه كنيد، براهين راجع به الوهيت و وحدانيت
حق را پيدا كنيد و بواسطه برهان معتقد به خدا شويد؛ مثلا برهان نظم كه قرآن شريف روى آن پافشارى دارد و در كتابهاى فلسفى و اعتقادى هم
ديده مى شود، به ما مى گويد كه خدا هست و انصافا برهان خوبى است و
سال گذشته مقدارى در مورد اين برهان با شما صحبت كردم . برهان صديقين هم برهانى است كه مرحوم صدرالمتالهين - عليه الرحمه - در اسفار دارد
و شاگردان ايشان هم به اين برهان سر و صورتى دادند و شايد بهترين
دليل براى اثبات صانع و واجب الوجود باشد. و بالاخره براى اثبات واجب الوجود
دلايل زياد است . اين براهين ، يعنى چه ؟ چه برهان نظم ، چه برهان صديقين ، چه برهان حدوث و چه برهان امكان ،
عقل انسان را ساكت و سيراب مى كند.
عقلى كه تشنه الوهيت است بواسطه برهان سيراب و ساكت مى شود و مى فهمد كه خدا در اين جهان هست ؛ اين علم است ، يعنى بواسطه علم خدا را
شناخته است .
ممكن است كسى از نظر علم خدا را شناخته باشد، يعنى عقل او باور كرده باشد كه خدا هست اما
دل باور نكرده باشد و هنوز شك و تخيل و وسوسه در دل باشد.
الان ، شايد در هفته يكى دو نفر - چه از آقايان طلاب و چه از غير طلاب - از من
سوال مى كنند كه مثلا شك كرديم كه خدا هست يا نه ، چه كنيم ؟ با فرض اينكه آنها يقين به وجود خدا دارند يعنى
عقل مى گويد خدا هست و باور كرده كه خدايى در اين جهان وجود دارد اما تخيلات و وسوسه ها و شكها براى پيش مى آيد و در صدر اسلام هم اين چنين
بوده است .
در روايات مى خوانيم كه رفع اين شكها بواسطه دو چيز است : يكى اين كه وقتى شك پيش آمد به آن اهميتى ندهد و آن را دور بيندازد و ديگر اينكه
با ذكر ((لا اله الا الله )) و لا حول و لا قوه الا بالله نيرو بگيرد تا كم كم اين وسوسه و
تخيل از بين برود.
بالاخره علم مربوط به عقل است ، مروبط به اين است كه عقل باور كند و ساكت شود اما علم نمى تواند
دل را سيراب كند و كارى كند كه دل اطمينان و سكونت پيدا كند. اين قسمت را ((ايمان علمى يا برهانى )) نامگذارى مى كنيم .
اما گاهى انسان براهين دور و تسلسل ، حدوث و امكان ، صديقين و نظم ندارد و بى سواد است ؛ به
دنبال اين براهين نيز نبوده اما دل باور كرده كه خدا هست و به آنجا رسيده كه هميشه خود را در محضر خدا مى بيند. و به عبارت ديگر اگر بخواهيم
اين جمله را در يك قالب عرفانى بريزيم . نظير آدم تشنه اى كه آب خورده و سيراب شدن را درك كرده است ، او هم خدا را درك كرده است .
دل سيراب مى شود و خدا را مى بيند و او را درك مى كند. همان جمله اى كه امام حسين (عليه السلام ) در دعاى عرفه دارد اميرالمومنين (عليه السلام ) هم
دارد و از بعضى از ائمه طاهرين - عليهم السلام - نقل شده كه مى فرمايد: عميت عين لا تراه ؛ كور باد آن چشمى كه خدا را نبيند؛ يعنى بدا به
حال انسانى كه فطرتش مرده باشد و نتواند خدا را درك كند. نظير آدم تشنه كه درك مى كند تشنگى را. اين نوع درك ، درك فطرى يا ايمان عاطفى
است . اين ايمان عاطفى است . اين ايمان عاطفى مربوط به علم نيست يعنى برهان نظم نمى تواند اين حالت را براى انسان بياورد؛ اسفار ملا صدرا و
فصوص الحكم نمى توانند اين حالت را در انسان ايجاد كنند؛ كتابهاى اعتقادى (چه قديم و چه جديد) نمى توانند اين حالت را براى انسان بياورند.
چه چيزى مى تواند اين حالت را براى انسان بياورد؛ نماز اول وقت اين حالت را براى انسان مى آورد؛ وقتى واجبى جلو آمد، اگر انسان تلاطمى
درونى پيدا كند و اهميت به واجبات اسلام بدهد اين حالت براى انسان ايجاد مى شود؛ ياد خدا، ذكر خدا و مخصوصا دعا در
دل شب اين حالت را براى انسان مى آورد.
قرآن مى فرمايد: اين حالت يعنى ايمان عاطفى ، درك و فطرت ، بيدار شدن فطرت و يافتن خدا - نظير آدم تشنه كه مى يابد تشنگى را - فقط و
فقط مرهون رابطه با من (خدا) است ؛ الا بذكرالله تطمئن القلوب يعنى اگر مى خواهيد
دل باور كند، هيچ چاره اى جز رابطه با خدا نداريد. كتاب و فلسفه و عرفان و فقه و
اصول و معارف اسلامى نمى توانند ايمان عاطفى بياوردند و نمى توانند كارى كنند كه
دل باور كند و فطرت بيدار شود؛ فقط راهش رابطه با خداست . آنها كه با ادبيات آشنايى دارند متوجه هستند كه در آيه الا بذكر الله تطمئن
القلوب دو تاكيد انحصارى وجود دارد: يكى ((الا)) كه خود تاكيد است و ديگر مقدم شدن ((بذكر الله )) كه جار و مجرور است . اصولا در
قواعد معمولى بايد بگويد: الا تطمئن القلوب بذكرالله ؛ بقول طلبه ها تقدم ما هو حقه التاخير، يفيد الحصر اين آيه شريفه با اين
جمله كوتاه اما خيلى رسايش به ما مى گويد كه اگر كسى بخواهد باور كند فقط فقط راهش رابطه با خداست . هر چه رابطه با خدا محكم تر شود،
اين ايمان بيشتر مى شود. به قول ما طلبه ها ((مقول به تشكيك )) است ، يعنى
مثل نور است ؛ لامپ 25 شمعى داريم تا لامپ چندين هزار شمعى . همه اينها نور است اما مراتب دارد. اگر كسى براستى بخواهد
دل او را نور خدا بگيرد و خدا بر دل او حاكم شود و با دل ببيند، هر چه رابطه اش با خدا محكم تر باشد اين حالت در او بيشتر پيدا مى شود.
دل جاى خداست . در روايات قدسى مى خوانيم : لا يسعنى ارضى و لا سمائى ولكن يسعنى قلب عبدى المومن يعنى من جا ندارم ، عالم نمى تواند
جاى من باشد، عالم وابسته به من است اما اگر كسى بخواهد براى من جا پيدا كند،
دل مومن جاى من است ؛ قلب المومن عرض الرحمن عرش خدا دل مومن است ، يعنى مومن مى تواند كارى كند كه خدا بر
دل او حكومت داشته باشد. چه كسى مى تواند؟ كسى كه طاغوت و بتها را از
دل بيرون كند.
در آيه الكرسى مى خوانيم : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور.
يعنى خدا حكومت بر دل دارد. ((ولى )) در اينجا به معنى سرپرست است يعنى سرپرست بر
دل است . وقتى خدا بر دل مومن حكومت داشت ظلمتها، اضطراب خاطرها، نگرانيها، ترسها، غم و غصه ها و صفات رذيله يكى پس از ديگرى مى رود؛ اين
بتها و غاصبها مى روند و صاحب خانه مى آيد. صاحب خانه كيست ؟ خدا صاحب خانه بر
دل حكومت مى كند.
و الذين كفروا اولياء هم الطاغوت اما آنهايى كه رابطه با خدا ندارند، آنها كه نتوانستند طاغوتها را بيرون كنند دلشان ملوك الطوايفى است
، در دلشان يك حاكم نيست و طاغوتها بر دل آنها حكومت مى كنند.
ملوك الطوايفى يعنى در هر ده يا شهرى كسى خود را حاكم مى داند. دل انسان گاهى اين چنين مى شود؛ يك گوشه اش
پول پرستى و گوشه ديگرش رياست طلبى است يعنى رياست بر دلش حكمفرماست . ((مى برد آنجا كه خاطره خواه اوست )). او را تا بدانجا
مى رساند كه براى رياست طلبى حاضر است دنيا را بكشد، دو سوم جهان را نابود كند و حتى تئورى و فرضيه مى دهد و مى گويد كه اگر
بتوانى بر يك سوم جهان حكومت كنى و دو سوم جهان را نابود كنى ، بايد نابود كنى !
خدا نكند انسان پول پرست شود، كه اگر شد ديگر اين بت بر دل او حكومت مى كند و وقتى اين بت بر دلش حكومت داشت ديگر رافت ها و عاطفه ها همه
و همه فداى همين پول پرستى مى شود.
يك زن مجسمه عاطفه است ، يعنى اگر عاطفه را مجسم كنند، يك زن مى شود. اگر خداى نخواسته صفت رذيله اى بر
دل انسان حكومت كند، پول پرست باشد، رياست طلب ، بخيل و قسى و القلب باشد، به اينجا مى رسد كه به
قول يك نويسنده ، دخترى در دم مرگ بود؛ پير زن بدبختى بالاى سرش آمده بود تا دختر بميرد و او چشمانش را ببندد. دختر نامزد داشت و انگشترى
نامزدى هم در دستش بود. يك وقت متوجه شدند كه اين دختر در حال مرگ - در حالى كه پدر و مادر و سايرين براى دختر گريه مى كنند - مى گويد:
بگذار تا من بميرم بعد درآور! متوجه شدند كه اين پير زن بدبخت مى خواهد انگشترى نامزدى دختر را بدزد و او چون به نامزد و انگشترى نامزدش
علاقه داشت به پيرزن التماس مى كرد كه صبر كن من الان مى ميرم ، وقتى مردم آن وقت انگشتر را درآور! حالا زنده هستم و به اين انگشتر علاقه دارم
. اما پير زن به التماس دختر خانم اعتنايى نداشت و بالاخره انگشتر را در آورد. او حاضر است انگشت را هم ببرد، چه رسد به اين كه به التماس او
توجهى بكند!
اگر به دنياى روز توجه كنيد مى بينيد كه بچه را روى دست مادر پودر مى كنند. براى چه ؟ براى
پول نفت !
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) مى فرمودند: در مرحله اولى كه مرا دستگير كرده و مى بردند، مى لرزيدند؛ من به آنها تسلى مى
دادم و مى گفتم كه چرا مى ترسيد؟ ترس ندارد! و مى فرمود: به آنجا كه نفت است رسيديم ؛ يكى از ساواكى ها از من پرسيد: آقا اينجا كجاست ؟ من
گفتم : اينجا آنجاست كه الان مزاحم من و تو است ! يعنى آمريكا به اين نفت نگاه مى كند شوروى به زير زمين و نفت آن نگاه مى كند لذا حاضر است
بچه سر دست مادر را پودر كند تا شايد ساكت شود و نفت به مرور زمان به او برسد.
دنياى روز را مى بينيم كه چه جنايتها مى كند؛ الان دنياى روز براى جنايت گردش مى كند. چرا؟ چون رياست پرست است ،
پول پرست است و خدا نكند صفت رذيله يا بتى بر دل حكومت كند.
لذا قرآن شريف مى فرمايد: و الذين كفروا اولياءهم الطاغوت (276) آنها كه خدا بر دلشان حكومت ندارد، ديگر دلشان ملوك الطوايفى است ،
بتها بر دلشان حكومت دارد؛ وقتى هم بتها بر دل حكومت داشت چه مى شود؟ يخرجونهم من النور الى الظلمات (277) ديگر نور مى رود ديگر
آن حالى كه بايد براى اين دل پيدا شود يعنى حال اطمينان ، سكونت ، باور كردن و يافتن خدا مى رود و به جاى آنها چه مى آيد؟ ظلمتها! آن هم نه يك
ظلمت ؛ ظلمت پول پرستى ، رياست طلبى ، حسادت ، دلهره ، اضطراب خاطر، نگرانى و غم و غصه .
دل يكپارچه شك و وسوسه و تخيل و ترديد مى شود و به فرموده قرآن كريم : لا
يزال بنيانهم الذى بنوا ريبه فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم (278)
دل پر از ظلمت است ؛ اين دل پاره پاره مى شود و بالاخره هم به جايى نمى رسد.
بنابراين ، اگر كسى بخواهد دلش باور كند كه خدا هست و محبت خدا در دل او بيايد و بخواهد باور كند كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و
سلم ) هست و محبت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دل او ايجاد شود و جذبه قرآن او را بگيرد، بايد به اين آيه شريفه توجه كند:
قد جائكم من الله نور و كتاب مبين ، يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام (279) يعنى اگر مى خواهيد كه جذبه قرآن شما را بگيرد
بايد كارى كنيد كه خدا از شما راضى باشد و شما هم از خدا راضى باشيد. وقتى خدا از تو راضى شد، جذبه قرآن تو را مى گيرد، محبت قرآن در
دل تو ريخته مى شود و ديگر حاضر هستى از اول شب تا به صبح نخوابى براى اين كه در اتاق تو قرآن وجود دارد.
راجع به بزرگى نقل مى كنند كه در جايى مهمان بود؛ خواست استراحت كند، ديد قرآن در آن اتاق است لذا نخوابيد و تا صبح دو زانو در آن اتاق
نشست !
استاد بزرگوار ما، مرحوم آيه الله بروجردى - رحمه الله عليه - از استادشان مرحوم آقا ميرزا عبدالمعالى (كه از علماى بزرگ اصفهان و آدمى
ولايتى و با حال بود) نقل مى كردند كه استادم مى گفتند: ((اگر قلمى كه با آن روايت
اهل بيت را نوشته باشند، در اتاقى باشد، من در آن اتاق نمى خوابم !))
اينها جذبه است و اين را زود به كسى نمى دهند. وقتى جذبه اهل بيت بيايد ديگر انسان نه فقط
اهل بيت را دوست دارد، بلكه شيعيانش را هم دوست دارد؛ ديگر غيبت نمى كند زيرا غيبت شيعه على (عليه السلام ) غيبت خود اميرالمومنين (عليه السلام )
است . به قول عوام ((هر كه گوش را دوست دارد، گوشواره را هم دوست دارد.)) وقتى كسى حسين (عليه السلام ) را دوست بدارد، معنى ندارد كه
شيعه حسين (عليه السلام ) را دوست نداشته باشد يا به شيعه حسين (عليه السلام ) تهمت بزند. وقتى امام زمان
(عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را دوست داشته باشد، معنى ندارد تقلب و احتكار و گرانفروشى كند. به چه كسى مى خواهد گرانفروشى كند؟
به شيعه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف )؟ اين معنا ندارد. وقتى جذبه امام زمان
(عجل الله تعالى فرجه الشريف ) بيايد، ديگر نه فقط خود امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را دوست مى دارد، بلكه شيعيان او را هم
دوست دارد و در مقابل آنها تسليم است .
((سلام عليكم )) يعنى چه ؟ اسلام از سلم است و اين يعنى چه ؟ يعنى مسلمان در
مقابل مسلمان بايد تسليم و باصفا باشد. دورويى با مسلمان معنى ندارد. بلكه ، اگر انسان از نظر
عقل مسلمان باشد يعنى بتواند برهان بياورد كه اسلام درست است ، قرآن درست است ، پيغمبر هست و خدا هست ، اين مسلمانى خوب است ولى كاربرد
ندارد. در زندگى اين نوع مسلمان گناه هم فراوان است ، با شيعيان اميرالمومنين (عليه السلام ) هم نمى سازد.
اما اگر كسى از نظر دل شيعه على (عليه السلام ) باشد و جذبه على (عليه السلام ) او را گرفته باشد و نور اميرالمومنين (عليه السلام ) كه
ادامه نور خداست در دل او ريخته شده باشد با توجه به اين كه امامت ادامه همان الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات
ال النور است ، دل خدا را باور كرده است ؛ دل على را باور كرده است ؛ همان طور كه آدم تشنه تشنگى را درك كرده . پس اين چنين آدم يا اصلا گناه
نمى كند و يا به ندرت مرتكب گناه مى شود.
به امام صادق (عليه السلام ) گفتند: چرا مسلمان تا آن اندازه مقام پيدا كرده ؟ فرموده : به خاطر يك چيز، و آن اين كه خواست على (عليه السلام ) را
برخواست خودش مقدم مى دارد لذا مسلمان از اهل بيت مى شود.
اين حالت را به چه كسى مى دهند؟ به آن كسى كه رابطه اش با خدا محكم باشد، دست عنايت خدا روى سرش بيايد و هميشه دست عنايت خدا روى سرش
باشد. به اين درجه و مرتبه ، ((معرفت )) مى گوئيم . اين علم نيست ، معرفت است .
دعايى داريم كه سفارش شده در زمان غيبت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف )، بعد از نماز زياد خوانده مى شود و دعاى خوبى است :
اللهم عرفنى نفسك ، فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف رسولك . اللهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك ، لم اعرف حجتك .
اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ، ظللت عن دينى .(280)
معنى اين دعا عجيب است . همه در اين كه اين دعا را چگونه معنى كنند وا مانده اند يعنى طبيعى اين است كه انسان از امامت پى به نبوت و از نبوت پى به
خدا ببرد. اين دعا برعكس است ؛ مى گويد: خدايا، معرفت خود را به من بده كه اگر معرفت خود را به من ندهى من پيغمبر را نمى شناسم . خدايا،
معرفت پيغمبر را به من بده ، كه اگر معرفت پيغمبر را پيدا نكنم نمى توانم امام را بشناسم ، خدايا معرفت امامت را به من بده ، كه اگر امام را
نشناسم بيچاره و گمراهم و ديگر دين ندارم .
كسى كه امامت ندارد، دين ندارد. اگر به عرايض امشب من توجه كرده باشيد معناى اين دعا را به خوبى مى توانيد درك كنيد و خوب مى توانيد اين دعا
را معنا كنيد.
اين دعا نمى گويد: ((اللهم علمنى نفسك )) مى گويد: ((اللهم عرفنى نفسك )). يك وقت علم است كه راه طبيعى آن همين است كه آدمى به دوازده
امام كه عالم شد، به نبوت و قرآن و خدا عالم مى شود. اين راه طبيعى علم است . اما راه معرفت چيست ؟ راه ايمان عاطفى است و بايد
دل باور كند، چگونه است ؟ بايد اول خدا را بشناسد؛ ((بشناسد)) نه ((بداند)). يعنى به واسطه رابطه با خدا، نور خدا به
دل مى آيد و وقتى نور خدا در دل آمد، وقتى خدا را شناخت خواه ناخواه معرفت به نبوت پيدا مى كند؛ قرآن را و نور قرآن را درك مى كند.
قرآن مى فرمايد: الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين من آمدم كه آدم با تقوا را هدايت كنم يعنى كسى مى تواند مرا درك كند، نبوت را درك
كند كه متقى باشد و رابطه اش با خدا محكم باشد و اگر رابطه اش با خدا محكم نباشد، يعنى خدا را نشناخته ، پيغمبر را هم نمى شناسد و ديگر
امامت را هم نمى شناسد. اما اگر خدا را شناخت ، پيغمبر را شناخته و اگر پيغمبر را شناخت ، امامت را شناخته و اگر امامت را شناخت ، ديندار مى شود. چه
دينى ؟ دين عاطفى ، يعنى دينى كه دل باور كرده است .
خوشا به حال اين افراد!
بنابراين ، اگر محبت خدا را مى خواهيد، بايد رابطه تان با خدا محكم باشد. و يقين داشته باشيد كه گناه محبت خدا را مى برد.
نه تنها محبت خدا را مى برد كه كم كم ديگر چيزى جز آن بتى كه بر دلش حكومت دارد، نمى بيند.
اگر مى خواهيد خدا را بشناسيد، رابطه تان را با خدا محكم كنيد. اگر مى خواهيد محبت خدا پيدا كنيد، رابطه با خدا پيدا كنيد. اگر مى خواهيد قرآن و
پيغمبر را بشناسيد، رابطه با خدا پيدا كنيد. اجتناب از گناه و بيرون كردن بتها خدا را به
دل مى آورد. اگر مى خواهيد محبت پيغمبر و قرآن داشته باشيد، رابطه تان با خدا محكم باشد؛ گناه در زندگى تان نباشد. اگر بت از
دل رفته باشد، محبت پيغمبر مى آيد. و اگر مى خواهيد محبت اهل بيت پيدا كنيد، اگر معرفت مى خواهيد نه علم ، اگر مى خواهيد جذبه على (عليه السلام
) شما را بگيرد، عشق و حرارت حسين (عليه السلام ) در دل شما شورش كند، عشق امام زمان
(عجل الله تعالى فرجه الشريف ) به شما تلاطم بدهد بايستى بوسيله نماز شب ، نماز
اول وقت و خدمت كرد به ديگران مخصوصا خدمت كردن به دوستان اهل بيت رابطه تان را با خدا محكم كنيد.
شما هر چه به دوستان اهل بيت (يعنى شيعيان ) خدمت كنيد، آنها از شما راضى مى شوند. وقتى از شما راضى شدند، جذبه هاى آنها، عشق امام زمان
(عجل الله تعالى فرجه الشريف )، عشق حسين (عليه السلام ) و عشق حضرت زهرا (عليه السلام ) در
دل شما ريخته مى شود.
برعكس ، اگر گناه در زندگى شما باشد، اگر عشق هم باشد كم مى شود. گناه انسان را ساقط مى كند. انسان را خدانشناس ، پيغمبر نشناس و امام
نشناس مى كند.
اما اجتناب از گناه و اين كه گناه جلو بيايد ولى انسان مرتكب نشود و خدمت به ديگران مخصوصا به افرادى كه به شما بدى كنند و مخصوصا خدمت
كردن زن به شوهر، خدمت كردن مرد به زن و بچه ، خدمت كردن به پدر و مادر مخصوصا پدر و مادر پير ولو آنها بدى كنند، نور مى دهد، معرفت مى
دهد، جذبه مى دهد و محبت اهل بيت (عليهم السلام ) در دل ريخته مى شود.
راه اول كه هفته قبل بيان شد راه عملى بود؛ راه دوم هم كه اين هفته بيان شد راه
عمل ياست . ان شاء الله هفته آينده راجع به راه علمى براى اين كه محبت اهل بيت را پيدا كنيم ، با شما صحبت مى كنم .
بخش دوم : گفتار پنجم
محبت اهل بيت عليهم السلام (5)
بحث ما درباره محبت اهل بيت بود. از قرآن شريف . روايات اهل بيت (عليهم السلام ) استفاده كرديم كه محبت
اهل بيت (عليهم السلام ) امر واجبى است چنان كه قرآن كريم مى فرمايد: و ما سئلتكم من اجر فهو لكم .
بحث به اينجا رسيد كه براى پيدا كردن محبت اهل بيت (عليهم السلام ) چه بايد كرد زيرا محبت امرى قهرى است . اگر شما به كسى علاقمند باشيد
خواه ناخواه او را دوست داريد و اگر هم به كسى علاقه نداشته باشيد، بخواهيد يا نخواهيد او را دوست نداريد.
دوستى و محبت صفتى است كه گاهى براى انسان وجود دارد و گاهى وجود ندارد، از اين جهت اگر بخواهيم محبت باشد بايد به
دنبال مقدماتش باشيم و اگر هم بخواهيم كه محبت نباشد بايد به دنبال سلب مقدمات آن باشيم .
چه مقدمه اى لازم است تا محبت اهل بيت (عليهم السلام ) براى ما پيدا شود؟ براى محبت
اهل بيت (عليهم السلام ) دو راه ارائه داده اند: يكى راه رابطه با خدا بود و از بحث استفاده كرديم كه اگر كى رابطه محكمى با خدا داشته باشد،
به واجبات اهميت بدهد، در زندگى او گناه نباشد، به مستحبات به اندازه اى كه كارش فداى آن نشود اهميت بدهد محبت به خدا و وابسته هاى خدا
براى او پيدا مى شود و به تجربه هم اثبات شده است كه افرادى كه رابطه شان با خدا محكم مى باشد به خدا و پيامبر و
اهل بيت (عليهم السلام ) محبت دارند. اميرالمومنين - (سلام الله عليه ) - چون محبتش به خدا و
رسول زياد است مى تواند مدعى شود كه اگر عالم هستى را به او بدهند و بگويند به مورچه اى ظلمى كن و پوشت جو را از دهان مورچه بگير، اين
كار را نمى كند.
اگر محبت اهل بيت (عليهم السلام ) براى كى پيدا شد خواه ناخواه نتيجه آن اين است كه گناه در زندگى او پيدا نمى شود. لذا راه
اول براى پيدا شدن محبت - كه اگر محبت آمد مقدمه را نيز در بردارد - رابطه با خداست ؛ هر چه رابطه با خدا محكمتر باشد محبت
اهل بيت (عليهم السلام ) بيشتر در دل رسوخ مى كند.
راه دوم خود را در محضر اهل بيت (عليهم السلام ) قرار دادن است . از طريق سر و كار داشتن و رفتن به پيشگاه
اهل بيت (عليهم السلام ) جذبه هايى از آنها در دل ما ايجاد مى شود و جذبه هاى آنها ما را مى گيرد. در اين باره هم با شما صحبت كردم و از بحث
نتيجه گرفتيم كه سر و كار داشتن با حرمهاى ائمه طاهرين (عليه السلام ) و سر و كار داشتن با زياراتى كه مربوط به ائمه طاهرى (عليه
السلام ) است مثل زيارت جامعه و زيارت عاشورا به ما روشنايى مى دهد، محبت و جذبه مى دهد و جذبه
اهل بيت انسان را مى گيرد.
در اى باره گفته بودم كه اين دو راه ، راه هاى عرفانى يعنى راه هاى عملى هستند و به واسطه
عمل محبت مى آيد چنانچه گاهى بواسطه عمل ، عقيده مى آيد، ايمان مى آيد، ايمان قلبى بوجود مى آيد. و از بحث هاى
سال گذشته و امسال استفاده كرديم كه بهترين راه براى اين كه دل باور كند كه خدا و معاد وجود دارد راه عملى است تا راه علمى . از راه
عمل ، عرفان پيدا مى شود. اين دو راهى كه راجع به محبت اهل بيت (عليهم السلام ) گفتم راه عملى است كه بواسطه
عمل ، عرفان ، يعنى محبت اهل بيت (عليهم السلام ) در دل انسان ظاهر مى شود.
بحث امشب راه علمى است نه راه عملى ، چنانچه راجع به عقايد نيز دو راه است كه انسان از اين دو راه به خدا، معاد و نبوت ، امامت و صفات ربوبى عقيده
پيدا مى كند، كه يكى راه علمى است يعنى از راه برهان حدوث ، برهان صديقين ، برهان نظم ... اثبات وجود خدا مى كند و يا از راه برهان و يا
فلسفه (حركت جوهرى ملا صدرا) اثبات معاد مى كند. اين راه مربوط به عقل است ؛
عقل را ساكت مى كند اما ممكن است دل باور نداشته باشد. يكى هم راه عمل است يعنى از راه نماز شب عرفان به خدا پيدا مى كند.
|