next page

fehrest page

back page

((توكل )) از ماده وكالت است و به حسب عرف اگر شما كسى را براى انجام دادن كارى وكيل كرديد معمولا كارهايى را كه مربوط به خودتان است شما انجام مى دهيد و آن كارهايى را كه مربوط به وكيل شماست ديگر شما به او اطمينان داريد، به او اعتماد داريد و او اگر آدم موثق و خير خواهى باشد، كارها را به خوبى انجام مى دهد. در اين دنيا پروردگار عالم كارهايى را به ما واگذار كرده و چيزهايى هم هست كه مربوط به پروردگار عالم است . مثلا در باب تعليم و تعلم معمولا اين طور است كه ما بايد درس بخوانيم و اگر اينجا امشب بخواهيم جلسه اى باشد شما بايد تشريف بياوريد، من بايد بيايم ، من بگويم و شما گوش بدهيد اما تفهيم و تفهمش به دست من و شما نيست ، اين كه جلسه موثر واقع شود، حالى در جلسه پيدا شود، حواس ‍ شما به جايى نرود و منهم آنچه سزاوار است بگويم اينها يك چيزهايى است كه دست ما نيست ، اينها به دست خداست .
معناى توكل اين است كه ما بايد آن چيزهايى را كه مربوط به خودمان است انجام بدهيم ؛ من بيايم و بگويم ، شما گوش بدهيد، اينها مقدماتى است كه بايد فراهم شود اما اين جلسه به من و شما تاثير كند اين ديگر دست ما نيست ، خدا بايد تاثير بدهد؛ اين كه شما آنچه را كه مى گويم بفهميد يا من بتوانم آنچه را كه مى خواهم بفهمانم اين به دست ما نيست ، به دست خداست ، خدا بايد عنايت بفرمايد. اگر شما به اينجا تشريف نياوريد و بگوييد و من يتوكل على الله فهو حسبه (230) هر كه بر خدا توكل كند، خدا او را بس است و ما بر خدا توكل مى كنيم و ان شاء الله بحث جلسه امشب را مى فهميم ، اين نمى شود اين كه من اينجا نيايم و بگويم و من يتوكل على الله فهو حسبه ان شاء الله جلسه شب پنج شنبه اداره مى شود، حال هم پيدا مى شود، به اين حرف مى خنديد.
بايد شما و من به اينجا بياييم وقتى كه مى خواهم به منبر برويم بگويم : ((خدايا، مرا بدار به گفتن آنچه كه رضاى تو در آن است . خدايا، به اين جلسه تاثيرى بده ، حالى بده اگر مثلا عمر هزار نفر را من مى گيرم ، هزار ساعت عمر جامعه را گرفتم ، خدايا به اندازه اين وقتى را كه از جامعه مى گيرم ، گفتارم براى آنها مفيد باشد، اين سخن عقلايى است ، عقل آن را مى پسندد، عقلا مى پسندند و حرف عالى است اما اگر هنگام رفتن به منبر به خود اعتماد داشته باشم و بگويم مى روم و جلسه تاثير مى دهم ، حالى از جلسه مى گيرم ، اميدوارم مردم بفهمند و امثال اينها، عقل نمى پسندد، به من مى خندد، خدا هم همين طور است .
اگر شما هم همينطور كه روى صندلى نشسته ايد بفرماييد كه من آنم كه مى خواهم اينجا بنشينم ، حواسم به جايى نرود، هر چه گفت بفهمم و تاثير هم بگيرم ، در دلم اثر بگذارد، اين حرفها نمى شود. اما اگر بگويى خدايا، من مى روم يك دو ساعت از عمرم را مى دهم و با وجود اين كه كار دارم اما به اين جا مى آيم تو تاثير بده ، تو حالى بده ، تو جلسه را براى من مفيد كن . اين درست است و معناى توكل هم همين است ؛ آن چيزهايى را كه مربوط به خود ماست ما بايد انجام بدهيم ، اگر در اينجا اعتماد به نفس نداشته باشيم روانشناسها مى گويند ضرر دارد. اعتماد به نفس اينجا لازم است ، اين كه من يا شما به جلسه نياييم و بگوييم ديگرى به جاى ما مى آيد اين اعتماد به غير است . اعتماد به نفس يعنى خودم بيايم ، خودم مهيا شوم ، فعاليت و استقامت و توجه داشته باشم . اينجا مربوط به ماست .
اما يك چيزهايى هم هست كه به دست ما نيست و اعتماد به خدا لازم است . خدايا، وقتى به جلسه آمدم تو تاثير بده ، و اتكاء من از اين كه جلسه خوب و مفيد باشد و اعتمادم به خدا باشد، چيزهايى كه به دست من نيست و به دست خداست ، به اين توكل مى گويند.
اگر انسان در دنيا اتكا به خدا داشته باشد - اتكا اين طور كه معنا كردم - اعتمادش به خدا باشد و بداند كه در اين عالم غير از خدا موثرى نيست ، خداست كه سبب مى سازد، خداست كه اسباب را فراهم مى كند، خداست كه چيزهايى را كه به دست ما نيست مى تواند رو به راه كند، قرآن مى گويد: من يتوكل على فهو حسبه هر كه بر خدا توكل كند، به او اعتماد داشته باشد، خدا او را بس است ، معلوم است كه خدا او را بس است .
اگر دست عنايت خدا روى سر كسى باشد، اگر دنيا پشت به پشت هم كنند و بخواهند او را ذليل كنند نمى شود و اگر دنيا پشت به پشت يكديگر كنند و بخواهند يكى را نگاهدارند اما دست عنايت خدا روى سرش نباشد، پرت است ، مطرود است ، موفق نمى شود.
قل اللهم مالك الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شيى ء قدير(231)
اين آيه شريفه با معناى توكل كه معنى كردم يكى است . زمينه عزت را ما بايد فراهم كنيم ؛ اگر يك كسى خوب درس بخواند، از نظر اخلاق و انسانيت خوب باشد، بتواند علمش را پياده كند، بتواند با جامعه تماس بگيرد، خواه و ناخواه عزت پيدا مى شود، اما عزت را كه مى دهد؟ عزت دست كسى نيست ، به دست مردم هم نيست ، عزت را بايد خدا بدهد.
برعكس اگر در انسان صفت رذيله باشد، اين صفت خواه ناخواه طردش ‍ مى كند، معنا ندارد كه خدا به او عزت بدهد، زيرا عزت به دست خداست ؛ وقتى خدا به كسى عزت نداد، مردم هم كه نمى توانند به او عزت بدهند، خودش هم نمى تواند آن را بدست آورد در نتيجه ذليل و مطرود است .
ما بايد كم كم - البته به آسانى نمى شود - حالى پيدا كنيم و خدا را وكيل خودمان قرار بدهيم . ما بايد در همه كارها به خدا اعتماد داشته باشيم .
مثلا شما مى خواهيد يك كارى انجام بدهيد، از دست خودتان بر نمى آيد، يك وكيل خيرخواه متدين پيدا مى كنيد؛ وقتى او را پيدا كرديد آرامش دل پيدا مى كنيد، ديگر شب مى توانيد به راحتى بخوابيد، به فكرش هم نيستيد و هر وقت هم كه آن كار مهم به فكرتان مى آيد مى گوييد وكيل داريم ، مى دانيم وكيل خير خواه است ، متدين است ، كارش را به درستى انجام مى دهد، كار درست مى شود. اطمينان دل پيدا مى كنيم ، اما اگر وكيل نداشته باشيم و اين كار هم مهم باشد در كار دچار دلهره ، اضطراب خاطر و ضعف اعصاب مى شويم ، شب مرتب از اين پهلو به آن پهلو مى شويم ، خوابمان مى آيد ولى به خواب نمى رويم كه آيا اين كار چطور مى شود؟ ما كه خودمان نمى توانيم انجام بدهيم پس اين كار چه مى شود؟
بى وكيلى دلهره دارد، اضطراب خاطر دارد، بى اعتمادى به خدا دلهره دارد، پيرى زودرس دارد، ضعف اعصاب دارد، سرگردانى دارد.
اما اگر به راستى خدا را بشناسيم و بدانيم كه خدا رئوف است و بدانيم آنچه را كه در روايات مى خوانيم ، خدا را در همه كارها وكيل خودمان قرار خواهيم داد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) بعضى اوقات اين روايات را نقل مى كردند: پروردگار عالم صد گونه رحمت دارد؛ يكى از آن رحمتها را به اين دنيا فرستاده است ، تمام عشقها، همه محبتهاى مادران به فرزندانشان ، تمام محبتهاى زن به شوهر و شوهر به زن ، همه محبتهاى پدر به پسر و پسر به پدر، تمام اين محبتها از آن يك محبت است و 99 محبت ديگر مال خودش است كه در روز قيامت به كار مى رود. اگر اين را بدانيم و بگوييم كه خدا الرحم الراحمين است ، از هر پدر و مادر مهربانى مهربانتر است - البته اصلا معنا ندارد كه بگوييم پدر و مادر مهربان ، روايت مى گويد كه خدا از هفتاد در و مادر مهربانتر است . اين هم از باب مثال است ، خدا از هفتصد، هفت ميليون ، هفت ميليارد پدر و مادر مهربان هم مهربانتر است - درك كنيم كه خدا ظالم نيست ، درك كنيم كه او حكيم است ، آنچه براى من است روى مصلحت انديشى است ، درك كنيم كه خدا بخيل نيست ، درك كنيم كه خدا توجه دارد انه بكل شى ء محيط(232) درك كنيم كه ان الله يحول بين المرء و قلبه (233) كه خدا از من به من نزديكتر است و اين كه اگر چيزى را من درك مى كنم اول خدا درك مى كند بعد من .
يار نزديكتر از من به من است وين عجيب تر كه من از او دورم
اگر به راستى قدرت خدا را درك كنيم كه مى تواند به من عزت بدهد، او مى تواند مرا ذليل كند اما چرا اين كار را بكند، مگر بخيل است ؟ مگر قسى است ؟ مگر حال مرا نمى داند؟ چون اگر كسى بخواهد به ديگرى ظلم كند بايد يكى از اين چيزها در ميان باشد.
وقتى انسان اين حقايق را درك كند خواه ناخواه به خدا اعتماد پيدا مى كند، وقتى به او اعتماد پيدا كرد (مثل اين كه شما يك كار خيلى مهمى را كه از دستتان بر نمى آيد به يك آدم خيلى دلسوز و موثق و خيرخواهى بدهيد) ديگر دلهره ، اضطراب خاطر، نگرانى ، خوف و غصه نداريد.
الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (234) آنهايى كه به خدا اعتماد دارند ترس ندارند، غم و غصه هم ندارد.
يكى از بزرگان نقل مى كرد كه در هواپيما نشسته بوديم ، هواپيما از تهران حركت كرد كه در بغداد بنشيند. يك وقت خلبان زنگ خطر زد. مهماندار آمد و گفت وضع خيلى خطرناك است ، چرخهاى هواپيما باز نمى شود. رنگ از روى همه آنها پريد. يك مقدار صبر كرد، دو مرتبه آمد و گفت به تهران بى سيم زديم ، گفت : مى خواهى به تهران برگرد، مى خواهى به عراق برو، بايد بگردى و دور بزنى تا بنزين هواپيما تمام شود، وقتى كه بنزين تمام شد روى زمين بيفتى ، تا چه پيش آيد و ما چاره اى غير از اين نداريم .
مى گفت : يك وقت ديدم رنگ از روى همه پريده و ديگر حال حركت ندارند اما من صاف نشسته بودم بدون اين كه رنگ تغيير كند، بدون اين كه دچار لكنت زبان شوم . كسى كه پهلوى من نشسته بود به من رو كرد و با صداى بلند به من گفت آقا مگر كرى ؟ گفتم نه . گفت مگر نشنيدى چه گفت ؟ گفتم چرا. گفت : پس چرا رنگت نپريده ؟ چرا نمى ترسى ؟ نيم ساعت ديگر اين طياره به روى زمين مى افتد و همه ما مى ميريم . گفتم : هنگامى كه سواره طياره مى شدم گفتم : و من يتوكل على الله فهو حسبه و يك آيه الكرسى هم خواندم و روايت دارد اگر كسى آيه الكرسى بخواند خدا حفظش ‍ مى كند؛ اگر بناست كه من بميرم و مرگم حتمى باشد مى ميرم ، اگر بترسم هم مى ميرم ، اگر رنگم تغيير كند مى ميرم و تغيير نكند هم مى ميرم ؛ ياراى حركت داشته باشم مى ميرم ، نداشته باشم هم مى ميرم . اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست ، مى دانم كه خدا مرا حفظ مى كند، همه ما را حفظ مى كند.
وقتى اين شهامت را از من ديدند يك وقت كار به اينجا رسيد كه پيش من مى آمدند و وصيتهايشان را مى كردند. من به آنها گفتم اگر مرديم همه مى ميريم ، اگر هم زنده مانديم همه زنده مى مانيم چرا نزد من وصيت مى كنيد؟ اين اعتماد به نفس من بود اما آنها خود را باخته بودند چه باختنى . اصلا توجه نداشتند كه من درون طياره هستم ، خيال مى كردند كه من يك آدم زنده هستم و آنها يك مرده و آنها بايد وصيتهايشان را به من بكنند. مى گفت : خانم حتى نمى توانست از جايش بلند شود، از آنجا آه و ناله سر مى داد و مى گفت به تهران برو، در فلان كوچه به دخترم بگو اگر من مردم طلايم را چه بكن .
يك وقت به بغداد رسيديم ، طياره پايين آمده بود، نگاه كرديم ديديم آمبولانسها همه آماده است ، مرده كش ها، مريض برها، دكترها و پرستارها همه آمده بودند، خيلى شلوغ بود، همه چيز مهيا بود. معلوم است كه وقتى چشم مسافران هواپيما به اين پرستارها، به اين مرده كشها و مريض برها بيفتد ديگر چه حالى پيدا مى كنند!
خلبان زنگ خطر زد كه نزديك است بنزين تمام شود، خودتان را با تسمه ببنديد، اما حتى يك نفر هم نتوانست خودش را ببندد. من بلند شدم و همه را بستم ، بعد هم نشستم و خودم را بستم . يك دفعه زنگ خطر زده شد، هواپيما به پايين رفت تا آنجا كه مى توانست كنترل كرد و آنجا كه نمى توانست بروى زمين خزيد. طياره تقريبا له شده بود اما حتى يك نفر از ما هم صدمه نديده بود!
من اولين كسى بودم كه با پاى خود بلند شدم و پايين آمدم . دكترها و پرستارها تعجب مى كردند، چقدر من شهامت دارم . من كر بودم ! مى نمى دانستم ؟ چه بودم ؟ آنها نمى دانستند كه من گوش داشتم ، ديگران كر بودند. ديگران طورى نشده بودند اما از بس ترس سرتاپايشان را گرفته بود، افراد ديگرى به داخل هواپيما مى رفتند. دست و پاهايشان را مى گرفتند و آنها را پايين مى آوردند، به درون آمبولانس مى گذاشتند و به بيمارستان مى بردند تا كم كم با سرم و سوزن به حال بيايند.
چرا بشر اين طور است ؟ اگر من بخواهم شبيه اين قضيه براى شما بيان كنم شايد الان بيشتر اى پنجاه قضيه را مى توانم نقل كنم . وقتى اعتماد به خدا باشد انسان پشتوانه دارد. اگر مثلا شما يك آدم ترسويى باشى و نتوانى به پاى به قبرستان بگذارى البته كه تنها نمى توانى به قبرستان بروى ؛ اگر هم رفتى يك مرتبه مى بينى مرده از قبر بيرون آمده ، به راستى مى بينى كه مرده بيرون آمده ؛ بالاتر از اى يك وقت مى بينى كه مرده حركت كرده ، شما مى رويد، مرده شما را تعقيب مى كند؛ بالاتر از اين يك وقت مى بينى مرده تو را گرفته ، غش مى كنى ! ولى در حقيقت نه مرده شما را گرفته و نه شما را تعقيب كرده ، نه مردها از قبر بيرون آمده . پس چه شده ؟ چرا چشم شما مرده مى بيند؟ تخيل است . چرا چشم شما مى بيند كه مرده مى دود؟ تخيل است . اين تخيل است كه روى چشم اثر مى كند و اين طور مى بينيد. اما همين شما كه اين طور مى ترسيد اگر يكى دو نفر همراهتان باشند، اگر يك آدم شجاع همراهتان باشد، وقتى كه پاى به قبرستان بگذاريد نه ترس داريد، نه تخيل داريد، نه دلهره داريد و نه اضطراب خاطر داريد.
تمام دلهره ها در اين دنيا، تمام اضطراب خاطرها، غصه ها و ترسها در اين دنيا براى اين است كه بشر به خدا اعتماد ندارد. اگر اعتماد به خدا باشد ديگر معمولا نه فقط انسان ترس ندارد، دلهره ندارد، نگرانى و اضطراب خاطر ندارد، به تمام معنا شجاع است ، نشاط دارد، مى تواند فعاليت كند، براى دنيا و آخرتش فعاليت كند، بلكه در بن بستها نجاتش مى دهند، نمى گذارند كه در بن بستها زمين بخورد؛ وقتى كه نفس اماره طوفانى بشود؛ غريزه جنسى طوفانى بشود، او را مى گيرند.
شما خيال نكنيد كه حضرت يوسف براى اينكه يك انسان بود توانست از زليخا فرار كند. استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى (ره ) مى فرمودند:
بيست و چهار زمينه براى گناه يوسف و زليخا بود: زليخا زنى بسيار با جمال بود، به علاوه ملكه مصر بود، جايى را تهيه كرده بود علاوه بر اينكه كسى در آنجا نبود اصلا خود محيط شهوت انگيز بود. اقتضاء از زن است نه از مرد، او التماس مى كند اگر يوسف ((نه )) بگويد تازيانه هاست و زندانهاست و طردها.
بيست و چهار زمينه گناه براى يوسف بود اما نه تنها به زليخا پشت پا مى زند، به بيست و چهار زمينه پا مى زند و فراى مى كند! چرا؟ قرآن چرايش ‍ را مى گويد:
و لقد همت به وهم بها لولا ان رءا برهان ربه .(235)
به خدا اگر اعتماد باشد، خدا در بن بستها دستش را مى گيرد.
به مقدس اردبيلى (ره ) مرجع هفتاد ساله كه به خدمت آقا امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) رسيده گفتند: آقا اگر در يك خانه اى يك زن باشد و تو و كس ديگرى نباشد آيا مرتكب زنا مى شوى يا نه ؟ نگفت نه ، گفت : به خدا پناه مى برم كه چنين صحنه اى براى من جلو بيايد!
به راستى كه چنين صحنه اى مشكل است اما براى چه كسى مشكل است ؟ براى كسى كه خدا را نداشته باشد. همه تمايلات اين چنين است .
از جمله تمايلات - كه تمايل روزمره همه ماست - ميل به غذاست تمايل به آب است . خيال كنيد كه اگر تمايل به غذا طوفانى بشود به كجا مى رسد؟ تا طوفانى نشده آدم نمى فهمد يعنى چه ؟ اما اگر شخصى گرسنه بشود مى دانيد به كجا مى رسد؟ حاضر است بچه اش را بخورد و خوردند!
در تاريخ (236) مى خوانيم كه سر بچه در دست او بود و گريه مى كرد. به او گفتند چرا گريه مى كنى ؟ گفت با دوستم بنا گذاشتيم بچه هايمان را بكشيم و بخوريم ، بچه ام را كشتم ، ريختند و گوشت او را خوردند و سرش را به من دادند، حالا گريه در اين نيست كه چرا بچه كشته شد، گريه براى اين است كه نگذاشتند گوشت بچه ام را بخورم .
مى دانيد فرويد ((اصاله الشهوى )) بود ((غريزه جنسى )) را سرچشمه همه اين غرايز مى دانست و اين همه يك جنايتى از فرويد بود. البته فرضيه اش ‍ توسط شاگردانش باطل شد اما نتيجه فرضيه اش هنوز در غرب است يعنى غرب در لجنزار شهوت غوطه ور است و اين به خاطر فرضيه فرويد است . فرويد مى گويد: تمام غرايز و غرايز جنسى بر مى گردد حتى اگر يك بچه كوچك پستان مادرش را مى مكند اين هم از غريزه جنسى است !
يكى از شاگردان فرويد اين نظريه فرويد را رد مى كند، مى گويد آقاى فرويد، گرسنه نشدى تا ببينى چه خبر است . اگر گرسنه بشوى يك زن خوشگل را براى خوردن بهتر مى خواهى تا براى اطفاء غريزه جنسى !
اين شاگرد فرويد راست مى گويد. بسيار سراغ داريم كه سگ و گربه خوردند حتى در اين اواخر انقلاب شوروى - همان دو سه سال بعد خودشان مى نويسند كه گرانى شد - شما خيال نكنيد اين انقلاب كه براى شما آمده حالا گرانى شد، كمبودهايى داريم ، با اين دشمنى هايى كه غرب و شرق به ما كردند چيزى است ، نه ، در تمام انقلابها بوده ، انقلاب ما كه اصلا بدبختى ندارد، ضايعات ندارد - در شوروى همان سالهاى اول گرانى شد و اينها مى نويسند كه مردم شوروى گربه خوردند! مردم شوروى سگ خوردند! علاوه بر اين كه الاغ خوردند، اسب خوردند. مابقى غرايز هم همين طور است .
غريزه حب به رياست نيز اگر گل كند خيال مى كنيد كه چه مى شود؟ نادرشاه چشمهاى پسرش را در آورد براى اين كه شنيده بود پسرش مى خواهد عليه پدر قد علم كند. در مقابل چشمان خود چشمهاى پسر جوان رشيدش را در آورد، بعد هم گفت فردا يك مُن چشم مى خواهم كه به درون خيمه ريختند و او را كشتند. اگر نادر زنده بود و فردايش سه كيلو چشم مى خواست سه كيلو چشم چند نفر مى شود؟ براى چه ، اى نادر قلدر؟ براى رياست ؟ رياست چيست ؟ اين يك امر تخيلى است ، در خارج كه ما بازاء ندارد، تخيل مى كند كه من شاه هستم . حالا تو شاه يا گدا باش چه مى شود؟
شنيده ام كه محمود غزنوى شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گداى گوشه نشينى لب تنور گرفت لب تنور براى بينواى عور گذشت
على الصباح بزد بانگ كه اى محمود شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
اما اگر همين تخيل طوفانى شود پدر در مى آورد.
مامون مى گويد شيعه گرى را از پدرم ياد گرفتم . ادعاى شيعه گرى مى كرد اما دروغ مى گفت ، او يك شيعه امام كُش بود. مى گفت يك روز هارون مضطرب شد، بلند شد و از تختش پايين پريد، به طرف در اطاق رفت ، آقا را در بغل گرفت و بوسيد. آقا را برد پهلوى خودش نشانيد و خود دو زانو در مقابلش نشست . مرتب بله ، بله مى گفت . مامون مى گويد صحبت آقا كه تمام شد هارون به من و برادرم و نوكرها دستور داد كه آقا را با احترام به منزل برسانيم . مى گويد آقا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را با احترام به منزل برديم و برگشتيم ، همه رفتند و من و پدرم تنها مانديم . به پدرم گفتم بگو اين آقا چه كسى بود؟
هارون گفت : اين آقا اَعلَم و لايق تر به خلافت است و ما غاصبيم . اوست كه بايد خليفه باشد، همه چيزش خوب است . موسى بن جعفر (عليه السلام ) است و از اولاد پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . گفتم پدر، اگر اين طور باشد چرا خلافت را به او نمى دهى ؟ مامون گفت از اين جمله من رنگ هارون تغيير كرد، شمشيرش را كشيد و گفت :
اگر بفهمم تو هم با حكومت و سلطنت من مبارزه دارى قطعه قطعه ات مى كنم ((الملك عقيم ))!
هارون كه آقا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را مى شناسد حاضر است مدت 14 سال آقا را تبعيد و شكنجه و زندانى كند و بالاخره در آخر كار او را بكشد، اين را هم مى داند كه به جهنم مى رود. مى گويد حاضرم رياست بكنم و به جهنم بروم !
بشر اين است ، تمام تمايلات اين طور است . چه بايد بكند؟ چاره اى جز اين نيست كه من يتوكل على الله فهو حسبه پروردگار عالم در بن بستها به فريادش برسد. آن زمانى كه غريزه طوفانى مى شود، در آن وقت با اعتماد به خدا مى تواند در آن جنگ درون پيروز شود و غريزه را له كند و بگويد مبارزه مى كنم اما با توكل به خدا. مسلم است ديگر هر چه غريزه طوفانى شود زير پاست ، ديگر هر چه گرسنگى شديد باشد اما از همان گرسنگى خودسازى مى كند، ديگر غريزه جنسى هر چه شعله ورتر باشد زير پاست .
بنابراين ، اگر مى توانيد جمله من يتوكل على الله فهو حسبه را هضم كنيد، آن را به كار بيندازيد، دلتان بگويد من يتوكل على الله فهو حسبه قرآن مى فرمايد: ((فهو حسبه ))! خدا داريم ، وقتى خدا داريم همه چيز داريم و اما اگر خدا با ما نباشد هيچ نداريم .
خوشا به حال كسى كه در زندگى خدا با او باشد؛ بدا به حال آن كسى كه در زندگى خدا ندارد. تمام مصيبتها در زندگى از اينجا سرچشمه مى گيرد.
بخش اول : گفتار بيست و پنجم
مراحل توحيد و توكل
بحث گذشته ما درباره اعتماد به خدا و توكل بود. گفتم كه از نظر قرآن شريف اگر ما بخواهيم در زندگى پيروز باشيم ، در سعادت و استكمال باشيم و در جنگ درون پيروز باشيم ، بايد به خدا اعتقاد و توكل داشته باشيم .
قرآن به پيغمبرش خطاب مى كند:
بار سنگينى به دوشت آمده - يعنى بار نبوت - و اگر بخواهى به منزل برسد بايد اعتماد به خدا داشته باشى رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا(237)
بحث توكل ناقص ماند، بخواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقيه الله (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) بحث را امشب تمام مى كنيم .
بحث امشب قدرى مشكل است و بحث زير بنايى و عقيدتى هم هست ؛ از اين جهت از حضار محترم تقاضامندم توجه بيشترى به اين بحث داشته باشند.
درباره اصل اثبات وجود خدا دلايل فراوانى آورده شده است . فلاسفه بحثى دارند به نام ((الهيات بمعنى الاخص )) كه تقريبا نصف فلسفه مربوط به آن مى شود و در آنجا راجع به اصل اثبات وجود و صفات پروردگار عالم صحبت مى كند.
قرآن شريف نيز ادله فراوانى براى اثبات وجود خدا مى آورد اما از نظر اسلام و از نظر قرآن اصل اثبات وجود خدا يك امر ضرورى است ؛ از اين جهت در ميان ما مسلمانها مشهور است كه اصول پنج چيز است اول توحيد و نمى گوييم اصول دين شش چيز است اول اثبات وجود خدا و دوم توحيد. لذا شما عزيزان هم وقتى آن را براى بچه بيان مى كنيد مى فرماييد اول توحيد يعنى خدا يكى است و دو نيست و به قول طلبه ها مثل اين كه مفروض شده خدايى هست و بعد گفته مى شود آن خدا يكى است .
اعتراض مى شود كه چرا اصول دين شش چيز نيست و پنج چيز است ؛ جواب داده اند افى الله شك فاطر السموات والارض (238) درباره وجود خدا شكى نيست . چه كسى مى تواند درباره اصل وجود خدا شك كند؟
اگر كمونيست و امثال آن پيدا شدند و اصل وجود خدا را منكر شدند خطا در مصداق است .
از اين جهت وقتى دهريه با امام صادق (عليه السلام ) مباحثه مى كردند امام صادق (عليه السلام ) مى فرمود: شما اسم آن خدا را ماده مى گذاريد و ما به او ((الله )) مى گوييم . لذا مى فرمود: لا تسب الدهر فان الله هو الله ،(239) يعنى به ((دهر)) كه دهريه مى گويند فحش نگوييد براى اين كه آن ((دهر)) كه آنها مى گويند همان خداست .
اما براى اصل وجود خدا - با فرضى كه ضرورى است - دلايل فراوانى آورده شده است . از جمله آن دلايل كه مى شود آن را در سطح جامعه پياده كرد دو دليل است كه هم مختصر است و هم هر فكر مى تواند اين دو دليل را بپذيرد.
اول دليل فطرت است و ديگر دليل نظم . هر دوى اين دلايل مفيدند، و خيلى احتياج به مقدمات ندارند، محتاج فكر كردن و صغرى و كبرى هم نيست و از نظر اثبات هم فوق العاده عالى هستند.
مراد از دليل فطرت اين است كه انسان اگر از موهومات ، تخيلها و وسوسه ها به دور شود فطرت او خدا را درك مى كند، فطرتش درك مى كند كه يك مدير حكيم عالمى بر جهان حكمفرماست و چون مردم معمولا ذهن و عقل و فكرشان مشوب است و دل پاك كم است لذا قرآن به بن بستها حواله مى دهد و مى فرمايد: اگر مى خواهى ببينى كه در اين عالم خدا هست يا نه ، در بن بستها خدا را مى يابى و به زبان قال و حال مى گويى يا لله .
فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون (240)

next page

fehrest page

back page