next page

fehrest page

back page

چگونه مى شود، كسى كه خانه اش را گم مى كرده به اين مقام برسد؟ اين بر اثر فعاليت ، استقامت و توجه به جوانب كار است . به قول قرآن شريف ((فاذا فرغت فانصب ))، اين كه مى گويند: چگونه ممكن است كه انسان در اين زمان خود را اصلاح كرده و گناه نكند، عذر است ؛ بشر مى تواند به جايى برسد كه تصور گناه او را به تلاطم در آورد.
غزالى در احياءالعلوم مى نويسد: دو جوان در سفر حج همسفر شدند و در بين راه در جايى منزل كردند، يكى از آنها براى تهيه غذا رفت و ديگرى نشسته بود و قرآن مى خواند. يك وقت زنى باديه نشين ، جوان و با جمال وارد شد، جوانى كه قرآن مى خواند قدرى پول از جيب خود در آورده به او داد، ولى ديد كار بالاتر از اينهاست . تا توجه كرد كه گناه در كار است ، تلاطم درونى تمام وجودش را فرا گرفت و حالتى مانند زن بچه مرده پيدا كرد. زن جوان از ديدن اين منظره فرار كرد. رفيقش آمد و او را خيلى ناراحت ديدت پرسيد چه شده اينقدر ناراحتى ؟ بغض گلوى جوان را گرفته بود و نمى توانست جواب بدهد، عاقبت بعد از گريه هايش گفت : خدا به فرياد من رسيد، چون نزديك بود كه به گناه آلوده شوم . رفيقش نيز با شنيدن نام گناه گريان شد؛ جوان پرسيد تو چرا گريه مى كنى ؟ گفت : گريه من از آن است كه ممكن بود اگر من جاى تو مى بودم ، گناه مى كردم .
چگونه مى شود كه انسان به جايى مى رسد كه اين گونه خود را كنترل مى كند، يعنى در اين جنگ درون اين طور سرافراز بيرون مى آيد؟ قرآن شريف مى فرمايد: ((فاذا فرغت فانصب )) فعاليت ، استقامت و توجه به جوانب كار اين سه چيز مى تواند انسان را به درجا عالى برساند اين سه چيز بايد با هم باشند كه اگر يكى از آنها نباشد همان است كه حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى فرمايد: اياك و الكسل و الضجر فانهما يمنعانك حظك من خير الدنيا و الاخره (147) يعنى مواظب باش كه تنبل نباشى و هميشه با نشاط باشى ، مخصوصا نشاط روحى داشته باشى ، زيرا تنبلى و بى نشاطى تو را از خير دنيا و آخرت باز مى دارد؛ آدم تنبل نه دنيا دارد و نه آخرت .
قرآن و روايات اهل بيت (عليهم السلام ) درباره تنبلى سخن بسيار دارد. در اين مورد، روايتى قدسى بسيار تكان دهنده است : حضرت موسى (عليه السلام ) در مناجات سوال مى كند: خدايا، مبغوض ترين افراد نزد تو چه كسانى هستند؟ خطاب مى شود: جيفه بالليل و بطال بالنهار يعنى مبغوض ترين افراد نزد من كسى است كه از اول شب تا صبح بخوابد و به فكر آخرتش نباشد، و در روز هم تنبلى كرده و به فكر دنيايش نباشد؛ اين شخص مبغوض ترين افراد، نزد من است .
نكته اى كه در اين عبارت بكار رفته اين است كه خداوند نمى فرمايد: بطال بالليل و بطال بالنهار آن كه براى آخرت و دنيايش تنبل است ؛ مى گويد: ((جيفه بالليل )) يعنى آن كسى كه از اول شب تا به صبح بخوابد و به فكر آخرتش نباشد، مانند حيوانى مرده و متعفن است و مبغوض خداوند است .
انسان بايد براى دنيا و آخرتش فكر كند و ابتغ فيما اتيك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا.(148)
انسان بايد دو بال داشته باشد، خداوند فكر و سلامتى و جوانى اعطا كرده و همچنين امنيت و مال داده است ، بايد از اين نعمتهاى الهى براى آخرت و دنيا استفاده شود. همچنان كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمودند: ((من دو چشمى هستم )) يعنى هم دنيا و هم آخرت را مراعات مى كنم و مسلمان آن است كه براى دنيا و آخرتش هر دو فعاليت كند.
خداوند در سوره المزمل خطاب به پيامبر مى فرمايد: قم الليل الا قليلا... ان لك فى صبحا طويلا.
پيغمبر در روز فعاليت كن و شب را بيدار باش ؛ انسان وقتى كه شب بيدار شد و روز هم فعاليت كرد، هر جا كه بخواهد مى رسد، به دنيا بخواهد برسد، مى رسد و به آخرت هم بخواهد برسد، مى رسد؛ اگر ما بدون فعاليت بخواهيم به جايى برسيم ، معلوم است كه نمى شود.
اين جوانهاى عزيز كه در جبهه افتخار مى آفرينند، فعالند؛ معلوم است كه اگر فعاليت نمى كردند به جايى نمى رسيدند. ما اگر در مجاهده با نفس بخواهيم تنبلى كنيم ، معلوم است به جايى نمى رسيم و بدانيد اگر فعاليت نكنيد رو به سقوط هستيد و بد است كه انسان سقوط كند و سقوط هم مراتبى دارد.
حضرت موسى به مناجات مى رفت ، يك نفر او را ديد و گفت : اى موسى به خدايت بگو چقدر من گناه كنم و تو مرا عذاب نكنى ؟ موسى به محل مناجات رفت ، پس از مناجات مى خواست برگردد كه خداوند فرمود: چرا پيغام بنده مرا نمى دهى ؟ گفت : خدايا، خجالت مى كشم ، خودت مى دانى كه چه گفته است . خطاب شد: اى موسى ، به او بگو بدترين عذابها را به تو داده ام ، اما تو متوجه نيستى . بعد خطاب شد: مگر تو از نماز من ، از مناجات با من و از برخاستن در دل شب لذت مى برى ؟ همين كه شيرينى مناجاتم را از دلت برداشتم ، بالاترين عذاب براى تو است .
اين مرحله اول سقوط است و به قول قرآن شريف يك وقت به اينجا مى رسد كه همه چيز را تكذيب مى كند: ثم كان عاقبه الذين اسؤ ا السواءى ان كذبوا بايات الله .(149) سقوط او به جايى مى رسد كه مى گويد معاد چيست ؟ دين چيست ؟ به اين هم اكتفا نمى كند، بلكه سقوطش به جايى مى رسد كه از گناه لذت مى برد. و بالاتر از اين از ظلم جنايت لذت مى برد. دنياى روز به اين درجه از سقوط رسيده است ؛ در حالى كه دم از تمدن مى زند چه وحشى گريهايى كه انجام نمى دهد. مى نويسد در جنگى كه كانادا با افعانستان بيچاره داشت يكى از تفريحهاى نظاميان كانادايى اين بود كه با بچه ها بازى مى كردند و آنها را وارونه و معلق در يك جا جمع كرده و تيرباران مى كردند و از اين كار لذت مى بردند، زنها و مردها را در يك جا جمع كرده و به طورى كه همديگر را ببينند، بعد به يكى از آنها مى گفتند بايستد، به مجردى كه بلند مى شد تير بارانش كرده و قاه قاه مى خنديدند؛ زن و مرد را در يك خانه جمع كرده و خانه را آتش مى زدند و از اين كار لذت مى بردند.
ما سرگذشت حجاج بن يوسف ثقفى را كه در تاريخ مى خوانديم ، باور نمى كرديم ، اما حالا مى بينيم . بشر اگر سقوط بكند خيلى عجيب مى شود. درباره حجاج مى نويسند: دسر غذايش اين بود كه يكى از شيعيان على بن ابى طالب (عليه السلام ) را مى آوردند و در مقابلش سر مى بريدند و براى اين كه زود نميرد يك ظرف داغ روى سرش مى گذاشتند و از اين منظره لذت مى بردند و قاه قاه مى خنديدند.
يك روز كسى را آوردند كه در مقابل حجاج ((الله اكبر)) گفته بود، حجاج به او گفت : چرا ((الله اكبر)) گفتى ؟ گفت : مگر ((الله اكبر)) گفتن جرم است ؟ حجاج گفت معلوم است زبان درازى هم دارى و دلت هم خيلى قوى است . فورى دستور داد جلاد بيا و دل اين مرد را بيرون بياور تا ببينم قوى است . جلاد شكم مرد را پاره كرد و قلبش را بيرون آورد و نشان حجاج داد. حجاج هى نگاه مى كرد و قاه قاه مى خنديد، مرد دست و پا مى زد و حجاج هم با خنده مرتب مى گفت : قلبت كه قوى نيست !!
بشر اگر سقوط كند، چنين مى شود خيال نكنيد كه شيطان و نفس اماره حد توقف دارد، نه ؛ اگر انسان در اين جنگ درون فعاليت و استقامت نداشته باشد و مواظبت از اين جنگ نكند، يقين داشته باشيد كه مغلوب مى شود، و وقتى مغلوب گرديد، به سقوط كشانده مى شود، و وقتى سقوط كرد حجاج بن يوسف ثقفى و صدام از آن بيرون مى آيد.
شما خيال مى كنيد كه صدام از اول چنين بود؟ نه ، فطرت خدايى داشته است ؛ يا فكر مى كنيد كه حجاج بن يوسف ثقفى از اول خون آشام بوده است ؟ فرمانده او عبدالملك مروان هميشه در مسجد بوده است . خود عبدالملك مى گويد: اگر در مقابل پشه اى را مى كشتند ناراحت مى شدم ، اما اكنون آن چنان تغيير كرده ام كه حجاج برايم مى نويسد كه فوج فوج سر بريده ام و من چنان كه هيچ رخ نداده است .
در روايت مى خوانيم كه يهودى ها در يك شب يكصد و بيست پيغمبر را از بين اسرائيل كشتند و صبح چنان بوده كه هيچ امرى رخ نداده و وضعيت عادى خود را داشتند. اين سقوط بشر است خيال نكنيد كه ما از اين سقوط بركناريم ، ممكن است ما از مشاهده ذبح يك مرغ ناراحت شويم اما در محل كارمان آبروى مردم را ببريم ، پشت سر ديگران غيبت كنيم و يا اشاعه فحشا نماييم ، تمام اينها مراحلى از سقوط است .
شما معلمين كه نخبه هستيد، آيا در ميان شما كسانى نيستند كه در دفتر مدرسه دورويى دارند؟ در حضور، با دوست خود گرم و صميمى هستيد ولى در غياب ، از او غيبت كرده و آبروى او را مى برند؟ بايد بگويم چرا هستند ولى آن قدر اين عمل براى آنها عادى شده كه مثل اين كه هيچ كارى انجام نداده اند. به قول پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه مى فرمود: كم كم كار به اينجا مى رسد كه غيبت مثل نقل مجلس مى شود، يعنى از آن لذت مى برند و اگر يك ساعت در دفتر مدرسه بودند و از كسى غيبت نشد، مثل اين كه گمشده اى دارند. اين معنى مى رساند كه عمل غيبت نه تنها عادى شده بلكه تبديل به اعتياد شده است ، اين نشانه سقوط بشر است . غيبتى كه آن قدر گناه دارد كه قرآن شريف مى فرمايد: چاهى در جهنم است كه مخصوص آدم غيبت كن است يعنى آدم غيبت كن را نه فقط در جهنم مى برند، بلكه او را به سلولى در داخل جهنم وارد مى كنند.
قرآن كريم مى فرمايد: كسانى كه شخصيت ديگران را بكوبند و زبانشان نيش ‍ دارد، نه فقط به جهنم برده مى شوند بلكه به داخل چاهى در جهنم انداخته مى شوند.
از امام حسين (عليه السلام ) روايت شده كه مى فرمايد: اين چنين شخص نه تنها در سلول اى از جهنم مى رود، بلكه به صورت يك سگ در مى آيد و داخل آن سلول مى شود. باز مى فرمايد: نه تنها به صورت يك سگ در مى آيد بلكه غذايش نيز چرك و خون است ، همان چرك و خونهايى كه از خود غيبتها كرده است .
امام مى فرمايد: اين چنين آدمى وقتى از آن چرك و خون مى خورد شكمش ‍ پاره پاره مى شود، اما اى كاش فقط پاره پاره مى شد و تمام مى شد. نه قرآن مى فرمايد: كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها(150) يعنى وقتى معده و روده ها پاره پاره مى شود، دوباره روييده مى شود؛ استخوانها شكسته مى شود، اما دوباره درست مى شود. تمام اين عذابها را آدمى با دست خود تهيه كرده است .
خوب ، اين گناه غيبت از نظر قرآن و از نظر روايات و اين هم گناه زخم زبان و نمامى و سخن چينى و شكستن شخصيت ديگران . شما اى عزيزان من ، مواظب باشيد و گناه نكنيد و مواظب باشيد كه شخصيت ديگران را نشكنيد.
قرآن مجيد در سوره همزه مى فرمايد:
ويل لمل همزه لمزه ، الذى جمع مالا و عدده ، يحسب ان ماله اخلده ، كلا ليندذن فى الحطمه ، و ما ادريك ما الحطمه ، نارالله الموقده ، التى تطلع على الافئده .(151)
واى بر كسى كه غيبت كند، واى بر كسى كه زخم زبان بزند و زبانش نيش ‍ داشته باشد، و واى بر كسى كه شخصيت ديگران را بكوبد، و واى بر كسى كه مانند كرم در اين دنيا مى تند. و اين ((ويل )) چاه جهنم است : ((لينبذن فى الحطمه )) يعنى او را مى اندازند به ((حطمه ))، و ما ادريك ما الحطمه چه مى دانى كه ((حطمه )) چيست ؟ ((حطمه )) آتشى است كه استخوان مى شكند، نه تنها پوست را مى سوزاند بلكه استخوان مى شكند. نار الله الموقده ، التى تطلع على الافئده نه فقط پوست مى سوزاند، بلكه آتشى است كه دل مى سوزاند.
آتشهاى دنيا پوست را مى سوزانند، اما آتش آخرت كه نتيجه زخم زبان است ، همانند زخم زبان دل را مى سوزاند. التى تطلع على الافئده .
قرآن مى فرمايد، اين گونه آدمها، هنگامى كه در سلول جهنم با خدا سخن مى گويند، با بيان اخسئوا فيها و لا تكلمون (152) مواجه مى شوند - عرب وقتى بخواهد يك سگ را براند كلمه ((اخساء)) را بكار مى برد - اينان در جهنم به اين درجه از پستى مى رسند كه خداوند در جوابشان مى فرمايد: ((اخسئواء)) و اين عذابى است كه خود تهيه كرده ايد.
شما اى عزيزان من ، شخصيت ديگران را نكوبيد كه كوبيده مى شويد، اگر اينجا هم كوبيده نشويد كه مى شويد، در روز قيامت مى شويد. آتش جهنم كوبندگى دارد. كسى را نسوزانيد كه اين دنيا سوخته مى شويد، اگر اينجا هم سوخته نشويد، يقين داشته باشيد كه آتش جهنم دل مى سوزاند. غيبت نكنيد و بدانيد كه اگر اينجا پشت سرتان غيبت نكردند كه مى كنند، سلول جهنم را براى خود آماده ساخته ايد.
خلاصه كلام ، انسان اگر در اين جنگ درون پيروز نشود، مصيبت و سقوط است . ((ذرءنا لجهنم ))(153) و به بيان قرآن مثل اين كه براى جهنم خلق شده ، مرتب به سوى جهنم مى رود و خيلى تند هم مى رود.
بخش اول : گفتار هفدهم
اخلاص
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، بسم الله الرحمن الرحيم ، رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى واحلل عقدة من لسانى ، يفقهوا قولى .
در جلسه گذشته گفته شد كه اگر كسى گفتارش براى خدا باشد، كردارش ‍ براى خدا باشد، نيت و افكار او هم براى خدا باشد و به عبارت قرآن كريم به تمام گفتار و كردار و افكار او رنگ خدايى زده شود، پروردگار عالم هميشه به فريادش مى رسد و در دنيا و آخرت پناه او خداست و معلوم است كه اگر پناه كسى خدا باشد در هر كارى پيروز است ؛ در جنگ درون پيروز است و در جنگ بيرون پيروز است ، براى رسيدن به هدف عالى پيروز است . براى رفع موانع و مشكلات پيروز است و به قول قرآن شريف ان تنصروالله ينصركم و يثبت اقدامكم .(154)
اگر با خدا باشيد خدا با شماست ؛ اگر شما با خدا باشيد ثابت قدم خواهيد ماند يعنى دست عنايت خدا هميشه روى سر شماست و در هر كارى پيروز خواهيد شد.
شايد بيشتر از صد آيه در قرآن باشد كه پروردگار عالم وعده داده به اين كه آدم باتقوا در دنيا و آخرت سعادتمند است ؛ شايد بيشتر از بيست آيه قرآن مى فرمايد كه دست عنايت خدا روى سر آدم باتقوا است .
آدم باتقوا پناهش خداست ، آدم باتقوا از طرف خدا نعمت دارد و بالاخره خدا در هر كارى ، به فرياد انسان باتقوا مى رسد؛ از جمله در بحث ما اين جهاد اكبر كه در درون خود داريم كه دائما انسانيت ما، آن بعد انسانى ما با حيوانيت ما مى جنگد، معنى ندارد كه انسان خود به خود بتواند پيروز شود، اگر بخواهيم پيروز شويم بايد خدا را داشته باشيم .
قرآن كريم مى فرمايد: اگر مى خواهى خدا را داشته باشى كارى كن كه نيت و فكرت ، گفتار و كردارت براى خدا باشد. اين كار مشكل است ، اما از طرف ديگر اگر محرك عمل غير خدا باشد از نظر قرآن بت پرستى است .
اگر محرك انسان در افكارش ، گفتار و كردار و نياتش ، هوى و هوس شد، شيطان محرك او شد، محرك او اين دنيا (به معنى عام ) شد، قرآن با كمال صراحت مى فرمايد: تو بت پرستى اءفرايت من اتخذ الهه هويه و اضله الله على علم .(155)
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدو الشيطان انه لكم عدو مبين .(156)

بنابراين اگر بخواهيم از نظر قرآن بت پرست نباشيم ، اگر بخواهيم يك زندگى با امنيت خاطر داشته باشيم كه در آن دلهره و اضطراب خاطر نباشد، از نظر قرآن چاره اى نيست جز اين كه پناه ما خدا باشد؛ قرآن شريف مى فرمايد: اگر مى خواهى من پناه تو باشم بايد باتقوا باشى .
بسم الله الرحمن الرحيم ، الم ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين .(157)
دست عنايت و يارى من روى كسى است كه با تقوا باشد.
چيز ديگرى كه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه اگر كارى كنيم كه همه اعمالمان براى خدا باشد، بسيارى از صفات رذيله از ما دفع مى شود و صفات خوب بسيارى را به دست خواهيم آورد؛ ضعف اعصابها، غصه ها، نگرانى ها، كينه توزيها و... همه زير سر اين است كه در گفتارمان ، در كردار و نياتمان محرك ما خدا نيست .
اگر انسان براى خدا كار كند، براى خدا بگويد، براى خدا نيت داشته باشد، ديگر كينه توز نمى شود، غضب نمى كند، به كسى سوءظن پيدا نمى كند، ديگر دشمن كسى نمى شود، به ديگرى حسادت نمى ورزد، دچار ضعف اعصاب نمى شود و بالاخره در زندگى او داد و فرياد غير انسانى نخواهد بود. مثالى بزنيم :
يك زن خانه دار زمانى براى خدا خانه دارى مى كند، بچه دارى مى كند، بچه دارى و شوهردارى مى كند، مى گويد: چون خدا فرموده ، شوهردارى را دوست دارم ، به خاطر خدا شوهردارى مى كنم و هيچ توقع بارك الله هم از شوهر ندارم ؛ مى گويد چون خدا فرموده زنى كه در خانه كار كند مثل اين است كه در جبهه (آنهم در خط مقدم ) كار مى كند، لذا توقع ندارد كه پسرش ‍ بگويد بارك الله غذا را خوب پختى ، انتظار ندارد كه شوهرش به او بگويد امروز چه غذاى خوبى دست كردى ، براى اين كه محرك او در كارخانه خدا بود، اين شوهر چه تقدير بكند چه نكند بچه دارى مى كند اما نه براى اين كه بچه بزرگ شود و به درد او بخورد، شما چقدر به درد پدر و مادرتان خورديد كه پسر يا دخترتان بخواهد كارى برايتان بكند؟ اما او مى گويد خدا فرموده اگر زنى براى اين كه بچه مسلمانى تحويل جامعه بدهد آبستن شود، آبستنى او براى خداست ، وقتى كه وضع حمل مى كند وضع حملش هم براى خداست .
روايت داريم وقتى از اين زن بچه متولد مى شود، مثل اين است كه خودش ‍ از مادر متولد شده باشد، ديگر هيچ گناه ندارد، همه گناهان او آمرزيده مى شود.
روايت دارد وقتى زنى بچه اش گريه مى كند، از خواب بلند مى شود و او را شير مى دهد، بى خوابى مى كشد و بر گريه بچه اش صبر مى كند مثل اين است كه غلامى را خريده و آزاد كرده باشد.
او مى گويد كه براى خدا آبستن هستم ، براى خدا سختى آبستنى را بر خود تحمل مى كنم ، براى خدا تربيت مى كنم ، وقتى هم كه وارد جامعه شد مى خواهد به درد من بخورد يا نخورد. اتفاقا وقتى براى خدا شد به درد خواهد خورد، باقيات صالحات مى شود و به قول قرآن ((قرة اعين )) مى شود، چشم روشنى دنيا و آخرتش مى شود، اين زن ديگر كينه توز نمى شود، چرا؟ براى اين كه هنگامى كينه توز مى شود كه كار مى كند براى اين كه شوهرش از او تقدير و تشكر كند، وقتى كه شوهر تقدير نمى كند آن توقع برآورده نمى شود، خواه ناخواه اختلاف پيدا مى شود؛ وقتى هم كه بچه بزرگ مى كند تا در آينده كمك او بشود و بعد مى بيند دخترى آمد و اين فرزندش را برد و تمام شد، حالت مادر شوهرى او گل مى كند، كينه توز مى شود و يا وقتى كه در خانه براى خدا كار نمى كند، بلكه براى اين كه كاسه جايى رود كه قدح باز آيد، براى اين كه شوهر به او بگويد تو خوب زنى هستى ، زنها به او بگويند اين چه زن خانه دارى است ، توقع او بر نمى آيد؛ وقتى هم توقع برنيامد خواه ناخواه ضعف اعصاب از اين جا شروع مى شود، در مقابل شوهر قد علم كردن و زبان درازى كردن از اينجا سرچشمه مى گيرد و بالاخره وقتى كه كار براى خدا نشد مصيبتهاى فراوانى در بردارد.
اگر يك مرد هم باى خدا زحمت بكشد تبراى اين كه الكاد لعياله كالمجاهد فى سبيل الله اگر مردى كار بكند براى اين كه زن و فرزندش در رفاه باشند مثل اين است كه در جبهه (در خط مقدم ) كار كند؛ صبح كه از خانه بيرون مى رود محركش خداست ، محركش اين است كه زن و فرزند در رفاه و آسايش باشند: مثل شما سر كلاس مى رود، وقتى به كلاس رفت به فكر اين نيست كه حقوقش چيست ؟ يا مدير كيست ؟ يا رتبه چيست ؟ به فكر اين است كه مى توانم او را تربيت كنم ؛ نسازم ، مسئولم و خدا فرموده اگر بتوانى يك بچه مسلمانى را بسازى ؛ مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشى ، محركش اين است و وقتى محرك اين شد خواه ناخواه ديگر در كلاس دچار ضعف اعصاب نمى شود، ديگر به فكر اين نيست كه آيا به او رتبه مى دهند يا نه ؟ رفيقش بر او مقدم شده يا نه ؟ اصلا فكرش را نمى كند، كارى بوده كه براى خدا كرده و پروردگار عالم هم ديده ، وقتى هم كه به خانه مى آيد اگر گوشت پخته نشده ، نشود؛ اگر براى خدا نباشد ((كاسه جاى رفته قدح بايد پس بيايد))، اگر به اين فكر باشد كه من از صبح تا ظهر زحمت مى كشم پول پيدا مى كنم و به خانه مى آيم تا در خانه استراحت كنم ، حالا كه به خانه آمدم مى بينم كه هيچ خبرى نيست ؛ در اين موقع است كه عصبانيت شروع مى شود، كينه توزى ، حسادت ، تكبر و جاه طلبى شروع مى شود. اما اگر براى خدا به خانه پول مى برد نه براى اين كه زنش هم كار كند، اين آدم به جايى مى رسد كه اگر همسرش هم در خانه بداخلاق باشد خوشحال است ، اگر در خانه از او تشكر بكنند خيلى اهميت نمى دهد، براى اين كه مى ترسد محركش تشكر بشود، محبت زن بشود اما اگر زنش زبان درازى كند خوشحال است . چرا؟ به خاطر اين كه براى خدا كار كرده است و از هيچ كس هم انتظار تشكر ندارد و مى ترسد كه اگر كسى از او تشكر كند آن اجرش ‍ هم از بين برود؛ ديگر اختلاف خانوادگى پيدا نمى شود، كينه توزى نيست ، ضعف اعصاب و غضب نيست .
براى اين كه مطلبم قدرى جا بيفتد جمله اى از غزالى براى شما نقل مى كنم ، ببينيد كار براى خدا يعنى چه و خوشا به حال آن زن و مردى كه بتوانند به افكارشان گفتار و كردارشان رنگ خداى بدهند، و اين را هم به شما بگويم كه رنگها فرق مى كند، يك دفعه جسمى را رنگرز رنگ مى كند، اين رنگ مى رود، چيزى نيست . اما يك دفعه خدا رنگ مى كند مثل رنگ مرغى كه سياه است و ديگر رفتنى نيست :
صبغه الله و من احسن من الله صبغه .(158)
رنگ خدا چه رنگ خوبى است .
عزيزان من كارى بكنيد كه در زندگى محرك شما خدا باشد، مشكل است اما خيلى لذت بخش است .
غزالى در احياء العلوم مى نويسد كسى را به حكومت ((حمص )) انتخاب كردند، - حمص الان يكى از استانهاى شام است و آن وقت مملكت مستقلى بوده ، تقريبا نيمچه مملكتى بوده ، زمانى نصرانى نشين بوده و بعد آن را گرفتند و يكى از استانهاى مهم اسلام شد. - از مدينه به آنجا استاندارى فرستادند، اين استاندار مدتى در آنجا كار كرد بعد از طرف مردم از اين استاندار شكايتى فرستاده شد، وقتى اين شكايت رسيد استاندار را خواستند؛ آقاى استاندار با پاى پياده و يك كوله بار از شام به مدينه آمد و بدون اينكه كسى را ببيند و ملاقاتى با كسى و خويشى بكند مستقيما به دربار رفت - معلوم است كه دربار مسجد بوده - به آنجا رفت . به او گفتند: براى اين تو را خواستيم كه از تو شكايتى شده است . گفت : شكايت چيست ؟ گفتند اين شكايت سه جمله دارد:
1. مى گويند صبحها دير از خانه بيرون مى آيى ، دير به محل كار مى آيى . گفت : بله اشكالشان درست است .
2. مى گويند: شما شبها اصلا پيدايتان نيست و فقط روزها به درد مردم مى رسى . گفت : بله ، اين اشكال هم وارد است و مطابق با واقع است .
3. از و شكايت كرده اند كه هفته اى يك روز اصلا پيدا نيستى ، نه روز و نه شب . گفت : اين اشكال هم وارد است .
گفتند اگر اينها اشكال است جواب چيست ؟ گفت : هر سه اشكال جواب دارد؛ اما اشكال اول كه من از خانه دير بيرون مى آيم ، سببش اين است كه كارخانه را بين خود من و همسرم تقسيم كرده ام و پختن نان به عهده من است (آن وقت ها اين طور بوده كه هر روز صبح بايد نان بپزند) من خمير درست مى كنم و به نماز مى روم ، از نماز كه مى آيم اين خمير ور نيامده لذا مجبورم بنشينم تا اين كه خمير ور بيايد و نان را مى پزم و بعد از خانه بيرون مى آيم . گفتند: جوابت پذيرفته شده است .
اما دوم كه شبها پيدا نيستم ، براى اين كه من وقتم را بين مردم و خدا قسمت كرده ام ، شبهايش را به خدا داده ام و روزها را به مردم ، لذا روز را تماما در اختيار مردم هستم اما دلم مى خواهد كه در شب با خدا رابطه داشته باشم ، تا آن اندازه كه مجبورم ، بخوابم و بعد از آن هم با خدا رابطه داشته باشم . گفتند: اين جواب هم قبول است .
اما سوم جوابش اين است كه من لباس عوضى ندارم ، لذا به ناچار هر هفته روز جمعه پيراهنم را همسرم مى شويد و لباسى ندارم كه بپوشم و بيرون بيايم ، برهنه هستم ، در خانه مى نشينم و چون هواى حمص سرد است مثل مدينه نيست كه لباس زود خشك شود، تا لباسم خشك شود و به حمام بروم ، روز تمام مى شود. گفتند: اين جواب را هم قبول كرديم ، پولى به عنوان جايزه به او دادند.

next page

fehrest page

back page