غلام گفت : من عبدم و تو مولايى ، و شايسته نيست كه عبد در برابر مولا چون و چرا كند، عبد بايد صد در صد تسليم مولا باشد. اگر نعمت به من
بدهى ، تسليم تو هستيم و اگر نيز تازيانه به من بزنى ، باز تسليم تو هستيم .
آفرين به اين غلام .
بابا طاهر (ره ) خطاب به خداوند مى گويد:
|
يكى درد و يكى درمان پسندد | |
يكى وصل و يكى هجران پسندد | |
من از درمان و در و وصل و هجران | |
پسندم آنچه را جانان پسندد |
البته در اين داستان عبد و مولا، اصل قضيه غلط است ، يعنى مولا حق ندارد به عبد تازيانه بزند، و اين عبد و مولايى فقط درباره پروردگار
متعال صادق است . چنانچه شعر باباطاهر هم درباره حق تعالى است ، زيرا وقتى ما مطمئن شديم كه خدا
عادل و رحيم است ، خواه ناخواه تسليم بى چون چراى او مى شويم و اگر خدا براى ما معصيت و گرفتارى پيش آورد، مى دانيم كه حكمتى داشته و بى
عدالتى نيست و رافتى از طرف خداوند است و مى توانيم از همين مصيبت ، استفاده بكنيم .
همچنين اگر خدا نعمت داد، باز تسليم هستيم و پسنديم آنچه را جانان پسندد. كسى كه موقعيت عبد بودن خود را ترك نكرده ، مصداق آيه شريفه : ان
الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا(139) مى شود.
يعنى آدمهاى معمولى سبكسرند. اگر دچار مصيبتى شوند. داد و فرياد مى كنند و اگر نعمتى براى ايشان بيايد، سركش و طغيانگر مى شوند: ان
الانسان ليطغى ان راه استغنى .(140)
اين چنين آدمى عبد و بنده نيست ، بلكه به قول قرآن شريف ، يك آدم مذبذبى است ، يعنى گاهى اين طرف و گاهى آن طرف مى رود: مذبذبين ذلك ،
لاالى هولاء و لا الى هولاء.(141)
به قول اميرالمومنين على (عليه السلام ) چنين آدمى مانند پشه است ، يعنى ثبات ندارد؛ باد مصيبت او را مى برد، و باد نعمت نيز او را خواهد برد.
اميرالمومنين (عليه السلام ) در نهج البلاغه ، عبد را چنين تعريف مى كند: المومن
كالجبل الراسخ ، لا تحركه العواصف يعنى مومن و بنده ، مانند كوه استوار و پابرجاست ، نه باد نعمت او را سركش مى كند و نه باد مصيبت ، او
را به داد و فرياد وا مى دارد.
يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام ) پيش آن حضرت آمده بود و مى خواست از خودش تعريف كند؛ مى گفت : ((يابن
رسول الله ، من در برابر مصيبت صبور و در مقابل نعمت ، شكرگزارم )).
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ولى ما غير از اين هستيم . آن مرد كه خيال مى كرد روشى عالى در برابر مصيبت و نعمت داشته ، يك دفعه تكان
خورد گفت : يابن رسول الله ، پس روش صحيح كدام است ؟
امام فرمود: ما تسليم اوامر حقيم . بنابراين ، هر چه طرف او بيايد خوب است ؛ اگر مصيبت و گرفتارى بيايد خوب است و نيز اگر نعمت و خوشى
بيايد، باز هم خوب است .
از روايت دور شديم . گفتيم كه سفيان ثورى نزد امام آمد و گفت : يابن رسول الله ، من نزد شما آمده ام تا شرح صدر پيدا كنيم . امام فرمود: اى
سفيان ، بدان كه تو عبدى و او مولا است .
اگر انسان بتواند اين اولين جمله امام صادق را كه به سفيان ثورى فرموده ، درك كند، با همين يك جمله شرح صدر پيدا مى كند و دريا
دل شده ، تسليم حق تعالى مى شود. خوشا به حال كسى كه تسليم حق و مصداق آيه يا ايتها النفس المطمئنه مى باشد، و چنين كسى كه در آن
جنگ درون ، حتما پيروز مى شود. اصلا معنى ندارد كه يكى تسليم صد در صد حق باشد و شيطان او را ببرد.
قرآن شريف در چند جا مكالمه شيطان با خدا را ذكر مى كند و در همانجا شيطان در برخورد با بندگان خالص اظهار عجز مى كند و مى گويد: من نمى
توانم اينها را منحرف كنم و كارى به اينها ندارم :
فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين .(142)
يعنى همه آنها را گمراه مى كنم ، مگر افرادى كه صد در صد تسليم حق و بنده اى راست و مخلص باشند.
و به راستى افتخارى بالاتر از اين نيست كه انسان بنده حق باشد. اميرالمومنين - سلام الله عليه - مى فرمايد: خدايا، افتخار من همين است كه من بنده
توام ، و تو خداى من هستى : كفى بى فخرا ان اكون لك عبدا.(143) خدايا، افتخارى بالاتر از اين نيست كه من بنده تو هستم .
بياييد كارى بكنيم كه بنده باشيم ، كه اين مقام از مقام رسالت نيز بالاتر است ، زيرا در تشهد وقتى مى خواهيم براى پيغمبر اكرم (صلى الله
عليه و آله و سلم ) صفت بياوريم ، ابتدا بندگى اش را ذكر كرده و بعد رسالتش را مى گوييم : اشهد ان محمد عبده و رسوله خدايا، شهادت
مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) عبد تو و رسول تو است . از اين جمله معلوم مى شود كه عبد بودن از رسالت هم بالاتر است و اصلا
رسالت آمده براى اين كه عبد خالص بسازد و پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) عبد صد در صد است . دومين جمله اى كه امام صادق (عليه
السلام ) به سفيان ثورى فرمود؛ اين بود؛ اى سفيان ، اگر مى خواهى شرح صدر پيدا كنى ، باى توجه داشته باشى كه مولاى تو هم غضب دارد
و هم رضايت . مواظب باش كه هميشه كارهايى را انجام دهى كه خدا از تو راضى باشد و از كارهاى كه انجام آن غضب خدا را همراه دارد، دورى كنى .
در بحثى كه در رابطه با آيه و استعينوا بالصبر و الصلوه كردم ، گفتم كه يكى از چيزهايى كه اراده را تقويت مى كند و انسان را در آن جنگ
پيروز مى نمايد اهميت دادن به انجام واجبات و ترك محرمات است .
امام صادق (عليه السلام ) در اين جمله به سفيان ثورى فرمود: چون بنده هستى ، بايد هميشه در صدد اين باشى كه خدا از تو راضى باشد و مواظب
باشى . كارى نكنى كه خدا بر تو غضب كند.
معنى بندگى اين است كه به واجبات اهميت بدهى و از گناه اضطراب داشته باشى . گناه هر چه كوچك باشد، اما براى اين كه بنده است ، از يك
گناه خيلى كوچك ، فوق العاده ناراحت مى شود و درباره يكى از اصحاب رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
نقل مى كنند كه او در يكى از جنگها كه مسلمانها به جنگ رفته بودند، او در مدينه مانده و سرپرستى زنها را به عهده گرفته بود.
روزى براى سركشى به خانه رفيقش رفت ؛ چشمش به همسر او افتاد، وسوسه شده و دست به سينه آن زن گذاشت . زن كه خيلى ناراحت شده بود
به او گفت : ((النار، النار)) يعنى چه مى كنى ؟ آتش است ، آتش !
اين تذكر تاثير عجيبى در آن مرد گذاشت و بى اختيار در كوچه مى گشت و گريه مى كرد و ديوانه وار فرياد مى زد ((جهنمى شدم ، جهنمى شدم
)) از شهر خارج شد و به بيابان رفت .
وقتى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از جنگ برگشت ، آيه نازل شد كه توبه آن مرد
قبول شده است .
پيغمبر اكرم فرمود: توبه او قبول و او آمرزيده شده است ، برويد و او را بياوريد. وقتى او را آوردند، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
در مسجد نماز مى خواند. آن مرد در صف نمازگزاران نشست ، اما خجالت مى كشيد كه به روى پيغمبر نگاه كند. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و
سلم ) به منبر رفت ، اما اين مرد همچنان سر به زير نشسته و نمى توانست به پيامبر نگاه كند.
اتفاقا پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوره ((الهيكم التكاثر)) را شروع كردند و مى خواستند مردم را نصيحت كنند. در اين سوره
آيا عذاب نيز هست ؛ سوره كه به آخر رسيد، يك دفعه اين مرد فريادى زد و به روى زمين افتاد. مردم آمدند ببينند چه شده است ، اما ديدند آن شخص
مرده است .
آن مرد از گناه توبه كرده و توبه اش نيز قبول شده بود، اما بر اثر شرمندگى كه گناه در او به وجود آورده بود، تا آيات عذاب خدا را شنيد،
جان به جان آفرين تسليم كرد.
بسيارى از فقها از جمله استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ، درباره گناهان مى فرمايند: ((تمام گناهان كبيره اند و ما گناه صغيره
نداريم . و براى اين كه شخصى از عدالت خارج شود، همه گناهان كبيره است ، لكن نسبت به يكديگر كوچك و بزرگ دارند.
مثلا نگاه به نامحرم گناه كبيره است و دست گذاشتن به بدن نامحرم از آن بزرگتر مى باشد و بزرگتر از آن
عمل منافى عفت است . پس همه گناهان كبيره اند، اما خود آنها درجاتى دارند.
اينجاست كه بايد بگوييم سخن رهبر كبير انقلاب ، بسيار لطيف است ، آنجا كه فرمود ((ما اگر بخواهيم به جايى برسيم ، بايد گناه در
زندگيمان نباشد)).
لذا، تقاضا دارم كارى بكنيد كه در اين جنگ درون پيروز بشويد، و رمز پيروزى ما دورى از گناه و داشتن سعه صدر است . بايد شرح صدر داشته و
دريا دل باشيد و به انجام واجبات خيلى اهميت بدهيد.
لذا امام صادق (عليه السلام ) به سفيان ثورى فرمود: اگر مى خواهى به جاى برسى ، بايد به واجبات خيلى اهميت بدهى . و نيز در ترك گناه
خيلى بايد مواظبت كنى ، زيرا آدم گناهكار مورد غضب خداوند است .
در روايات داريم كه خداوند مى فرمايد: ((اى بنده من ، گناه را كوچك مشمار، زيرا ممكن است گناهى انجام دهى كه من خطاب كنم : اى بنده من ، ديگر
تو را نمى آمرزم ، يعنى موفق به توبه نمى شوى . و ثواب را نيز كوچك نشمار، براى اينكه ممكن است يك ثواب كوچك انجام دهى ، مثلا با يك
سلام دل كسى را به دست آورى كه بر اثر همين يك ثواب خطاب كنم : بنده من ، موفق و سعادتمند شدى دست عنايتم هميشه روى سر تو است )).
پس جمله دوم امام صادق (عليه السلام ) به سفيان ثورى اين بود كه اگر مى خواهى شرح صدر پيدا كنى ، بايد مواظب مولاى خود باشى .
سومين جمله اى كه امام صادق (عليه السلام ) فرمودند اين بود: تو عبدى ، خودت و آنچه كه دارى متعلق به مولاست : العبد و ما فى يده كان لمولاه
(144) انسان هر چه دارد، از مال ، عقل ، اراده ، امنيت و سلامتى همه و همه متعلق به ذا بى نياز خداوند است .
انسان اگر بتواند اين حقيقت را هضم كند كه خودش و آنچه به او وابسته است ، از نعمتهاى ظاهرى و باطنى تماما
مال خداست ، ديگر خرج كردن در راه خدا برايش مشكل نيست .
براى مثال ، اگر كسى پولى به شما بدهد كه آن را صرف فقرا كنى ، خرج كردن آن
پول براى شما آسان است ، براى اينكه پول مال خودت نيست و متعلق به ديگرى است .
وقتى كه همه معتقد باشيم كه هر چه داريم از آن خداوند است (كه در قرآن شريف در چند جا اشاره شده است ) ديگر در مصارفى كه او دستور داده است
، درنگ نمى كنيم . مى گويد: يك پنجم مالت را بده ؛ مى فرمايد: از آنچه به تو داده ايم ، انفاق كن ؛ سلامتى داده و گفته است از اين سلامتى براى
معنويتت استفاده كن ؛ علم داده و فرموده است كه از علمت به ديگران هم بده و با صبر و حوصله ديگران را تعليم و تربيت كن .
خوب اگر راستى ما عبد باشيم و بدانيم كه هيچ از خود نداريم ، حاضريم شبانه روز عمرمان را صرف جامعه كنيم و حاضريم همه چيزمان را براى
بندگان خدا بدهيم ، زيرا ما چيزى نداريم و آنچه هست از اوست . او دوست دارد كه چنين باشيم .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: سفيان ثورى ، اگر مى خواهى شرح صدر پيدا كنى ، كاملا اين قسمت را رعايت كن . و راستى اگر اين جمله سوم
رعايت شود، خيلى از كارها اصلاح مى شود و خيلى از صفات رذيله از بين مى رود.
اين بود بيان امام صادق (عليه السلام )، در رابطه با شرح صدر.
خلاصه سخن اين شد كه اگر ما بخواهيم در اين جنگ درون پيروز شويم ، سوره انشراح به ما مى گويد بايد سعه صدر داشته باشيم . و نيز
حضرت صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: براى پيدا كردن سعه صدر، سه چيز بايد داشته باشيم : 1. بنده باشيم . 2. تسليم صد در صد حق
باشيم . 3. بدانيم كه هر چه داريم مال خداست .
وقتى چنين شد، مى دانى بنده اى و بايد در صدد باشى كه مورد رحمت خدا باشى ، نه مورد غضب او، يعنى به واجبات خيلى زياد اهميت بدهى و از
گناه اجتناب زياد داشته باشى ، و بدانى هر چه دارى از خداوند است تا صرف آن در راه او برايت آسان شود.
بخش اول : گفتار شانزدهم
فعاليت ، استقامت
بحث ما درباره اين بود كه چه بايد كرد تا در جهاد كبرايى كه داريم پيروز بشويم . و گفتيم كه بايد نيرو از بيرون بيايد. پنجمين نيرويى كه
به ما فوق العاده كمك مى كند و درباره آن هم يك اشاره اى كردم ، و از سوره انشراح نيز فهميده مى شود ((فاذا فرغت فانصب ))، استقامت ،
فعاليت و توجه است .
اگر انسان فعال باشد، پشتكار داشته باشد، توجه به كار داشته باشد و توجه به جوانب امر داشته باشد، در هر كارى پيروز است .
اگر ديد كه شما در كارهايتان پيروز نيستيد، فعاليت نداريد؛ اگر فعاليت داريد، استقامت نداريد؛ اگر فعاليت و استقامت داريد، پس توجه به
جوانب كار نداريد. و الا اگر اين سه چيز پيدا شود، هر چه استعداد كم و موانع زياد باشد انسان مى تواند پيروز بشود، حتما مى تواند.
((ناپلئون )) جمله اى دارد كه خيلى عالى است : او مى گويد: ((نمى دانم ، نمى توانم و نمى شود، در قاموس من راه ندارد)) و اين جنايتهايى
را هم كه كرد و توانست مثلا با بيست و پنج ميليون نظامى مقابله كرده و مصر را بگيرد، همه از اثر همين برنامه بود، از اثر همين بود كه به خود
تلقين مى كرد كه ((نمى توانم ، نمى دانم ، نمى شود؛ نداريم ، انسان اگر بخواهد مى تواند، اگر بخواهد مى داند)). چه بسيار سراغ داريم
افرادى را كه اصلا استعداد نداشتند، اما نابغه شدند. وقتى درباره مخترعين مطالعه مى كنيم و مى بينيم معمولا اينها استعدادشان خيلى زياد نبوده است
، همين طور دانشمندان اسلامى هم از نظر استعداد فوق العاده بوده اند؛ آنچه كسى را به جاى مى رساند و افراد را علو مقام مى دهد فعاليت و استقامت
است ، توجه به جوانب است .
شايد الان كه من در خدمت شما هستم بتوانم پنجاه نمونه افرادى را براى شما نام ببرم كه موانع زيادى داشتند و استعداد فوق العاده هم نداشتند،
استعداد آنها متوسط بود، حافظه و استعداد ذهنى آنها نيز از متوسط كمتر بود، اما همين فعاليت و استقامت و توجه به جوانب امر آنها را نابغه كرد.
انسان اگر بخواهد مى تواند فضا را تسخير كند، همانطور كه خواست و كرد، و اگر بخواهد مى تواند نفس اماره را نيز تسخير كند يعنى در آن
جنگى كه در درون دارد بر نفس اماره غلبه كند، بالاتر از اين ، اگر بخواهد عالم ملكوت را تسخير كند، مى تواند.
ميثم تمار پيرمردى است كه خدمت حضرت على (عليه السلام ) آمده است . اين مرد چهار
سال بيشتر در خدمت مولا اميرالمومنين (عليه السلام ) نبود، قطعا سواد الفبا هم نداشت ، اين پيرمرد در اين چهار
سال با اين سه خصلت زندگى كرد: ((فعاليت ، استقامت و توجه به جوانب امر)).
كارش به آنجا رسيد كه از اصحاب سر مولى اميرالمومنين (عليه السلام ) شد. و اين را چيز كوچكى به حساب نياوريد، خيلى استعداد مى خواهد، خيلى
سعه وجودى مى خواهد تا بتواند اسرار حضرت على (عليه السلام ) را بگيرد.
نهج البلاغه گويد: مولى اميرالمومنين (عليه السلام ) در آن موقع كه ديگر كسى را نداشت شبها در بيابان مى رفت و گودالى مى كند و علم و
اسرارش را براى گودال مى گفت . على (عليه السلام ) مى فرمود: ان هيهنا لعلما جما،(145) با فرضى كه شايد دو سه ميليون نفر اطراف
على (عليه السلام ) بودند اما ميثم تمار از اصحاب سر على (عليه السلام ) مى شود.
هنگامى كه او را دستگير كردند، به ابن زياد گفت : مولايم على (عليه السلام ) فرمود كه تو مرا به دار مى زنى و زبان مرا هم مى برى . ابن زياد
گفت : من تو را به دار مى زنم ولى زبانت را نمى برم تا دروغ مولايت معلوم شود.
طناب دار را آماده كردند و حضرت ميثم را به بالاى دار كشيدند. ميثم كه به
دنبال چنين منبرى مى گشت ، شروع به مداحى حضرت اميرالمومنين على (عليه السلام ) كرد و گفت : مردم ، علم ما كان و يكون و ما هو كائن را مى
دانم بيايى تا برايتان بگويم .
ميثم ادعاى بزرگى كرد، يعنى از زمان حضرت آدم تا حال هر چه واقع شده مى دانم و الان در عالم آنچه واقع مى شود مى دانم و تا روز قيامت هم مى
دانم كه چه خبر مى شود. به مردم مى گويد: بياييد تا برايتان بگويم ، بعد هم مى گويد اين علم از خود من نيست ، من از اصحاب سر على (عليه
السلام ) هستم و مولايم اميرالمومنين (عليه السلام ) اين علم را به من آموخته و خبر داده است .
جذابيت ميثم طورى شد كه براى ابن زياد خبر بردند كه اگر ميثم اين چنين سخنرانى كند، مردم شورش مى كنند و دارالاماره ات را خراب مى كنند. لذا
دستور داد همان طور كه على (عليه السلام ) خبر داده بود، زبان او را هم بريدند.
بعد از دو سه روز يكى به پاى دار مى آيد و مى گويد: ((ميثم ، نماز شبهايت را مى دانم ، خدمتهاى تو را به جامعه و اسلام مى دانم ، و مى دانم كه
تو در اين چهار سال چقدر فعاليت و استقامت براى اسلام داشتى ، اما براى اين كه ابن زياد خوشش بيايد تو را مى كشم !))
بعد با وسيله اى كه در دستش بود به پهلوى ميثم زد و او را به شهادت رسانيد.
شما اين دو نفر را با هم مقايسه كنيد؛ انسان اگر سقوط كند، به عبارت ديگر اگر فعاليت و استقامت و توجه به جوانب كار نداشته باشد براى
عالم ملكوتيش ، آدمى بى تفاوت باشد، نه تنها مانند كرم مرتب در خود مى تند، بلكه دائما رو به سقوط مى رود؛ مصداقش همين شخصى است كه
پيش تمّار مى آيد، اول اقرار به گناه مى كند بعد ميثم را مى كشد!
برعكس ، اگر انسان سير صعودى كرد و به طرف بالا حركت كرد، بعضى اوقات به يك شب مى تواند ره صد ساله را بپيمايد و مصداقش ميثم است
كه در مدت چهار سال به آنجا رسيد كه نه فقط عالم ملكوت را تسخير كرد و ملك را ديد، بلكه در جهاد با نفس اماره و اين جهاد اكبر پيروز شد.
به قول خواجه عبدالله انصارى ، چه خوش مى گويد كه : ((اگر به هواى پرى ، مگسى و اگر روى آب روى ، خسى اما اگر آدم شوى ، كسى
)). مى گويد: اگر بتوانى در هوا راه بروى ، اهميت ندارد زيرا مگس هم مى تواند، و اگر روى آب بتوانى راه بروى ، كار مهمى انجام نداده اى
زيرا كاه ريزه هم روى آب حركت مى كند. اما اگر بتوانى آدم شوى و اگر بتوانى به آنجا برسى كه مانند آدم تشنه كه آب را درك مى كند، تو هم
خدا را درك كنى و اگر بتوانى نفس اماره را كنترل كنى ، نفس اماره برايت براق مى شود و مانند پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) تو را
به آنجا مى برد كه به جز خدا نمى بينى ، اگر چنين عملى كردى كار مهمى انجام داده اى .
به عبارت ديگر خواجه عبدالله انصارى مى خواهد بگويد كه اگر هدف را پيدا كردى ، مردى وگرنه تا هدف را پيدا نكنى ، روى آب راه رفتن و در
وسط زمين و هوا پرواز كردن را مرتاضين هند هم مى توانند. اينها چيزى نيست ؛ انسان هر كارى كه بخواهد مى تواند انجام دهد، ولى شرط موفقيت اين
سه چيز است :
فعاليت ، استقامت و توجه به جوانب كار
شما يك مقدار در اين انقلابتان مطالعه كنيد و ببينيد چه موانع بزرگى براى استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب جلو آمد، چه راه
مشكل و فوق العاده خطرناكى كه معمولا همه مى گفتند محال است ، طلبه مى گفت
محال است ، مدرس مى گفت محال است ، مرجع مى گفت محال است و مردم هم مى گفتند
محال است . اما يك چيز بود و آن اين كه رهبر عظيم الشان انقلاب مى گفت : بايد بشود و مى شود، و با فعاليت ، استقامت و توجه به جوانب ، يك
نفرى توانست به ميدان آمده و پيروز شود.
بنابراين ، در اين جنگى كه در درون ماست و از جنگ بيرون فوق العاده مشكلتر است ، نگويى كه نمى شود، انسان اگر بخواهد حتما مى شود، مى
تواند بر نفس اماره مسلط شود و مى تواند نفس اماره را كنترل كرده و سرافراز از اين جنگ بيرون بيايد. اگر يك مقدارى روى بحث امشب فكر كنيد و
راستى نسبت به آن فعاليت ، استقامت و توجه به جوانبش را پيدا كنيد، حتما مى توانيد به هر جا كه مى خواهيد برسيد: ((فاذا فرغت فانصب
))(146) فعاليت و استقامت داشته باش ، مگو اين فرصت تمام شد، پس ديگر نمى شود.
ياس و منفى بافى از چيزهايى است كه فوق العاده براى انسان خطرناك است و معمولا آدمهاى ضعيف ، مخصوصا آنهايى كه ضعف اعصاب دارند، به
اين منفى بافى و حالات ياس گرفتارند، و خيلى هم خطر دارد. انسان را از همه چيز عقب مى اندازد، انسان منفى باف و مايوس ، از دنيا و آخرت عقب مى
ماند، مرتب مى گويد: ((نمى شود))، در صورتى كه از نظر اسلام ((نمى شود)) غلط است ، روانشناسى هم مى گويد غلط است ، تجربه و
تاريخ هم مى گويد كه ((نمى شود)) غلط است .
در تاريخ نظر كن و ببين كه چگونه ((نمى شودها)) به ((مى شودها))
تبديل شده است ؛ پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با آن همه موانع يكه و تنها بود، در مدت ده
سال در مدينه ، هفتاد و چهار جنگ برايش جلو آمد ولى مايوس نشد، مصيبتهاى كمرشكن مكه از آن هفتاد و چهار جنگ مهمتر بوده است ، سيزده
سال در مكه هر مانعى را كه مى توانستند در پيش راهش افكندند، او را مورد ضرب و شتم قرار دادند، اطرافيانش را گرفته و شكنجه و آزار نمودند
و بعضى از آنها را شقه كردند، سه سال در شعب ابيطالب او و يارانش را زندانى كردند كه اميرالمومنين (عليه السلام ) در نهج البلاغه مى
فرمايد: ((روزها از گرما و شبها از سرما كار به اينجا رسيد كه زن و مرد ما پوست انداختند، و از تشنگى ، گرسنگى بچه هاى ما مردند)) با
اينهمه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از هدفش دست برنداشت و استوار ايستاد.
حضرت ابيطالب را خواستند و گفتند: ((به اين پسر برادرت بگو اگر
پول مى خواهد او را سرور حجاز مى كنيم ، و اگر زن مى خواهد بهترين زنهاى حجاز را به او مى دهيم ، و اگر رياست مى خواهد ما همه حاضريم او را
به فرماندهى بپذيريم و او دست از داعيه اش بردارد و به بت هاى ما كارى نداشته باشد.))
حضرت ابيطالب خودش مسلمان درجه اول است و حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را خوب مى شناسد، ولى چون پيغام آور است ، پيام را
به حضرت مى رساند، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در جواب مى فرمايد: ((به اينها بگو كه اگر خورشيد را در دست راستم و ماه
را در دست چپم بگذاريد - يعنى اگر عالم هستى را به من بدهيد - و بگوييد از داعيه ات دست بردار، دست برنمى دارم )). با فعاليت و استقامت و
توجه به كار توانست به آنچه كه مطلوبش بود برسد، شاگردان مكتب آن حضرت نيز همين طور بودند. ملا صالح مازندرانى ، از شاگردان مرحوم
مجلسى بوده و مرحوم مجلسى دخترش را به عقد او در آورد؛ اين دختر خانم از نظر فهم و استعداد خيلى عالى بوده و علاوه با آن مجتهده و متخصص در
فقه و اصول نيز بوده است .
اولين شبى كه عروس به خانه داماد آمد، داماد براى فردايش مطالعه نكرده بود، با خود گفت
اول بايد مطالعه كنم ، مشغول مطالعه شد؛ اتفاقا در مسئله اى گير كرد، يك دو ساعت روى آن فكر كرد،
حل نشد، شب از نيمه گذشت و خيلى خسته شده بود هيچ به ياد عروس خانم نبود. از جا برخاست كه بيرون برود و قدرى استراحت كند تا فكرش آزاد
شده و دوباره به مطالعه بنشيند.
وقتى از اطاق بيرون رفت ، عروس خانم به سراغ كتاب آمد و حل مسئله اى را كه داماد در آن مانده بود، نوشت و روى كتاب گذاشت و رفت . ملا صالح
به اتاق آمد و مسئله حل شده را ديد، كتاب را بسته ، سپس متوجه حضور عروس خانم شد.
درباره حافظه ملا صالح مى نويسند كه او خيلى كم حافظه بوده است ، به طورى كه بعضى اوقات راه خانه اش را گم مى كرد! اما همين شخصى
كه خانه اش را گم مى كرد، بر اثر فعاليت و استقامت و توجه به كار به جايى رسيد كه توانست براى كتاب شريف كافى بهترين شرح ها را
بنويسد؛ شرح كافى نوشتن ، معنايش اين است كه نويسنده بايد در اصول متخصص باشد، در تفسير تخصص داشته باشد و نيز متخصص در
روايات هم باشد؛ اگر اين شرح را بخواهيم به صورت كتابهاى معمولى چاپ كنيم تقريبا بيست جلد مى شود!
|