اينها از باب مثال است ، يعنى با اين بنده ها خيلى حرف مى زنم و نظر لطف به اينها دارم و بهترين جا در بهشت براى اينهاست ، از مرواريد و در
قصرها دارند و غذاى اينها لذتها، حرفها، نظرهاى معشوق به عاشق ، نظرهاى مولا به عبد است .
بعد مى فرمايد: كسانى هستند كه خداوند اين قدر نظر لطف به اينها دارد، مسجونون هستند؛ خود امام (عليه السلام ) مسجون را معنى مى كند:
سجنت السنتهم عن الكلام و سجنت بطونهم عن الحرام ، اينها كسانى هستند كه در دنيا دو چيز را خيلى مواظبت مى كردند: يكى مواظب زبانشان
بودند، حرف بيخودى نمى زدند؛ يكى هم مواظب شكمشان بودند زيرا چيز حرام نمى خوردند.
در روايات مى خوانيم كه اگر كسى مواظب سه چيز باشد حتما رستگار است : يكى شكمش كه چه مى خورد؛ يكى زبانش كه چه مى گويد و يكى هم
غريزه جنسى او كه متجاوز نشود.
يك نفر معلم يا روحانى بايد مواظب باشد تا حرفهايى (ولو حرفهاى راست ) كه مردم پسند نيست ، در زبانش نباشد به
قول عربها مگر مى شود هر چه راست است آدم بگويد: لفيس ما يعلم يقال خيلى از چيزها مطابق با واقع و درست است كه نمى شود گفت : همان
جمله اى كه در ميان عوام مشهور است ، كه مى گويد: ((راست دروغ نما بدتر از دروغ راست نما مى باشد)). بايد بگوييم هر دو بد است ؛ انسان
دروغى بگويد كه مردم باور كنند بد است و گناهش خيلى بزرگ است ، حتى شوهر به زنش دروغ بگويد يا برعكس ؛ همچنين انسان راست بگويد اما
مردم نپسندند، بالاخره بايد طورى باشد كه حرفهايش در مغزها جا پيدا كند.
كتاب ((قابوس نامه )) كتاب خوبى است ، نويسنده اش يكى از شاهزاده هاى ايرانى است ، مى گويد: از مكه به تركيه آمدم مدتى پيش سلطان
تركيه بودم و باهم جلساتى داشتيم . روزى در جلسه يك جمله اى نقل كردم ، ديدم يك
حال اشمئزاز و نفرتى برايش پيدا شد. در ضمن بحثها گفتم كه در ايران ما، در گرگان دهى است كه در آن آب نيست و زنها بايد بروند از دامنه
كوه آب تهيه كنند، و كرمهايى به نام كرم سبز در آنجا فراوانند كه اگر پا روى آن بگذارند و كشته شود، آب روى سرش تلخ مى شود!
مى گويد: اين جمله را گفتم ، ديدم يك حال اشمئزاز و نفرتى از من پيدا كرد ولى ساكت ماند. تصميم گرفتم تا اين حرف را ثابت كنم ، لذا به
ايران نوشتم كه طومارى درست بكنيد، قاضى ها، عادلها، علما شهادت بدهند كه اين طور چيزى هست . مدتى ماند تا طومار آمد آن را پيش اين آقا بردم ،
نگاهى به طومار كرد و جمله اى گفت . جمله خيلى عالى است ، تقاضا دارم كه اين جمله هميشه در فكرتان باشد.
گفت : من مى دانستم تو دروغگو نيستى ، اما اشكال من اين است كه حرفى كه
چهل تا شاهد مى خواهد تا اثبات شود، چرا انسان بگويد؟
نظير همين قضيه را نقل مى كنند كه يك نفر در جلسه اى گفت : من در هندوستان مرغى ديدم كه آتش مى خورده ! چون ديد مردم
قبول ندارند، براى اثباتش از هندوستان مرغ آتشخوار تهيه كرد و آورد! بزرگى گفت : آقا چه دليلى دارى تا حرفى كه احتياج به اين همه زحمت
مالى و جسمى دارد بگويى ؟
يكى از وكلاى مجلس طاغوت - وكيل قوچان - نقل مى كند: من در جلسه وكلا گفتم كه در قوچان گوسفندهايى است كه هفت من دنبه دارند. تعجب كردند و
با حالت تمسخر نگاه مى كردند، فهميدم كه اشتباه كردم . براى اثبات حرفم از قوچان گوسفندى خواستم تا به تهران بفرستند. مجبور شدم
سورى هم بدهم و همانجا گوسفند را كشتند و دنبه اش را وزن كردند، اتفاقا هفت من بيشتر بود؛ به وكلا رو كردم و گفتم : اين است آنچه كه گفتم و
شما مسخره مى كرديد.
چه دليلى دارد كه انسان چيزى را بگويد كه مردم نپسندند؟ اين گونه سخنان
اول نتيجه اش اين است كه فشار قبر دارد.
در روايات مى خوانيم كه جوانى به دست پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به قبر سپرده شد، يعنى حضرت در
غسل و كفن و دفنش شركت نمودند.
بعد از آن كه او را در قبر گذاشتند و روى قبر را پوشاندند، مادرش سر قبر آمد و گفت : جوانم ، برايت خيلى ناراحت بودم ، اما
حال كه ديدم به دست پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خاك سپرده شدى ناراحت نيستم ، مى دانم سعادتمندى .
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چيزى نگفتند، مادرش رفت ، بعد فرمودند: قبر چنان فشارى به او داد كه استخوانهاى سينه اش درهم
شكسته شد، زير منگنه الهى له شد. گفتند: يا رسول الله ، جوان خوب و آدم روبه راهى بود. فرمود: بله ، اما ((مالا يعنى )) زياد داشت ؛ ((مالا
يعنى )) اين است كه آدم حرفى بزند كه نه نتيجه دنياى داشته باشد و نه آخرتى .
اين گونه حرفها، اول مصيبتش فشار قبر است ولو آدم خوب و بهشتى باشد. اما اين اثر وضعى است چنانچه در جلسه گفتم مردى كه در خانه
بداخلاق باشد ولو بهشتى هم باشد، سعد بن معاذ باشد، اما فشار قبر دارد.
يكى از بزرگان اصفهان - خداى رحمتش كند - معلم علم اخلاق بود و همه رويش حساب مى كردند؛ ولى در ميان مردم زود عصبانى مى شد. در خانه اش را
نمى دانم . يادم نمى رود با وجود اينكه به من لطف داشت ، يك وقت چرايى گفتم كه به من برگشت و زود هم پشيمان شد! مقدارى عصبانى منش و بد
اخلاق بود، خودش مثل باران گريه مى كرد و مى گفت شبى خواب ديدم كه مردم مرا در ميان قبر گذاشتند، سگ سياهى آمد و بنا بود كه هميشه با من
باشد، در همان خواب حس كردم كه اين سگ سياه ، بداخلاقى هاى دنياى من است كه به اين صورت در آمده است .
مثل باران گريه مى كرد و مى گفت : خيلى ناراحت بودم كه حالا چطور مى شود، يكدفعه ديدم آقا امام حسين (عليه السلام ) آمد، (اين آقا از علماى
بزرگ اصفهان بود و ارادت خاصى به خاندان اهل بيت داشت ، در جلسات خصوصى شركت مى كرد و به منبر مى رفت تا از روضه خوانهاى امام حسين
(عليه السلام ) محسوب بشود.) فهميدم كه براى آن نوكرى كه به اين خاندان داشتم ، آقا امام حسين (عليه السلام ) آمده ، عرض كردم كه اين سگ
چطور مى شود؟ فرمودند: من تو را از دستش نجات مى دهم و با اشاره اى كه به او كردند، رفت .
يكى از مدرسين حوزه علميه قم براى من نقل مى كرد، مى گفت : فلانى مُرد (من آن آقا را مى شناختم ، خدا او را بيامرزد آدم خوبى بود و به نماز شب
خيلى معتقد بود، قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه (سلام الله عليه ) مى آمد و كارش نيز عالى بود، فراش مدرسه فيضيه بود؛ اين آقا با
مدرسى كه عرض مى كنم آشنايى كامل داشت و تابستانها كه آقا نبود، اين خادم مدرسه در منزلش بود، با هم رفيق بودند) شبى در خواب او را ديدم
كه سگ است ؛ تعجب كردم ، جلو رفتم و گفتم فلانى تويى ؟ گفت : بله گفتم : چرا سگ شدى ؟ گفت : واى از بداخلاقى ! من در خانه بداخلاق بوم ،
بداخلاقى مرا بدين صورت در آورده . بعد گفت : آقا بيا برويم سر قبرم ، قبرم را ببين . مى گفت : آقا، وقتى مرا در قبر گذاشتند چنان فشارى
به من داده شد كه تمام روغنهاى بدنم گرفته و وارد اين سوراخ شد. اگر سوراخ گشاد بود نشانت مى دادم كه چطورى زير منگنه الهى له شدم .
حرفها، فشار قبر دارد، بداخلاقى در خانه (چه زن باشد چه مرد) فشار قبر دارد و اصلا هويت انسان را به چيز ديگرى بر مى گرداند و اين بحث
مفصلى دارد.
گفتار ما، مخصوصا كردار ما، نيات ما براى ما ملكه مى سازد و ملكه براى ما هويت . تكرار گفتارهاى بيجا براى ما ملكه مى سازد و ملكه هويت مى
سازد. انسان را از انسانيت سلب مى كند و اگر گفتارش مسخره آميز باشد كم كم به صورت سگ در مى آيد، و نيز اگر زخم زبان ، غيبت يا تهمت
بزند، دروغ بگويد، سخن چين باشد باز به صورت سگ در مى آيد. بنابراين ، بايد جلو زبانمان را بگيريم ؛ چه بسيار افرادى را سراغ داريم
كه براى خاطر همين مزاح ها و همين فكر نكردن ها و گفتن هاى بيجا، خودشان را به باد دادند، چقدر سراغ دارم كه اختلاف خانوادگى از همين جا
برايشان پيدا شده ، به قول شاعر:
|
شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است . |
يعنى آقا اگر يك زخم زبان در خانه به همسرت بزنى ، دلش بشكند، محبت از دلش بيرون برود، ديگر برگشت محبت كارى است بسيار
مشكل ؛ چه بسيار ديده ام كه يك زبان درازى از خانم موجب شده كه كم كم قطره قطره جمع شود و آنگاه دريا شود، اختلاف خانوادگى به طلاق منجر
گرديد و علاوه بر خود، بچه هايشان را بيچاره كردند.
در اول يك جمله بيش نبود اما همين جمله و زبان درازى كم كم به جاهاى باريك رسيد. ابن مقفع يك اديب ايرانى در زمان منصور دوانيقى بود. (اين خلفاى
ابن عباس ، مخصوصا منصور، هارون و مامون مردم را سرگرم قصه ها و ادبيات يونانى ، فارسى ، عربى و ترجمه مى كردند.)
ابن مقفع چون اديب بود در دربار خلفاى بنى عباس خيلى قرب داشت و همه از او حساب مى بردند - يكى از
عوامل غرور، علم است ؛ اگر انسان مواظب نباشد مثلا مدرك ديپلم و ليسانس با فرض اينكه خودش مى داند چيزى نيست ، اما غرور مى آورد. - چون ابن مقفع
مواظب خودش نبود و مغرور بود، غرورش به جايى رسيد كه حتى استاندارهايى را كه به بصره مى آمدند، را مسخره مى كرد.
مثلا وقتى فرماندارى در جلسه مى آمد، مى گفت سلام عليكما، سلام بر شما دوتا. مى گفتند: اين يكى است ، سلام بر دوتا چيست ؟ مى گفت : يك سلام
بر خودش ، يك سلام هم بر دماغ درازش ! مردم مى خنديدند و اين سخن براى آن شخص يك عقده مى شد. يا در جلسه مسئله مى پرسيد كه اگر مردى
بميرد و يك شوهر و پسر و دختر داشته باشد، ارث او را چطور بايد تقسيم كرد؟ مردم مى خنديدند؛ ابن مقفع نمى دانست كه چه مصيبتى را براى
خودش بار مى آورد، يا مثلا در جلسه اى فرماندار مى گفت : من از سكوت پشيمان نيستم و ضررى نديدم . ابن مقفع مى گفت : بله براى اين كه
بهترين چيزها براى تو سكوت است ، يعنى تو جاهل و نفهمى : الانسان مخبوء تحت لسانه . يعنى اگر بخواهيم بفهميم انسان چكاره است ، از
زبانش مى فهميم .
اتفاقا عموى منصور دوانيقى عليه منصور قيام كرده ، شكست خورد و فرار كرد، بعد مردم پيش منصور آمدند و تقاضاى عفو عمويش را نمودند. گفت :
به ابن مقفع بگوييد امان نامه بنويسد تا من امضاء كنم ، آقا چون مغرور بود مواظب قلمش هم نبود.
استاد بزرگوار ما حضرت آيه الله بروجردى (ره ) از موقعى كه به مرجعيت رسيد تا فوت دست به قلم نگذاشت ، حتى يك امضا نمى كرد، لذا
امضاهايى كه در رساله هاى علميه است مسلما مهر است ، زيرا ايشان تصميم گرفته بودند
قل به دست نگيرد.
يك معلم يا كسى كه وجهه اى دارد، بايد مواظب زبان و قلمش باشد، مواظب رفت و آمدش باشد؛ چه بسيار سراغ دارم افراد موجهى را كه با شركت در
يك جلسه بيجا (با آن كه گناه هم نبود) خود را از بين بردند.
ابن مقفع با قلمش خود را نابود كرد. نوشت : آقاى منصور دوانيقى تعهد كرد كه اگر با عمويش كار داشته باشد، سلطنت و خلافت او از بين رفته و
عزل بشود، مالش صدقه داده شود، زنش طلاق . كنيزهاى او آزاد شوند.
مى خواست از اديب بودن خود استفاده كند اين گونه امان نامه نوشت . وقتى پيش منصور آوردند خيلى عصبانى شد، آن نامه را پاره كرد و مخفى به
همان فرماندار نوشت كه ابن مقفع را نابود كند و كسى متوجه نشود؛ آرزوى فرماندار هم همين بود. فرماندار به
دنبال ابن مقفع فرستاد، او نيز با الاغ و نوكرش پيش همان فرماندارى آمد كه مسخره اش مى كرد. فرماندار نامه منصور را به ابن مقفع نشان داد. او
به التماس افتاد اما فرماندار دستور داد تا تنورى را آماده كردند و ابن مقفع بدبخت را سر تنور آوردند،
اول دماغش را بريد و گفت : سلام عليكم ، انداخت داخل تنور؛ دست و پايش را بريد و گفت : اينهم به جاى آن كه مسخره كردى . سپس جسدش را به
داخل تنور انداختند. نوكر تا ظهر معطل شد وقتى ابن مقفع نيامد، در زد. جواب شنيد كه ابن مقفع اينجا نيست ؛ بالاخره مردم جمع شدند و پيش منصور
رفتند كه ابن مقفع منزل فرماندار رفته و ديگر بيرون نيامده است ، منصور كه در جريان كار بود گفت : من فرماندار را به جاى او قصاص مى كنم و
مى كشم ، اما اين را هم بدانيد كه اگر ابن مقفع پيدا شد، همه شما را مى كشم ، خلاصه ابن مقفع اين گونه مى سوزد و از بين مى رود.
اما چرا؟ براى زبان نيش دارش ، مسخره بازى و غرورش ، براى يك خنده بيجا.
يك كسى ميهمان حاكمى بود، دوتا كبوتر بريان كرده برايش آوردند. او تبسم كرد. حاكم گفت : براى چه خنديدى ؟ ميهمان گفت : قضيه اى دارم ؛ در
جوانى كه راهزن بودم اموال تاجرى را گرفتم و خواستم او را بكشم ، اصرار مى كرد كه مرا نكش ، دو تا كبوتر آنجا پيدا شد، رو كرد به اين
كبوترها و گفت : از شما شهادت مى خواهم كه من مظلوم كشته شدم ! من به تاجر خنديدم كه چه مى گويى ؟ حالا آن قضيه به يادم افتاد. تبسم مى
كنم كه چه مى گفت ؟
با وجودى كه حاكم با او رفيق بود، گفت : جلاد بيا، اين دو كبوتر همان شاهدانند، برو سر اين مرد را بزن و برايم بياور! يك خنده بيجا، گفتار
بيجا، علاوه بر اين كه فشار قبر دارد و نامه عمل پر مى شود، بعضى اوقات عقده ها مى آورد، اختلافهاى خانوادگى و دشمنيها مى آورد.
انسان مسلمان بايد مواظب زبانش باشد، خصوصا، شما كه نخبه هاى جامعه و مربى هستيد حرف بيجا نزنيد؛
اول فكر كنيد و بعد حرف بزنيد و بالاتر از اين تقاضا دارم كه در خانه نيش زبان نداشته باشيد.
اول مصيبت براى كسانى كه نيش زبان دارند اين است كه بر دلها حكومت ندارند و منفور جامعه هستند و از نظر روايات
اهل بيت ، اين نيش ها عقرب ، مار و گرگ مى شود و در قبر، برزخ ، صف محشر و جهنم انسان را مى گزند.
شما اگر شنيديد كه در قبر و جهنم ، مار و عقرب انسان را مى گزد همان نيش زبانمان است . قرآن مى گويد:
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بينها و بينه آمدا بعيدا و يحذركم الله نفسه .(134)
يعنى اى بشر، خدا تو را مى ترساند، بترس ، يقين داشته باش هر كارى كه بكنى ، هر چه بگويى ، اينها مجسم مى شود، اگر خوب است در قبر،
در برزخ ، در قيامت با توست و اگر بد است به صورت مار، عقرب و سگ درنده با تو است .
به قول مثنوى ، به واسطه نيش زبانها، مارهايى كه تهيه كردى ، تو را مى گزند.
بخش اول : گفتار پانزدهم
بندگى خدا
قبل از آن كه وارد بحث شويم ، لازم است در رابطه با قرآن تذكرى به شما بدهم و آن اين كه وقتى قرآن خوانده مى شود، بايد ساكت باشيد و به
آن گوش فرا دهيد. قرآن مجيد مى فرمايد: و اذا قرى القرآن فاتسمعوا له و انصتوا(135) و هنگامى كه قرآن خوانده مى شود، ساكت باشيد و
به آن گوش فرا دهيد.
قرآن جذابيت دارد و دل را نورانى مى كند. و ((انصتوا)) يعنى همه ساكت باشيد.
يكى از علماى اصفهان مى گفت : با جمعى در مسافرت حج بوديم ، در مدينه يك نفر از ما فوت شد. پس از دفن مجلس ختمى برايش گرفتيم و يكى
از قراء اهل تسنن را دعوت كرديم تا بيايد و قرآن بخواند. قارى به مجلس آمد و نشست ، اما قرآن نمى خواند. به او گفتيم قرآن بخوان . گفت : شما
مشغول حرف زدن هستيد، و تا ساكت نشويد، قرآن نمى خوانم . همه ساكت شديم ، باز ديديم كه قرآن نمى خواند؛ گفت : طرز نشستن شما متناسب با
مجلس قرآن نيست . همه دو زانو نشستيم ، ديديم باز قرآن را شروع نمى كند، گفتيم بخوان ، گفت : هنوز مجلس براى قرائت قرآن مناسب نيست ، زيرا
در دست بعضى چاى و سيگار است . چاى و سيگار را كه متوقف كرديم ، قارى سنى آيه اى از قرآن را تلاوت كرده و مجلس را ترك كرد. آيه اى كه
تلاوت كرد، اين بود: و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا.
لذا از همه شما تقاضا دارم ، در مجلس قرآن به تلاوت قرآن گوش دهيد كه هم از جهت احترام به قرآن لازم و واجب است ، و هم براى تقويت روح انسان
مفيد است .
حرف زدن در جلسه اى كه قرآن خوانده مى شود، بى احترامى به قرآن است . و بنا به روايتى كه از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
نقل شده ، قرآن در همين دنيا به كسانى كه به آن احترام نگذارند نفرين مى كند.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
اذا التبست عليكم الفتن كقطع اليل امظلم فعليكم بالقرآن فانه شافع مشفع و ما
حل مصدق و من جعله امامه قاده الى الجنه و من جعله خلفه ساقه الى النار(136)
يعنى وقتى فتنه ها و گرفتاريها، رنج و بلا شديد، پيدا شد؛ براى رهايى از بلاها به قرآن متمسك شويد، زيرا قرآن دعا مى كند و شفيع مى
شود، و شفاعتش نيز پذيرفته مى شود؛ نفرين مى كند و نفرين او نيز پذيرفته مى شود. هر كسى قرآن را سرمشق زندگيش قرار بدهد، بهشت او از
همانجا شروع مى شود، تا به جهان آخرت برسد.
بنابراين شايسته است كه جلسه قرآن خيلى ساكت باشد، و شنوندگان با
كمال ادب و احترام به آن گوش دهند.
استاد بزرگوار ما آيه الله العظمى بروجردى (ره ) از استادشان ، مرحوم آقا ميرزا عبدالمعالى اصفهانى
نقل مى كرد كه ايشان مى فرمود: ((اگر در اتاقى قلمى باشد كه به واسطه آن فقه شيعه نوشته شده باشد، من در آن اتاق نمى خوابم ، و اگر
بخواهم در آن بخوابم ، اول قلم را بيرون مى برم و بعد مى خوابم .))
وقتى يك عالم شيعه اين طور بگويد، معلوم مى شود كه احترام كردن به كتابهاى فقهى و روايى مخصوصا احترام به قرآن شريف فوق العاده مهم
است .
و اما بحث ما:
بحث در رابطه با جنگ درون است كه همه ما گرفتار آن هستيم ، اين جنگ درون ما دايمى و هميشگى است و به عقيده من اين بحث فوق العاده مهم است .
از روايات ظريف مى فهميم كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )، اين جنگ را ((جهاد اكبر)) ناميده است و فرموده كه مبارزه در اين صحنه
از جهاد در جبهه جنگ مهمتر است .
جنگ درون ، جهاد اكبر است ، و اگر در اين جنگ پيروز نشويم ، سقوط كرده و مغلوب مى شويم .
مغلوب شدن در جبهه جنگ بيرون ، خيلى مهم نيست ، زيرا براى خدا، جنگى آغاز شده و ما نتوانسته ايم دشمن را شكست بدهيم ، لذا شهيد شده و شهادت
در راه اسلام بالاترين افتخار است . اما اگر در جنگ درون مغلوب بشويم ، بسيار سرشكستگى دارد و انسان از هر حيوانى پست تر مى شود. قرآن
شريف مى فرمايد: ان شر الدواب عندالله الصم اليكم الذين لا يعقلون (137) يعنى كسى كه در جنگ درون سقوط كند، حتى از ميكرب سرطان و
خوره پست تر مى شود.
اما اگر كسى كه در جنگ درون غالب شود، خداوند در سوره فجر از او تجليل مى كند:
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه المرضيه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى .(138)
يعنى اى كس كه در جنگ درون سرافراز شدى ، و اى كسى كه به واسطه آن غلبه ، افتخار آفريدى و نفس مطمئنه پيدا كردى ، بيا، بيا، اما نه به
سوى بهشت و عالم ملكوت و جبروت كه اينها مقامهاى عادى و معمولى هستند، بلكه به سوى من بيا و در زمره بنده هايم بيا، در جوار خدا بيا.
روايت دارد كه اين آيه مربوط به امام حسين (عليه السلام ) است و خداوند مى فرمايد: اى كسى كه نفس مطمئنه پيدا كردى ، بيا بيا، پيش حسين (عليه
السلام ) بيا، تو با امام حسين (عليه السلام ) هستى ؛ بيا، بيا كه من از تو راضيم و تو نيز از من راضى هستى ؛ بيا اما نه به بهشت معمولى ،
بلكه به بهشت من بيا.
بنابراين ، مى توانيم بگوييم كه اين جنگ درون از يك نقطه شروع مى شود، يك اوج دارد و يك سقوط؛ اوج آن مصداق آيه يا ايتها النفس
المطمئنه است و سقوطش آيه ان شر الدواب عندالله اصم البكم الذين لا يعقلون مى باشد.
معلمين كه نخبه هاى جامعه هستند و سرنوشت جامعه به دست آنهاست و مربى جامعه اند، بايد به اين بحث خيلى اهميت بدهند.
بحث در اين است كه چه كنيم تا در اين جنگ درون غلبه پيدا كرده و سرافراز شويم ؟
قرآن شريف راه هايى را نشان داده است كه از جمله آن راه ها سعه صدر پيدا كردن و دريا
دل شدن است ، كه از سوره انشراح در اين مورد استفاده شد.
اكنون به علت اين كه شما عزيزان مرتب سوال مى كنيد كه چه كنيم تا شرح صدر پيدا كنيم ؟ روايتى از امام صادق (عليه السلام ) براى شما مى
خوانم :
مرحوم شيخ بهايى (ره ) در ((كشكول )) مى نويسد: ((سفيان ثورى )) گفت : براى اين كه شرح صدر و نورانيت
دل پيدا كنم و دريا دل بشوم خدمت امام صادق (عليه السلام ) رفتم ((زيرا ممكن است كه انسان با شركت در يك جلسه و شنيدن يك كلمه عوض
بشود.))
مى گويد: وقتى در حضور آن حضرت نشستم ، امام مرا نپذيرفت - سفيان ثورى آدم خيلى خوبى نبود.
وى گويد: چون امام مرا نپذيرفت ، از مجلس حركت كردم و سر قبر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و
به حضرتش متوسل شدم ، عرض كردم : يا رسول الله ، كارى بكن كه امام صادق (عليه السلام ) مرا بپذيرد و دلش را با من مهربان كند. (چون خدا
مقلب القلوب است ، و پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و حضرت زهرا (سلام الله عليه ) و ائمه طاهرين (عليه السلام ) واسطه فيض
هستند بنابراين ، آنها بايد انسان را عوض كنند و آنها بايد دل ديگران را با انسان مهربان كنند.)
سفيان مى گويد: بعد از توسلم ، خدمت امام صادق (عليه السلام ) آمدم ، و امام (عليه السلام ) با گرمى مرا پذيرفت ؛ فهميدم كه توسلم موثر
واقع شده است .
امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود: به اينجا آمده اى تا شرح صدر پيدا كنى ؟
- امام از دلش خبر داد. -
امام فرمود: اى سفيان ، اگر مى خواهى شرح صدر پيدا كنى ، بايد از سه چيز مواظبت كنى ، كه اگر از اين سه چيز مواظبت كردى ، حتما شرح صدر
پيدا خواهى كرد و حتما نورانيت دل برايت حاصل مى شود:
- اى سفيان ، بدان كه تو عبدى و او مولاست ، و چون عبد هستى ، عبد در مقابل مولا بايد صد در صد تسليم باشد.
در اين رابطه داستانى به نظر آمد كه ذكر آن بى مورد نيست .
غلامى مودب و فهميده ، مولايش را ديد كه خيلى غم و غصه دارد، به او گفت : غم و غصه تو از چيست ؟
مولا گفت : بدهكارم و فكر قرض دارى ، مرا ناراحت كرده است . غلام گفت : خوب ، مرا به بازار برده و بفروش و از
پول آن قرضت را ادا كن .
گفت : من خيلى قرض دارم و قيمت تو يك دهم قرض مرا هم كفايت نمى كند.
غلام گفت : به همان اندازه كه بدهكارى ، بر من قيمت بگذار.
ملا گفت : تو را به اين قيمت نمى خرند.
غلام گفت : به مشترى ها بگو كه اين غلام صفت بسيار خوبى دارد كه گران بودن قيمتش به خاطر آن صفت است ، و آن صفت اين است كه او رسم
عبوديت و بندگى را خوب مى داند.
آفرين به اين غلام ! البته مولايش نفهميد كه او چه مى گويد: غلام را به بازار برده فروشان برد و قيمتى
معادل ده برابر قيمت معمولى را بر آن گذاشت ، مثلا اگر ده هزار تومان قيمت معمولى چنين غلامى بود، او مى گفت غلام را صد هزار تومان مى فروشم
.
هر كس مى شنيد مى خنديد، تا اين كه آدم فهميده اى علت گران بودن قيمت را پرسيد. مولا گفت : گران بودن اين غلام به اين جهت است كه او رسم
عبوديت و بندگى را خوب مى داند. آن مرد گفت : اگر چنين باشد كه مى گويى ، ارزش آن از اين نيز بيشتر است ؛ من اين غلام را به اين شرط مى خرم
كه چنين صفتى در او باشد و اگر او داراى اين صفت نبود، اختيار فسخ معامله را دارم .
در معاملات فقهى نيز همين طور است ؛ اگر مثلا خانه اى را با شرطى خريديد و آن خانه ، آن شرط را نداشت ، مى توانيد معامله را به هم بزنيد.
خلاصه صد هزار تومان داد و غلام را به خانه برد و براى اين كه بداند غلام رسم عبوديت را مى داند يا نه ، دستور داد به او تازيانه بزنند.
مقدارى تازيانه زدند؛ غلام در موقعى كه تازيانه مى خورد، نه گريه مى كرد و نه آخ مى گفت و نه علت تازيانه خوردن را مى پرسيد.
آن مرد به غلام گفت : مگر احساس درد نمى كردى ؟ گفت : چرا. گفت مگر بى جهت كتك نمى خوردى ؟ گفت : چرا. گفت : پس چرا اعتراض نمى كردى ؟
|