غيبت آمرزيده مى شود، زنا، تهمت ، نمامى و سخن چينى از بين مى رود، حالا تدارك دارد؟ نه ، تداركش اين است كه پشت سر آن كسى كه از او غيبت كردى
دعا كنى ، لذا روايت كرد كه بگو اللهم اغفر لمن اغتبته و سمعت غيبته خدايا، هر دويمان را بيامرز، خدايا، او كه آدم خوبى است من از او غيبت كردم ؛
خدايا، ما را بيامرز نماز شب مى خوانى به او دعا كن . به او خدمت كن ، در جامعه به او احترام بگذار و او را شخصيت بده .
اينكه مشهور است ((از او حليت بطلبد)) نه ، اين نمى شود، زيرا اين عمل خود باعث ايجاد اختلافات مى شود.
پس اين قسم از حق الناس ((غيبت ، تهمت ، زناى محصنه و امثال اينها)) فقط و فقط توبه اش شرمندگى نيست ، جبران آن دعا كردن و خدمت كردن
است ؛ هر گناهى قابل جبران است و بايد گناهمان را جبران كنيم ، بايد بدانيم كه گناه كوچك ، يك وقتى خيلى بزرگ مى شود، بى تفاوتى راجع
به گناه يك وقتى انسان را حيوان درنده مى كند و با آنها محشور مى سازد.
اميدوارم بتوانم راجع به تجسم عمل براى شما صحبت كنم و براى من و شما مفيد باشد.
بخش اول : گفتار دوازدهم
سعه صدر (1)
يكى از نيروهايى كه موجب مى شود انسان بتواند در جنگ درونى پيروز شود ((سعه صدر)) است .
بحث گذشته ما در اين بود كه ما داراى دو بعد مادى و معنوى هستيم ، بعد مادى را جسم و بعد معنوى را روح مى گويند، و اين دو بعد دائما در جنگند. اين
جنگ درون را اسلام جهاد اكبر ناميده است و ما اگر بتوانيم در اين جنگ پيروز شويم ، و بعد معنوى ما بر جنبه مادى غلبه كند، سرافرازيم و مى
توانيم به هدف برسيم و قطعا در دنيا و آخرت سعادتمند مى باشيم .
بحث به اينجا رسيد كه ما چه بايد بكنيم تا در اين جنگ درون و اين جهاد اكبر پيروز شويم . گفتيم براى اين كار بايد نيروهاى كمكى از خارج
بيايد، وگرنه ما به تنهايى نمى توانيم كارى انجام دهيم .
در درسهاى گذشته معلوم شد كه چرا نفس آدمى بر روح او غلبه پيدا مى كند، و گفتيم كه از نظر قرآن شريف ، نيروهاى تعيين شده تا به كمك
انسان بيايد.
يكى از آن نيروها، نماز است و آيه مى فرمايد:
استعينوا بالصبر و الصلوة
درباره نماز و اهميت دادن به واجبات فى الجمله صحبت شد. دومين نيرويى كه در اين جنگ درون به كمك انسان مى آيد، نيروى صبر است ؛ صبر در
عبادت ، صبر در معصيت و صبر در برابر مشكلات ، كه اجمالا درباره صبر نيز صحبت شد.
((توبه از گناه )) را نيز به عنوان يكى از نيروها شناختيم و مختصرا درباره اش صحبت كرديم .
و اما از سوره الم نشرح سه نيروى ديگر را مى شناسيم كه اگر از آن سه نيروى ياد شده قوى تر نباشند، هم رديف آنها هستند.
راجع به مسلمان صدر اسلام مى نويسند كه آنها وقتى به يكديگر مى رسيدند، بعد از سلام ، به جاى اين كه تعارف كنند، سوره والعصر را مى
خواندند، مثلا يكى از آنها مى گفت :
بسم الله الرحمن الرحيم . ان الانسان لفى خسر.
ديگرى مى گفت :
الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا باالحق و تواصوا بالصبر.
آنها رفتارى اين چنين داشتند كه ساخته شدند و اين گونه زندگى مى كردند كه در مدت پنجاه
سال نصف دنياى آن روز را گرفتند و گرده دنيا را تكان دادند.
اگر همه ما، مخصوصا طلبه هاى محترم و فرهنگيان عزيز وقتى كه به يكديگر مى رسيديم ، بعد از سلام ، سوره الم نشرح را براى يكديگر مى
خوانديم ، خيلى ساخته مى شديم ؛ مثلا وقتى به هم مى رسيديم ، پس از سلام يكى مى گفت : بسم الله الرحمن الرحيم . الم نشرح لك صدرك ، و
وضعنا عنك وزرك الذى انقض ظهرك ، و رفعنا لك ذكرك .
و ديگرى مى گفت : فان مع العسر يسرا، ان مع العسر يسرا. فاذا فرغت فانصب ، و الى ربك فارغب .
اين تلقينها كم كم ملكه مى شود و اين ملكه هاست كه آدم را مى سازد.
خداوند در سوره مباركه الم نشرح به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) منت مى گذارد و مى فرمايد: اى پيامبر، آيا ما به تو، سعه صدر
نداديم ؟ (يعنى داديم .)
آيا مصيبتهاى كمرشكن مكه را از گرده ات برنداشتيم ؟ و آيا هدف تو را بلند نكرده و به ديگران نرسانيدم ؟ و بعد مى فرمايد: فان مع العسر
يسرا، ان مع السر يسرا. مسلم است كه اگر كسى بتواند مشكلات را پشت سر گذارد، نتيجه خوبى دارد و به هدف انسانى خود مى رسد.
بعد مى فرمايد: اى پيامبر ((فاذا فرغت فانصب )) يعنى اگر مى خواهى به هدف برسى ، بايد استقامت داشته باشى و فعاليت تو ادامه
داشته باشد؛ ((و الى ربك فارغب )) و بايد كارهاى خود را با اسم خدا شروع كنى و با اسم خدا ادامه دهى و با اسم خدا آن كار را تمام كنى ،
يعنى كارهايت تماما بايد رنگ خدايى داشته و براى خدا باشد. صبغة الله و من احسن من اله صبغه .
سوره مباركه الم نشرح در بحث ما دخالت كامل دارد. چند نكته از آن استفاده مى شود.
بحث ما اين بود كه بين روح و جسم ما جنگى دائمى برقرار است كه جهاد اكبر نام دارد و ما اگر بخواهيم بر نفس اماره خود مسلط شويم ، بايد قوى
باشيم و روح ما بايد نيرومند شود.
سوره مباركه الم نشرح مى گويد: اگر چند چيز در خود به وجود آورى و از پروردگار بخواهى ، مى توانى بر دشمن درون و برون غلبه كنى و
مى توانى بر دلت و تخيلت مسلط باشى و نيروى عجيبى پيدا مى كنى ، و نه تنها از
اول تا آخر نماز به ياد خدا هستى ، بلكه هميشه خود را در محضر خدا مى بينى .
يكى از آن نيروها ((شرح صدر)) است ؛ شرح صدر و سعه صدر براى همه لازم است ، مخصوصا براى يك مربى و يك معلم .
معناى ساده شرح صدر، دريا دل بودن است و اين كه انسان بتواند مشكلات و ناملايمات را در خود هضم كند. همانطور كه دريا، آب كثيف را در خود هضم
مى كند و از آن آب ، آلوده و كدر نمى شود و در برابر حيوانات آبزى ثابت قدم ايستاده و رنگ و بوى آن حيوانات را به خود نمى گيرد. در برابر
جزر و مدها و طوفانها ايستاده است و خم به ابرو نمى آورد. انسان نيز اگر بخواهد بر نفس اماره غالب و مشكلات را در خود هضم كند، بايد دريا
دل باشد، و بايد دلى مانند دريا داشته باشد، تا مانند آب دريا هميشه ثابت و استوار باشد و در
مقابل آب هاى كثيف و زلال و شيرين وضع ثابتى داشته باشد، خوشيها و ناخوشيها او را به اين طرف و آن طرف نكشد.
گفتيم اين بحث براى ما طلبه ها و شما فرهنگيان عزيز خيلى لازم است ، اما معلوم است كه اين بحث عمومى است و همه به شرح صدر نيازمندند؛ يك زن
خانه دار اگر سعه صدر داشته باشد، و اگر بتواند مشكلات خانه دارى را در خود هضم نموده و استقامت داشته باشد، اين چنين زن ، هم بتواند زن
شوهر دار و خانه دار خوبى باشد و هم بچه ها را تربيت مى كند و از همه اينها بالاتر خود را از انواع بيماريهاى گوناگون جسمى و روحى حفظ
كرده است .
اما برعكس ، اگر يك زن خانه دار نتواند مشكلات را هضم كند، به قول قرآن شريف ((شرح صدر)) نداشته باشد، اولين مصيبتى كه گريبان او
را مى گيرد، ضعف اعصاب است ، و به دنبال آن نمى تواند شوهردارى كند و در
مسائل خانه دارى ، يا پرحرفى كرده و يا قهر مى كند و اين رفتار، سبب اختلاف خانوادگى مى شود.
بالاتر از اين ، عقده اى شدن بچه ها در چنين خانه اى مى باشد، خانه اى كه در آن اختلاف بوده و داراى محيط سرد و ناگوار باشد، بچه هايش عقده
اى مى شوند، اين بچه هاى عقده اى در جامعه نمى تواند مفيد واقع شوند، يا جنايتكار شده و رسوايى به بار مى آورند و يا
دل مرده و منزوى مى شوند. يك دختر دل مرده نمى تواند خانه دار خوبى باشد؛ شوهرش از او ناراضى است و بچه هاى او نيز به همان صورت
ناسالم مى شوند.
قرآن مى فرمايد: ان الانسان خلق هلوعا(123) انسان اگر مواظب خودش نباشد و
مسائل اخلاقى را رعايت نكند ((هلوع )) يعنى سبكسر و بى قرار مى شود؛ مانند يك سنگ كوچكى است كه با ضربه پاى هر بچه جابجا مى شود.
اما اگر انسان از خود مواظبت كند، مانند كوهى مى شود كه ناملايمات روزگار اثرى در آن نمى تواند داشته باشد و او همچنان پابرجا و استوار است
.
قرآن شريف سبكسرى انسان را چنين تفسير مى كند: اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا(124) وقتى يك ناراحتى براى انسان هلوع پيش
مى آيد، داد و فريادش بلند مى شود. و زمانى كه خير و خوشى نصيبش مى شود، سركشى و طغيان كرده ، و خودش را گم مى كند. علت عدم ثبات او
نداشتن شرح صدر و سعه صدر است ، زيرا كسى كه دريا دل نباشد، مانند حوض كوچكى مى ماند كه خيلى زود دستخوش حوادث مى شود و ثبات
ندارد؛ اگر مشكلى برايش پيش آيد، نمى تواند صبر كند و چون نمى تواند صبر كند، سبب ناراحتى خود و ديگران مى شود و چون ظرفيت ندارد، خود
را به انواع گناهها از قبيل غيبت ، تهمت ، نمامى و سخن چينى و فحش آلوده مى كند و زبانش
كنترل خود را از دست مى دهد و كم كم گفتارش كفرآميز مى شود و به خدا ايراد و انتقاد مى كند.
از طرف ديگر، اگر آدم سبكسر وضعيت خوبى داشته باشد و همسر و بچه خوبى داشته باشد، خانه مرفهى خدا به او بدهد، قرآن شريف مى
فرمايد: و اذا مسه الخير منوعا، اين شخص چون ظرفيت ندارد، خود را گم مى كند، به طورى كه اگر مقام كوچكى پيدا كند، ديگر جواب سلام را
نمى دهد، از پست و مقامش سوء استفاده مى كند. اين از مصيبتهاى جامعه است كه كسانى كه ((سعه صدر)) ندارند، داراى پست و مقامى مى شوند، در
اين صورت به شكلهاى مختلف باعث آزار ديگران مى شوند.
و اما اگر انسان وزين و با ظرفيتى شد، تمام مشكلات را با متانت مى پذيرد و به
حل آن مى پردازد و به جايى مى رسد كه هر خوبى و بدى را از جانب خدا مى داند، ديگر جز خدا هيچ نمى بيند، اگر علم و مقامى دارد، آن را از خدا
دانسته و خود را هيچ كاره مى داند.
روايت بسيار خوبى است كه مخصوصا براى ما طلبه ها و شما فرهنگيان عزيز
نقل شده است ، مى فرمايد:
العلم ثلاثه اشبار من دخل فى شبر الاول تكبر و من دخل فى شبر الثانى تواضع من
دخل فى شبر الثالث ، يعلم انه لا يعلم شيئا.
مى گويد: علم سه منزل دارد، انسان سبكسر در منزل اول متكبر مى شود. به طورى كه با دانستن چهار تا اصطلاح طلبگى و گرفتن يك مدرك
تحصيلى در برابر پدر و مادرش مى ايستد و به آنها نسبت بيسوادى مى دهد و خود را عالم و باسواد مى داند.
و من دخل فى شبر الثانى تواضع اما وقتى به منزل دوم رسيد، علم به او ظرفيت مى دهد و مى فهمد كه خبرى نيست و درك مى كند كه اگر تمام
علوم دنيا در او جمع شود، باز علم او در مقابل جهلش ، مانند قطره اى در مقابل درياست .
نيوتن مى گويد: من از پشت اين عدسى دوربين عوالمى را مى بينم كه علم من در
مقابل آنها، مانند قطره اى در مقابل درياست .
قرآن شريف تمام ستاره ها و منظومه شمسى و همه كهكشانها را آسمان اول مى داند، كهكشانى كه مثلا دو ميليون
سال نورى طول مى كشد تا نور بعضى از ستاره هاى آن به ما برسد! قرآن تا هفت آسمان را خبر مى دهد، اما اين كه آسمان دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم
، ششم و هفتم در كجاست قرار گرفته است ، نمى دانيم و اميدواريم كسى كه علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن را داراست ، بيايد تا از مجهولات
پرده بردارد.
روايت داريم كه وقتى حضرت بقيه الله - عجل الله تعالى فرجه الشريف - بيايد.
يركب و يرقى الاسباب السماوات السبع و الارضين السبع .
يعنى سوار مى شود و نه تنها از آسمانهاى اول تا هفتم را بالا مى رود، بلكه زمينهاى هفتگانه را نيز طى مى كند.
زمينهاى هفتگانه از نظر علم مجهول است و قرآن و روايات نيز توضيحى براى آن نداده است . لذا اصلا زمين دوم يعنى چه ، نمى دانيم ؛ بنابراين ،
وقتى كه انسان عالم مى شود، از وجود مجهولات هم آگاه مى شود و اينجاست كه متواضع مى شود و به آنجا مى رسد كه مى گويد: هفتاد
سال خون جگر خوردم و علم آموختم و اكنون برايم معلوم شده كه هيچ چيز نمى دانم .
مى گويند يكى از علما در آخرين لحظات زندگى گفت : ((آن قدر دانستم كه هيچ نمى دانم .))
يكى از بزرگان مى گويد: ((اين كه انسان بداند كه هيچ نمى داند ادعاى بزرگ است )).
اجمالا وقتى انسان به درجه اى برسد كه بفهمد در برابر تشكيلات خلقت هيچ است ، آن وقت به
منزل سوم علم مى رسد و شرح صدر پيدا مى كند.
قرآن شريف درباره حضرت موسى مى فرمايد: اذهب الى فرعون انه طغى ،(125) يعنى اى موسى ، به سوى فرعون برو كه او طغيان كرده
است .
خداوند به موسى چوپان كه يك عصا بيشتر ندارد. ماموريت مى دهد كه به سوى فرعون و پادشاه مصر برود؛ فرعونى كه قدرتش به جايى
رسيده كه ادعاى خدايى مى كند.
در اين ماموريت ، موسى از خدا لشكر و قدرت نمى خواهد، بلكه مى گويد: ((رب اشرح لى صدرى ))، يعنى خدايا، سعه صدر به من عطا كن .
معلوم مى شود كه سعه صدر از هزار لشكر مجهزى مهمتر است ؛ راستى هم مهمتر است .
بعد به خدا عرض مى كند: ((و يسرلى امرى ))، يعنى خدايا اگر من سعه صدر داشته باشم ، همه كارها برايم آسان مى شود. به راستى اگر
انسان حالتى داشته باشد كه بتواند مشكلات را هضم كند، به قول قرآن همه كارها برايش آسان مى شود.
سپس موسى از خدا مى خواهد: واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى يعنى خدايا، به من سعه صدر بده كه اگر سعه صدر پيدا كردم ، ديگر در
مقابل دشمن ترسى ندارم و حرفم را خوب مى توانم بزنم .
خدايا، اگر شرح صدر داشته باشم ، ديگر نگرانى و ضعف اعصاب و اضطراب خاطر در من نيست ، و طورى مى شود كه مى توانم حرفم را بزنم .
روانشناسان مى گويند كسى كه شرح صدر داشته باشد، اراده اى قوى دارد و مى تواند در
مقابل همه حرفش را بزند و داراى نفوذ كلمه است و روى حرفش حساب مى كنند.
توجه به اين نكات ، براى ما طلبه ها و شما فرهنگيان عزيز بسيار مفيد است ، زيرا حربه ما اين است كه خوب بتوانيم حرف بزنيم و خود را
نبازيم . انسان وقتى دريا دل نباشد و عصبانى شود، خود را مى بازد و نمى تواند حرف خود را بزند، اين ضعف اعصابى است كه غالب ما داريم ،
براى اين است كه نتوانسته ايم مشكلات را خوب هضم كنيم .
يك معلم اگر سعه صدر داشته باشد، در كلاس عصبانى نمى شود و وقتى عصبانى نشد، مريض نمى شود. مهمترين نتيجه اى كه از سعه صدر مى
گيرد اين است كه امانتهايى را كه به او سپرده شده خوب پرورش مى دهد؛ مطلبى را كه نمى داند، مى گويد نمى دانم .
استاد بزرگوار ما حضرت آية الله العظمى بروجردى - رحمة الله عليه - از استاد خود مرحوم آقا سيد محمد باقر دُرچه اى كه از مراجع بزرگ
اصفهان بوده ، نقل مى كرد كه هر وقت مسئله اى از ايشان سوال مى شود، اگر مى دانست آهسته جواب مى داد و اما اگر نمى دانست ، با
كمال صراحت مى گفت : نمى دانم ؛ اين نشانه شرح صدر است .
ما طلبه ها اگر شرح صدر نداشته باشيم ، وقتى مسئله اى از ما مى پرسند كه بلد نيستيم ، حاضر نيستيم بگوييم نمى دانيم ، مى گوييم مسئله
اختلافى است نظر فقها مختلف است .
يك معلم اگر سعه صدر داشته باشد، نه در مشكلات خود را مى بازد و نه در خيرات و خوشيها خود را گم مى كند، تمام كارهايش آسان مى شود، اراده
اش تقويت مى شود، لكنت زبان پيدا نمى كند و حرفش را به خوبى مى تواند بزند و بالاتر از همه نفوذ كلمه داشته و بر دلها حكومت مى كند.
تاريخ پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مطالعه كنيد و وقتى مامور به تبليغ شد، به همراه على (عليه السلام ) و حضرت خديجه
كبرى - عليها السلام - سه نفرى در خانه كعبه نماز مى خواندند؛ خانه كعبه از شلوغى موج مى زد گروهى نشسته و گروهى
مشغول طواف بودند؛ يكى مى رقصيد و يك بازى در مى آورد، پيامبر نيز با متانت
كامل نماز مى گزارد. عربها دور آنها جمع مى شدند و آنها را نگاه مى كردند و پيش خود مى گفتند از اين سه نفر چه كارى ساخته است و البته اين
سه نفر افراد عادى نبودند؛ درباره على (عليه السلام ) مى نويسند كه يكى از صفاتش اين بود كه سخن ملامت كننده در او اثر نداشت .
خلاصه مدتى نماز خواندند، يك وقت مشركين مكه ديدند تلاطمى در مردم پيدا شده و بر تعداد مسلمانها اضافه مى شود. آنها براى جلوگيرى از
پيشرفت مسلمانها، از راه ارعاب و ترس وارد شدند و مسلمانها را كتك مى زدند و نسبت به آنها توهين مى كردند. درباره مادر عمار ياسر مى نويسند: او
يك زن تازه مسلمان بود و اولين شهيد در اسلام است ؛ كفار او را گرفتند و تازيانه ها زندند و مردم را جمع كردند و ميتينگ ها دادند تا او را از اسلام
برگردانند، اما هر چه بيشتر اذيت كردند، كمتر نتيجه گرفتند تا آن كه براى ارعاب ديگران ، دو شتر آوردند و هر يك از پاى اين زن را به شترى
بستند و سترها را به جهت مخالف هم حركت دادند و آن زن را دو نيم كردند. آنها
خيال مى كردند كه از اين راه مى توانند پيامبر را از تبليغ اسلام باز دارند.
اراذل و اوباش را جمع كردند و مامور كردند تا صبح ها كه پيامبر از خانه بيرون مى آيد او را سنگ باران كنند. آنها دستور داشتند كه سنگها را به
ساق پاى حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بزنند، چون ساق پا حساس است ، هم بيشتر درد مى آورد و هم باعث مرگ نمى شود. گاهى
حضرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه برمى گشت و حضرت خديجه ، خود را از پشت محافظ او قرار مى داد و سنگها
مثل باران به شانه ها و پشت حضرت خديجه مى خورد، اما صبح روز بعد حضرت پيامبر آماده تبليغ بود و حضرت خديجه نيز. آماده پذيرش سنگها.
بعضى اوقات براى خديجه خبر مى آوردند كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را سنگباران كردند و او با بدن خون آلود به كوه حرا رفت .
خديجه ، اين زن با وفاى پيامبر، از جا حركت مى كرد، مقدارى آب و غذا بر مى داشت و با اميرالمومنين على (عليه السلام ) به كوه مى آمد و پس از اين
كه تخته سنگها را مى گشتند، رسول الله را در كنار تخته سنگى در حال مناجات پيدا مى كردند؛ مى ديدند كه پيامبر گرامى مرتبا مى گويد:
اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون يعنى خدايا، اگر اينها مرا كتك مى زنند، نمى فهمند؛ خدايا، به آنها فهم عطا كن ؛ خدايا، اگر مى خواهى به
سر من منت بگذارى و دل مرا خوش كنى ، آنها را هدايت كن كه نمى فهمند.
اين معنى سعه صدر است . همه ما مخصوصا طلبه ها و معلمين و مربيان بايد از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) ياد بگيريم .
راوى مى گويد: پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را، هنگامى كه سنگباران مى كردند مشاهده كردم و موقعى كه با دوازده هزار لشكر مجهز
به مكه آمده بود، ديدم ؛ در اين دو موقعيت ذره اى در پيامبر تفاوت پيدا نشده بود. اين معنى ((سعه صدر)) است . در
اوايل بعثت ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با آن همه مشكلات روبرو بود كه آيه شريفه مى فرمايد: ((اى پيغمبر مصيبتهاى كمرشكن
مكه را از دوشت برداشتيم .))
و وضعنا عنك وزرك الذى انقض ظهرك .
در مدينه هفتاد و چهار جنگ براى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) جلو آمد، و هر جنگ با مشكلات فراوانى همراه بود، اما از نظر سوره الم
نشرح مشكلات پيش از هجرت پيامبر به مراتب بيشتر بوده ، و اين سوره روزهاى بعد از هجرت را، روزهاى راحتى براى پيغمبر ذكر مى كند.
راوى مى گويد: آن وقتى كه حضرت پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) با دوازده هزار لشكر به مكه آمده بود، در موقعيتى بود كه
وضو گرفت ، نگذاشتند ذره اى ، از آب وضوى پيغمبر به زمين بريزد و براى تيمّن و تبرك ، آب وضو را گرفتند و بردند و ابو سفيان از
مشاهده اين وضع تعجب كرده بود.
اين موقعيت اجتماعى پيامبر را در فتح مكه و آن آزار و اذيت در ابتداى بعثت هيچ كدام در پيغمبر اثر نداشت اين معناى سعه صدر است و اين مفهوم
دريادل بودن است كه نه در برابر ((شر)) جزع و فزع و بيتابى مى كند و نه در برابر ((خير)) سرپيچى و طغيان مى نمايد، بلكه در
برابر مشكلات مى ايستد و مانند دريا آنها را هضم مى كند و در مقابل ((خيرات )) شكرگزار است .
آن انسان هلوع است كه در برابر مشكلات جزع و فرياد مى كند و زبان كفرآميز پيدا مى كند. و در
مقابل همسر داد و فرياد به راه مى اندازد؛ اگر در برابر نعمت قرار گيرد، خودش را گم مى كند. تمام اينها براى اين است كه در اين
قبيل افراد شرح صدر وجد ندارد.
راوى مى گويد: يكى از زنهاى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آش پخته بود و
ميل داشت پيغمبر نيز از آن آش بخورد؛ چون پيغمبر در خانه عايشه بود، كاسه اى از آن آش برداشت و به خانه عايشه برد. كاسه آش در
مقابل پيغمبر ود و ايشان تمايل به خوردن آش هم داشت . يك دفعه عايشه عصبانى شد و گفت : چرا ((هوو)) آش آورده ، و با نوك پا به كاسه
آش زد؛ كاسه آش از اتاق به بيرون افتاد و آشها به زمين ريخت و كاسه هم شكست .
سعه صدر را در پيامبر ببينيم ؛ پيامبر به عايشه نگاه كرد و فرمود: اى عايشه ، چرا اين طور كردى ؟ كاسه آشى بود، با هم مى خورديم ؛ اكنون
كه كاسه مردم را شكستى ، كار حرامى كردى و ضامنى كه كاسه را به صاحبش برگردانى ؛ آش را به زمين ريختى ، اسراف كردى و
فعل حرام انجام دادى و هديه مردم را رد كردى كه آن هم از شاءن آدميت به دور است ؛ حالا تقاضا دارم كه از اين به بعد از اين كارها نكنى .
اين را سعه صدر مى گويند؛ زن و مرد در خانه بايد چنين باشند معلم در كلاس درس بايد چنين باشد و هر كس در برخوردهايى كه با افراد دارد،
بايد چنين باشد. اگر چنين نيستيم ، از نظر قرآن ((سبكسريم )) و به عبارت ديگر سعه صدر نداريم . بياييد اين نعمت فوق العاده بزرگ را
در خود به وجود آوريم . البته پيدا كردنش مشكل است زيرا نعمتى بالاتر از اين نعمت نيست . ما با رياضت مى توانيم آن را پيدا كنيم .
در سوره الم نشرح خدا نمى گويد كه اى پيغمبر، علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن به تو داديم ، اما مى گويد: اى پيامبر، ((شرح
صدر)) به تو داديم : الم نشرح لك صدرك مثل اين كه بالاترين نعمت براى پيغمبر همين شرح صدر بوده است .
بعد مى فرمايد: اى پيغمبر، مصيبتهاى كمرشكن مكه را از روى شانه ات برداشتيم ، و رفعنا لك ذكرك نامت را بلند كرديم و به هدف رسيدى ؛
تمام اينها براى اين بود كه شرح صدر داشتى . فان مع العسر يسرا، ان مع العسر يسرا. چون توانستى مشكلات مكه را پشت سر بگذارى ،
بدان كه ديگر در مدينه راحتى در پيش است و به همه حجاز مسلط خواهى شد.
بنده سعه صدر را در مورد استاد بزرگوارم ، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره ) به مراتب تجربه كرده ام و اگر سعه صدر ايشان نبود، حتما اين
انقلاب نبود. يادم نمى رود، در قضيه مدرسه فيضيه ، ارعاب عجيبى در قم حكمفرما شد؛ شايد خيلى ها يادشان باشد كه براى اين كه طلبه بترسند
و عقب نشينى كنند و براى اينكه رهبر كبير انقلاب سر جايش بنشيند، دستور آمده بود كه قم را بكوبند، لذا مدرسه فيضيه را كوبيدند، طلبه ها را
از طبقه دوم ساختمان به حيات مدرسه و رودخانه مجاور انداختند.
فرداى آن روز، ساواكى ها در خيابان ها گشتند و به عنوان مردم ميتينگها دادند، و آنچه توانستند، به روحانيت ناسزا گفتند. با اين ارعاب عجيب ، من
خدمت رهبر عظيم الشان انقلاب رفتم ، وضع عادى و تبسمهاى هميشگى را در چهره ايشان مشاهده كردم ، اصلا
مثل اين كه هيچ اتفاقى نيافتاده است .
وقتى به اتفاق يكى از علماى بزرگ اصفهان از منزل خارج مى شديم ، آن عالم مى گفت :
مثل اين كه آقا نمى داند در بيرون منزل اتفاقى افتاده است و حال آن كه رهبر كبير انقلاب حرف خود را زده بود.
قبل از اين اتفاق فرموده بود شاه بايد برود. همان وقت هم مى گفت : شاه بايد برود. فردا و پس فردا هم مى گفت : شاه بايد برود. در تبعيد و بعد
از تبعيد هم مى گفت : شاه بايد برود، تا عاقبت شاه رفت .
|