next page

fehrest page

back page

نه اينكه نماز نخواند ((استخف بالصلوه )) سبك بشمارد. عزيزان من مى دانيد همه بايد با شفاعت اهل بيت (عليهما السلام ) به بهشت بروند، حتى انبيا، اگر شفاعت اهل بيت (عليهما السلام ) نباشد - از نظر علميش ‍ هم همين است - جايى نيست . اين روايت مى گويد: اگر كسى نماز را سبك بشمارد به شفاعت ما نخواهد رسيد.
اميدوارم جلسه براى من و شما مفيد باشد و تا آنجا كه مى توانيد مفاهيمش ‍ را پياده كنيد، مخصوصا آخر بحث را براى جوانها، براى بچه ها حتما پياده كنيد و راجع به نماز با بچه ها خيلى حرف بزنيد، مخصوصا اينكه مى دانيد مغز بچه شبيه دوربين عكاسى است ؛ يك جمله ممكن است در مغز او اثر بگذارد و تا عمر دارد يك نمازگزار به تمام معنا باشد كه براى شما خيلى مفيد است ؛ هر نمازى كه بخواند شما در نامه عمل شما ثواب مى نويسد. تا مى توانيد به اين بچه ها اهميت بدهيد كه اينها امانتند و بايد امانتها را خوب حفظ كنيد.
بخش اول : گفتار پنجم
نفس اماره
در جلسه گذشته بيان داشتيم در درون ما جنگى است كه از نظر اسلام ، جهاد اكبر ناميده مى شود، بدين معنى كه جنبه معنوى روح ما با جنبه حيوانى آن دائما در مبارزه است و به فرموده پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) دشمن سرسخت درون ما نفس اماره است .
اعدى عدوك نفسك التى بين جنبك (40)
يعنى بالاتر از نفس اماره دشمن نداريم . مراد از نفس اماره همان بعد حيوانى انسان است كه به آن تمايلات و غرايز هم گفته مى شود. فلاسفه به آن جسم مى گويند و عرفا آن را بعد حيوانى و ناسوتى مى نامند. اين مبارزه هميشه هست . اگر كسى بتواند در اين مبارزه پيروز بيرون شود و دشمن را اسير، مهار و تعديل كرده مى تواند به هر كجا كه مى خواهد برسد و سعادت دنيا و آخرت هم مرهون همين است كه بتواند غرايز خود را تعديل نمايد.
البته غرايز را بايد ارضاء كرد. نفس را نمى شود كشت ؛ نفس كشى ، رهبانيت ، عزلت و امثال آن در اسلام ((ممنوع )) است ، بلكه بايد از آن كار كشيد (مانند اسب چموش است بايد آن را دهنه كرد و از آن سوارى گرفت . معنى پيروز شدن هم همين است . يعنى اسير كردن نفس اماره و غرايز) و اگر به عكس شد، يعنى در اين جنگ مغلوب شديم و يكى از تمايلات توانست بر ما، يعنى بر آن بعد معنوى ما غلبه كند، شقاوت دنيا و آخرت معلول اين غلبه است ، اگر يكى از غرايز بر ما پيروز شد و عقل ما را اسير نموده و آنرا كنترل كرد. خواه ناخواه عقل ما تابع جنبه حيوانى ما مى شود و اگر چنين شد به قول قرآن شريف انسان از هر سگ درنده اى هم براى خود و هم براى جامعه اش بدتر خواهد بود:
ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون .(41)
اگر اطلاق و عموم آيه را بگيريم معنايش چنين مى شود:
انسان هنگامى براى جامعه از ميكروب پست تر و براى خود از سرطان بدتر است كه عقل او يعنى آن بعد معنوى او مغلوب شود و يكى از غرايز، يعنى آن بعد حيوانى غالب گردد، قرآن مى فرمايد: چنين فردى براى خودش ‍ پست تر از ميكروب سرطان و براى جامعه اش پست تر از ميكروب خوره است . چنان كه مشاهده مى كنيد آن افرادى كه جاه طلبى بر آنها حكمفرما است ، آن افرادى كه يكى از صفات رذيله در آنها رسوخ كرده ، آنهايى كه مثلا حب مال در آنها نفوذ كرده ، آنها را كنترل كرده ، به كجا مى رسند و چه جنايتها كه مى كنند؛ علاوه بر همه صفات حيوانى ، اينها از نظر قرآن بت پرست ناميده مى شوند:
اءفراءيت من اتخذ الهه هواه و اءضله الله على علم .(42)
قرآن مى فرمايد: اگر هوى و هوس بر انسان مسلط شود و آن بعد حيوانى بر او غلبه كند چنين شخصى بت پرست است .
بت گاهى يك قطعه سنگ و خرافه اى است كه مى پرستند، گاهى پول است كه مى پرستند، گاهى هم هوى و هوس . قرآن همه اينها را بت حساب كرده .
در سوره يس هم مى خوانيم .
اءلم اءعهد اليكم يا بنى آدم اءن لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين (43)
يعنى مگر در ازل با هم معاهده نكرديم كه بت پرست نباشى ؟ شيطان پرست نباشى ؟ از نظر قرآن معناى پرستيدن شيطان اين است كه از شيطان متابعت كند، يعنى آن بعد حيوانى او بر بعد معنويش غلبه پيدا كند و آن را مغلوب سازد.
بنابراين ما بايد هميشه به فكر اين باشيم كه بت پرست و خرافى نباشيم ، مخصوصا شما (معلمان ) كه از خواص شمرده مى شويد. از نظر اسلام حساب شما يك حساب جداگانه است . اينطور كه شما با عوام مردم حساب مشتركى داشته باشيد، نه ، حساب شما حساب جداست . لذا چون حساب شما از حساب ديگران جداست ، پس بايد هميشه مواظب باشيد كه در اين نبرد، در اين ((جهاد اكبر)) مغلوب نشويد و بدانيد كه اگر شديد، علاوه بر اينكه از نظر قرآن بت پرست ناميده مى شويد، براى جامعه نيز فوق العاده ضرر داريد!
بحثى پيش آمد اين بود: چه بايد بكنيم كه هميشه پيروز باشيم ؟ انسان خود به خود نمى آيد پيروز بشود؛ كار مشكلى است . بخصوص اينكه غرايز رنگ عاطفى دارد، رنگ احساس دارد و معمولا اينطور است كه احساس و عاطفه بر عقل مقدم است . اگر جهاد، جهاد درون را به حال خود باقى بگذاريم ، يقين داشته باشيد كه هميشه مغلوبيم . از طرف جنگ عاطفه و عقل است ، از طرف ديگر معمولا وقتى مبارزه شروع مى شود، عاطفه طوفانى است و عقل طوفانى نيست . اصولا عقل هيچ وقت طغيان و طوفان ندارد؛ غريزه جنسى طوفان دارد و اگر طوفان كرد، طغيان كرد، قرآن شريف مى فرمايد كه بگو: پناه مى برم به خدا. قل اعوذ برب فلق من شر ما خلق و من شر غاسق اذا وقب .(44)
يعنى : هميشه بخوان ، هميشه بگو خدايا به تو پناه مى برم در وقتى كه غريزه جنسى طوفانى شود، مانند سيل همه چيز را مى برد، از جمله عقل را هم مى برد، مغلوبش مى كند. عقل طوفان ندارد، طغيان ندارد، اگر بخواهيم عقل ما غلبه پيدا كند، بايد به آن رنگ احساس بدهيم . حرف در اين است كه چه كنيم تا در چنين مبارزه اى پيروز شويم ؟
معلوم است كه ((جهاد اكبر)) از جهاد اصغر و جنگى كه الان جوانهاى نمونه ما دارند مى كنند خيلى مشكل تر است . گفته بودم بايد از خارج كمك بگيريم ؛ بايد از خارج نيرو بيايد و اول چيزى كه بايستى به آن توجه داشته باشيم اين است كه كارى كنيم كه هميشه مورد لطف و عنايت خدا باشيم ، دست خدا همواره روى سرمان باشد و اگر پروردگار عالم آنى ما را بخود ما واگذارد، بيچاره ايم .
دعايى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده ، مثل اينكه ذكر آن حضرت است ، يعنى ايشان بارها اين ذكر را مى خواندند، چون هم عايشه نقل مى كند و هم ام سلمه . عايشه مى گويد: در دل شب پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در رختخواب نديدم لذا بلند شدم و تفحص ‍ كردم ؛ يك وقت متوجه شدم كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در گوشه اى روى اين خاك افتاده سر مباركش هم روى خاك است ؛ مثل باران اشك مى ريزد و مى گويد: اءللهم لا تكلنى الى نفسى طرفه عين (45)
يعنى خدايا مرا يك آن (لك لحظه ) به خودم وا مگذار.
ام سلمه هم اين را نقل مى كند. هميشه اين دعا را بخوانيد. مخصوصا وقتى خسته شديد، حالى پيدا كرديد، بعد از نمازتان ، در دل شب ، هميشه بگوييد خدايا يك آن مرا به خودم وا مگذار. اصولا معنى ضلالت در قرآن همين است . اينكه شايد بيشتر از بيست جاى قرآن مى خوانيم كه من يضل الله فلا هادى له و يذرهم فى طغيانهم يعمهون (46)
هر كس كه خدا گمراهش كند ديگر كسى نيست كه هدايتش كند.
معناى ضلالتى كه در قرآن است همين است . يعنى انسان يكدفعه كارى مى كند كه دست عنايت خدا از روى سرش برداشته مى شود.
مثلا شما در دامنه كوهى يك سنگ را نگه مى داريد، تا اين سنگ را نگه داشته ايد اين سنگ پرتاب نمى شود. ولى اگر رهايش كنيد - لازم نيست هل بدهيد - همين مقدار كه دست از سنگ برداشتيد، سنگ پرتاب مى شود. از دامنه كوه پايين مى افتد و ذره ذره مى شود ضلالت معنايش اين است ، همين مقدار كه پروردگار عالم لطفش را، عنايتش را از كسى برداشت ديگر پَرت است ، بيچاره است .
خداوند مثل اين برق كارخانه فيّاض است . از طرف او هيچ نقصى نيست . اما يك دفعه در اين بلندگو نقص پيدا مى شود، ديگر يك تكه آهن است و نمى تواند جريان الكتريسيته را بگيرد، يك وقت اين لامپ نمى تواند جريان الكتريسيته را بگيرد، ديگر تاريك مى شود، تاريك است تاريك . ((زندگى منهاى خدا، تاريك است )) وحشتزا است ، وحشتزا.
قرآن مى فرمايد:
اءو كظلمات فى بحر لجى يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اءذا اخرج يده لم يكد يريها و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور(47)
آيه چقدر رساست ، به قول طلبه ها تشبيه معقول به محسوس است . يعنى براى اينكه يك امر علمى يا عقلى را خوب بفهماند، در يك قالب حسى مى ريزد و مثال مى زند. قرآن اين هنر را نيز در آيه شريفه به كار برده ، نمى دانم شما درياچه خزر را ديده ايد يا نه ؛ دريا معمولا موج دارد، ذاتا تاريك است . علاوه بر اين كه تاريك است وحشت زا هم هست . دريا وحشت دارد. حالا اگر ابر محيط بر اين دريا شود تاريكى روى تاريكى است . وحشت روى وحشت است . اگر شب باشد، تاريكى روى تاريكى و وحشت روى وحشت است . اگر دريا موج داشته باشد، طوفانى باشد، وحشت ، وحشت مرتبه چهارم است .
قرآن مى فرمايد: زندگى كه در آن گناه باشد و زندگى كه در آن رابطه انسان با خدا قطع باشد. مثل اين لامپ است كه رابطه اش با نيروگاه برق قطع شده باشد؛ آن زندگى با شيطان در رابطه باشد، در آن مغلوبيت است . مغلوبيت عقل و روح ما. اينچنين زندگى تاريم است ، تاريك است ، تاريك و تاريكى وحشت زا است وحشت زا.
هنگام شب ، وسط دريايى كه موج داشته باشد و ابر هم محيط بر آن باشد، چقدر تاريك است ؟ چه وحشتى دارد؟ مى فرمايد: زندگى منهاى خدا اينچنين است . قرآن از اين مثالها زياد دارد. سوره توبه مى فرمايد:
اءفمن اءسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير اءم من اسس بنيانه على شفا جرف هار فالنهار به فى نار جهنم والله لا يهدى القوم الظالمين .(48)
اين آيه هم خيلى رساست . راستى قرآن چقدر زيباست . از شما تقاضا دارم كه با قرآن سر و كار داشته باشيد. علاوه بر اينكه نور مى دهد، علاوه بر اينكه لذت مى دهد رسايى قرآن در اين تشبيهات زيبا از معجزات بزرگ قرآن است .
اينجا هم تشبيه معقول به محسوس است . شما يك دفعه خانه مى سازيد و معمولا هم اگر بخواهيد خانه دوام پيدا كند بايد پايه هاى آن محكم باشد و اگر پايه ها محكم نباشد اين خانه دوامى ندارد. اما گاهى آدم ابلهى ، آدم احمقى لب دره سيل زده اى خانه مى سازد، لب دره سيل زده است ، معلوم است خانه اى را كه لب دره سيل زده بنا كنيم ، به آب مختصرى بند است و طوفان مختصرى آن را به ته دره مى برد.
قرآن مى فرمايد: ((زندگى منهاى خدا مثل خانه اى است كه لب دره سيل زده باشد)). يعنى معلوم است كسى كه در زندگيش گناه باشد او ظالم به خودش است ، ظالم به خداست و ظالم به جامعه اش مى باشد؛ ديگر دست عنايت خدا روى سر اين شخص نيست ، زندگى او مثل خانه اى است كه لب دره سيل زده باشد اين خانه دوام ندارد. زندگى منهاى خدا دوام ندارد. زندگى مهناى خدا به غير از دلهره ، اضطراب خاطر، تحير و سرگردانى چيزى ندارد؛ اين دنياى اوست ، آخرتش هم معلوم است : فانهار به فى نار جهنم لذا بايد كارى كنيم كه دست عنايت خدا هميشه روى سر ما باشد و چه كنيم كه اين توفيق را داشته باشيم ، يعنى چه بايد كرد كه دست عنايت خدا روى سر ما باشد؟ چه بايد كرد كه پروردگار عالم ما را به خودمان وانگذارد تا مخصوصا در آن جهاد اكبر مغلوب نشويم ؟ و چه بايد كرد كه در آن مبارزه پيروز شويم ؟ گفتم كه قرآن مى فرمايد: و استعينوا بالصبر و الصلوه (49) به دو چيز اهميت بدهيد. و استعينوا بالصبر و الصلوه يعنى اگر مى خواهى كه در آن ميدان پيروز شوى ، بايد نيرو از خارج بيايد. قرآن شريف در اين آيه يم فرمايد: دو چيز است ، اول صبر، دوم نماز.
بايد به همه واجبات اهميت داد. هر چه اهميت به واجبات بيشتر باشد، رابطه با خدا محكمتر خواهد بود؛ مثل سيم برق كه هر چه اتصالش با كارخانه محكمتر باشد، قطع شدن آن كمتر است ، لذا اهميت دادن به واجبات ، رابطه با خدا را محكم مى كند. هم براى دنياى انسان خوب است ، هم براى آخرت او، مخصوصا نماز اول وقت اگر بشود با جماعت و اگر هم بشود در مسجد گزارده شود، مسجد را بايد پر كرد و حتى بعضى اوقات رواياتى به چشم مى خورد كه براى ما تكان دهنده است .
روايت را هم شيعه نقل مى كند و هم سنى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
سلموا على اليهود و النصارى و لا تسلموا على يهودا امتى .(50)
به يهوديها سلام كنيد به نصرانى ها سلام كنيد اما به يهود امتم سلام نكنيد. يعنى با آنها قطع رابطه كنيد تا از اين جهت آدم شوند. قيل يا رسول الله و من يهود امتك ؟ گفتند: يا رسول الله يهود امت كيستند؟ فرمودند:
الذين يستمعون الاذان و الاقامه و لم يحضر و الجماعه .
آنها كه اذان و اقامه مسجد را مى شنوند اما به مسجد نمى روند تا در آنجا نماز بخوانند، نمى روند كه نماز جماعت بخوانند. فرمودند: آنها كه اعراض ‍ از جماعت مردم ، اعراض از مسجد مى كنند، اينها يهود امت من هستند. اين روايات را سرسرى نبايد گرفت ، زيرا علاوه بر اين كه جنبه معنوى دارد، به قول رهبر عظيم الشاءن انقلاب (قدس سره الشريف ) جنبه سياسى هم دارد.
((مسجد سنگر است )) بايد به قول ايشان اين سنگر را پر كرد. اما بحث ما اكنون اين نيست ، آن بحثى كه حالا داريم اين است كه بايد به نماز اهميت داد، با توجه به اين كه در حضور خدا ايستاده است . اگر شما نيم ساعت در خدمت رهبر عظيم الشان انقلاب باشيد، معمولا توجه شما به جايى نمى رود و چشم شما به ايشان دوخته شده ، گوشتان متوجه فرمايشات ايشان است ، با توجه به اين كه به ايشان ارادت داريم . چون عبد است ، بنده است ، بعد چه كسى ؟ عبد آن كه ما در مقابلش ايستاده ايم و نماز مى خوانيم .
بارها سوال مى شود كه چه كنيم كه در نماز توجه به خدا داشته باشيم . بايد عكس آن را سوال كرد، انسان اگر به راستى نماز بخواند بايد بگويد: چه كنم كه به خدا توجه نداشته باشم ؟ اين طور بايد بگويد، چون عبد است ، در مقابل خداوند ايستاده است .
بايستى بالاترين لذت براى ما همين باشد؛ خلوت عاشق با معشوق ، خلوت عبد با مولى ، صحبت معشوق با عاشق ، نماز اين چنين است .
تقريبا نصف نماز صحبت كردن خداوند با عبدش است و نيمه ديگر سخن گفتن عبد با مولايش مى باشد؛ حمد و سوره قرآن است ، اين كلام نازل يعنى صحبت كردن مولا با بنده اش است ؛ بقيه نماز حرف زدن عاشق با معشوق مى باشد، صحبت كردن عبد با مولاست . بالاترين لذت بايد همين باشد، تمام خستگيها بايد با نماز برطرف شود.
خوشا به حال كسى كه نماز خستگيش را برطرف كند؛ خوشا به حال كسانى كه تمام هم و غم و نگرانى و اضطراب و دلهره آنها را نماز قطع مى كند، رفع مى كند. ما بايد در نماز چنين باشيم و اگر ممارست كنيم و به راستى رابطه ما با خدايمان محكم شود، كم كم به اينجا خواهيم رسيد.
صبر به معناى استقامت است و در مقابل جزع و فزع به كار برده مى شود. اگر انسان صابر نباشد، يعنى اگر استقامت نداشته باشد - كه معمولا هم ندارد، بلكه جزع و فزع دارد - به قول قرآن كريم اين چنين كسى آدم سبكسرى است . ان الانسان خلق هلوعا يعنى اگر انسان را از آن بعد حيوانى و مادى حساب كنيم ، فرد سبكسرى است : ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشرجزوعا(51) وقتى ناملايمى براى او پيش آيد فريادش بلند مى شود، ناشكريها جلو مى آيد، هيجانها ظاهر مى شود، حرفهاى نامربوط شروع گشته و كارهاى نامعقول آغاز مى گردد.
خدا نكند كه انسان سبكسر باشد، مثل سنگ در كوچه باشد كه هر عابر به آن نوك پايى بزند؛ اگر انسان سنگين نباشد و استقامت نداشته باشد، قرآن شريف مى فرمايد: كه او سبكسر است .
و اذا مسه الخير منوعا(52) نه فقط هنگامى كه برايش شرى پيش آيد نمى تواند مقاومت كند، بلكه اگر خيرى هم پيش بيايد قدرت مقاومت ندارد، تا در آنجا هم آدمى ((مناع للخير))(53) متكبر خودخواه مى شود. ((اگر انسان مستقيم نباشد، استقامت نداشته باشد، صبر نداشته باشد، مثل سنگ وسط كوچه باشد، به تعبير قرآن شريف مثل كف روى آب است .)) هر طرف كه فشار بيايد او را مى برد، و به قول اميرالمومنين - سلام الله عليه - مثل پشه است ؛ پشه هايى كه شبهاى تابستان اذيت مى كنند، طورى هستند كه اگر باد كوچكى از هر طرف بيايد، آنها را مى برد.
اگر انسان را از بعد مادى بسنجيم و آن بعد معنوى و صفات معنوى را كه از جمله صبر و استقامت است نداشته باشد، به نظر قرآن شريف موجودى سبكسر است ان الانسان خلق هلوعا اگر براى او خيرى بيايد سبكسر است و اگر هم براى او شرى پيش بيايد، مصيبتى رخ دهد، باز هم سبكسر است ، لذا اگر بخواهيم آدم باشيم ، بايد صابر باشيم ، بايد استقامت داشته باشيم ، بايد در همه چيز صبر داشته باشيم .
صبر بر سه قسم است كه هر سه قسمت آن در بحث ما مفيد است :
1. صبر در مصيبت و ناملايمات
2. صبر در عبادت
3. صبر در معصيت
قرآن شريف مى فرمايد: و استعينوا بالصبر و الصلوه صبر را اول آورده بعد نماز - كه ذكر خاص بعد از عام است - يعنى در صبر نماز مفهوم مى شود. از آنجايى كه نماز در اسلام فوق العاده اهميت دارد لذا يكى از افراد آن عام را ذكر كرده است ، مى گويند ذكر خاص بعد از عام براى اهميت نماز است ، والا صبر شامل نماز هم مى شود يعنى نماز از مصاديق صبر در عبادت است .
هر سه قسمت صبر باعث مى شود كه دست عنايت خداوند روى سر ما باشد، در نتيجه با هر سه نوع مى توانيم در مبارزه درون پيروز شويم ، چنانچه در مبارزه هاى برون هم اين صبر لازم است يعنى هم صبر در مصيبت ، هم در عبادت و هم در معصيت .
بديهى است كه پيروزى جوانهاى عزيز ما در جبهه مرهون همين است ، يعنى مرهون صبر آنان است كه دست عنايت خدا روى سرشان مى باشد. در خصوص صبر در مصيبت بايد گفت كه دنيا خانه مصيبت است ، معنا ندارد كه كسى در اين دنيا باشد، اما موجبات نگرانى و مشكلات براى او پيش نيايد!
به قول اميرالمومنين - سلام الله عليه - كه مى فرمايد: الدنيا بحر عميق يغرق فيه خلق كثيره (54) و در جمله ديگرى مى فرمايد: الدنيا محفوف بالبلاء اگر در آب باشيد، چگونه آب بر شما مسلط است ، اطراف شما را مى گيرد، هر كسى هم كه در دنيا باشد، اين طور است ، مَحفوف به بلاست ؛ اطراف انسان را گرفته است و اگر بتواند از اين بلا استفاده كند، آن وقت است كه استكمال پيدا مى كند.
مرد آن است ، انسان آن است كه از بلا استفاده كند و اتفاقا استكمال انسان هم از همين راه است ؛ حافظ چه خوب مى گويد:
ناز پرورد تنعم ، نبرد راه به دوست عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
اگر انسان مى تواند به جايى برسد كه به جز خدا نداند، به خاطر همين مصيبت هاست ، به خاطر همين بلاهاست كه در دنيا مى باشد. لذا يكى از نعمتهاى بزرگ خدا بلاست ، چون بلا موجب استكمال انسان است ، بايد از آنها استفاده كنيم .
اگر كسى شنا بلد نباشد، وقتى به دريا بيفتد غرق مى شود؛ همه چيز هم در دريا وجود دارد: نهنگ هست ، ماهى آدم خوار هست و... ولى اگر قايق باشد، درون قايق مى نشيند و نمى ترسد. سياحت هم مى كند، از دريا خوب هم استفاده مى كند، استفاده تفريحى هم مى كند.
ما به اين درياى بيكران آمده ايم ، در اين دنيا كه اصطكاك دارد و همه آن هم و غم است ، در آن لذتى نيست ، همه اش دفع الم است . اصولا در اين دنيا لذتى وجود ندارد، مثلا خيال مى كنيم خوردن و آشاميدن لذت است ، چنين نيست ؛ شما وقتى كه گرسنه مى شويد براى شما دردى پيش مى آيد؛ غذا مى خوريد و آن درد از بين مى رود، لذا وقتى كه سير باشد بهترين غذاها براى شما بدترين چيزهاست .
تشنه مى شويد، دردى برايتان پيش آمده آب كه مى نوشيد آن درد از بين مى رود، بدين جهت مى گويند همه آن دفع الم است . لذت غير از اينهاست ؛ اطفاء شهوت دفع الم است . براى انسان لذت در حقيقت يابى حقيقت جويى ، علم يابى و علم جويى است ؛ براى يك انسان لذت قرب به خداست .
براى يك عاشق ، خلوت كردن با معشوق است ، خوردن و آشاميدن نيست ، كه همه اينها دفع الم است . اين دنيا يعنى اصطكاك ، يعنى مصيبت ، يعنى بلا، بايد از آن استفاده كنيم .
قرآن در موارد زيادى مى فرمايد: بشر را امتحان مى كنيم ، خيلى از مفسرين خيال كردند كه امتحان خداوند نظير امتحان از دانش آموزان ، يعنى امتحان معلم از متعلم است ، لذا مى بينيد كه درست نمى آيد كه خدا بخواهد اين طور امتحان كند، بدين سبب بسيارى از مفسرين مى گويند معنايش اين است كه امتحانش مى كنند تا ماهيتش را به خود او بفهمانند. ولى به نظر مى رسد امتحانى كه در قرآن شريف است نظير اول سوره عنكبوت كه مى فرمايد:
اءحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم ...
يعنى اين انسان خيال مى كند همين مقدار كه مى گويد ايمان دارم بس ‍ است ؟ نه ، امتحان مى شود.
در آيه ديگر مى فرمايد: ((لنبلونكم ))(55) يعنى حتما و مسلما شما را امتحان مى كنيم . اين امتحان الهى نظير امتحان معلمين از دانش آموزان نيست ؛ امتحان مهندس از سنگ معدنى است . درون سنگ طلا وجود دارد، مى خواهند طلاى درون سنگ را بگيرند، بايد به درون كوره چند هزار درجه اى برود تا كدوراتش برود و طلايش خالص شود.
انسان اين چنين است . انسان براى چه به دنيا آمده ؟ براى امتحان به دنيا آمده امتحان يعنى چه ؟ يعنى امتحان مهندس از سنگ معدنى ، زير و رو بشود، مصيبت يكى پس از ديگرى بيايد و او تحمل كند تا آدم شود، تا استكمال پيدا كند، تا به واسطه اين مصيبتها كه از آنها استفاده مى كند به آنجا رسد كه بجز خدا نداند؛ اين است امتحانى را كه قرآن مى فرمايد.
بنابراين ، صبر در مصيبت يعنى استفاده كردن از بلاها. انسان وقتى كه فقير است جزع و فزع و داد و فرياد مى كند. زمانى هم از اين فقر استفاده مى كند، صبر و تحمل مى كند و عفت نفس خود را از دست نمى دهد، سبكسر نمى شود، فقر نمى تواند او را از بين ببرد. همين كه بر فقر صبر مى كند به طور ناخودآگاه استكمال پيدا مى كند، ناخودآگاه مثل آن سنگ معدنى در كوره چند هزار درجه اى كدوراتش از بين مى رود، لحظه به لحظه برايش مصيبت پيش مى آيد. اما شرطش اين است كه از مصيبت استفاده كند.
در اينجا مثالى ذكر مى شود كه از نظر روانى مخصوصا از نظر تدبير خانواده براى همه (خصوصا خانمها) خيلى مفيد است و استفاده از مصيبت معنايش اين است .
در زمان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) زنى بود كه يك بچه داشت او مسلمانى از انصار بود؛ سواد نداشت اما ايمان داشت ، ايمان در جانش رسوخ كرده بود. ايمان عقلى نداشت . يعنى اگر به او مى گفتى خدا را اثبات كن ، نمى توانست اما يقين داشت . ايمان در دلش رسوخ كرده بود. برهان نظم را نمى دانست ولى مى توانست از بلا استفاده كند. بچه او مريض ‍ بود، شوهرش كارگر بود و به دنبال كار رفت . بچه مُرد، زن در كنار بچه نشست و مقدارى گريست . ناگهان متوجه شد كه الان شوهرش مى آيد، با خود گفت : اگر در كنار بچه گريه كنم ، او ديگر زنده نخواهد شد، براى چه دل شوهرم را بشكنم و شوهر خسته ام را ناراحت كنم ، خوشا به حال اين اشخاص ، چقدر لذت مى برند، چقدر براى جامعه مفيدند، چقدر اسمشان براى جامعه مفيد است . ديگر چه رسد به خودشان ، چقدر استكمال پيدا مى كنند.
از جايش بلند شد بچه را در محلى گذاشت و پنهانش كرد. شوهر آمد. در اسلام آدابى وجود دارد كه وقتى شوهر مى خواهد وارد خانه شود لازم است آنها را رعايت كند و براى خانمها هم قبل از آمدن شوهر آدابى ذكر كرده اند.

next page

fehrest page

back page