next page

fehrest page

back page

عزيزان من هفته گذشته گفتم : كار و شغل شما بسيار عالى است كار خدا و پيغمبر است و اما مسئوليت شما نيز بسيار سنگين است و بچه هايى كه زير دست شما هست ، امانتند، و پست ترين مردم كسى است كه در امانت خيانت كند. حتى روايت است كه امام سجاد (عليه السلام ) فرمودند اگر خنجرى را كه سر پدرم با آن بريده شد نزد من به امانت بگذارند، در امانت خيانت نمى كنم و آن را به صاحبش بر مى گردانم !
((عبدالرحمن بن سبابه )) مى گويد: وقتى پدرم مُرد ما چيزى نداشتيم . يكى از دوستان پدرم مقدارى پول به من قرض داد. من تجارت كردم و از راه كسب به تدريج توانستم قرضم را بدهم كم كم سرمايه اى جمع كردم و توانستم به مكه بروم . در مدينه خدمت امام صادق (عليه السلام ) رسيدم ، ايشان فرمودند: حال پدرت چطور است ؟ گفتم : انا لله و انا اليه راجعون پدرم مُرد.
فرمود: تو چكار مى كنى و چگونه به اينجا آمدى ؟ قضيه را براى ايشان نقل كردم ، كه پولى قرض كردم و كاسبى كردم . تا امام صادق (عليه السلام ) قضيه را شنيد، فرمود: ((با پول مردم چه كردى ؟)) گفتم : يابن رسول الله ، قرض و امانت مردم را داده و بعد خدمت شما رسيده ام .
مى گويد: حضرت امام صادق (عليه السلام ) خيلى خوشحال شد و به من فرمود: عليك بصدق الحديث و اءداء الامانه (22) يعنى دو چيز را خيلى رعايت كن :
1. هميشه راستگو و راست كردار باش . اگر انسان صداقت داشته باشد اثر وضعيش اين است كه در جامعه خيلى عزيز مى شود.
2. در امانت مردم زياد مواظبت كن .
بچه هاى زير دست شما امانت اند. شما وظيفه امانتدارى خود را خوب انجام دهيد. اگر خداى ناكرده ، خوب به وظيفه عمل نكنيد، و مطالعه نكرده سر كلاس رفته و سر شاگردان را كلاه بگذاريد و وقت آنها را بيهوده تلف كنيد؛ اين كار كم فروشى و خيانت در امانت است . پولى كه از اين راه به دست مى آيد؛ نكبت مى شود و بدبختى به بار مى آورد. و به قول امام حسين (عليه السلام ) با سرعت به سوى فقر و فلاكت مى روى و خود متوجه نيستى ! قرآن كريم مى فرمايد:
ويل للمطففين ، الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون ، و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون ، الا يظن اولئك اءنهم مبعوثون ليوم عظيم .(23)
مى فرمايد: واى بر كم فروشان ، كسانى كه موقع تحويل گرفتن به سنگ تمام تحويل مى گيرند و موقع باز پس دادن ، كم مى دهند. بعد مى فرمايد: اينها به قيامت گمان ندارند!
يعنى گمان به قيامت نيز كنترل كننده است ، چه رسد به اين كه انسان يقين داشته باشد! آيه مى فرمايد: واى بر كم فروشان . براى كم فروشى مصاديق گوناگون يافت مى شود. كاسب كم فروش ، گران فروش و احتكار كننده همه در يك خط هستند.
كارمند اداره كه كم كار يمى كند، كم فروش است .
شما معلمين هم اگر به وظيفه عمل نكنيد و امانتى را كه به شما سپرده شده با تمام شدن سال تحصيلى خوب تحويل ندهيد. كم فروش هستيد. شما پول گرفتى ، اما امانتى را كه به شما سپرده شده بود با كم كارى و تعطيلى هاى غير شرعى ، ناقص به آخر رساندى . و به قول قرآن شريف :
الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون ، و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون .
خواه ناخواه مصداق اين آيه شريفه خواهى شد. و واى بر تو نيز مى باشد.
بنابراين ، خلاصه بحث امشب من يك نصيحت شد، و آن اين كه هميشه در گفتار و كردار، قبل از آن كه بخواهى فكر كنى و قبل از آن كه بخواهى بگويى و قبل از آنكه بخواهى عمل كنى ، توجه داشته باش كه امام حسين (عليه السلام ) فرمود:
من حاول بمعصية الله فهو اءفوت لمل يرجوا و اءسرع لما يحذر.
بخش اول : گفتار سوم
جهاد با نفس
انسان در ميان همه موجودات يك امتياز دارد و آن امتياز اين است كه دو بُعدى است . دو جهت دارد يكى بعد مادى و ديگرى بعد حيوانى كه در فلسفه آن را جسم مى نامند. جسم انسان را در روانشناسى به نام تمايلات يا غرايز و در اخلاق و عرفان اسلامى به نام جهت حيوانى با بُعد حيوانى انسان نام مى برند. اين يك جهت است و از اين نظر يك حيوان به تمام معناست و با حيوانها هيچ تفاوتى ندارد.
يك بعد معنوى دارد كه اين جنبه ، جنبه ملكوتى هم هست . و در فلسفه روح ناميده مى شود. لذا مى گويند كه انسان مركب از ((جسم و روح )) است . عقل و روح و وجدان اخلاقى و قلب و صدر، همه اينها به يك معناست . همه اينها نظر به بعد معنى انسان دارد و ترقى و تكامل انسان هم به واسطه همين تركيب است ؛ ولى ملائكه فقط آن بعد معنوى را دارند. از اين جهت تكاملى هم در ملائكه ديده نشده و نخواهد شد.
حضرت جبرئيل با آنكه مَلك مقربى است تسلط بر عالم هستى هم دارد، سعه وجوديش زياد است ، ملك مقرب خداست . همانطور كه حضرت عزرائيل چنين است . اما تكاملى در جبرئيل نيست ؛ يك ميليارد قبل جبرئيل با حالات هيچ تفاوت ندارد و با وجود آنكه عبادت هم مى كند و هميشه مشغول عبادت خداست و به قول قرآن شريف هيچ وقت مخالفتى ، طغيانگرى و عصيانى در كار آنها نيست ؛ اما تكاملى ندارند، چنان كه حيوانات هم تكامل ندارند؛ مثلا موريانه ، زنبور عسل اين حيوانهايى كه دسته جمعى زندگى مى كنند، مخصوصا اينها كه تمدن خاصى دارند و بويژه موريانه و زنبور عسل و مورچه كه هم علماى اسلام درباره آنها كتاب نوشته اند مثل ((دِمَيرى )) كه حيوة الحيوان را نوشته و هم ديگران مثل ((موريس مترلينگ )) كه كتاب مورچه ، موريانه و زنبور عسل را نوشته است .
نحوه نظم و انتطامى كه در آنها هست و بالاخره نحوه تمدن اينها، از بسيارى از انسانها بهتر است ، اما با اينهمه تمدنى كه مثلا زنبور عسل دارد، تكامل ندارد. يك ميليارد سال قبل موريانه اى خانه اى خيلى عالى مى ساخت ، خيلى عالى كه مهندسين هم در دقت آن درمانده و حيرانند، الان هم همان خانه را مى سازد.
تكاملى در نظم و انتظام مورچه پيدا نشده و تمدن بيشترى پيدا نكرده اند. تكامل فقط در عالم خلقت به نام انسان وجود دارد، براى اينكه دو بعدى است . يكى بعد ملكوتى به نام روح ، ديگرى بعد ناسوتى و بعد حيوانى به نام جسم . و اتفاقا تركيب هم ، تركيب عجيبى است ، يعنى نحوه تركيب تا به حال شناخته نشده و مسلما حقيقتش را نمى توانيم بفهميم . هيچ فيلسوفى نمى تواند بگويد كه نحوه تركيب بين روح و جسم چه نحوه اى است . همين مقدار مقدار مى گويند كه نحوه تركيبش نحوه تعلقى است . حالا تركيب تعلقى يعنى چه ؟ اين چه نحوه تركيبى است ؟ آن هم تركيب بين دو ضد، معلوم نيست . روايتى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در سفرش ‍ به معراج است كه فرمودند: ملكى را در شب معراج ديدم نصف او از آتش ‍ بود و نصف ديگرش از برف ؛ برفها به آتش سرايت نمى كرد و آتش نيز به برف . ما اگر بخواهيم اين روايت را بفهميم ، نمونه اش خود ما هستيم . تمام تمايلات روحى ما ناملايم براى جسم ماست و به عكس تمام تمايلات جسم ما ناراحتى و اَلَم براى روح ماست . شما نمى توانيد يك لذت روحى پيدا كه مورد پسند جسم باشد و آن بعد حيوانيتان نيز بپسندد. مثلا صفت عالى يابى ، صفت علم جويى ، صفت حقيقت جويى ، صفت گذشت ، صفت ايثار و فداكارى ؛ همه به بعد ملكوتى و روحى انسان مربوط است . وقتى مسئله اى حل بشود روح خيلى لذت مى برد اما همين كه لذت براى روح شماست ، الم نيز براى جسم شما مى باشد، يعنى حقيقت يابى مشقّاتى دارد. هنگام علم يابى و علم جويى تحميل هايى بر نفس و بر بعد حيوانى مى شود؛ تمام اين تحميل ها، الم و ناراحتى براى جسم شماست ؛ به عكس ‍ خوردن و آشاميدن ، اطفاء شهوت و استراحت براى جسم خيلى خوب است . اما به قول مثنوى هر چه كه بيشتر مواظب اين جسم باشيم ، روح را مى كشد، خمودى و ناراحتى روح است . اين چه تركيبى است بين دو ضد؟ تركيبى كه تكامل انسان به واسطه آن است ؛ ولى گاهى آن جنبه ملكوتى و معنوى كه اسمش را روح نهاديم جنبه مادى ، جنبه ناسوتى و حيوانى را مركب خود قرار مى دهد و در حركت است ، يك حركت تكاملى ، يعنى اين جسم به منزله اسب براى روح مى باشد، تعديلش مى كند، سوارش مى شود و ارضائش مى كند. به كجا مى رود؟
برسد به جايى كه بجز خدا نداند. شبيه براقى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در شب معراج سوار شد و بالا رفت . اما اينكه براقش چه بود و نحوه بالا رفتنش چگونه بود، نمى دانيم ، همين مقدار مى دانيم كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با همين جسم مادى رفته به حدى هم به خدا نزديك شده كه خداوند در قرآن مى فرمايد: ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى .(24)
آخرين مرتبه قرب در اين آيه شريفه نهفته است و بشر هم چنين است . گاهى سوار بر براق مى شود، يعنى اين تمايلات و غرايز را مركب قرار داده و سير مى كند؛ سير صعودى كه مرتبه اول و دومش است و مى تواند با عالم ملكوت تماس بگيرد، چنان كه قرآن شريف مى فرمايد:
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و اءبشروا بالجنة التى كنتم توعدون # نحن اولياؤ كم فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة .(25)
يعنى آنها كه مى گويند خدا، آنهايى كه ايمان دارند و به ايمانشان عمل مى كنند، راستى مومن هستند همين طور كه از دل مى گويند خدا، و او را قبول دارند، از نظر عمل هم خدا را قبول دارند. استقامت دارند، مى گويند خدا، و پابرجايند و ايستاده اند. مى رسند به آنجاى يكه ملائكه مى آيند و با آنها حرف مى زنند. ملائكه را مى بيند. آنها مى گويند ما دوست تو هستيم ، هم در دنيا به فريادت مى رسيم هم در آخرت ، بالاخره با ملائكه سر و كار دارد و كم كم از نظر قرآن و روايات ائمه و از نظر تجربه به جايى مى رسد كه مى تواند در عالم تصرف كند، تصرف در تكوين نمايد. براى ما هضمش ‍ مشكل است . اما عمل كردند و به آن رسيده اند.
((جابر جُعفى )) يكى از افرادى است كه توانسته تمايلات خود را كنترل كند، بر بُعد مادى سوار شده و سير كند، آن هم سير ملكوتى ، راوى مى گويد: در كوفه به جابر گفتم : دلم هواى امام صادق (عليه السلام ) را كرده گفت : مى خواهى نزد ايشان بروى ؟ تعجب كردم ، گفتم : بله ، اما چگونه مى توان خدمت امام صادق (عليه السلام ) رفت ؟ كم كم بيرون كوفه رفتيم . گفت : دستت را به من بده و چشمهايت را روى هم بگذار. دستم را به جابر جعفى دادم ، چشمها را باز كردم ديدم در كوچه هاى مدينه هستم ، تعجب كردم ، جابر گفت : اين خانه امام صادق (عليه السلام ) است ، برو آنجا تا بيايم . وقتى كه رد شد گفتم نكند كه سحر كرده باشد، آخر كوفه كجا، اينجا كجا؟ خوب است كه من به اين ديوار ميخى بكوبم و سال آينده كه به مكه و مدينه مى آيم ، ببينم اين ميخ هست يا نه . مى گويد: يك وقت ديدم جابر جعفى آمد و ميخ و سنگى به من داد و گفت بكوب !
مى گويد: رفتم خدمت امام صادق (عليه السلام ) اما خيلى ترسيده بود، ديدم جابر آمد و با امام خلوت كرد، گاهى امام صادق در گوش او حرف مى زد و گاهى او با امام سخن مى گفت - خلوت عاشق با معشوق - خدمت امام نشستم . بعد بيرون آمديم ، جابر ديد كه خيلى درهم و گرفته ام ، گفت : مى خواهى به كوفه بروى ؟ گفتم : آرى . گفت : چشمت را روى هم بگذار. دستم را گرفت ، چشمها را باز كردم ديدم كه در كوفه هستم .
تعجب نكنيد، اينها ريشه قرآنى دارد. قطع نظر از عرفا و قطع نظر از تجربه و تاريخمان ، اگر اينها ريشه قرآنى نداشت برايتان نمى گفتم . قرآن شريف راجع به ((آصف بن برخيا)) كه يكى از شاگردان حضرت سليمان است مى فرمايد: وقتى كه خبر دادند كه بلقيس در يمن سلطنت مى كند و آنجا بت پرستى دارد، حضرت سليمان فرمودند كه چه كسى تخت بلقيس را براى من مى آورد؟ قرآن مى فرمايد: يكى از اطرافيانش گفت : به نصف روز مى توانم بياورم . بعد مى فرمايد:
قال الذى عند علم من الكتاب انا اءتيك به قبل اءن يرتد اليك طرف .(26)
گفت : اجازه بده تخت بلقيس را به يك چشم برهم زدن بياورم ، چشمهايت را ببند و باز كن ، تخت حاضر مى شود! قبل ان يرتد اليك طرفك حضرت سليمان اجازه داد. حالا اين چه عملى است ؟ چگونه بشر مى تواند اينطور درك كند؟ اگر بخواهد كه درك بكند، راهش همين است ، بايد سير ملكوتى نموده و نفس را كنترل كند و اين بعد حيوانى را تعديل كرده و اين اسب چموش را دهنه زند و سوار شود، آن وقت جابر جعفى و آصف بن برخيا مى شود - اين مطلب را به خاطر اين كه بحث جلو آمد گفتم : و نمى خواستم اين چنين بحث كنم - چيزى كه به شما عزيزان تذكر مى دهم و مى دانم اين نقص در ميان شما زياد است ، آن است كه با قرآن سر و كار داشته باشيد؛ قرآن خيلى چيزها دارد، هر چه بخواهد دارد. حيف كه همه ما از جمله فرهنگ ما سر و كار با قرآن ندارد. اگر روشنايى دل مى خواهيد، اگر علم مى خواهيد، اگر راستى تسخير ملكوت و حتى دنيا و آخرت مى خواهيد، با قرآن سر و كار داشته باشيد.
حضرت امام سجاد (عليه السلام ) مى فرمايد: اگر همه دنيا بميرند و من با قرآن باشم ، هيچ باك ندارم : يعنى اگر با قرآن باشم از هيچ كس وحشت ندارم . اين آيه شريفه توصيف قرآن را چنين مى كند: قال الذى عنده علم من الكتاب آنهايى كه ادبيات خوانده اند و در مجلس ما هستند مى دانند ((علم )) نكره آورده شده و دلالت بر قلت دارد، تنوينش هم تنوين تنكير بوده و دلالت بر قلت دارد و معنايش چنين مى شود. ((آن كس (يعنى آصف بن برخيا) كه بسيار كم از علم قرآن داشت ، توانست اين كار را بكند)).
حضرت امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: علم آصف برخيا در مقابل قرآن و در مقابل علم ما، مثل قطره پيش درياست . بنابر روايت امام صادق (عليه السلام ) و بنابر خود قرآن ، قطره اى از علم قرآن داشته و توانسته به يك چشم به زدن تخت بلقيس را از يمن به شام بياورد؛ اين علم است . لذا گفتم كه خيال نكنيد جابر جعفى از خرافات تاريخ است ، نه ريشه قرآنى دارد؛ اگر انسان سوار بُراق شد چنانچه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوار براق شد و رفت آنجا كه جبرئيل گفت : لو دنوت انمله لاحترقت يعنى تو برو ديگر جاى من نيست ، اگر يك ذره از اينجا بالاتر بيايم مى سوزم . همينطور كه پيغمبر سوار براق شد و آنجا رفت كه نمى دانيم كجاست ؛ انسان نيز وضعيتش چنين است ، وضع تكامليش اين است ، نه فقط مى تواند عالم ملكوت را تسخير نمايد؛ نه تنها ملكوت بلكه مى تواند - جايى برسد كه خدا را بيابد، نظير آدم تشنه كه تشنگى را مى يابد. شما اگر تشنه شديد تشنگى را چطور مى يابيد، يك وقت به اينجا مى رسد كه اسمش را عالم فنا مى گذارند، مى گويند عالم قرب ، عالم لقاء.
قرآن بيست و يك جا درباره عالم لقا صحبت كرده كه اصلا هدف از خلقت انسان هم همين است .
انسان اگر توانست اين بعد مادى و حيوانيش را كنترل كند و بعد معنوى را بر بعد مادى غلبه بدهد، به هر كجا بخواهد مى تواند برسد.
به قول آن آقا، ((نمى دانم ، نمى توانم و نمى شود در قاموس انسان راه ندارد))؛ معنا ندارد كه يك انسان بگويد نمى شود و نمى دانم . انسان اگر بخواهد، هم مى شود و هم مى داند. شايد آيه امانت معنايش همين باشد كه قرآن شريف مى فرمايد: امانت را به عالم هستى عرضه داديم هيچكس ‍ نتوانست بپذيرد، هيچ موجودى چه مَلك چه غير ملك نتوانست بپذيرد. ((و حملها الانسان )) انسان آنرا حمل كرد.
انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا.(27)
اما اين انسانى كه امانت را پذيرفت ، به خود خيلى ظالم و جاهل است . قرآن مى گويد: ((ظلوما جهولا)) صيغه مبالغه آورده ، راستى اين چنين است ، انسان به خودش خيلى ظالم و جاهل است . انسان جاهل به خودش است زيرا تمام مصيبتهاى الان ما، زير سر همين است . غرب ، شرق ، تمدن و علم ، ((انسان )) را نشناخت ، چون نشناخت مى بينم تمام فرضيه هايى كه فلاسفه غرب دارند، حتى عرفاى غرب و علماى علم اخلاقشان انسان را نشناخته اند.
كتاب ((آيين دوست يابى )) كتابى است درباره اخلاق ، اخلاق غربى ها. اين كتاب شايد بيش از چندين ميليون به زبانهاى زنده دنيا به چاپ رسيده است . در ضمن كتاب خوبى هم هست . اين كتاب چه مى گويد؟ مى گويد: اگر با اخلاق باشى ، مشترى فراوان پيدا مى كنى . چند تا مثال براى كاسبها مى زند، اگر خوشرو باشى و با مردم خوب حرف بزنى ، محبوب مى شوى . چند تا مثال براى معلمين مى زند، چند تا مثال براى مدير كارخانه ها. تا آخر ((آيين دوست يابى )) انسان را يك بُعدى فرض كرده ، همه و همه انسان را يك بعد فرض كرده اند، تمام مصيبت ها اين است كه ((انسان )) را نشناخته اند. يك مهندسى آلمانى مى خواست روى انسان قيمت بگذارد كه چقدر قيمت دارد؛ حساب كرده گفته بود بيست مارك . از او پرسيدند چرا؟ گفته بود عناصر وجودى اين انسان را از نظر فيزيك و شيمى حساب كرده بنابراين يك انسان 20 مارك قيمت دارد!!
وقتى كه اين جمله را مطالعه مى كردم ، جمله اى به يادم آمد، گفتم : خيلى زياد قيمت گذاشته . انسانى كه مهندس آلمانى حسابش را مى كند، خيلى هم زياد قيمت گذارى كرده . مى گويند: تيمور لنگ روزى به حمام رفت . از سلمانى و دلاك پرسيد: من چقدر مى ارزم ، گفت : قربان صد تومان ! گفت : احمق ، اين لنگى كه به من بسته شده صد تومان مى ارزد گفت : با لنگ حساب كردم !
اميرالمومنين (عليه السلام ) در روايتى همين مطلب را مى فرمايد:
من كان همه بطنه فقيمته ما يخرج عنه بطنه .
اگر يك انسان هميشه بُعد حيوانيش را حساب كند، هم و غمش شكمش ‍ باشد، او اصلا قيمت ندارد، قيمتش همان است كه از شكمش بيرون مى آيد، راستى انسان جهول است . يعنى خود را نشناخته ، دنياى روز انسان را نشناخته ، ما خود را نشناختيم ، لذا مثل كرم ابريشم به دور خود مى تنيم و خود را خفه مى كنيم ؛ شبانه روز براى كسى ، براى حب دنيا، براى رياست ، نه فقط پيش مى رويم بلكه برايش گناه مى كنيم و از نظر روايات چنين كسى مثل كرمى است كه در مزبله مى لولد.
آدمى كه به فكر شكم و جنبه مادى باشد اين طور است ؛ انسانى كه نداند به كجا مى تواند برسد، نداند يك وقت به جايى مى رسد كه جبرئيل مى گويد نوكر تو هستم ؛ انسانى كه مى تواند به قرب خداوند برسد، در اثر حب دنيا به اين حد سقوط مى كند.
در روايات مى خوانيم كه در روز قيامت بعضى ها كه در بهشت هستند غرفه هايى از مرواريد دارند، نمى دانم يعنى چه ؟ بعد مى فرمايد: فانظر اليهم سبعين مره و اكلمهم (28) يعنى خدا مى گويد: روزى هفتاد مرتبه به اينها نگاه مى كنم و با اينها صحبت مى كنم .
من الحى لا يموت الى الحى الذى لا يموت
از جمله حرفهايم اين است كه مى گويم بهشتى ها را بگذار با غذاهاى بهشتى ، با حورالعين ها سر و كار داشته باشند، اما غذاى شما حرف من باشد، لذت شما صحبت كردن با من است اينها ذوق مى خواهد، بالاترين لذت است . لذتى براى عاشق است كه با معشوق خلوت كند؛ اين بالاترين لذت است ، لذتى ديگر را نمى تواند درك كند، خوردن و آشاميدن براى او پوچ است و بالاتر از اين حرف زدن عاشق با معشوق است و از آن بالاتر اينكه معشوق با عاشق خود حرف بزند، اين لذتى كه عاشق از معشوق مى برد لذت معنوى است ، يعنى حاضر است به لذت مادى و به آنچه جنبه حيوانى دارد و نيز آنچه در دنياست پشت پا بزند، براى اينكه معشوقش به او بگويد: دوستت دارم ، قرآن اين را مى گويد:
يا اءيتها النفس المطمئنه ارجعى (29) اى كسى توانسته نفس و جنبه حيوانى را كنترل كند، و اى كسى كه جنبه ناسوتى و جنبه مادر را مركب قرار داده و گمگشته خود را پيدا كرد و نفس مطمئنه پيدا كردى ، بيا. كجا بيا؟ ((ارجعى الى ربك )) بيا. به سوى بهشت زيرا بهشت براى انسان چيزى نيست ، انسان براى بهشت رفتن خلق نشده ، خلق شده تا به خاطر معشوقش به دنيا و بهشت ، به دو جهان پشت پا بزند: ارجعى الى ربك راضية مرضيه .
معشوق حقيقى مى گويد: اى بنده ، از تو راضيم ، دوستت دارم ، از تو راضيم ، و اين انسان از نظر قرآن شريف بسيار عالى است .
اما اگر به عكس شد، يعنى حركت سقوطى كرد، آن مقام معنويش مركب شده و بعد ناسوتى غلبه پيدا كند، وقتى بعد حيوانى غلبه پيدا كرد، روح را مركب قرار مى دهد، مثل معاويه عقل را مركب خود قرار مى دهد، عقل برايش كار مى كند، روح برايش حركت مى كند، اما چه حركتى ؟ حركت نزولى ؛ نمى شود كه انسان حركت نكند و حركت تكاملى نداشته باشد، اما چه تكاملى ؟
هميشه ميان اين روح و جسم جنگ است ، همان ((جهاد اكبر)). انسان هميشه در حركت است ؛ گاهى سير صعودى دارد و به خدا مى رسد ((ارجعى الى ربك )) گاهى حركت نزولى است ؛ قرآن مى فرمايد: در اين صورت از هر ميكروبى پست تر مى شود:
ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذى لا يعقلون .(30)
از هر ميكروبى پست تر! ميكروب سرطان چقدر براى جامعه و فرد مضر است ؟ از ميكروب خوره هم پست تر مى شود. مى فرمايد: انسانى كه تفكر و تعقل نداشته باشد و آن جنبه معنويش مُرده و مغلوب شده باشد؛ ضررش ‍ براى خود و جامعه از ميكروب سرطان بيشتر است . ميكروب وبا براى عراق مضرتر بود يا صدام ؟ اگر يكى از غرايز بر انسان مسلط شود، انسان اينست و سير هم نمى شود و اگر در جنايت بيفتد به اينجا مى رسد كه ((حجاج بن يوسف ثقفى )) وقت خوردن ناهار، يكى از شيعيان حضرت على (عليه السلام ) را مى آورد و مجمعه روى سرش مى گذاشت تا يك قدرى بيشتر دست و پا بزند و قاه قاه مى خنديد، اين دسر غذايش بود؛ مى گفت : لذت مى برم از آنكه يكى از شيعيان على (عليه السلام ) را بكشم . اين چنين فردى هم حركت دارد منتها حركتش كجاست ؟ قرآن مى گويد: به طرف جهنم .
روايتى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه پيغمبر با جبرئيل نشسته بود، صداى مهيبى شنيده شد؛ اين صدا را جبرئيل و مى شنوند، پيغمبر پرسيد اين چه صدايى بود. جبرئيل گفت : سنگى را هفتاد سال قبل در يكى از چاههاى جهنم انداخته اند حالا به ته جهنم رسيده ، اين صداى آن بود. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشاءن انقلاب ((قدس سره )) در بحث اخلاقيشان اين روايت را معنا مى كردند؛ مى گفتند: معنايش اين است كه كسى مى آيد در اين دنيا، به جاى اينكه حركت صعودى داشته باشد راه جهنم را پيش مى گيرد و جلو مى رود. به جاى آنكه رابطه اش با خدا روز به روز محكم تر شود، رابطه اش با شيطان محكم مى شود و به جاى قوى شدن روح ، جسم و تمايلات و غرايز او قوى مى شود و بدانيد هر كدام از اين تمايلات را كه با او پيش آمديد روز به روز قوى تر مى شود و حالات مرده است ، بعد از هفتاد سال به ته جهنم رسيده است .
مشهور است كه مى گويند يكى از جايى افتاد پايين و مُرد. شب خوابش را ديدند. پرسيدند آقا در چه حالى هستى ؟ گفت : همين مقدار بگويم اينها كه آخوندها مى گويند كه شب اول قبر نكير و منكر مى آيند، همه دروغ است ؛ من از بالا كه افتادم مستقيما به وسط جهنم رفتم . راست هم مى گفت : براى اينها نكير و منكر هم نيست ، مستقيم به وسط جهنم مى روند. روايت همين است ؛ رهبر عظيم الشاءن انقلاب ((قدس سره )) خوب معنايش كرده ، حركت نزوليش وسط جهنم است ((اليه الرجعى )) او به سوى خدا سير مى كند، اين هم به سوى جهنم آن هم به بهشت مى رسد و ديگرى به جهنم ، اما فرقش اين است : آن كه به جهنم مى رسد حركت انتهايش است و استكمالش سوختن است ، اما آن ديگرى سير در ذات خداست ، لذت بردن عاشق از معشوق است ، لذت بردن عبد از مولى ؛ به انتها نمى رسد راستى بايد بگوييم لعنت خدا بر آن كسى كه خود را نشناخته .

next page

fehrest page

back page