آن گاه زويمر از اين كه كشور ((واداى )) در آفريقا استقلال خود را از دست داده تحت
اشغال فرانسه در آمده است ، اظهار خشنودى كرد و خدا را شكر نمود و گفت : ((اكنون مسلمان ها به جز سى و هفت ميليون و اندى ، همگى تحت استيلاى
حكومت هاى مسيحى قرار گرفته اند)).
سپس زويمر، جهان مسيحيت و كليسا را مخاطب قرار داده چنين گفت : ((بايد با اراده كافى و جديتى هر چه تمام تر در نبرد با اسلام كوشيد)).
و نطق خود را بدين جمله پايان داد:
((اكنون خوشوقتى در اينجاست كه كشورهاى اسلامى ، هر كدام با مشكلى روبه رو هستند: مراكش رو به انحطاط مى رود؛ ايران رو به
انحلال مى رود؛ جزيرة العرب در حال ركود باقى است ، چين را اهمال و خمودى گرفته است ؛ جاوه هر روز رنگى به خود مى گيرد؛ اسلام در هند با
سنگ ها و خارها روبه رو شده است ؛ تمام اين ها مشكلاتى است كه اسلام براى نجات از آن ها احتياج به مسيح دارد)).
خبر قرآن
اگر مسلمانان خبرى را كه قرآن به آن ها داده است (اهل كتاب دوست مى دارند شما را از دين برگردانند) به خاطر مى سپردند، به چنين روزگار سياه
و شامى تيره نمى افتادند.
من نمى خواهم به مذهب مسيح (ع) خلاف ادب كرده باشم ؛ ولى مسلمانان بدانند كه در دين مسيح قانونى براى تشكيلات و اداره اجتماعى نيست ؛ ولى
اين كشيش بى انصاف و اين حسود پليد، با كمال بى شرمى مى گويد كه مسلمانان براى اصلاح مشكلات خود احتياج به مسيح دارند!
البته وقتى مسلمانان به قوانين اسلام كه بهترين قانون جهان است ، عمل نكنند، بايد دشمن اسلام چنين بگويد؛ روزگارى شهزادگان مسيحى ،
بردگان مسلمانان بودند؛ ولى حال كارشان به جايى رسيده است كه استثمارگر مسلمانان بشوند.
تفو بر تو اى چرخ گردون ، تفو!
ايمان و بى ايمانى
آيا مى دانيد كه چرا آن روز چنان بودند؟ و چرا امروز چنين شده اند؟
قرآن جواب اين پرسش را مى دهد: ((شما برتر از همه هستيد، اگر ايمان داشته باشيد)).
آن روز كه مسلمانان ايمان داشتند، كارى از حسود پليد ساخته نبود؛ اما امروز بى ايمان شده اند، حسود همه كاره مى باشد.
من از اين انجمن ، كه يكى از صدها انجمنى است كه بر ضد اسلام تشكيل شده است پرده برداشتم تا برادران من بدانند كه ما چقدر خوابيم و دشمنان
ما چقدر بيدار؛ حتى از جزئيات زندگى ما و تحولاتى كه بر ما مى گذرد آگاهند و از يكايك آن به سود خود استفاده مى كنند.
مسلمانان بدانند
مسلمانان بدانند كه محال است كافرى از روى حقيقت و صفا با مسلمانى دوست گردد؛ پس اگر شنيديد يا ديديد كه كافرى به مسلمانى لبخند زد و
اظهار صداقت كرد، بى گمان بدانيد كه قصد غافل گيرى دارد و مى خواهد چيزى از مسلمانان بربايد.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(101)(3)
أَمْ يحْسدُونَ النَّاس عَلى مَا ءَاتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْراهِيمَ الْكِتاب وَ الحِْكْمَةَ وَ ءَاتَيْناهُم مُّلْكاً عَظِيماً(102)
دشمنى قريش و اهل كتاب
قرآن وقتى كه از دشمنى قريش با اسلام سخن مى گويد، لجاج و خودپسندى آن ها را مورد انتقاد قرار مى دهد. و هنگامى كه از دشمنى
اهل كتاب سخن مى گويد از حسد و بدخواهى آن ها نكوهش مى كند.
بيش تر آياتى كه در نكوهش بت پرستان قريش است در مكه و آياتى كه در مذمت
اهل كتاب است در مدينه نازل شده است ؛ زيرا رسول خدا(ص) پس از هجرت به مدينه با كارشكنى و مخالفت يهوديان و مسيحيان روبه رو شد. اين
مطلب احتياج به توضيح مختصرى در كيفيت بسط دعوت آن حضرت دارد.
توسعه دعوت اسلام
نخستين دمى كه پيغمبر اسلام به رسالت مبعوث شد، نزديك ترين كسان خود را به اسلام دعوت كرد، و آن ها دو تن بودند: يكى خديجه (س) همسر
باوفايش ، و ديگر على (ع) كه در خانه آن حضرت بود و در دامان آن حضرت پرورش يافته بود. اين دو تن به فوريت ايمان آوردند، و آن گاه
زيد را - كه آزادكرده آن حضرت بود و در خانه حضرتش بود - به اسلام دعوت فرمود، او هم مسلمان شد.
دعوت خويشان
پس از گذشت زمانى ، رسول خدا(ص) پاى را فراتر نهاد و خويشان را به مهمانى دعوت كرد و آن ها را به دين مقدس اسلام خواند. سپس ديگران
را به طور خصوصى و نهانى به اسلام دعوت فرمود؛ پس از چندى دعوت آشكار آغاز شد: همه قريش را به اسلام دعوت كرد. آن حضرت در
مسجدالحرام و نقاط ديگرى كه مركز اجتماع قريش بود، مى ايستاد، و آنان را به خداى يگانه مى خواند؛ يا آيات قرآن را تلاوت مى فرمود.
دعوت عرب
نوبت به دعوت تمام عرب رسيد، آن حضرت نزد عشاير عرب مى رفت و آنان را دعوت مى فرمود؛ يا در بازارهاى عرب كه به طور ساليانه
تشكيل مى شد، شركت مى كرد و دستجات عرب را كه از نقاط مختلف براى خريد و فروش گرد آمده بودند، به دين اسلام مى خواند؛ يا در ايام
اجتماع عرب براى زيارت خانه خدا، دعوت خود را اعلام مى داشت . اهل مدينه ازين دعوت
استقبال كردند و يكى يكى ، دوتادوتا، چندتاچندتا، به مكه مى آمدند و اسلام مى آوردند. كم كم عدد مسلمانان در آن شهر رو به افزايش گذاشت ،
تا حدى كه اقليتى نيرومند تشكيل دادند. به فرمان پيامبر (ص) مسلمانان ستم كشيده ى مكه به مدينه مهاجرت كردند، و آنان به مهاجرين ملقب
شدند. چنان چه اهل مدينه لقب انصار گرفتند.
در اين هنگام ، هجرت آن حضرت به مدينه رخ داد و آن جا مركز حكومت اسلام گرديد و پس از چند سالى شبه جزيره عربستان تحت نفوذ نيروى اسلام
در آمد.
مسيحيان نجران (103) نيز تسليم شدند و قرار شد كه ماليات اسلامى بپردازند.
دعوت جهان
دعوت اسلام عالم گير شد و پيغمبر دانا و مدبر اسلام در اين هنگام ، ملل جهان را به اسلام دعوت فرمود: نامه هايى توسط نمايندگانى به سوى
پادشاهان روم ، مصر، ايران ، حبشه و كشورهاى ديگر گسيل داشت و همه را به اسلام دعوت فرمود.
روبرو شدن با يهود
يهوديان در نقاط مختلف شبه جزيره عربستان سكونت داشتند و دسته اى از آنان در مدينه و حوالى آن سكونت گزيده بودند. هجرت به مدينه موجب
شد كه پيغمبر اسلام (ص) با يهود روبه رو شود و دشمن تازه اى بر دشمنان اسلام افزوده گردد.
اين موقعى بود كه دامنه اسلام تقريبا توسعه پيدا كرده بود و شهرت و نفوذ آن حضرت جزيرة العرب را فرا گرفته بود. يهوديان بر
پيشرفت اسلام رشك مى بردند؛ زيرا آنان دين خود را حق مى دانستند و اكنون مى ديدند كه دين آن ها
باطل شده است و دين حق ، دين اسلام است ؛ آن هم در توسعه و پيشرفت مى باشد.
چيز ديگرى كه موجب اشتداد حسد يهود شده بود، آن بود كه آن حضرت از فرزندان
اسماعيل (ع) بود، زيرا يهود تمام افتخارات را ويژه خود مى دانستند و بر اين عقيده بودند كه پيغمبران همگى بايد از فرزندان
اسرائيل (ع) باشند. پيدايش پيغمبرى از فرزندان اسماعيل (ع) - كه صيتش جهان را پر كرده - آن ها را مى آزرد.
فرزندان اسماعيل
قرآن در موارد بسيارى فرزندان اسماعيل (ع) يعنى رسول خدا(ص) و خاندانش را ستوده و آنان را به نيكى ياد كرده است ؛ از جمله در همين آيه
شريفه آن ها را مى ستايد و رشك بد انديشان را نكوهش مى فرمايد.
آل ابراهيم همان فرزندان اسماعيلند - كه مراد محمد و آل محمد (ص) مى باشند- و قرآن از فرزندان اسحق (پسر ديگر ابراهيم (ع) ) به بنى
اسرائيل تعبير مى كند.
امام باقر(ع) درباره اين آيه فرمود:
(( نحن الناس ، و نحن المحسودون و فينا نزلت (104)؛ مردم ما هستيم ، و ماييم كه مورد حسد قرار گرفته ايم ، و درباره ما اين آيه
نازل شده است )).
قرآن مى گويد: ((آيا به واسطه نعمت هايى كه خداى به رسول خدا و دودمانش (ع) داده است بر آن ها حسد مى برند))؟
نعمت هاى خدا به آن ها كه موجب رشك گرديده است ، همانا پيروزى ، بزرگى ، جلالت و عظمت بوده است .
اين سخن را قرآن به طور استفهام انكارى ادا مى كند؛ يعنى نبايد حسد ورزند.
|
با خدا دادگان ستيز مكن | |
كه خدا داده را خدا داده است |
رسول خدا(ص) فرمود: ((ان لنعم الله اعداء؛(105) نعمت هاى خدا دشمنانى دارد)) عرض شد: يا
رسول الله (ص) دشمنان نعمت هاى خدا كيانند؟
آن حضرت همين آيه را تلاوت فرمود.
نعمت هاى دودمان ابراهيم (ع)
قرآن مى فرمايد: ((ما به دودمان ابراهيم (ع) كتاب عنايت كرديم )) يعنى به آنان ، مقام پيغمبرى را ارزانى داشتيم ؛ زيرا كتاب از لوازم پيغمبرى
است ؛ پس به اصطلاح اهل ادب ، ذكر لازم و اراده ملزوم شده است ؛ و نيز كتاب ، نشانه دانش است . در ادامه مى فرمايد: ((و حكمت عطا كرديم )) مراد
از حكمت ، فهم و ادراك حقايق اشيا و تشخيص درست از نادرست ، يا به تعبير ديگر روح داورى و قضاوت است كه پايه همه
فضايل است . روح قضاوت عبارت است از داشتن ادراك حقيقى همراه با دانش و تقواى لازم . كسى كه اين سه صفت ، يعنى فهم عالى ، دانشمندى ،
پاكدامنى را دارا باشد صلاحيت قضاوت را دارد، و جز او كسى ديگر حق ندارد بر كرسى قضاوت بنشيند. باز قرآن مى فرمايد: ((ملك عظيم عنايت
كرديم )) ملك عظيم ، يعنى سلطنت بزرگ كه فرمانروايى و پادشاهى بر جميع افراد بشر باشد. قرآن براى تاءكيد دوباره ،
فعل ((آتَينا)) را در اين جا تكرار كرده است .
پس به حكم قرآن همه افراد بشر بايد فرمانبردار دودمان ابراهيم (ع) باشند؛ زيرا آنانند كه حقايق اشيا را مى دانند؛ آنانند كه دانشمندترين
مردم هستند؛ آنانند كه پاكى و تقوا، ويژه آن هاست ، و خدا اين صفات را به آن ها عنايت فرموده است .
پس (( من اطاعهم فقد اطاع الله ، و من عصاهم فقد عصى الله هر كس آن ها را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده ، هر كس فرمان آن ها را زير پاى نهد،
فرمان خدا را زير پاى نهاده است )).
چون آنان به جز خواسته هاى خدا، چيزى نمى گويند؛ لذا خدا آن ها را فرمان فرماى ملك و ملكوت قرار داده است .
آن ها در اثر اطاعت حضرت حق ، و روى تمايلات پاى گذاردن و جاه طلبى و خودپسندى را از خود دور كردن ، و در راه خدا همه گونه فشار و سختى
و زجر و شكنجه و قتل و اسيرى ديدن ، و آسايش را براى خدا، از خود سلب كردن ، و در هيچ حالى از تبليغ احكام خدا فروگذار نكردن ، و دست از
جان و مال و زن و فرزند و حيثيت و احترام شستن ، مورد الطاف خاصه حضرت حق قرار گرفتند و به اين منصب بزرگ الهى
نايل شدند.
اشتباه
بعضى از برادران اهل سنت ما چنين مى پندارند كه اسلام ، مقامات معنوى و تهذيب مردم و بيان احكام را به
آل محمد (ص) اختصاص داده است ؛ ولى مقام فرمانروايى ظاهرى را به اختيار خود مسلمانان واگذارده است ؛
غافل از آن كه قرآن فرمانروا را تعيين مى كند.
فرمانرواى پاك
اين آيه شريفه فرمانروايى جهان را به آل محمد (ص) اختصاص داده است ، همچنان كه بيان احكام را نيز به عهده ايشان گذارده است . فرمانروايى
كه خداى تعيين مى كند، هزاران بار شايسته تر از فرمانروايى است كه خود مردم تعيين مى كنند.
فرمانروايى كه خداى تعيين مى كند، اشتباه و خطا ندارد؛ حرص و آز ندارد؛ خودخواهى و خودپسندى ندارد؛
بخل و كينه ندارد؛ افراط و تفريط ندارد؛ نقص و عيبى ندارد؛ شهوت و غضبش در دستش اسير است ؛ فكرش محيط است ؛ تحت تاءثير دوستى و
دشمنى قرار نمى گيرد؛ عدل محض است ؛ جز براى خدا نمى انديشد؛ جز براى اصلاح جامعه ، قدمى بر نمى دارد؛ روحش پاك است ؛ در مكتب درس
خوانده ؛ در دامان رسالت پرورش يافته است .
بريده و عمران
پس از وفات رسول خدا(ص) هنگامى كه ابوبكر، دم از خلافت زد، بريده (106) نزد عمران (107) رفت و گفت : ((ديدى مردم آن چه را كه از
پيغمبر (ص) شنيده بودند، فراموش كردند! به خاطر دارى ، روزى كه رسول خدا(ص) در باغ بنى فلان تشريف داشتند، هر يك از مسلمانان كه
به خدمتش مى رسيد و سلام مى كرد، آن حضرت پس از جواب به او مى فرمود: بر فرمانفرماى مسلمانان (اميرالمؤمنين ) على بن ابيطالب (ع) سلام
كن ، همه فرمان رسول خدا را اطاعت كردند؛ مگر عمر كه خدمت آن حضرت عرض كرد اين منصبى كه به على داده شده ، از طرف خداست ، يا از طرف
رسول خدا؟ آن حضرت فرمود: اين فرمانى است كه هم از طرف خدا صادر شده است و هم از طرف
رسول او)).
عمران جواب داد: ((آرى ، كاملا به ياد دارم )).
بريده گفت : ((پس بايد نزد ابوبكر برويم و از او بپرسيم كه آيا پس از آن روز بر خلاف اين مطلب از
رسول خدا(ص) چيزى شنيده ، و دستور ثانوى به او رسيده است كه حكم خدا را زير پا نهاده است )).
استيضاح از ابوبكر
از جاى برخاستند، و نزد ابوبكر آمدند و فرمان رسول خدا(ص) را به يادش آوردند، و گفتند:
((به خاطر دارى كه در آن روز هر مسلمانى خدمت پيغمبر اكرم (ص) شرفياب شد، آن حضرت به او امر فرمود كه بر فرمانرواى مسلمانان - على
(ع) - سلام كند؛ يعنى على (ع) را فرمانده بزرگ خود بداند، و تو خود از كسانى بودى كه به على (ع) به عنوان فرمانفرماى مسلمانان سلام
كردى و مراسم احترام را به جاى آوردى !))
ابوبكر گفت : ((آرى به خاطر دارم )).
بُرَيده گفت : ((پس هيچ مسلمانى حق ندارد، بر على (ع) فرمانروايى كند، پس از آن كه
رسول خدا(ص) وى را فرمانفرماى مسلمانان كرده است ، اگر در اين باره ،
رسول خدا(ص) به تو سخنى گفته و يا فرمان ديگرى صادر كرده است ، بگوى )). ابوبكر گفت : ((نه به خدا، نه از
رسول خدا(ص) فرمانى دارم و نه سخنى شنيده ام ، ولى مسلمانان چنين خواستند، من هم با آن ها موافقت كردم )).
بريده گفت : ((به خدا سوگند كه تو چنين حقى ندارى ، و مسلمانان نمى توانند بر خلاف گفته
رسول خدا(ص) قدمى بردارند)).
ابوبكر گفت : ((بفرستم دنبال عمر تا بيايد)).
شركت عمر در جلسه
عمر آمد، ابوبكر عمر را مخاطب قرار داده ، گفت : ((اين دو تن مرا در مطلبى استيضاح كردند، كه خود در آن حاضر و ناظر بودم )) و داستان را
براى عمر نقل كرد.
عمر گفت : ((من هم در آن جريان حاضر بودم ، ولى راه حل اين اشكال را مى دانيم )).
بريده گفت : ((تو راه حل اين اشكال را مى دانى ؟))
عمر: ((آرى ))
بريده : ((چيست ؟ بگوى ))
عمر: ((پيامبرى ، و فرمانروايى در يك خاندان جمع نمى شود)).
بريده : ((خدا در قرآن بر خلاف اين فرموده ، هر دو مقام را به اين خاندان عنايت كرده است )) آن گاه اين آيه را تلاوت كرد:
(( أَمْ يحْسدُونَ النَّاس عَلى مَا ءَاتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْراهِيمَ الْكِتاب وَ الحِْكْمَةَ وَ ءَاتَيْناهُم مُّلْكاً عَظِيماً خدا به اين خاندان
، هم نبوت عطا كرده است و هم فرمانروايى جهان را))(108).
عمر در خشم شد، به طورى كه چشمانش همچون دو شعله آتش گرديد و گفت : ((شما دو تن مى خواهيد ميان مسلمانان اختلاف بيندازيد و ايجاد شكاف
كنيد)).
عمر تا زنده بود، بر اين دو تن خشمناك بود. با چنين دستاويزها، حق گويان را تهديد كردند و با زور دهان آن ها را بستند.
دشمنان اميرالمؤمنين (ع)
على (ع) در زمان على (ع) رسول خدا(ص) حسودان و بدانديشانى داشت ، كه پس از وفات
رسول نگذاشتند فرمان الهى اجرا شود. ريشه دشمنى ها با على (ع) از دشمنى با پيغمبر (ص) سرچشمه مى گيرد؛ ولى به او زورشان نرسيد،
حساب را با على (ع) تصفيه كردند و جامعه مسلمانان را تا قيام قيامت از بزرگ ترين سعادت ها محروم ساختند.
اين دشمنى به قدرى بود كه چند روزى كه على (ع) زمام امور مسلمانان را در دست گرفت ، مخالفان گوناگونى پيدا شدند: عده اى از بيعت كناره
گيرى كردند؛ عده اى به شورش برخاستند؛ عده اى در ميان سپاهيان اسلام ايجاد اختلاف كردند و... .
بالاخره على (ع) را در محراب عبادت شهيد كردند و نگذاشتند كه ريشه فساد را بكند و درخت اصلاح و سعادت را آبيارى بكند، كه تا جهان باشد و
جهانيان زنده باشند، از ميوه هاى خوشگوار آن درخت سرسبز، بهره مند گردند.
اينان نه تنها به على (ع) ستم كردند و نه تنها به نسل آن عصر، بلكه به تمام
نسل هايى كه تا روز رستاخيز بيايد، ستم روا داشتند، و همگان را به آتش فساد سوزانيدند.
اگر مى گذاشتند، على (ع) كاخ سعادتى را بنا مى كرد كه جهانيان براى هميشه رنگ ظلم را نبيند، آسايش و خرمى و صفا و برادرى در جهان حكم
فرما مى شد؛ ستمگرى پيدا نمى شد؛ كسى در فكر تعدى نمى افتاد و بهشت در همين عالم تحقق مى يافت .
بذر دشمنى
اينان بذر دشمنى با على (ع) را در دل هاى فرزندان خود و نسل هاى آينده نيز كاشتند؛ حتى پس از شهادت آن حضرت ، نواصب پليد، از دشمنى
دست بردار نبودند، و عداوت خود را به طرق مختلفى اظهار مى داشتند.
خوارج فضايل و مناقبى براى ديگران جعل مى كردند، تا فضايل على (ع) را تحت الشعاع قرار داده بلكه از ميان ببرند.
حبل الله
اسلام حقيقى و درست جز راه آل محمد (ص) - كه پرورش يافتگان مكتب جد بزرگوارشان مى باشند - راه ديگرى ندارد. خاندان
رسول خدا(ص) سرچشمه فضيلت و تقوى و دانش بوده اند؛ هر كه از آن ها پيروى كند، درى از حق بر رويش باز گردد و هر كه كينه توزى كند و
از اوامرشان سر بپيچد، در جهل و نادانى ابدالدهر بماند.
همان طور كه وجود مقدس رسول خدا(ص) مورد تيرهاى زهرآلود حسد يهوديان و مسيحيان قرار گرفت ، همان طور دودمان پاكش مورد دشمنى نواصب
پليد قرار گرفتند: همه را يا با شمشير كشتند و يا به زهر جفا شهيد كردند و يا در زندان ها محبوس كردند، در حالى كه در
غل و زنجير بسته بودند.
دوستان آل محمد (ص)
دوستان آل محمد نيز ازين ستمگرى ها بى نصيب نبودند و پيوسته مورد شكنجه و كشتار قرار داشتند. امويان بيش از صدوپنجاه
سال در عراق ، قتلگاهى از دوستان على (ع) ايجاد كرده بودند؛ عمال جنايت پيشه آن ها، يكى پس از ديگرى - زياد، ابن زياد، حَجاج ، يوسف بن
عمر و نظاير اين جنايت كاران - از هيچ ظلمى دريغ نكردند.
موقعى كه حجاج مرد، بيش از هزار تن را كشته بود و صد و سى هزار در زندانش بودند. زندان حجاج سقف نداشت و زندانى بى چاره ، در زمستان از
سرما و در تابستان از گرما مى سوخت . نوبت به سلطنت بنى عباس رسيد؛ اينان نيز در دشمنى با
آل على (ع) كمتر از امويان نبودند. آن ها هزاران تن از فرزندان زهرا (سلام الله عليها) را كشتند.
در هر نقطه اى از ايران مقبره اى ديده مى شود كه به يكى از فرزندان على (ع) انتساب دارد. آنان براى حفظ جان خود، بدين نقاط دورافتاده مى
گريختند؛ ولى بالاخره با تيغ عباسيان كشته مى شدند.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(109)(4)
((إِن تمْسسكُمْ حَسنَةٌ تَسؤْهُمْ وَ إِن تُصِبْكُمْ سيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهَا وَ إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ محِيطٌ؛
اگر شما را نعمتى نصيب شود، آنان را افسرده مى كند و اگر چشم زخمى به شما برسد، خرسند مى شوند، و اگر شما استقامت كنيد و پرهيزكار
باشيد، حيله آن ها ضررى به شما نخواهد رسانيد؛ براى آن كه خدا به آن چه مى كنند داناست .))(110)
بدخواهان مسلمانان
قرآن در اين آيه شريفه نيز از بدخواهان مسلمانان سخن مى گويد و شدت بدخواهى آنان را بيان مى كند.
((مس )) ماليدن و ماليده شدن چيزى است به چيزى كه كمترين مراتب ، تماس دو چيز مى باشد، و تنكير در ((حسنه )) شايد براى تحقير باشد؛
بنابراين ، مقدار دشمنى آنان به خوبى معلوم مى شود كه اگر مسلمانان را كوچك ترين سودى يا موقعيتى نصيب شود و ارتباط آن با مسلمانان
بسيار ضعيف باشد، بدخواهان از آن ناراحت و افسرده مى گردند.
((اصابة )) رسيدن و خوردن چيزى است به چيزى كه از مس شديدتر و محكم تر مى باشد، و تنكير در ((سيئة )) به قرينه مقابله ، شايد براى
تعظيم باشد؛ بنابراين ، شدت بدخواهى آنان با مسلمانان و مقدار خبث باطن و پليدى آن ها ظاهر مى شود؛ اگر صدمات ضعيفى بر مسلمانان رخ
دهد، در آنان تاءثيرى ندارد. خوشوقتى و سرور آن ها وقتى است كه فشارهاى سنگين و مصائب سخت و ناگوار بر مسلمانان فرود آيد، و ايشان را
در هم خرد كند، اين وقت است كه بدخواهان خشنود مى شوند، و هر چه ضربت بر مسلمانان سنگين تر باشد، خشنودى آنان بيش تر خواهد بود.
نعمت هايى كه در مسلمانان بوده و حسودان را رنج مى داده است ، شايد دوستى و يگانگى ميان آن ها، افزايش تعداد آن ها، فتوحات و پيروزى آن ها در
جنگ ها و ايمان و خداپرستى آن ها بوده باشد.
و شايد هم بر طبق نكته اى كه از آيه شريفه استنباط شده ، چيزهايى كمتر از اين ها بوده است ؛ همين قدر كه مى ديدند مسلمانى ثروتمند است ،
ناراحت مى شدند؛ مسلمانى رشيد و دلاور است ، مى سوختند؛ مسلمانى دانا و خردمند است ، رنج مى بردند و شايد هم جزئى تر از اين ها چيزهايى بوده
است كه حسودان را آزار مى داده است .
چشم زخم هايى كه به مسلمانان مى رسيده ، آنان را در هم مى فشرده ، و موجب خرسندى بدخواهان مى بوده است ، شايد اختلافاتى بوده است كه
ميانشان رخ مى داد و اتحادشان را بر هم مى زد، يا شكست هايى بوده است كه در جنگ ها نصيب مسلمانان مى گرديد، يا بى ايمانى ها و فسادهاى
اخلاقى بوده است كه موجب مى شد در دنيا و آخرت بدبخت باشند.
بدخواهان مسلمانان ، دستجات مختلفى بودند: بت پرستان ، مشركان ، يهوديان ، منافقان و مسيحيان . چون از بدخواهى و دشمنى دو دسته
اول تا حدى سخن رفت . اكنون به بيان بدخواهى دو دسته اخير مى پردازيم .
منافقان
منافقان ، كسانى بودند كه به دروغ و روى مقاصدى پليد، اظهار كرده بودند و خود را به صورت ظاهر در زمره مسلمانان در آورده بودند.
دشمنى اينان در درجه اول با شخص رسول خدا و دودمانش (ع) و در درجه دوم با اسلام و مسلمانان بود. شايد قريب هفتاد آيه در قرآن باشد كه از
منافقان و رفتار آن ها و بدخواهى آن ها سخن مى گويد.
در سوره بقره
دسته اى از مردم مى گويند: ((ما به خدا و روز رستخيز ايمان آورده ايم ؛ ولى ايمان نياورده اند. اينان خدا و مسلمانان را
گول مى زنند؛ ولى در حقيقت جز خودشان را گول نمى زنند و لكن درك نمى كنند، در
دل هاى آن ها ناپاكى است و ناپاكى آن ها را خدا افزود، و سزاى دروغ هايى كه مى گويند، شكنجه اى دردناك خواهد بود)).
((وقتى به آن ها گفته مى شود، روى زمين فساد نكنيد، مى گويند: تنها ما مصلح هستيم و جز ما كس ديگرى مصلح نيست . آن ها بدانند كه آنانند كه
مفسد روى زمينند؛ ولى خودشان نمى فهمند)).
((وقتى به آن ها گفته مى شود، هم چنان كه مردم ايمان آورده اند، ايمان بياوريد، مى گويند: ما مانند بى شعوران ايمان بياوريم ؟ آن ها بدانند
كه بى شعور آن هايند ولى خودشان نمى فهمند)).
((وقتى كه مسلمانان را ملاقات مى كنند، مى گويند: ما ايمان آورده ايم ولى وقتى با همكاران پليد خود خلوت مى كنند، مى گويند: ما با شما هستيم ؛
ما فقط كارمان مسخره كردن (مسلمانان ) است . خدا آن ها را مسخره مى كند، و آن ها را رها مى كند، تا در فسادشان بيش تر فرو روند. اينان كسانى
بودند كه رستگارى را دادند، گمراهى را خريدند؛ ولى تجارت اين ها سودى نداد...))(111).
در سوره آل عمران پيش از آيه مورد بحث مى گويد:
((... وقتى شما را مى بينند، مى گويند: ما ايمان آورده ايم ، ولى وقتى كه تنها شدند، انگشت هايشان را از روى خشم بر شما مى جوند؛ به آن ها
بگو: در اثر همين خشمتان بميريد...))(112).
قرآن در جاهاى ديگر نيز از منافقان سخن مى گويد حتى در قرآن سوره اى است به نام منافقان .
|