فى «انيس الادباء»: ان بكريا و شيعيا تجادلا و احتكما الى بعض اءهل الذمة ممن لاهوى له مع اءحدهما فى التفضيل . فاءنشدهما:
سيد جزائرى بعد از نقل اين حديث مى فرمايد: به تحقيق مضمون اين حديث در اخبار اهل بيت رسالت از على (عليه السلام ) نقل شده و اين اشاره است به سر الهى درباره على . در «غاية القصوى » از «تحقيق » روايت كرده از اميرالمومنين كه شخصى سوال كرد از فضل آن حضرت و فضل پيمبران گذشته ، با اينكه آنها داراى اعجاز كامل بودند؛ چون ابراهيم كه خدا نجات داد او را از آتش نمرود و آتش را بر او سرد و سلامت نمود و نوح كه نجات داد خدا او را از غرق و موسى كه خدا او را از شر فرعون نجات داد و به او تورات نازل كرد و تعليم او نمود و عيسى كه در گاهواره ، نبوت و نطق و حكمت به او عطا فرمود و مثل سليمان كه خداوند جميع مخلوقات را از جن و انس و آب و باد و خاك را مطيع او قرار داد. آن حضرت فرمود: به خدا قسم من با ابراهيم بودم ، زمانى كه او را در آتش انداختند و من آتش را بر او سرد و سلامت نمودم و هم چنين من با نوح بودم در كشتى و او را از غرق نجات دادم و من با موسى بودم و تورات را به او تعليم نمودم و من عيسى را در گاهواره به نطق آوردم و انجيل را به او ياد دادم و من با يوسف بودم زمانى كه او را در چاه انداختند. پس او را از چاه نجات دادم و از مكر و حيله اى كه برادرانش درباره او نمودند رها كردم و من با سليمان بودم بر بساط و باد به امر من بساط را حركت مى داد!(23) مولف گويد: در اينجا مى پردازيم به ذكر مطالب و حكايات و روايات متفرقه و نقل كلمات و اشعار بعض اصحاب - رضوان الله عليهم -بعون الله الملك القديم . فى اقبال القلب و ادباره فى «انيس الاءدباء»: قال على (عليه السلام ): ان هذه القلوب تمل كما تمل الاءبدان فابتغوا لها طرائف الحكم . و عنه ايضا ان للقلوب اقبالا و ادبارا فاذا اءقبلت فاقبلوا الى النوافل و اذا اءدبرت فدعوها و عنه اءيضا ان للقلوب شهوة و اقبالا فاءتوها من قبل شهوتها و اقبالها فان القلب اذا اءكره عمى . فيه عن الصادق (عليه السلام ): ان الاءرواح تكل كماتكل الاءبدان فابتغوا لها طرائف الحكمة فيه عن البحار عن الرضا (عليه السلام ): ان للقلوب اقبالا و ادبارا و نشاطا و فتورا. فاذا اءقبلت بصرت ، و اذا اءدبرت كلت و ملت ، فخذوها عند اقبالها و نشاطها و اتركوها عند ادبارها و فتورها.(24) مولف گويد: حاصل مراد معصوم در اين پنج حديث اين است كه همچنان كه از براى بدن حال خستگى و كسالت و خوشى و نشاط پيدا مى شود، همچنين از براى قلب واماندگى و ملالت و نشاط و شهوت عارض مى شود: پس در موقع نشاط او را به نوافل وا داريد و در حال فتور و سستى او را واگذاريد و با كلمات معجبه و خوش او را به نشاط آوريد. شعر :
يعنى : خوشا به حال كسى كه عبادت و دعا را براى خدا خالص نمايد و مشغول نكند قلب او را، آنچه از دنيا مى بيند و غافل نسازد او را از خدا آنچه مى شنود و غمناك نگرداند او را آنچه از نعمتهاى دنيا كه به غير او داده شده و دست او تهى است . توقف على (عليه السلام ) در دكان ميثم تمار فى «سفينة البحار»: اءنفذ اميرالمومنين (عليه السلام ) ميثم التمار فى اءمر، فوقف على باب دكانه فاءتى رجل يشترى التمر فاءمره بوضع الدرهم و رفع التمر، فلما اءنصرف ميثم وجد الدرهم بهرجا فقال : فى ذلك ، فقال (عليه السلام ): فاذن يكون التمرمرا فاذا هو بالمشترى رجع و قال هذا التمرمر.(26) يعنى : على (عليه السلام ) ميثم تمار را براى امرى فرستاد، خود در آنجا براى حراست دكان ايستاد، مشترى آمد خرما بخرد على (عليه السلام ) فرمود: پول را بگذار و خرما بردار چنين كرد، چون ميثم برگشت ديد پول قلب است ، خدمتش عرض كرد فرمود: خرما هم تلخ است در اين هنگام مشترى آمد عرض كرد. اين خرما تلخ است . مناظره على بن ميثم با مرد نصرانى فيه قال السيد المرتضى - رضى الله عنه - فى كتاب «الفصول »: اءخبرنى الشيخ - اءيده الله - قال : قال اءبوالحسن على بن ميثم ره لرجل نصرانى : لم علقت الصليب فى عنقك ؟ قال : لاءنه شبه الشى ء الذى صلب عليه عيسى (عليه السلام ). قال اءبوالحسن : اءفكان (عليه السلام ) يحب اءن يمثل به ؟ قال : لا، قال : فاءخبرنى عن عيسى (عليه السلام ) اءكان يركب الحمار و يمضى عليه فى حوائجه ؟ قال : نعم . قال : اءفكان يحب بقاء الحمار حتى يبلغ عليه حاجته ؟ قال : نعم . قال : فتركت ما كان يحب عيسى (عليه السلام ) بقائه ، و ما كان يركبه فى حياته بمحبة منه ، و عمدت الى ما حمل عليه عيسى بالكره ، و اركبه بالبغض له فعلقته فى عنقك ؟! فقد كان ينبغى على هذا القياس اءن تعلق الحمار فى عنقك و تطرح الصليب و الا فقد تجاهلت .(27) يعنى : على بن ميثم به مرد نصرانى فرمود: چرا صليب به گردن خود آويخته اى ؟ جواب داد كه اين صليب ، شبيه چيزى است كه بر او عيسى (عليه السلام ) را به دار زدند، على بن ميثم فرمود: جناب عيسى خوش داشت مثال او را به اين حال بكُشند؟ عرض كرد: دوست نداشت . على بن ميثم فرمود: بگو به من آيا آن جناب را الاغى بود كه براى حوائج خود بر او سوار مى شد؟ عرض كرد: بلى ، فرمود: آيا عيسى دوست داشت بقاى الاغ را براى رسيدن به حوائج خود؟ عرض كرد: بلى . فرمود: پس چرا چيزى را كه عيسى دوست مى داشت بقاى او را و به او محبت داشت كه با او رفع احتياجات كند او را گذارديد؟ و چيزى را كه مبغوض آن حضرت بود و به كراهت او را بر آن به دار زدند شبيه او را به گردن خود آويختيد؟ به اين قياس بايد الاغ را به گردن خود بياويزيد و صليب را دور افكنيد، و الا خود را نادان نموديد. مولف گويد: مناظره ديگرى از ابن ميثم نامبرده با ملحدى در جلد اول «جامع الدرر» ثبت شده است . طريفه در روز ماه رمضان ، مرد يهودى با مسلمانى بر سر يك خوان كه در آن گوشت و شير بود غذا مى خوردند، مرد مسلمان كه مى دانست يهوديان ذبيحه مسلمين را نمى خورند تعجب كرد، به يهودى گفت : آيا حلال است اين غذا كه مى خورى ؟ يهودى در جواب گفت : من در بين يهود، مثل تو هستم در بين مسلمين كه روز ماه رمضان روزه مى خورى ؛ يعنى من هم مثل تو بى مبالاتم در امر دين . فرمود اميرالمومنين (عليه السلام ): صديق هاى تو سه دسته هستند: 1. دوست تو 2. و دوست دوست تو 3. و دشمن دشمن تو، و دشمنان تو سه دسته هستند: 1. دشمن تو 2. و دشمن دوست تو 3. و دوست دشمن تو و فرمود آن بزرگوار: دوست در صورتى مى باشد كه حفظ نمايد برادر خود را در گرفتارى او و در غيبت او و وفات او و اين شعر را قرائت فرمودند:
فى «اءنيس الاءدباء» حكى : ان بعض الملوك كان كثير الشحم جدا حتى كاد اءن لا ينتفع بنفسه فجمع الاءطباء و قال : احتالوا بحيلة تخفف عنى قليلا، فما قدرواله على شى ء، فجاء رجل عاقل اءديب فقال له : عالجنى و لك الغنى ، فقال : اءصلح الله الاءمير! اءنا طبيب منجم اءمهلنى الليلة اءنظر فى طالعك لاءرى دوآى يوافقك ، فلما اءصبح قال : اءيها الملك ! الاءمان ! الامان ! فلما اءمنه قال : راءيت طالعك يدل على اءنه لم يبق من عمرك غير شهر واحد، فان اءخرت عالجتك و ان اءردت صدق ذلك فاحبسنى عندك فان صدقت فذلك ، و الا فاقتص منى قال : فحبسه ثم رفع الملاهى و احتجب عن الناس و خلا بنفسه مغتما و اءخذ يبكى اءياما كلما انسلخ يوما ازداد غما و هما حتى هزل و نحل و خف لحمه ، فلما انقضت المدة اءحضر الطبيب و قال : ما ترى قال : اءعزالله الملك ! اءنا اءهون على الله من اءن اءعلم الغيب و لكن لم تكن لى حيلة الا ذلك و لم اءقدر على جلب الغم اليك الابها و ان الغم ليذهب شحم الكلى فاءو صله الاءمير.(28) يعنى : «حكايت شده كه : بعض سلاطين را چاقى زياد از اندازه بود (و) پيه بدنش زياد بود، نزديك رسيده بود كه از خود نفع نبرد و نفسش قطع شود. اطباء را جمع نمود و گفت : حيله اى براى من بنماييد كه چاقى من كم شود، اطبا عاجز شدند. مرد عاقلى آمد سلطان به او گفت : مرا علاج كن تو را بى نياز مى كنم ، آن مرد گفت : خدا امر امير را اصلاح نمايد! من طبيب منجمى هستم ؛ يك شب مرا مهلت ده در طالع تو نظر نمايم تا دواى موافقى تهيه نمايم . صبح كه شد آمد و امان خواست . سلطان امان داد او را. آن مرد گفت : طالع تو را ديدم باقى نمانده از عمر تو مگر يك ماه . اگر عمر تو عقب افتاد علاج نمايم تو را و اگر صدق كلام مرا بخواهى بدانى مرا حبس نما، اگر راست گفتم فبها و الا مرا قصاص نما. سلطان او را حبس نمود و اسباب لهو طرب را برچيد، از مردم كناره جست و خلوت نمود، مهموم و مغموم گرديد و كارش گريه بود. هر روز كه به آخر مى رسيد همّ و غمش زيادتر مى شد و از زيادى اندوه ، لاغر و ضعيف شد، گوشت بدنش كم شد. وقتى كه آن مدت معين تمام شد، طبيب حاضر شد. سلطان گفت : چه مى بينى ؟ گفت : خدا سلطان را عزيز نمايد! من بى قدرتر و خوارترم نزد خدا از اينكه علم غيب دانم ، لكن چاره اين كار را جز در اين نديدم كه به اين حيله ايجاد غصه در تو كنم ، تا لاغر شوى چون غصه پيه كليه را آب مى كند. امير صله داد او را». مولف گويد: خوشا به حال آن سلطان و آن طبيب ! و لذا است كه علماى اخلاق مى گويند: در تحصيل استعداد براى سلوك الى الله ، اول مرحله زياد فكر كردن در مرگ و عقبات آن است تا دل به دنيا بى رغبت شود، و تا آسان شود توجه دل به سوى آخرت . مرحوم حاجى ميرزا جواد آقا - طاب ثراه - در كتاب «لقائيه » طريق سير الى الله را مشروحا بيان فرموده مى گويد:(29) مبتدى را لازم است كه ابتداءا فكر در شدايد مرگ نمايد از حاق دل ، تا دلسرد شود از دنيا و رغبت به عالم ديگر نمايد؛ زيرا كسى كه دنيا قرة العين اوست فكر او كاملا متوجه دنياست و همّش صرف اوست و لذات دنيا را نقد مى بيند، و فداييان و عاشقان اين عروس زينت كرده را با لحِسّ مى بيند. بايد حس و چشم ديگرى پيدا كند تا به رياضت و بندگى حق جل شاءنه و مناجات در خلوات با قاضى الحاجات و عمل به دستور بزرگانى كه در اين راه سير كرده اند، خود را از مهالك اين راه بيرون كشيده به مقصد برسد. حاليه چند سطر اين ناچيز از اخبار و احاديثى كه در خصوص مرگ و شدايد آن وارد شده به قلم خود مى نگارم : در «مجموعه ورام » راجع به مرگ از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل كرده كه فرمود: اءكثروا ذكر هادم اللذات (معناه تغصوا بذكره اللذات حتى ينقطع ركونكم اليها.) و قال اءيضا (صلى الله عليه و آله و سلم ): لو تعلم البهائم من الموت ، ما يعلم ابن آدم ما اءكلتم منها سمينا؛(30) يعنى : همچنان كه شما بنى آدم از مرگ خبر داريد اگر حيوانات خبر مى داشتند، هر آينه گوشت چاق از هيچ حيوانى نمى خورديد! مولف گويد: مقصود از حديث شريف به نحو مبسوط آن است كه چون خداوند متعال ، تمام موجودات را در اين نشئه دنيا از جمادات و نباتات و حيوانات و افلاك ، اعم از عوالم علوى و عوالم سفلى به طفيل انسان ، و از پرتو وجود انسان خلق فرموده ، چنانچه در تعليقه مبارك شِيَم خود، به توسط حبيب خود، پيغمبر محترم ، تلطّفا اين بنده لاشى ء پست را مورد عنايت قرار داده و به خلعت و لقد كرمنا بنى آدم (31)او را تكريم فرموده ، پس معلوم شد آنچه از مخلوقات غير آدم است براى آدمى آفريده شده و آدمى براى بندگى حق خلق شده است . همچنان چه در حديث شريف معروف فرموده : كنت كنزا مخفيا فاءحببت اءن اءعرف فخلقت الخلق لكى اءعرف ؛(32) يعنى : من گنج نهانى بودم ، دوست داشتم شناخته شوم ، پس خلق نمودم خلقى را كه شناخته شوم . و دليل اينكه هر چه جز آدمى است ، طفيل وجود بشر است آن است كه ذات مقدس حق ، در كلام مجيدش خلقت ساير موجودات را معلول وجود انسان قرار داده ، فرموده : هو الذى خلق لكم ما فى الاءرض جميعا.(33) و در آيه ديگر، خلقت موجودات آسمانى و زمينى را از پرتو وجود انسان قرار داده ، فرموده :و سخر لكم ما فى السماوات و ما فى الاءرض ،(34 ) يا اينكه زمين را فراش آدمى قرار داده ؛ و فرموده :جعل لكم الاءرض فراشا(35) يا اينكه راجع به خلقت خصوص حيوانات ، براى تغذيه بشر از گوشت آنها يا براى پوشاك بشر، يا براى استفاده سوارى و زينت از آنها چند آيه بيان فرموده : مثلا؛ والاءنعام خلقها لكم فيها دف ، و منافع (36)يا فرموده :والخيل والبغال والحمير لتركبوها و زينة (37)يا اينكه فرموده :و ان لكم فى الاءنعام لعبرة نسقيكم مما فى بطونه من بين فرث ودم لبنا خالصا سائغا للشاربين .(38) اين آيات ، بالصراحة دال است بر اينكه ايجاد حيوانات ، فرع وجود بشرند و از طرفى انسان هم ، براى تعيش در دار دنيا از جهت خوراك و پوشاك و غيرهما احتياج بوجود حيوانات دارد؛ لذا ذات مقدس او بهمين منظور، براى بقاى نسل حيوانات شعور و قوه مدركه ، كه محتاج به آن بودند، به آنها عطا فرمود، از قبيل شعور اشتهاى به آب و علف و غذا، و شعور دفع دشمن از خود با وسائلى كه خدا به او عطا فرموده از شاخ و پنجه و دندان و لگد، و شعور احتياج به جفت و همسر كه اگر چنانچه هر يك از اينها را نداشت نسل او منقطع و زندگانى بشر مختل مى شد. و چون زياده بر اين سه شعور احتياج نداشت به او نداد و اگر زياده بر اين شعور داشت و درك مرگ مى نمود، قهرا و تدريجا از خوراك باز مى ماند و لاغر و ضعيف مى شد، آنوقت انسان نمى توانست از گوشت و پشم و پوست آن استفاده نمايد و زندگى او مختل مى شد.
|