|
شد بر او در ماتم خيرالورى | |
ساحت كون و مكان ماتم سرا |
|
آتش غم شعله زن و ز دود آه | |
قيرگون بنمود روى مهر و ماه |
|
وز فغان يك شهر شد ز افغان او | |
يك جهان سوزان ز سوز جان او |
|
بر غمش هر دم غمى افزوده گشت | |
از الم هر لحظه تن فرسوده گشت |
|
هفت روز از اين مصيبت چون گذشت | |
بر وى از هفتاد سال افزون گذشت |
|
روز هفتم خواست با شوق تمام | |
كه مزار باب را آرد سلام |
|
طاقت از كف داد قامت راست كرد | |
آن قيامت كه دلش مى خواست كرد |
|
آمد اندر مسجد از كاشانه اش | |
حق تجلى كرد اندر خانه اش |
|
ز آتش دل هر زمان در پيچ و تاب | |
و ز سر شك ديده غرق سيل آب |
|
تا كه آن بانوى اقليم الست | |
بر سر قبر پدر نالان نشست |
|
لطمه زد بر رخ ز سر معجر كشيد | |
هم چُه جان ، قبر پدر در بر كشيد |
|
گاه رفت از هوش و گاه آمد به هوش | |
گاه در افغان و گاهى در خروش |
|
مو پريشان غنچه لب باز كرد | |
درد دلها با پدر آغاز كرد |
|
كاى پدر رفتى عزيزت خوار شد | |
جان شيرينت ز جان بيزار شد |
|
فوتم بعد از تو بابا شد تمام | |
زندگى بر من شد اى بابا حرام |
|
آن وصيتها تمام از ياد رفت | |
خانمانم اى پدر بر باد رفت |
|
جان بابا از غمت خون شد دلم | |
درد هجرت گردد آخر قاتلم |
|
دل پس از مرگ تو با مردن خوش است | |
صبر با هجر تو آب و آتش است |
|
ما گرفتار غم و اغيار شاد | |
از شماتت هاى دشمن داد، داد |
|
با على مردم به خشم افتاده اند | |
نور چشمانت ز چشم افتاده اند |
|
مانده در محراب خالى جاى تو | |
مسندت شد مجلس اعداى تو |
|
آتش كينن امتت افروختند | |
خانه ام را پيكر و در سوختند |
|
كاش مى ديدى على را جان باب | |
دستگير خصم و در گردن طناب |
|
ياورانت جمله در آزار او | |
غير من تنها نبودى يار او |
|
شوم مستى با لگد چون پيل مست | |
استخوان پهلويم در هم شكست |
|
سيلى كين چهره ام آزرده ساخت | |
جور گردون نوگلم پژمرده ساخت |
|
محسنم روزى كه آمد در برت | |
هيچ پرسيدى ز حال دختر؟! |