|
زهرا كه بُد حبيبه خلاق داورش | |
لالم زبان ، زمانه چه آورد بر سرش |
|
افكنده بود آتش آهش شرر به كون | |
آب ار نمى فشاند بر او ديده ترش |
|
يك سو، ز بى كسى پسرانش شكسته بال | |
يك سو، به چنگ خصم گرفتار، شوهرش |
|
دين كشورش خراب ، شه دين اسير بند | |
اسلام جمله رفته به تاراج لشكرش |
|
آن خانه اى كه روح الامين را بُدى مطاف | |
آتش فكند خصم جفا پيشه بر درش |
|
خاكم بر سر ز صدمه در شد ز درج مجد | |
غلطان به خاك تيره گرانمايه گوهرش |
|
گر قدسيان مصيبت زهرا رقم زنند | |
هفت آسمان كم آيد از اوراق دفترش |
|
از هجر رويت اى مه من بى قرارم امشب | |
بر روى خاك قبرت سر مى گذارم امشب |
|
نخل اميد ما را اين چرخ واژگون كرد | |
شب تا سحر به يادت اختر شمارم امشب |
|
بى روى خوب جانان من زندگى نخواهم | |
رفته ز كف توان و صبر و قرارم امشب |
|
هر گه روم به خانه گيرد حسين بهانه | |
از ناله هاى زينب ، من
دل ندارم امشب |
|
از من مكن شكايت جانا به نزد بابت | |
افزون شود خجالت زان تا جدارم امشب |
|
بيند چه جاى سيلى گشته ز كينه نيلى | |
ديگر مگو شكستند پهلوى زارم امشب |
|
راحت شدى ز دنيا ماندم غريب و تنها | |
چون مرغ پر شكسته در اين ديارم امشب |
|
صد چون عماد بايد زين قصه لب گشايد | |
ور نه يك از هزارم بر لب نيارم امشب |
|
على به خاك چه بسپرد نعش زهرا را | |
شكافت از شرر ناله سنگ خارا را |
|
كشيد ناله و بنشست و ديده دريا كرد | |
همه وسائل غم از وفا مهيا كرد(165) |
|
چه شمع سوخت به خاكش ز اشك آب فشاند | |
ز خون و لخت جگر
گل نهاد و لاله نشاند |
|
به گريه گفت كه اى دوست بى تو دل خون است | |
روان ز ديده بد امان چو رود جيحون است |
|
جهان به نور تو چون آفتاب روشن بود | |
زمانه از گل روى تو رشك گلشن بود |
|
چو ماه روى تو در ابر خاك پنهان گشت | |
جهان سيه شد و عالم بسان زندان گشت |
|
تو زيب عرشى و در زير خاك جاى تو نيست | |
مه سپهرى و زير زمين سزاى تو نيست |
|
به خانه جاى تو اى جان رفته خالى ماند | |
مرا به دل غم و اندوه لا يزالى ماند |
|
گمان نبود دمى بى تو زندگانى من | |
چرا نكشت مرا آتش نهانى من |
|
پس از تو جان به تن اى نازنين نياسايد | |
ز سينه كاش كه با ناله ام برون آيد |
|
وفا نبود كه بى من از اين جهان رفتى | |
ز ما گذشتى و تنها سوى جنان رفتى |
|
عزيز گم شده مانندت از كجا جويم | |
ز هجر سوختم اندر پيست كجا پويم |
|
غم دلم دل يعقوب گر خبر مى كرد | |
هزار باره فراموش از پسر مى كرد |
|
اگر بلاى من ايوب مبتلا مى ديد | |
بلا و محنت خود راحت و رفاه مى ديد |
|
دو نور ديده ات از فرقتت فكار شدند | |
رهين آه دل و نالهاى زار شدند |
|
دل تو خوش كه ز غم مرغ جانت آزاد است | |
به وصل روى رسول خدا دلت شاد است |
|
شكايت از دل و پهلو به پيش باب مكن | |
دلش به اول ديدار خود كباب مكن |
|
ز حال بازويت ار پرسش آن جناب نمود | |
مباد گوئيش از تازيانه گشته كبود |
|
چه گفت ديده چرا سرخ و عارضت نيلى است | |
شرر مزن جگرش را، مگو كه از سيلى است ! |