|
جمشيد كو سكندر گيتى ستان كجاست | |
آن چشمه جلال ملوك كيان كجاست |
|
تاج قباد و تخت فريدون نگين جم | |
طبل سكندر و علم كاويان كجاست |
|
اين بانك از مزار سكندر رسد به گوش | |
دارا چه شد سكندر گردون مكان كجاست |
|
وا كرده است طاق مدائن دهن مدام | |
فرياد مى كند كه انوشيروان كجاست |
|
گردد ز گنبد هرمان اين صدا بلند | |
آن كو بنا نهاد مرا در جهان كجاست |
|
هر ميل
چل منار زبانيست در خروش | |
گويد به صد زبان كه جم شه شهان كجاست |
|
بر فرد فرد خشت خورنق نوشته اند | |
نعمان و آن دو رويه صف چاكران كجاست |
|
اى دل رهت به ملك نشابور اگر فتد | |
آنجا سوال كن كه آلب ارسلان كجاست |
|
گر بگذرى به خيمه سلجوقيان بگوى | |
سنجر چگونه گشت ملكشاهيان كجاست |
|
فرداست بلبلان همه با صد فغان و شور | |
خواهند گفت واعظ شيرين زبان كجاست |
شعبى روايت كرده كه از دِعبِل شيبانى از جماعت اهل علم : كه چون شداد عاد هلاك شد و آنان كه با او بودند به صيحه هلاك شدند، او را پسرى بود
به حضرموت ، نام او مرثد ابن شداد او را به ملك خود خليفه كرده بود بيامد پدر را برگرفت و به حضرموت برد و او را به سدر و كافور
بياندود و او را در غارى برد و بر سريرى از زر خوابانيد و هفتاد حله از حله هاى منسوج به شمشهاى زر بر او افكند و لوحى بزرگ از زر در زير
بالين او بنهاد و اين بيتها بر او نقش كرد:|
اعتبرنى ايها المغرور بالعمر المديد | |
انا شداد بن عاد صاحب الحصن العميد |
|
و اخو القود و الباساء و الملك المشيد | |
ان اهل الاءرض لى من خوف وعدى و وعيد |
|
و ملكت الشرق و الغرب بسلطان شديد | |
و بفضل الملك و العدة فيه و العديد |
|
فاءتى هود و كنا فى ضلال
قبل هود | |
فدعانا لو قبلناه الى الامر الرشيد |
|
فعصيناه فناديت الاهل من محيد | |
فاتتنا صيحد من الافق البعيد |