و از اهل اين منصبها صادق مخلص از اينجا شناخته مى شود كه هرگاه كسى عادلتر و خوش گفتارتر و عالمتر از او و مقبولتر براى مردم يافت شود
شاد و خوشحال گردد و حسد نورزد، و چون بزرگان در مجلس او حاضر شدند يا به او اقتدا كردند سخنش دگرگون نشود و حالش تفاوت نكند،
بلكه بر همان حال و روش باقى بماند، و به بندگان خدا با يك چشم بنگرد.
تنبيه : چون حقيقت ريا را شناختى ، خواهى دانست كه هرگاه كردار يا گفتار بعضى از شايستگان محرّك ديگران براى
اشتغال به طاعت شود اين طاعت اگر با خلوص آغاز شده باشد ريائى نيست ، هر چند آن ديگرى اگر طاعت يكى از صالحان را نمى ديد يا نمى شنيد
آن را انجام نمى داد. پس كسى كه به سحر خيزى و نماز شب عادت ندارد ولى در جائى با شب زنده داران و نماز شب گزاران باشد و چون ايشان
برخيزند و به نماز پردازند نشاط پيدا كند و در تهجّد با آنان موافقت نمايد، اين
عمل بعد از آنكه به قصد ثواب و تقرب به خدا باشد ريا نيست ، زيرا هر مؤ منى به عبادت پروردگار و نماز شب رغبت دارد، و ليكن موانع و غفلت
او را باز مى دارد، و چون اشخاص شب زنده دار و متهجّد را ببيند مشاهده طاعت ايشان سبب
زوال غفلت از او خواهد شد، همچنانكه سخن و وعظ آنان نيز مى تواند چنين تاءثيرى داشته باشد و انگيزه دينى بدون ريا محرّك اوست و وى را به
موافقت با ايشان مى خواند. و چه بسا مواردى كه در آن مانعى نباشد و فرصت را غنيمت شمرد و او را از موضع ايمان به طاعت برانگيزد. و بر همين
قياس است ديگر اعمال نيك از قبيل روزه و صدقه دادن و قرائت قرآن و ذكر و
امثال اينها.
فصل 36: علاج ريا
از آنجا كه اسباب و انگيزه هاى ريا محبّت لذتِ مدح و ستايش ، و نفرت و گريز از درد و رنج مذمّت و نكوهش ، و طمع به
مال و منافع مردم است ، راه علاج آن قطع و ريشه كنى اين اسباب و عوامل است و راه علاج قطع دو انگيزه
اول (دوستى مدح و نفرت و رنج و درد ذم ) قبلا گفته شد. و راه بر طرف كردن
عامل سوم (طمع ) خواهد آمد. آنچه در اينجا ذكر مى كنيم علاج علمى رياء است ، و آن اين است كه بداند چيزى مورد رغبت قرار مى گيرد كه سودمند
باشد، و اگر دانست كه زيان آور است البته از آن اِعراض خواهد نمود. در اين صورت ، سزاوار است كه هر مؤ منى به ياد داشته باشد كه ريا چه
زيانها به او مى رساند و چگونه صفا و پاكى دل وى را از ميان مى برد و از توفيق در اين دنيا و قرب و منزلت در پيشگاه خدا محرومش مى كند و او
را با چه دشمنى و عذابى روبرو مى سازد. و چون اينها را به خاطر آورد و آنچه را كه در دنيا به سبب ريا از مردم به دست مى آورد با آنچه را كه
در آخرت از ثواب اعمال از دست مى دهد بسنجد هر آينه ريا را ترك خواهد كرد. علاوه بر اين گناهى يك
عمل اگر از روى اخلاص باشد كفّه حسناتش را سنگين مى كند، ولى اگر به واسطه ريا فاسد شود كفّه سيّئات را سنگين مى كند و به آتش دوزخ مى
افكند. وانگهى رياكار در دنيا به سبب ملاحظه دل مردم پريشان خاطر و مشوّش است ، زيرا رضاى مردم حد و پايانى ندارد، و هرگاه طايفه اى را از
خود خشنود مى كند گروهى ديگر از او مى گسلند، در هر كه رضاى مردم را با ناخشنودى خداوند بجويد خدا بر او خشم خواهد گرفت و مردم را نيز از
او ناراضى و خشمگين خواهد ساخت .
ديگر آنكه از ستايش مردم چه نفعى مى بَرد كه بخاطر مدح آنها مذمّت و ملامت خداوند را بر مى گزيند و
حال آنكه ستايش مردم نه روزى او را افزون مى كند و نه مرتبه او را بالا مى برد و نه در روز فقر و درماندگيش يعنى در روز قيامت سودى براى او
دارد؟! و كسى كه رياء او براى طمع به مال مردم است بايد بداند كه دلها مسخّر خداوند است و اوست كه به منع و بخشش وا مى دارد، و مردم در اين
كار وسيله اى بيش نيستند، و رازقى جز خدا وجود ندارد، و هر كه طمع در خلق بندد از ذلّت و زبونى بر كنار نخواهد بود، و اگر هم به مقصود
برسد از منّت و خوارى خالى نخواهد ماند. و هرگاه درباره اين مطلب بينديشد و منكر فرداى قيامت نباشد، غفلتش
زايل شود و رغبتش از ريا به سستى و كاستى گرايد و با دل خويش به خدا روى آورد، و با تمام وجود از ديگران گسسته و به جناب مقدّس
پروردگار پيوندد.
و براى رياكار كافى است كه بداند اگر مردم از قصد ريا كه در اندرون دارد و اخلاصى كه اظهار مى كند آگاه شوند وى را دشمن خواهند داشت ، و
خداوند سرّ ضمير او را مكشوف خواهد ساخت تا او را مبغوض و منفور دارند. اما اگر اين شخص براى خدا اخلاص داشته باشد خداوند اخلاص او را
آشكار مى كند و او را محبوب مردم و دلهاشان را مسخّر آنان قرار مى دهد، و زبانشان را به مدح و ثناى وى مى گشايد، با اينكه او را به واسطه مدح
مردم كمالى حاصل نمى شود و به سبب ذم آنان نقصانى پديد نمى آيد.
مطلب ديگر آنكه هر كه دلش به نور ايمان روشن و سينه اش با يقين و عرفان گشاده شود، و معنى واجب و حقيقت ممكن را بشناسد، و يقين كند كه واجب
تعالى - يعنى حقيقتى كه ذات او مقتضى تحقّق و بقاء است و وجود صِرف مى باشد - ضرورى است كه تام و
كامل مطلق باشد و حقيقتى تمامتر و كاملتر از او نتوان تصور كرد، و حقيقتى كه چنين قدر و مرتبه اى دارد واجب است كه همه ما سواى او به وى مستند و
وابسته باشند و از او صادر شوند به بهترين و شريفترين انحاء صدور. و از اين نحو صدور كه اشرف و اقواى صدور است قويتر در اختراع و
دلالت كننده تر بر كمال عظمت و قدرت موجد آن نمى توان تصور كرد، به اين معنى كه ماسواى او از موجودات با اعتبارات و شئونات درجات ذات و
اشراقات تجلّيات صفات اويند، چنانكه گروهى از حكما بر آنند، يا ماسواى او ماهيّات امكانى اند كه علما (در وجود ذهنى ) و عينا (در وجود خارجى )
اختراع او و صادر از او به نحو وجودات خاصّه متعدده ارتباطيّه به صِرف اراده و مشيّت اويند، چنانكه جمعى ديگر بر آنند(182)، و اگر موجوداتِ
ماسَوى به قويترين انحاء استناد به او مستند و وابسته نباشند، تمام و فوق تمام نخواهد بود، زيرا ذاتى كه همه موجودات به او وابسته اند از
آنها كاملتر و شريفتر است . و چون دانست كه خداى سبحان چنين است ، مى داند كه در وجود حقيقى جز او نيست و غير او در حقيقت عدم است و آنچه از وجود و
ظهور دارد از اوست ، و بعد از اين معرفت ديگرى را بر او اختيار نمى كند، و مى داند بندگان همگى عاجزند و مالك سود و زيان خويش نيستند و
زندگى و مرگشان به دست خودشان نيست ، پس دلش به ديدار خلق دگرگون نمى شود، و به آنها جز با انديشه هاى ضعيفى كه به خاطرش
خطور مى كند و بر طرف ساختن آنها دشوار نيست توجه و التفاتى ندارد، و طورى
عمل مى كند كه اگر جز خودش كسى بر روى زمين نباشد همان گونه عمل مى كرد.
و اما علاج عملى ، اين است كه خود را به پنهان داشتن عبادات عادت دهد و به هنگام عبادت در به روى ديگران ببندد، همچنانكه معاصى و
اعمال زشت خود را از مردم پنهان مى دارد، تا دلش به علم و اطلاع خدا بر عبادت او قانع و خرسند شود، و نفس او ديگر براى طلب آگاهىِ غير خدا
به آن عبادت با او كشمكش نكند. و اين كار اگر در آغاز مجاهده دشوار باشد پس از مدتى صبر و مقاومت اگر چه به تكلّف باشد با رسيدن الطاف
الهى و حسن توفيق و تاءييدى كه به مدد عبادت حاصل مى شود آسان خواهد شد:
((انّ اللّه لايغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما باءنفسهم )) (رعد، 11)
((خدا آنچه را كه نزد گروهى هست تغيير ندهد تا آنها آنچه را كه در نفسهايشان هست تغيير دهند)).
پس از بنده مجاهده است و از خدا هدايت :
((انّ اللّه لا يضيع اجر المحسنين )) (توبه 120)
((خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند)).
تتميم
كسى كه نهال ريا را با قطع طمع از مردم و كوچ شمردن مدح و ذمّ آنها از دل بر مى كند چه بسا شيطان او را، بخصوص در اثناء عبادت ، رها كند و
از سوى ديگر به وسيله انديشه ها و وسوسه هاى ريا با وى به معارضه برخيزد تا در قلب او ميلى پنهانى به ريا و دوستى آن پديد آورد. حق
اين است كه اين خواطر (آنچه بر خاطر گذرد) و وسوسه ها حرام نيست و عبادت را فاسد و
باطل نمى كند، البته به شرط آنكه از اين ميل و حبّ نهانى خوشش نيايد و بر نفس خود غلبه كنند و از اثر پذيرى و دگرگونى آن از وسوسه
هاى شيطان ناراضى و متنفّر باشد و با شيطان ستيزه نمايد و براى دفع خاطرها و انديشه هاى شيطانى بكوشد، زيرا خداوند بندگان خود را جز
به اندازه اى كه طاقت دارند مكلّف نمى سازد، و در اختيار و قدرت آنها نيست كه شيطان را از وسوسه هايش باز دارند و سرشت و طبيعت خويش را از
بيخ و بن بر كنند تا به شهوات ميل پيدا نكنند، بلكه آخر چيزى كه مقدور آنهاست مقابله با وسوسه ها و تحريكات شيطان و
ميل طبع به وسيله كراهت و غلبه بر نفس در اين ميل است ، همراه با كوشش و مجاهده در دفع اينها از طريق تذكّر معالجاتى كه براى ريا و وسوسه
ها مقرر است ، و چون چنين كردند وظيفه واجب خود را به جا آورده اند. و دليل اين مطلب اخبارى است كه دلالت بر مؤ اخذه نشدن به مجرد وسوسه دارد، و
نيز اين سخن پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم : ((سپاس خداى را كه كيد شيطان را به وسوسه باز گردانيد)). پس وسوسه شيطان و
ميل نفس در صورتى كه با كراهت و سرپيچى و امتناع رد شود زيانى نمى رساند، زيرا وسوسه ها و خواطر و انديشه ها و تخيّلاتى كه آدمى را به
ريا بر مى انگيزد از شيطان است ، و ميل و رغبتى كه بعد از اين خواطر پديد مى آيد از نفس است ، و امتناع و سرپيچى و كراهت از ايمان و از آثار
عقل است و آنچه از نفس [امّاره ] و شيطان است هرگاه عقل و ايمان به مقابله آنها برخيزد زيانى نمى رساند. و از اينرو يكى از بزرگان گفته است :
((آنچه از نفس توست و نفس تو آن را براى نفس تو مكروه مى دارد، آنچه از جانب دشمن توست تو را زيانى نمى رساند، و آنچه از نفس توست و نفس
تو آن را براى نفس تو خوش مى دارد پس نفس خود را ملامت كن )).
امّا راههاى دفع خواطر و انديشه هاى ريا در اثناء عبادت ، در حالى كه انسان از آنها كراهت دارد، چهار است :
اول - اينكه در ردّ وسوسه هاى شيطان با وى به جدال و ستيزه پردازد و آن را ادامه دهد.
دوم - آنكه بر تكذيب و دفع شيطان اقتصار كند بدون اينكه به جدال وى برخيزد.
سوم - به تكذيب او نيز نپردازد، بلكه در ضمير خود به كراهت ريا و كذب شيطان اكتفا كند، و بر اين
حال استمرار نمايد بدون اينكه به مخاصمه و تكذيب اشتغال ورزد.
چهارم - بر آنچه در آن اخلاص و توجّه به خدا هست ، يا به اينها رهنمون مى شود، مانند پنهان داشتن عبادت و صدقه ، بيفزايد زيرا اينها شيطان را
به خشم مى آورد و موجب ياءس او مى شود و اگر به اين عادت بنده پى برد از بيم آنكه مبادا بر حسناتش بيفزايد دست او بر مى دارد.
و شكّى نيست كه اشتغال به مجادله و تكذيب و ادامه و اطاله آن مانع از حضور قلب مى شود و از توجّه به خدا باز مى دارد، و اين براى
اهل سلوك نقصان است . پس راه درست براى هر مؤ منى اين است كه همواره در نهانخانه
دل خويش ريا را مكروه دارد و شيطان را تكذيب كند، و هميشه بر اين عزم باشد كه هرگاه شيطان بر او هجوم آرد و با وسوسه هاى ريا به مبارزه وى
برخيزد او هم بر آنچه شيطان را به خشم مى آورد (اخلاص ) بيفزايد و موجب ياءس او شود، و اگر در اثناء عبادت انديشه هاى شيطانى به ذهنش
خطور كند بر قصد و نيّت نخست خويش پايدارى و مداومت كند، و به اخلاص و مقدمات آن بيفزايد كه اين روش موجب نااميدى شيطان مى شود، و چون
بنده را به اين صفت شناخت ديگر متعرض او نخواهد شد.
و شايسته مؤ من آنست كه در همه صفات و ملكات همين روش را داشته باشد، مثلا هرگاه يقين
كامل و عقيده محكم به خدا و صفات كماليّه او حاصل شد و در جان وى جاى گرفت ، و كراهت شك و وسوسه در دلش استوار گشت ، اگر در اثناء عبادت
يا غير آن وسوسه اى پديد آمد، سزاوار است كه يكسره به معارضه با شيطان
مشغول نشود، بلكه به همان يقين قلبى و كراهت شك و وسوسه اكتفا كند، و به اين اعتقاد باشد كه اين وسوسه ها
اصل و ريشه اى ندارد و قابل اعتنا نيست . و همچنين اگر خيرخواهى براى مسلمين و كراهت و بيزارى از حسد را در جان خويش جاى داده ، هرگاه شيطان
وسوسه هاى حسد را در دلش مى افكند بايد به آنها اعتنا و التفاتى نكند، و به همان خوى خيرخواهى مسلمانان و نفرت از حسد ادامه دهد، و بر همين
قياس درباره ديگر صفات و اخلاق .
مثال كسى كه زمانى دراز به معارضه با شيطان مشغول مى شود مِثل كسى است كه بخواهد به مجلس علم و وعظ برود تا به فايده و هدايتى
نائل شود در راه شخص گمراه فاسقى به او بر بخورد و او را به مجلس فسق دعوت كند و وى امتناع نمايد و كار او را ناشايست و منكر شمارد، پس
چون شخص گمراه ! ابا و امتناع او را دانست به مجادله با وى مشغول شود و او نيز براى رد كردن گمراه با وى در بر آورده شدن مقصودش همدست
گردد، به اين گمان كه مصلحتش اين است ، و حال آنكه غرض گمراه از مجادله همين است كه او را از
نيل به مقصودش باز دارد. اما مثل كسى كه به تكذيب شيطان سرگرم مى شود
مِثل كسى است كه به مبارزه و نبرد با گمراه كه او را به مجلس گمراهى مى خواند
مشغول نشود، بلكه بايستد تا او را از راه خود دفع كند و آنگاه با شتاب راهى شود، و گمراه به اندازه توقّف او براى دفع وى شادمان گردد. و
اما مثال كسى كه به حالت عزم قلبى خود بر اخلاص و اجتناب از ريا اكتفا مى كند
مِثل كسى است كه اصلا به دعوت گمراه اعتنا و توجّهى نمى كند، و به راه و روش خود ادامه مى دهد. و اما
مثال كسى كه به اخلاص و مقدّمات آن (آنچه به آن رهنمون مى شود) مى افزايد
مثل كسى است كه بعد از دعوت گمراه بر شتاب خود بيفزايد تا او را به خشم آورد. و شكى نيست كه فاسق گمراه اگر اين اشخاص را دوباره در راه
ببيند همه را به گمراهى مى خواند مگر شخص اخير را، از ترس اينكه مبادا در راه هدايت خود سرعت و شتاب گيرد.
پيوست : اخلاص و حقيقت آن
ضدّ ريا اخلاص است ، و آن عبارت است از پاك و خالص ساختن قصد و نيّت از غير خدا. پس هر كه از روى ريا طاعت كند مطلقا رياكار و مرائى است ، و
اگر كسى طاعتى را بجا آورد و قصد قربت داشته باشد و ليكن با آن غرضى دنيوى بياميزد عملش مشوب و غير خالص است ،
مثل اينكه در روزه قصد فايده از پرهيز داشته باشد، يا براى خلاصى از خرج برده يا بدخُلقى از وى را آزاد كند، يا در حج قصد صحّت مزاج يا
خلاصى از بعضى از گرفتاريهاى وطن و شرور بدخواهان داشته باشد، يا در تعلّم علم قصد برترى و عزت در ميان مردمان يا سهولت طلب
مال ، يا در وضو و غسل قصد خنك شدن يا پاكيزگى ، يا در صدقه دادن قصد رهائى از اصرار و ابرام
سائل داشته باشد. بنابراين در اين گونه موارد انگيزه طاعت تقرب است و ليكن بعضى از خواطر و انديشه ها اضافه مى شود و
عمل او را از اخلاص خارج مى كند و مشوب مى سازد. پس اخلاص آنست كه عمل از همه اين شائبه ها، زياد يا كم ، خالى باشد. و مُخلص كسى است كه
عملش فقط براى تقرّب به خداى سبحان باشد، بدون قصد و نيّت ديگر.
بالاترين مراتب اخلاص - يعنى اخلاص مطلق و اخلاص صدّيقين - آنست كه در
عمل صرفا رضاى خداى سبحان خواسته شود، بدون هرگونه غرض دنيوى و اخروى . و اين مرتبه تحقّق نمى يابد مگر براى كسى كه خداى
تعالى را مُحبّ عاشق صادق و مستغرق درياى عظمت و جلال الهى باشد، و مطلقا توجّه و التفاتى به دنيا نكند.
و كمترين درجه اخلاص ، اخلاص نسبى است و آن به قصد ثواب و نجات از عذاب است ، و سرور رسولان صلى اللّه عليه و آله و سلم به حقيقت
اخلاص با اين گفتار خود اشاره فرموده است كه : ((اخلاص اين است كه بگوئى پروردگار من اللّه است و آنگاه چنانكه فرمانت داده اند استوار
بمانى (183)، براى خدا عمل كنى ، و دوست نداشته باشى كه تو را براى آن بستايند! يعنى هواى نفس خو درا نپرسى ، و جز پروردگارت را
عبادت نكنى ، و در عبادت خود چنانكه دستورات داده اند استقامت ورزى )). و اين حديث اشاره است به قطع نظر از ماسِوى اللّه ، و اخلاص حقّا همين است و
تحصيل آن به اين است كه لذات نفاسى و هوى و هوس شكسته شود و از دنيا طمع بريده گردد و تنها آخرت مورد توجّه باشد، بطورى كه اين
حالت بر قلب انسان غالب شود و به تفكر درباره صفات و افعال خداى تعالى پردازد و به مناجات او
اشتغال ورزد تا نور جلال و عظمت او بر ساحت دلش پرتو افكند و حب و انس با او در جان وى جاى گيرد. و چه بسيار اعمالى كه انسان در آنها خود
را به تعب مى افكند و گمان مى كند كه خالص براى خداست ، و حال آنكه به سبب پى نبردن به آفات آنها مغرور و فريفته شده است ، چنانكه
يكى از حكايت مى كنند كه گفت : ((سى سال نماز خود را كه در مسجد به جماعت در صف
اول گزارده بودم قضا كردم ، زيرا يك روز به واسطه عذرى دير به مسجد رسيد و [چون در صف
اول جا نبود] در صف دوم ايستادم ، در اين حال در درون خود از مردم خجالت كشيدم كه مرا در صف دوم مى ديدند، پس دانستم كه نگاه مردم به من در صف
اول مرا خوشحال مى كرده و سبب خوشدلى و اطمينان خاطر من چيزى بوده كه از آن آگاه نبودم )). و اين معنى دقيق و درك آن دشوار است و كم است اعمالى
كه از اين آفات سالم باشد، و كم اند كسانى كه از خواب غفلت بيدار شوند، و غافلان از اين دقايق همه حسنات خود را در آخرت سيّئات مى بينند،
چنانكه خداى تعالى مى فرمايد:
((و بدالهم سيّئات ما عملوا)) ((جائيه ، 33)
((اعمال بدى كه كرده اند برايشان هويدا شود)).
((و بدالهم من اللّه ما لم يكونوا يحتسبون )) (زمر، 47)
((از جانب خدا چيزهائى كه به حساب نمى آوردند برايشان آشكار شود)).
((قل هل ننبّئكم بالاءخسرين اءعمالا؟ الّذين ضلّ سعيهم فى الحياة الدّنيا و هم يحسبون انّهم يحسنّون صنعا)) (كهف ، 103 و 104)
((بگو مى خواهيد شما را از آنها خبر دهم كه به عمل زيانكارترند؟ همان كسان كه كوشش آنان در زندگى دنيا تباه شده و پندارند كه كردارى نيكو
دارند)).
فصل 37: ستايش اخلاص
اخلاص يكى از منزلهاى راه دين است و از مقامات اهل يقين بشمار مى رود. و راستى كبريت احمر است ، و توفيق
وصول به آن از خداى اكبر است ، و از اينرو در فضيلت آن آيات و اخبار بسيار رسيده است ، خداى تعالى مى فرمايد:
((و ما اءمروا الاّ ليعبدوا اللّه مخلصين له الدّين )) (بيّنه ، 5)
((و ماءمور نبودند جز اينكه خدا را پرستند در حالى كه دين را براى او پاك و خالص كنند)).
و مى فرمايد:
((الاّ الّذين تابوا و اءصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم للّه ))
(نساء، 146)
((مگر كسانى كه توبه كنند و راه اصلاح پيش گيرند و به خدا پناه برند (به دامن لطف خدا چنگ زنند) و دين خويش براى خدا خالص گردانند)).
و مى فرمايد:
((فمن كان يرجو لقاء ربّه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه اءحدا)) (كهف ، 110)
((هر كه اميد ديدار پروردگار خويش دارد بايد كارى شايسته كند و در عبادت پروردگار خود هيچ كس را شريك نسازد)).
[گويا] اين آيه درباره كسى نازل شده كه براى خدا عمل مى كند ولى دوست دارد كه بر كار خود مورد ستايش قرار گيرد.
و در خبر قدسى است : ((اخلاص رازى از رازهاى من است ، آن را در دل هر يك از بندگان خود كه دوست دارم به وديعت مى نهم )).
و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((اءخلص العمل يجزك منه
القليل )) ((عمل خود را خالص كن (با اخلاص بجا آور) كه اندك آن را تو را بسنده است )).
و فرمود: ((ما من عبد يخلص العمل للّه تعالى اءربعين يوما الاّ ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه )).
((هيچ بنده اى نيست كه چهل روز عمل را براى خداى تعالى خالص كند (با اخلاص بجاى آورد) مگر اينكه چشمه هاى حكمت از
دل او بر زبانش جارى مى شود)).
و فرمود: ((سه چيز است كه بر آنها غل نهاده نمى شود)): و يكى از آنها را
دل مسلمانى كه عمل را براى خدا خالص انجام دهد بر شمرد.
و امير مؤ منان عليه السلام فرمود: ((لا تهتمّوا لقلّة العمل ، و اهتمّوا للقبول )) ((انديشه كمىِ
عمل مداريد، بلكه در انديشه قبول آن باشيد)).
و فرمود: ((طوبى لمن اءخلص للّه العبادة و الدّعاء، و لم يشغل قلبه بماترى عيناه ، و لم ينس ذكر اللّه بما تسمع اءذناه ، و لم يحزن صدره بما
اءعطى غيره !)).
((خوشا آن كه عبادت و دعايش را براى خدا خالص كند، و دلش را به آنچه چشمش مى بيند
مشغول نسازد، و به آنچه كوشش مى شنود ياد خدا را فراموش نكند، و بر آنچه به ديگرى داده شده اندوه نخورد)).
و امام باقر عليه السلام فرمود: ((هيچ بنده اى چهل روز ايمان به خدا را خالص نگرداند - يا فرمود: هيچ بنده اى ياد خدا را
چهل روز نيكو بجا نياورد - مگر اينكه خداى تعالى او را نسبت به دنيا زاهد سازد و درباره درد و دواى آن بينا گرداند، و حكمت را در دلش ثابت و
استوار كند، و زبانش را به آن گويا سازد)).
و امام صادق عليه السلام درباره قول خداى عزوجل :
((ليبلوكم ايّكم اءحسن عملا)) ((تا شما را بيازمايد كه كدام نيك كردارتريد))
فرمود: ((مراد پُر كردارتر نيست ، بلكه مقصود درست كردارتر است . و درستى همان ترس از خدا و نيّت صادق است ))، سپس فرمود: ((پايدارى بر
عمل تا خالص بماند از خود عمل سخت تر است ، و عمل خالص آنست كه نخواهى كسى جز خداى
عزوجل تو را بر آن بستايد، و نيّت برتر از عمل است ، بدانيد كه نيّت همان
عمل است ))، سپس اين قول خداى عزوجل را تلاوت فرمود: ((قل كلّ يعمل على شاكلته )) ((بگو هر كسى بر طبيعت و خُلق و خوى خويش
عمل مى كند)) و شاكله يعنى نيّت (184).
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: ((اخلاص جامع اعمال فاضله است ، كليد آن
قبول پروردگار و توفيق آن رضاى الهى است ، و هر كه خداوند عمل او را بپذيرد و از او راضى باشد با اخلاص است اگر چه عملش اندك باشد، و
هر كه خدا عمل او را قبول نكند مخلص نيست هر چند عملش بسيار باشد، به اعتبار
عمل آدم عليه السلام و ابليس . و علامت قبول عمل وجود استقامت و پايدارى است به وسيله
بذل همه محبوبها همراه با علم و آگاهى نسبت به هر حركت و سكونى ، و انسان مخلص جان خود را در اين طريق ذوب مى سازد و ثمره قلب خويش را در
راه استوارى علم و عمل بذل مى كند، زيرا اگر اين را دريافت همه را دريافته و اگر اين را از دست داد همه را از دست داده است ، و معنى تنزيه در
توحيد همين است چنانكه اوّل (تعالى ) فرمود: ((عمل كنندگان هلاك شدند مگر عبادت كنندگان آنها، و عابدان هلاك شدند مگر عالمان آنها، و عالمان هلاك
شدند مگر صادقان آنها، و صادقين هلاك شدند مگر مخلصان آنها، و مخلصين هلاك شدند مگر متّقيان آنها، و متّقين هلاك شدند مگر
اهل يقين ، و اهل يقين بر لب خطرى عظيم واقعند! خداوند به پيامبر خويش فرمود: ((و اعبد ربّك حتّى ياءتيك اليقين )): پروردگارت را عبادت كن
تا آن امر يقينى (مرگ ) فرا رسد. و كمترين حدّ اخلاص آنست كه بنده آخرين درجه توانائى و طاقت خود را به كار بَرد، و در عين
حال براى عمل خود ارزش و قدرى نزد خداوند قائل باشد يعنى تصور نكند كه بر خداست كه پاداش
عمل او را بدهد، زيرا بايد بداند كه اگر خداوند از او بخواهد كه حقّ عبوديّت را ادا و ايفا كند عاجز خواهد بود، و كمترين مقام مخلص در دنيا سالم
ماندن از همه گناهان و در آخرت نجات از دوزخ و دستيابى به بهشت است ))(185).
و هر كه در اين اخبار و اخبارى كه در اينجا ذكر نشد تاءمّل كند، خواهد دانست كه اخلاص بر تارك همه
فضائل است ، و ملاك قبول اعمال و صحّت آنهاست ، و عملى كه اخلاص با آن نباشد اعتبارى ندارد، و خلاصى از شيطان جز به اخلاص ممكن نيست ،
چنانكه خداى تعالى [از قول شيطان ] مى فرمايد:
((و لا غوينّهم اءجمعين ، الاّ عبادك منهم المخلصين )) (حجر، 39 و 40)
((همه آنها را گمراه مى كنم ، مگر بندگانِ ويژه كار و برگزيده تو را)).
|