و فرمود: ((دبّ اليكم داء الاءمم قبلكم : الحسد و البغضاء هى الحالقة ، لا
اقول حالقة الشّعر، و لكن حالقة الدّين ، و الّذى نفس محمّد بيده ! لا تدخلون الجنّة حتّى تؤ منوا، و لن تؤ منوا حتّى تحابّوا. اءلا اءنبّئكم بما يثبت
ذلك لكم ؟ اءفشوا السّلام بينكم ))
((بيمارى امّتهاى پيش در شما راه يافته : حسد و دشمنى كه سترنده است ، نه سترنده موى بلكه سترنده دين . به خدائى كه جان محمّد به دست
اوست ، به بهشت نمى رويد تا ايمان آوريد، و ايمان نخواهيد آورد تا يكديگر را دوست بداريد. آيا مى خواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه مهربانى
و دوستى را ميان شما بر قرار كند؟ به همديگر سلام كنيد!)).
و فرمود: ((كاد الفقر ان يكون كفرا، و كاد الحسد ان يغلب القدر)).
((فقر نزديك است كه به كفر انجامد، و حسد نزديك است كه بر قدر غلبه كند(86))).
و فرمود: ((به زودى به امّت من بيمارى امّتها خواهد رسيد. پرسيدند: بيمارى امّتها چيست ؟ فرمود: ((خودپسندى و ستيزندگى ، و سركشى ، و
زياده جوئى ، و همچشمى در دنيا، و دورى نمودن و حسد ورزيدن ، تا آنكه ستم و تعدى و سپس آشوب و فتنه پديد آيد)).
و فرمود: ((ترسناكتر چيزى كه بر امّتم مى ترسم اين است كه مالشان زياد شود پس با يكديگر حسد ورزند و يكديگر را به
قتل رسانند)).
و فرمود: ((براى نعمت هاى خدا دشمنانى هست . پرسيدند: آنها كيانند؟ فرمود: كسانى كه به مردم بر آنچه خدا از
فضل خود به ايشان داده حسد مى برند)).
و در يكى از احاديث قدسى وارد شده است كه : ((خداوند فرمود: حسود دشمن نعمت من است و از قضاء من خشمگين است و به قسمتى كه در ميان بندگانم
كرده ام راضى و خشنود نيست )).
امام باقر عليه السلام فرمود: ((انّ الرّجل لياءتى باىّ بادرة فيكفر. و انّ الحسد
لياءكل الايمان كما تاءكل النّار الحطب )).
((گاهى مرد شتابزدگى و تندى مى كند و كافر مى شود. و حسد ايمان را مى خورد همچنانكه آتش هيزم را مى خورد)).
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: ((آفة الدّين : الحسد و العجب و الفخر)) ((آفت دين حسد و خودبينى و فخرفروشى است )).
و فرمود: ((انّ المؤ من يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط(87))).
و فرمود: ((حسود پيش از آنكه ضررى به محسود برساند به خود زيان مى زند، چنانكه ابليس به سبب حسد براى خود لعنت به ارث بُرد، و براى
آدم برگزيدگى و هدايت و بالا رفتن به مقام حقايق عهد و اصطفاء الهى را
حاصل كرد. پس محسود باش و حسود مباش ، كه ترازوى حسود هميشه سبك است به واسطه سنگينى ترازوى محسود(88)،و روزى قسمت شده است ،
پس حسد چه نفعى به حسود و چه ضررى به محسود مى رساند. و ريشه حسد از كورى
دل و انكار فضل و كرم خداى تعالى است ، و اينها دو بالند براى كفر. و به واسطه حسد فرزند آدم در حسرت جاويد افتاد، و به درّه هلاكتى سقوط
كرد كه هرگز نجاتى براى او نيست . و حسود را توبه نيست ، زيرا بر آن مُصرّ و به آن معتقد است و حسد سرشت اوست كه بدون معارض و بى سبب
ظاهر مى شود، و سرشت از ريشه تغيير نمى پذيرد، هر چند كه معالجه شود(89))).
يكى از حكما گفته است : ((حسد زخمى است بهبودناپذير)).
و يكى از خردمندان گفته است : ((ظالمى شبيه تر به مظلوم از حسود نديدم ، كه نعمت ترا نقمت خود مى داند)).
و يكى از بزرگان گويد: ((حسود از مجالس و مجامع جز مذمّت و ذلّت بهره اى نمى برد، و از ملائكه جز لعنت و دشمنى به او نمى رسد، و از خلق
جز غم و اندوه عايدش نمى شود، و در وقت مردن جز سختى و هراس نصيبى ندارد، و در قيامت جز رسوائى و عذاب به او نمى رسد)).
اخبار و روايات در نكوهش حسد بيرون از حدّ شمار است ، و آنچه ياد شد براى حق جو كافى است . و نيز بايد دانست كه ناپسند داشتن نعمت و حُبّ
زوال آن نسبت به كافر و فاجر كه دستاويز فتنه و آزار خلق و افساد بين مردم مى شود مانعى ندارد، از اين رو كه وسيله فساد است نه از آن جهت كه
نعمت است .
فصل 2: منافسه (90) و غبطه (91)
منافسه يعنى آرزو نمودنِ نعمتى كه براى ديگرى هست بى آنكه زوال آن را از او بخواهد، و اين مذموم نيست ، بلكه در واجب واجب است و در مستحب مستحب
و در مباح مباح .
خداى سبحان مى فرمايد:
((و فى ذلك فليتنافس المتنافسون )) (مطففين 26).
((و همچشمى كنان در اين باره (نعمت بهشتى ) همچشمى كنند)).
و سخن پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم بر اين معنى حمل مى شود كه فرمود: ((لا حسد الّا فى اثنين :
رجل آتاه اللّه مالا، فسلّطه على ملكه فى الحقّ. و رجل آتاه اللّه علما، فهو يعمل به و يعلّمه النّاس )).
((حسد روا و نيكو نيست مگر در دو مورد: مردى كه خدا او را مالى داده باشد و او [در صرف ] در راه حق به آن دست يابد، و مردى كه خدا به او علمى عطا
فرموده و او به آن عمل كند و به مردم بياموزد)). يعنى غبطه جز در اين موارد [جايز و نيكو] نيست . گاهى غبطه حسد ناميده مى شود چنانكه گاهى حسد
منافسه و همچشمى خوانده مى شود، و اين براى نزديكى و وسعت و فراخى اين دو معنى است . و سبب غبطه حُبّ نعمتى است كه براى شخص مورد غبطه
حاصل است . پس اگر آن نعمت امرى دينى باشد سبب غبطه حُب خدا و محبّت طاعت اوست ، و اگر امر دنيوى باشد سبب آن حُب نعمتهاى مباح دنيا و بهره
مندى از آنهاست . در غبطه اول هيچ كراهتى نيست بلكه مستحسن و مندوب است و غبطه دوم اگرچه حرام نيست ولى باعث كاهش و نقصان درجه آدمى در دين و
واماندن انسان از مقامات بلند و ارجمند است ، و با زهد و توكّل و رضا منافات دارد.
و امّا غبطه اگر فقط اين باشد كه دوست دارد به مثل نعمت مغبوط (شخص مورد غبطه ) برسد، از آن رو كه آن نعمت از مقاصد دين و دنياست ، بدون آنكه
بخواهد با وى برابر باشد يا ناپسند كه كمتر از او باشد به هيچ وجه در آن اشكالى نيست . ولى اگر
تمايل به برابرى و كراهت از كمبود نسبت به او دارد اين حال جاى خطر و لغزش است . زيرا بر طرف شدن كمبود و نقصان يا به وسيله رسيدن به
نعمت آن شخص يا به زوال آن از او حاصل مى شود. در اين صورت اگر يكى از اين دو طريقه
حاصل نشد نفس از ميل و خواهشِ طريقه ديگر دست بر نمى دارد. زيرا بعيد است كه آدمى بخواهد با ديگرى در نعمتى مساوى شود و نتواند به مرتبه
او برسد و آنگاه ميل به زوال آن از او نكند، بلكه غالبا چنين تمايلى در وى پديد مى آيد، تا آنجا كه اگر آن نعمت از او
زوال پذيرد در نزد او خوشتر است تا بقاء آن زيرا به زوال آن نعمت كمبود و نقصان خود او از ميان مى رود. و اگر طورى باشد كه چنانچه اختيار را
به وى دهند در زوال نعمت از او مى كوشد حسود است و دچار صفت مذموم حسد. و اگر مانع عقلى او را از اين كوشش باز دارد ولكن در طبعش چنين است كه
با زوال نعمت از مغبوط شادى و سُرورى در خود مى يابد، بى آنكه اين حال را ناپسند شمرد و در دفع آن بكوشد، اين نيز حسد و مذموم است ، اگر چه
به بدى مرتبه اول نيست . و اگر به واسطه نيروى عقل و دين خود خوشحالى و سرورى را كه در طبع خويش به سبب
زوال نعمت ديگرى مى يابد ناپسند شمرد و در دفع آن از نفس خود در مقام مجاهده برآيد، مقتضى رحمت واسعه الهى اين است كه از او عفو نمايد؛ زيرا
دفع اين حالت جز با رياضت هاى سخت و دشوار در توان و قدرت او نيست . هيچ انسانى نيست مگر اينكه كسى را در ميان آشنايان و نزديكان خود در
بعضى از نعمت هاى الهى برتر و بالاتر مى بيند، و هر گاه به مقام تسليم و رضا نرسيده باشد خواستار برابرى با او در آن است و كمبود و
نقصان آن را درباره خود نمى پسندد. و چون نتواند به آن برسد بى اختيار طبعش
مايل به زوال نعمت از او مى شود، و هميشه در ناراحتى و پريشانى است تا او به مرتبه وى
تنزّل يابد و با وى مساوى شود. و اين حالت هر چند نقص است و نفس را از دين ، لكن چون به سبب نيروى
عقل و تقواى خود آن را ناپسند و مكروه شمرد و به مقتضاى آن عمل نكند، ان شاء اللّه مورد عفو قرار مى گيرد، و همان ناخوشنودى و كراهتى كه از اين
صفت دارد كفّاره آن است .
از مجموع آنچه گفته شد معلوم مى شود كه براى حسد مذموم چهار مرتبه است :
اول - اينكه دوست دارد كه نعمت از محسود بر طرف شود هر چند به وى منتقل نشود، و اين زشت ترين و ناپسنديده ترين مراتب حسد است .
دوم - اينكه دوست دارد كه نعمت از دست ديگرى بيرون رود براى رغبت و تمايلى كه به آن دارد مانند خانه معيّنى يا زن جميله اى كه مى خواهد از دست
وى در رود و به دست او آيد. بر حُرمت و مذمّت اين مرتبه از حسد قول خداى متعال دلالت دارد كه مى فرمايد:
((و لا تتمنّوا ما فضّل اللّه به بعضكم على بعض )) (نساء، 31).
((آنچه را كه خداوند به وسيله آن بعضى از شما را بر بعضى ديگر برترى داده آرزو مكنيد)).
سوم - اينكه تمايل او به مثل آنچه ديگرى دارد باشد نه به خود آن ، امّا چون از رسيدن به آن ناتوان است دوست دارد كه از دست او نيز بيرون رود
تا با يكديگر برابر باشند. و اگر بتواند، در تلف كردن و زوال آن نعمت از دست وى مى كوشد.
چهارم - مثل سوم است ، با اين تفاوت كه اگر در بر طرف ساختن آن نعمت قدرت هم داشته باشد نيرومندى
عقل و دين او مانع مى شود كه در زايل كردن آن نعمت بكوشد وليكن از زوال آن خشنود مى شود بدون اينكه از اين حالت دلشادى خود ناراحت باشد.
و براى غبطه دو مرتبه است :
اول - ميل دارد كه به آنچه مغبوط دارد دست يابد، بدون ميل به مساوات با وى كراهت از كمتر داشتن از او، و
زوال نعمت وى را نخواهد.
دوم - ميل دارد كه به آن نعمت دست يابد همراه با ميل به مساوات و كراهت از كمبود، به طورى كه اگر از
نيل به آن ناتوان باشد، در نهانخانه دل خويش نابودى نعمت وى را خواهان و از رسيدن به برابرى با وى و از ميان رفتن كمبود شادمان است ، جز
اينكه از اين شادى ناخشنود است و بر نفس خود خشمگين . گاه اين مرتبه از حسد ((حسد مورد عفو)) ناميده شده و گويا مقصود نبى اكرم صلى اللّه
عليه و آله و سلم همين معنى باشد كه مى فرمايد: ((سه چيز است كه مؤ من از آن جدا نخواهد شد: حسد، و ظن و طِيَرة
(فال بد)... سپس فرمود: و براى او راه بيرون شدن از اينها هست ، اگر حسد بُردى آن را مخواه و مجو - يعنى اگر در دلت چيزى از آن يافتى به آن
عمل مكن ، و از آن ناخشنود باش - و اگر گمان [بد] پيدا كردى آن را حقيقت مپندار و آن را تحقّق مبخش ، و چون شگون بد زدى از آن بگذر [و به كار
خود پرداز])).
فصل 3: انگيزه هاى حسد
انگيزه هاى حسد هفت چيز است :
اول - خباثت نفس و بخل نسبت به خير بندگان خدا. در گوشه و كنار عالم كسانى را مى يابى كه از گرفتارى و رنج و مصيبت بندگان شاد و
خوشدل مى شوند، و از راحت و نيكويى حال و وسعت معاش آنان ناراحت و محزون مى گردند. چنين شخصى هر گاه نگرانى و اضطراب
احوال مردم و گرفتارى و ادبار و تنگى معيشت آنان را بشنود به سبب خبث باطن و رذالت طبع در خود احساس شكفتگى و شادمانى مى كند، هر چند ميان
او و ايشان هيچ گونه سابقه دشمنى و رابطه آشنائى نبوده باشد و تفاوتى در
حال او از رسيدن به جاه يا مال و مانند اينها حاصل نشود. و هر گاه خوبى حال و سر و سامان داشتن زندگىِ يكى از بندگان خدا را بشنود بر او
گران مى آيد اگرچه هيچ نقص و ضررى به او نرسد. اين بيچاره نسبت به نعمتهاى خدا بر بندگان
بخل مى ورزد بدون اينكه قصد و غرضى داشته باشد و يا تصور كند كه آن نعمت به وى
منتقل مى شود، پس اين خوى ناشى از خبث نفس و پستى و پليدى طبع است . و از اين رو علاج آن در نهايت دشوارى است زيرا سببش خباثت ذات و پستى
سرشت است و معالجه امر ذاتى و مقتضاى طبع بسيار سخت است ، بر خلاف آنچه از اسباب عارضى پديد آيد.
دوم - دشمنى و كينه توزى ، و اين بزرگترين اسباب حسد است ، زيرا هر انسانى - مگر نادرى از
اهل مجاهده با نفس - به گرفتارى و رنج دشمن خود شاد و فرحناك مى گردد، يا به گمان اينكه اين
حال مكافاتى است كه خداوند به خاطر او به دشمن رسانده ، يا براى اينكه طبعا ضعف و نابودى دشمن را دوست دارد. و هر گاه نعمتى به دشمن
رسد ناراحت مى شود، زيرا ضدّ مراد و خواهش اوست و گاه تصور كند كه خود او در نزد خدا منزلتى ندارد كه انتقام او را از دشمن نگرفته و بلكه
به او نعمت داده ، و از اين خيالها اندوهگين مى شود.
سوم - حُبّ رياست و حُبّ مال و جاه . پس كسى كه نام و آوازه را دوست دارد، و طالب مدح و ستايش است از اينكه او را در فنّ خود وحيد زمان و يگانه
عصر خوانند، و از حيث شجاعت يا علم يا عبادت يا صنعت يا جمال يا غير اينها مشهور و معروف گردد، اگر بشنود كه در دورترين نقاط عالم نظير و
مانند او هست ناراحت و بد دل مى شود، و به مرگ او يا زوال نعمتى كه در آن با او مشارك است شاد مى گردد، تا در فنّ خود از همه برتر و در
ستايشى كه از صفت او مى شود يكتا و بى همتا باشد.
چهارم - ترس از بازماندن از مقصود و مطلوب خود. و اين مخصوص دو نفر است كه هر دو يك چيز را بخواهند، پس هر يك از آن دو در
وصول به مقصود به ديگرى حسد مى ورزد، از اين جهت كه آن را در انحصار خود مى خواهد،
مثل حسد هووها نسبت به يكديگر در مسائل همسرى ، و حسد برادران با هم در نزديكى به پدر و مادر براى دست يافتن به
مال آن دو، و حسد شاگردان به يكديگر در مورد يك استاد براى جلب توجّه او، و حسد نديمان و خواص پادشاه در
نيل به منزلت و مقام در نزد او، و حسد وعّاظ و فقهائى كه اهل يك شهرند با هم در رسيدن به درجه
قبول و به دست آوردن مال ، اگر غرض و مقصود آنها همين باشد.
پنجم - تعزُّز: و آن عبارت است از اينكه بر او گران باشد كه يكى از همگنانش از او بالاتر و برتر شود، به اين گمان كه اگر آن شخص به
نعمت هائى دست يابد بر او تكبّر خواهد كرد و او را كوچك خواهد شمرد، و او به واسطه اينكه مى خواهد عزيز و ارجمند شمرده شود خواهان آنست كه آن
نعمت به او نرسد. و غرض او اين نيست كه تكبّر نمايد، زيرا به برابرى با او راضى است ، بلكه غرضش دفع كبر اوست .
ششم - تكبّر: و آن عبارت است از اينكه صفت تكبّر بر طبع كسى غالب باشد و بخواهد بر يكى از اقران برترى نمايد و از او توقّع انقياد و
دنباله روى داشته باشد، پس اگر نعمتى به وى رسد چنين تصور كند كه ديگر
متحمّل تكبّر او نخواهد شد و از اطاعت و خدمت او سر باز خواهد زد يا داعيه برابرى با او يا برترى از او را خواهد داشت ، و بدين سان خادم وى مخدوم
او خواهد شد، از اين جهت در رسيدن نعمت به وى حسد مى برد. و حسدِ بيشتر كفّار نسبت به
رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از اين قبيل بوده ، چنانكه مى گفتند: چگونه جوانى فقير و يتيم بر ما مقدّم شود؟
((لولا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم )) (زخرف ، 13)
((چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو آبادى نازل نشده )).
هفتم - تعجب : و اين در وقتى است كه محسود در نزد حاسد حقير و نعمتى كه به وى رسيده بزرگ باشد، و از رسيدن
مثل وى به چنان نعمتى در شگفت شود و حسد ورزد و زوال آن را بخواهد، و از اين
قبيل است حسد امّتها نسبت به پيغمبران خود كه مى گفتند:
((ما انتم الّا بشر مثلنا)) (يس ، 15).
((شما جز بشرى مانند ما نيستيد)).
((فقالوا: اءنؤ من لبشرين مثلنا)) (مؤ منون ، 48).
((و مى گفتند: آيا به دو بشرى (موسى و هارون ) مانند خود ايمان آوريم ؟))
((و لئن اءطعتم بشرا مثلكم انّكم اذا لخاسرون )) (مؤ منون ، 34).
((و اگر از بشرى مانند خود اطاعت كنيد زيانكاريد)).
بنابراين از رسيدن كسانى مانند آنان به مرتبه وحى و رسالت تعجّب مى كردند، و از اين رو حسد مى بردند بى آنكه قصد تكبّر يا رياست يا
دشمنى يا غير اينها از موجبات حسد را داشته باشند.
و گاهى اين اسباب و عوامل يا بيشتر آنها در يك نفر جمع مى شود، و بدين گونه حسد در او نيرومند مى گردد به حدّى كه ديگر نمى تواند آن را
پنهان دارد، و دشمنى را آشكار مى سازد. و گاه حسد چندان نيرومند شود كه حسود آرزو كند كه هر نعمتى را نزد هر كسى مى بيند از او
زايل شود و به دست وى برسد. چنين شخصى دچار جهل و حرص است ، زيرا آرزو مى كند كه همه نعمتها و خيراتى كه براى همه مردم
حاصل است از آنِ او باشد، يعنى امرى كه بى شك محال است و اگر هم ممكن باشد بهره مندى از آنها امكان پذير نيست ، و اگر حريص نبود چنين
آرزوئى نمى كرد، و اگر عالم بود اين آرزو را با نيروى عقل از خود دفع و طرد مى نمود.
(تنبيه ) بعضى از عوامل و اسباب مذكور، همان گونه كه مقتضى است كه حسود آرزوى
زوال نعمت و خوشى از ديگران كند همين طور اقتضا دارد كه آرزوى بلا و گرفتارى براى صاحبان نعمت بنمايد. جز اينكه آنچه از حسد شمرده مى
شود همان قسم اول است ، و دومى از عداوت شمرده مى شود، و عداوت اعم از حسد است ، زيرا دشمنى آرزوى وقوع مطلق ضرر براى دشمن است ، خواه
زوال نعمت يا حدوث بلا و مصيبتى باشد. و حسد صرفا آرزوى زوال نعمت است .
فصل 4: ميان علماء آخرت و خداشناسان حسدى نسبت به يكديگر وجود ندارد
عوامل و اسبابى كه درباره حسد ذكر شد ميان اشخاصى است كه با يكديگر ارتباط دارند و از اين رو در مجالس و محافلى گرد مى آيند و در مقاصد و
اغراضى مشترك و همسانند، و چون در غرض يا مساءله اى با يكديگر مخالفت نمايند، كينه ورزى پديد مى آيد، و در اين هنگام يك طرف مى خواهد طرف
ديگر را تحقير و بر او تكبّر كند، و براى مخالفت با غرض وى در صدد مكافات بر مى آيد، و از دست يابى وى به نعمتى كه او را به مقصودش
مى رساند ناخشنود است ، و در اين حال حسد تحقّق مى يابد. و از اين رو در ميان دو شخصى كه در دو شهر دور از هم زندگى مى كنند حسد پيش نمى
آيد زيرا رابطه اى با هم ندارند. و ليكن اگر در يكجا در جوار هم قرار گيرند و بر سر
مسائل و مقاصدى با هم برخورد كنند و مخالفتشان آشكار شود، ميانشان دشمنى و كينه پديد مى آيد و بقيّه اسباب حسد برانگيخته مى شود. و نيز مى
بينى كه هر صنفى به صنف خود حسد مى برد نه به ديگرى زيرا مقاصد يك صنف يكسان است و بر
شغل و صنعت واحد مزاحم يكديگرند. پس عالم به عالم حسد مى برد نه به عابد، و تاجر به تاجر حسد مى برد نه به ديگرى ، مگر به سببى
ديگر غير از اشتراك بر آن حرفه . و همچنين هر كه حرص شديد بر حُبّ جاه دارد و دوستدار آوازه و اشتهار در همه اطراف عالم است و شوق يكتائى و
تفرّد در فنّ خود دارد، با هر كسى كه در عالم در فنّى كه وسيله تفاخر اوست شريك و نظير باشد حسد مى ورزد.
و امّا منشاء همه اينها دوستى دنياست ، زيرا منافع دنيا به سبب تنگى و محدود و محصور بودن آنها محلّ نزاع و كشمكش مى شود، به طورى كه ممكن
نيست منفعتى از مال و منصب به كسى برسد مگر آنكه از دست ديگرى بيرون رود. ولى آخرت ، چون تنگى در آن نيست ، نزاع و برخورد بين
اهل آن پيش نمى آيد. مثال اين در دنيا علم و معرفت [به خدا] است كه از مزاحمت بر كنار است ، و هر كه علم به خدا و صفات و
افعال او و معرفت به نظام جهان را دوست دارد، هرگاه ديگرى نيز به آن معرفت داشته باشد حسد نمى برد. زيرا علم با بسيارىِ علما تنگ نمى شود
و يك مطلب علمى براى هزار هزار عالم معلوم مى گردد، و هر يك از ايشان به معرفت خود شاد مى شود و از آن لذت مى برد، و شادى و لذت او به
واسطه معرفت شخص ديگر كم نمى شود، بلكه به سبب كثرت اهل معرفت زيادتى اُنس و ثمره افاده و استفاده
حاصل مى گردد. زيرا معرفت خدا دريائى وسيع و نامحدود است كه تنگى در آن نيست . و هر علمى با خرج كردن يعنى با آموزش به ديگرى و شريك
ساختن همنوعان در آن افزون مى شود، و همين باعث فزونى لذت و سرور و شادمانى مى گردد. و همچنين است تقرّب و منزلت در نزد خداوند و شوق
به نعمت هاى اخروى . و بزرگترين نعمت هاى الهى و بالاترين مراتب منزلت و قرب نزد خداى تعالى لذت لقاء اوست ، و در آن هيچ جلوگيرى و
مزاحمتى نيست ، و اهل لقاء جا را بر يكديگر تنگ نمى كنند، بلكه با كثرت ايشان اُنس بيشتر مى شود.
از آنچه گفتيم معلوم شد كه : در ميان علماى آخرت حسدى نخواهد بود، زيرا آنان از كثرت و بسيارىِ شريكان خود در معرفت خدا و حُب و اُنس او شاد و
مسرور مى گردند، و حسد ورزى تنها در ميان علماى دنياست ، و آنها كسانى هستند كه مقصودشان از علم طلب
مال و جاه است . زيرا مال از اجسام و ماديّات است كه چون به دست كسى رسيد دست ديگران از آن تهى مى ماند. و جاه و رياست نيز چنين است زيرا كه
وقتى دلها به بزرگداشت عالِمى اقبال نمود از تعظيم ديگرى منصرف و يا كم مى شود، و همين سبب حسد در ميان ايشان مى گردد. اما اگر
دل آدمى از سرور و ابتهاج به معرفت خداوند پر شد مانعى نيست كه ديگران هم به آن معرفت دست يابند. اگر انسانى مالك همه آنچه در زمين است
بشود ديگر چيزى باقى نمى ماند كه ديگران مالك شوند زيرا دايره امور مادى و دنيوى تنگ و محدود است . امّا علم را نهايت نيست ، و اگر انسانى به
بعضى از علوم عالم شود اين امر مانع آن نيست كه ديگران هم به آن عالم گردند.
پس روشن شد كه حسد به سبب مقصود بودنِ امرى است كه كفايت همه را نمى كند و خواست همگان را بر نمى آورد. از اين رو ميان عارفان و خداشناسان
و صاحبان مقامات برين الهى حسدى نيست زيرا در معرفت خداوند و نعمت هاى بهشت تنگى و محدوديت و مزاحمت وجود ندارد، و لذا خداى سبحان درباره
ايشان مى فرمايد:
((و نزعنا ما فى صدورهم من غلّ اخوانا على سرر متقابلين ))
(حجر، 47)
((كينه [و حسدى ] كه در سينه هاشان بوده به در آوريم و برادروار بر تختها روبروى هم قرار دارند.))
بلكه بايد گفت كه حسد از صفات گرفتاران زندان دنياست .
پس اى دوست من ، اگر بر خود مهربان باشى و آبادى و راحت سراى آخرت بخواهى نعمتى را طلب كن كه مزاحمتى براى آن نيست و لذّتى را بجو كه
چيزى آن را تيره و مكدّر نكند. و آن لذت جز معرفت خدا و حُب و انس به او و از همه گسستن و به جانب قدس او پيوستن نيست . و اگر از چنين حالتى
لذت نمى برى و به آن اشتياق ندارى و لذتهاى تو منحصر است به امور حسّى و وهمى و خيالى ، بدان كه جوهر ذات تو معيوب و از عالم انوار
محجوب است ، و بزودى با چهارپايان و شياطين قرين و محشور خواهى شد و در
اسفل السّافلين با آنها در غل و زنجير خواهى بود. مَثَل تو در عدم درك اين لذت همچون كودك و عنّين است كه لذت جنسى را ادراك نمى كند. پس همان
گونه كه اين لذت مخصوص مردان سالم است ، همچنين ادراك لذت معرفت مخصوص مردانى است كه :
((لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه )) (نور، 37)
((هيچ گونه تجارت و دادوستدى ايشان را از ياد خدا مشغول نمى سازد.))
و ديگران به اين لذت مشتاق نيستند، زيرا شوق بعد از چشيدن لذت است ، و هر كه لذت معرفت را نچشيده باشد به آن شناسائى ندارد، و هر كه
نشناسد مشتاق نمى شود، و هر كه مشتاق نباشد نمى جويد، و هر كه نجويد ادراك نمى كند، و هر كه معرفت را در نيابد از مقام عليّيّن رانده و مطرود و
از مجاورت مقرّبان محروم خواهد بود، و با محرومان در تنگترين دركات زندان دوزخ محبوس خواهد شد:
((و من يعش عن ذكر الرّحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين )) (زخرف ، 36)
((و هر كه از ياد خداى رحمان روى برتابد شيطانى را به او گماريم كه قرين وى باشد.))
فصل 5: علاج حسد
چون دانستى كه حسد از بيماريهاى مُهلك نفس است ، اين را نيز بدان كه بيماريهاى نفسانى جز با علم و
عمل علاج پذير نيست . امّا علمى كه براى بيمارى حسد سودمند است اين است كه بدانى كه حسد براى دين و دنياى تو زيان آور است ، ولى به محسود
تو زيانى نمى رساند، بلكه به سبب آن سود دنيوى و اخروى مى برد. و هر گاه اين نكته را از روى بصيرت و تحقيق دانستى ، و دشمن خود و دوست
دشمن خود نبودى ، از حسد جدا و دور خواهى شد.
|