و بقاء نسل را فوائدى است : 1- موافقت با اراده خداوند در كوشش براى تحصيل فرزند كه بقاء نوع انسان به آن بستگى دارد. 2- طلب دوستى
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه وسيله مباهات و افتخار او مى شود. 3- تبرّك جستن به دعاى فرزند صالح بعد از خود، و
وصول به شفاعت فرزند خردسال هرگاه پيش از او بميرد - چنانكه از اخبار بر مى آيد.
و از فوائد زناشوئى اينهاست : نگاهداشت خود از شرّ شيطان و شكستن حِدّت و شدّت شهوت ، و حفظ ديدگان و فرج از گناه و از ميان بردن وسوسه
ها و خطرهاى شهوت از دل ، و به اين حقيقت اشاره دارد گفتار پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم ((من تزوّج فقد اءحرز نصف دينه )) ((هر
كه ازدواج كرده نيمى از دين خود را مصون و محفوظ داشته )).
و از فوائد نكاح نيز اين است : فارغ شدن از تدبير منزل و تنظيم خانه و كارهائى از
قبيل پخت و پز و شست وشو و مانند اينها، كه آسودگى خاطر از اين امور بهترين كمك براى
تحصيل علم و عمل است ، و از اين جهت پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((هر يك از شما بايد زبانى ذكرگو و دلى شكرگزار و همسرى مؤ
من و شايسته فرا گيرد تا او را بر كار آخرتش كمك دهد)).
و از فوائد نكاح اين است كه : آدمى به سبب آن در حاجات اهل و عيال (نانخور) رنج و زحمت مى كشد و در بهبود و اصلاح
حال و راهنمائى آنها به ديندارى سعى مى كند، و در تحصيل مال حلال از طريق كسبهاى پاك مى كوشد، و به تربيت فرزندان قيام مى كند و بر
اخلاق زنان و احيانا بدخوئى آنان شكيبائى مى ورزد، و اين همه از فضائل بزرگ است ، و از اين رو
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((الكادّ فى نفقة عياله كالمجاهد فى
سبيل اللّه )) ((كسى كه براى به دست آوردن نفقه (خرجى و هزينه زندگى ) عائله خود رنج و زحمت مى كشد همچون كسى است كه در راه خدا جهاد
مى كند)).
و فرمود: ((هر كه نماز او نيكو و عائله او بسيار و مال او كم باشد و مسلمين را غيبت نكند با من در بهشت خواهد بود)). و فرمود: ((بعضى از گناهان هست
كه هيچ چيز كفّاره آن نمى شود مگر كوشش و تلاش در طلب معيشت )). و فرمود: ((هر كه را سه دختر باشد و هزينه آنها را بدهد و به آنها احسان كند
تا خداوند آنان را [به سبب ازدواج ] از وى بى نياز سازد خداى تعالى بهشت را بر او واجب خواهد كرد)).
شكّى نيست كه لازمه خمودى شهوت حرمان از فوائد مذكور و بر خلاف عقل است .
امّا براى نكاح آفات و بليّات نيز هست مانند احتياج به مال و دشوارى تحصيل
حلال آن - بخصوص در امثال اين زمان - و كوتاهى از اداء حقوق زنان و شكيبائى بر اخلاق آنان ، و
تحمّل بدخوئى و آزارشان ، و پريشانى خاطر براى تحصيل معيشت و آنچه به آن احتياج هست ؛ و اينها غالبا آدمى را به دنيا فرو مى برد و از ياد
خدا - سبحانه - و آنچه براى آن خلق شده غافل مى كند. پس سزاوار است كه هر كسى درباره خود و
احوال خود بينديشد - و بعد از ملاحظه فوائد و مفاسد - بررسى كند كه براى او چه چيز بهتر است ، آن را بر گزيند و به آن رفتار كند.
پيوست : (عفت )
دانستى كه ضدّ دو جنس شره و خمود عفّت (خويشتن دارى و پاكدامنى ) است ، و آن اين است كه قوه شهوت مطيع و منقاد
عقل باشد در خوردن و نكاح و آميزش از حيث كم و كيف ، و از آنچه عقل نهى كند اجتناب نمايد، و اين حدّ
اعتدال است كه در عقل و شرع پسنديده و ستوده است ، و دو طرف افراط و تفريط آن ناپسند و مذموم است ، كه در همه اخلاق و
احوال حدّ وسط مطلوب است زيرا ((خير الامور اءوساطها)). و از اخبارى كه در فضيلت گرسنگى وارد شده گمان نكنى كه افراط در آن ممدوح
است ، كه چنين نيست بلكه از اسرار حكمت شريعت اين است كه در هر موردى كه طبع آدمى طرف افراط را خواستار است شرع در منع از آن مبالغه مى كند
به نحوى كه جاهل مى پندارد طرف تفريط مطلوب است ، و ليكن عالم در مى يابد كه مقصود حدّ وسط است . و چون طبع آدمى غايت سيرى را مى طلبد
شرع گرسنگى را مى ستايد تا در اين كشاكش كه طبع انگيزنده و شرع منع كننده است
اعتدال حاصل شود. مثلا گاهى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم در ستايش شب زنده دارى و نماز شب و روزه تاءكيد مى كرد، سپس با آگاهى به
اينكه بعضى همه شب به پا مى ايستند و همه روزها روزه دارند از آن نهى فرمود.
و اخبار وارده در ستايش عفّت و فضيلت آن بسيار است ، امير مؤ منان عليه السلام فرمود:
((افضل العبادة العفاف )) ((برترين عبادتها عفاف و پاكدامنى است )). و اما باقر عليه السلام فرمود: ((ما من عبادة
افضل من عفّة بطن و فرج )) ((هيچ عبادتى برتر از عفّت شكم و فرج نيست )). و فرمود: ((اءىّ الاجتهاد
اءفضل من عفة بطن و فرج )) ((كدام مجاهده و كوشيدن بالاتر از عفّت ورزيدن در شكم و شهوت است )). و در اين معنى اخبار ديگرى نيز هست .
پس از آگاهى به فضيلت عفّت ، آدمى بايد بداند كه اعتدال در خوردن اين است كه به اندازه اى بخورد كه نه
ثقل و سنگينى در معده احساس كند و نه درد گرسنگى . بلكه شكم را از ياد ببرد و از آن متاءثّر نشود، زيرا مقصود از خوردن زنده بودن و كسب نيرو
براى عبادت است . و سنگينى طعام آدمى را كسل مى كند و از عبادت باز مى دارد، و درد گرسنگى نيز
دل را مشغول مى كند و مانع از عبادت مى شود. پس سزاوار است كه به حدّ اعتدال بخورد به طورى كه اثرى از خوردن در او نباشد، تا همانند
فرشتگان از سنگينى معده و درد گرسنگى آسوده و فارغ باشد، و از اين جهت خداى تعالى فرمود:
((... و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا)) (اعراف ، 30).
((... بخوريد و بياشاميد و اسراف مكنيد)).
و اين نسبت به اشخاص و حالات و غذاهاى گوناگون مختلف مى شود، و معيار اين است كه تا اشتها و رغبتِ كافى پيدا نكند نخورد، و هنوز اشتهاى او
باقى باشد كه دست از طعام بدارد. و شايسته است كه غرض او از غذا خوردن لذت نباشد بلكه قوّت يافتن براى كارى باشد كه براى آن خلق
شده است (يعنى عبادت ). و از انواع طعام به نان خالى گاه از گندم و گاه از جو بسنده كند و اگر نان خورش خواهد به يك خورش اكتفا نمايد، و بر
خوردن گوشت مداومت نكند و آن را يكسره هم رها نكند. امير مؤ منان فرمود: ((هر كه
چهل روز گوشت نخورد بدخو مى گردد، و هر كه چهل روز پياپى گوشت بخورد
سنگدل مى شود)).
اعتدال در شهوت (خوردن و آميزش ). اعتدال در خوردن اين است كه شبانه روز يكدفعه هنگام سحر غذا بخورد، بعد از فراغ از نماز شب يا بعد از
عشاء؛ و اگر نتواند به يكدفعه اقتصار كند، صبح و شام غذا بخورد. و اخبارى از ائمّه : در تشويق به خوردن شام رسيده است .
امّا عرفا بر گرسنگى ترغيب بسيار كرده اند و فوائد آن را بسيار ذكر نموده اند، و گفته اند كشف اسرار الهى و رسيدن به مقامات عالى به
گرسنگى بستگى دارد، و داستانهائى درباره صبر بر گرسنگى حكايت كرده اند، كه بعضى يك يا چند ماه چيزى نمى خوردند، و اين امرى است و
راى آنچه در اخبار رسيده و غير از آن است كه عموم مردم به آن مكلّف شده اند، و اگر خوب باشد براى عدّه اى مخصوص خواهد بود.
و امّا اعتدال در آميزش اين است كه بر آن به اندازه اى اقتصار كند كه نسل منقطع نگردد و از گناه مصون بماند و خطر شهوت از
دل برود، و به ضعف بدن و قُوا منجر نشود.
# # #
و امّا ديگر انواع رذائل و نتايج و آثار متعلّق به قوّه شهوت - اگر چه بعضى از آنها اعمّ از آن دو جنس (شره و خمود) يا مساوى آن دو مى باشد -
بسيار است :
از جمله :
دنيا دوستى
بدان كه دنيا در ذات خود ماهيّت و حقيقتى دارد و نسبت به انسان و در حق بندگان نيز ماهيّت و حقيقتى دارد. امّا ماهيّت و حقيقت دنيا فى نفسه عبارت است از
اشياء و اعيان موجود يعنى زمين و آنچه در آن است ، و مراد از زمين املاك و باغ و
امثال اينهاست و آنچه در آن است معادن و نباتات و حيوانات است . و به دست آوردن معادن يا براى اين است كه آلات و ابزار كار قرار گيرد مانند مس و
آهن و يا به جهت زينت است مثل جواهر يا براى دادوستد است ، مانند طلا و نقره . و از گياهان براى
تحصيل قوت و غذا و دوا بهره بردارى مى شود. و حيوانات را يا براى كار و خدمت مورد استفاده قرار مى دهند مانند بردگان و غلامان ، يا براى
تسخير دلهاى آنان و تسلّط بر آنها به جهت جاه طلبى و بزرگداشت خود، يا براى لذت يافتن از آنها مانند زنان ، يا براى كسب نيرو و پشتيبانى
مانند فرزندان . اينها اشياء و اعيانى هستند كه از آنها به دنيا تعبير مى شود، و خداى سبحان آنها را در اين آيه شريفه جمعى فرموده :
((زيّن للنّاس حبّ الشّهوات من النّساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضّة و
الخيل المسوّمة و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياء الدّنيا...)) (آل عمران ، 14).
((دوست داشتن خواهشها (و خواستنى ها) از زنان و فرزندان و اموالِ گرد آمده از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چارپايان و كشت ، براى مردم آرايش (و
جلوه ) يافته ، اينها كالاى زندگى دنياست ...))
و محبّت اينها مربوط به قوه شهوت است ، مگر دوست داشتن تسخير دلها به قصد غلبه و تسلّط كه از
رذائل قوه غضب است - چنانكه قبلا گفته شد - و از اينجا معلوم مى شود كه حُبّ دنيا كه متعلّق است به قوه شهوت اعمّ است از شره به معناى
اول از دو تفسيرى كه اشاره كرديم .
و امّا ماهيّت و حقيقت دنيا در حقّ بندگان عبارت است از آنچه پيش از مرگ براى آدمى در آن بهره و وسيله شهوت و حظّ و غرض و لذتى هست ، و لذتى
كه در حال كنونى خود، پيش از وفات ، دارد نسبت به او دنياست . و براى او دو علاقه و بستگى در آنها هست ، يكى علاقه قلبى كه دوستى آن است و
ديگرى بستگى به بدن كه اشتغال به اصلاح و پرورش آن است تا از آن بهره بردارى كند. امّا همه آنچه انسان به آن
ميل و رغبت دارد مذموم نيست ، زيرا آنچه آدمى در دنيا به آن ميل دارد اگر ثمره و نتيجه آن بعد از مرگ برايش بماند - يعنى علم نافع و
عمل صالح - در حقيقت به آخرت متعلّق است ، و آن را به اين اعتبار دنيا نامند كه نزديك و در دسترس است ، و هر يك از عالم و عابد از علم و عبادت خود
لذّت مى برد و حتّى براى وى لذّت بخش ترين چيزهاست ، اگر چه حظّ و بهره اى زودرس در دنياست ، ليكن از دنياى مذموم نيست ، بلكه در حقيقت از
آخرت به شمار مى رود، هر چند از حيث اينكه محسوس و مشهود است از دنيا محسوب مى شود. زيرا هر چه در قلمرو حس و مشاهده است از عالم شهادت
(محسوس ) - يعنى دنيا - است و از اين رو پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نماز را از دنيا شمرد و فرمود:
((حبّب الىّ من دنياكم ثلاث : الطّيب و النّساء، و قرّة عينى فى الصّلاة )).
((سه چيز از دنياى شما نزد من محبوب است : بوى خوش ، و زنان ، و روشنى چشم من در نماز است ))، با اينكه نماز از
اعمال آخرت است .
پس دنياى مذموم عبارت است از حظّ و بهره عاجز و زودرس كه نه از اعمال آخرت است و نه وسيله اى براى آن ، و آن جز لذّت بردن از معاصى و تنعّم
به چيزهاى مباحى كه زائد بر مقدار ضرورت است نيست .
و امّا تحصيل روزى به قدر ضرورت از كارهاى شايسته و نيكوست ، چنانكه در اخبار به آن تصريح شده است .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((العبادة سبعون جزءا، اءفضلها طلب
الحلال )) ((عبادت هفتاد جزء است كه برترين آنها طلب روزى حلال است .)) و فرمود: ((ملعون من اءلقى كلّه على النّاس )) ((ملعون است كسى
كه كَلّ بر مردم شود.))
و حضرت سجّاد عليه السلام فرمود: ((الدّنيا دنياءان : دنيا بلاغ ، و دنيا ملعونة )) ((دنيا دو گونه است : دنيائى كه رساننده است (يعنى انسان
را به سبب طلب قدر كفاف و ضرورت به طاعت و قرب خدا مى رساند) و دنيائى كه ملعون است (يعنى آدمى را كه در جستجوى بيش از مقدار ضرورت
و احتياج است از رحمت خدا و سعادت و آخرت دور مى كند).))
و امام باقر عليه السلام فرمود: ((هر كه براى بى نيازى از مردم و وسعت و گشايش بر
اهل و عيال خود و نيكى و عطوفت با همسايگان در دنيا به طلب روزى برود در قيامت خداى عزّوجلّ را ملاقات خواهد كرد در حاليكه چهره اش مانند ماه شب
چهاردهم مى درخشد)).
و امام صادق عليه السلام فرمود: ((الكادّ على عياله كالمجاهد فى سبيل اللّه )) ((كسى كه براى عائله خود رنج مى برد
مثل كسى است كه در راه خدا جهاد كند)). و فرمود: ((انّ اللّه تبارك و تعالى ليحبّ الاغتراب فى طلب الرّزق )) ((خداى
متعال سفر كردن و تحمّل غربت را در طلب روزى دوست مى دارد.)) و فرمود: ((ليس منّا من ترك دنياه لآخرته و لا آخرته لدنياه )) ((كسى كه دنيا
را براى آخرت يا آخرت را براى دنيا ترك نمايد از ما نيست )).
و فرمود: ((لا تكسلوا فى طلب معايشكم ، فانّ آباءنا كانوا يركضون فيها و يطلبونها)).
((در طلب روزى تنبلى مكنيد كه پدران مادر اين راه تلاش مى كردند و به دنبال روزى مى رفتند)).
شخصى به آن حضرت عرض كرد: ((ما دنيا را مى طلبيم و دوست داريم كه به ما رو آورد، فرمود: مى خواهى با آن چه كنى ؟ عرض كرد: خود و عائله
ام از آن منتفع شويم و به آن صله رحم و تصدّق كنم ، و حج و عمره به جا آورم . فرمود: اين طلب دنيا نيست بلكه طلب آخرت است )).
امام موسى بن جعفر عليه السلام در زمينى كار مى كرد به طورى كه قدمهايش را عرق فرا گرفته بود، شخصى عرض كرد: ((فدايت شوم ،
كارگران شما كجايند؟ فرمود: كسى كه از من و پدرم بهتر است با دست در زمين خود كار مى كرد، پرسيد: او كدام شخص بود؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين و همه پدرانم با دست خود كار مى كردند، و اين كار انبياء و مرسلين و اوصياء ايشان و
صالحان است )). و به اين مضامين اخبار بسيار هست .
دنباله : مؤ من را كسب و شغل بايد
از اين اخبار معلوم شد كه براى هر مؤ منى نيك و پسنديده بلكه لازم است كه كسب و كار پاك و حلالى داشته باشد تا آنچه را كه مورد احتياج او از
روزى و وسائل زندگى است به دست آورد، و اين معنى در اخبار بسيار ديگرى تصريح شده است . امير مؤ منان عليه السلام فرمود: ((خداى - عزّوجلّ -
به داود عليه السلام وحى فرستاد كه تو نيكو بنده اى هستى اگر از بيت
المال نمى خوردى و به دست خود كار مى كردى و چيزى مى ساختى . پس داود
چهل روز گريست ، و خداوند آهن را فرمود كه براى داود نرم شود. داود هر روز يك زره مى ساخت و هزار درم مى فروخت ، پس سيصد و شصت زره بساخت
و سيصد و شصت هزار درم فروخت و از بيت المال بى نياز شد)).
امام صادق عليه السلام فرمود: ((من اءحبّنا اهل البيت فلياءخذ من الفقر جلبابا او تجفافا)) ((هر كه ما
اهل بيت را دوست دارد بايد در مقابل فقر جِلباب يا تِجفافى بگيرد)). جِلباب كنايه از ستر و پوشش نسبت به فقر است ، و تِجفاف (به وسيله
حفظ در جنگ مانند زره ) كنايه از كسب پاكى است كه فقر را دفع كند. به آن حضرت عرض كردند كه مردى مى گويد: من در خانه خود مى نشينم و
نماز و روزه به جا مى آورم و پروردگار خود را عبادت مى كنم و روزى من خواهد رسيد. امام فرمود: ((اين يكى از سه نفرى است كه دعايشان مستجاب
نمى شود)).
و ملكه تحصيل مال حلال از راه كسبهاى پاك و مصرف آن در هزينه هاى پسنديده يكى از دو معنى حرّيت و آزادگى است ، زيرا آزادى دو معنى دارد: يكى
همين معنى مذكور كه آزادى به معنى اخصّ است ، و دوم رهايى از اسارت هوى و هوس و بندگى قوه شهويّه ، و اين آزادى به معنى اعم است و ضد آن
رقّيّت و بردگى به معنى اعمّ است كه پيروى از قوه شهوت و متابعت هوى است .
و ضد آزادى به معنى اول - يعنى رقّيّت و بندگى به معنى اخصّ - عبارت است از نيازمندى به مردم در آنچه از رزق بدان محتاج است و نظر به دست
ديگران و چشم دوختن به اموال ايشان ، يا بروجه حرام ، مانند غصب و عارت و دزدى و انواع خيانتها، يا به طريق غير حرام
مثل گرفتن صدقات و مانند آن ، بلكه مطلقِ گرفتن از مردم كه انسان دست خويش را دست زيرين و دست ديگران را دست برين قرار دهد. و شكّى نيست
كه رقّيّت به اين معنى مذموم و ناپسند است ، زيرا وجه اول (گرفتن مال مردم به طريقى كه
حلال نيست ) در شريعت حرام و موجب هلاك ابدى است ، و وجه دوم (صدقه گرفتن ) گرچه وقتى فقير و مستحق است حرام شرعى نيست ، ليكن موجب
توقّع از مردم و چشم داشتن به دست آنان است و باعث ذلّت و انكسار و خضوع و بردگى نسبت به آنان خواهد بود، و اين حالت ، وثوق به خدا و
اعتماد و توكّل بر او را كم مى كند و سرانجام بكلّى منجر به سلب توكّل مى شود به طورى كه مخلوق را بر خالق ترجيح مى دهد، و اين با
مقتضاى ايمان و معرفت واقعى به خداى سبحان منافات دارد.
فصل 1: دنياى مذموم همان هوى است
از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه دنياى مذموم اين است كه به دنبال كسب لذت و بهره بردارى از آنچه در امر آخرت به آن نيازى نيست باشى كه
از آن به هوى تعبير مى شود، و قول خداى تعالى به همين معنى اشارت دارد:
((و نهى النّفس عن الهوى فانّ الجنّة هى الماءوى )) (نازعات ، 40).
((... و كسى كه خود را از هوى باز داشته بهشت جايگاه اوست .))
و موارد هوى در اين قول خداى تعالى گرد آمده است :
((اعلموا اءنّما الحياة الدّنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى
الاموال و الاءولاد)) (حديد، 20).
((بدانيد كه زندگى اين دنيا بازيچه و سرگرمى و زينت و فخر فروشى ميان خودتان و فزون جوئى
اموال و فرزندان است .))
و چيزهائى كه اين امور بدانها حاصل مى شود در اين آيه ذكر شده است :
((زيّن للنّاس حبّ الشّهوات من النّساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضّة و
الخيل المسوّمة و الاءنعام و الحرث ذلك متاع الحياة الدّنيا و اللّه عنده حسن المآب ))
(آل عمران ، 14).
((دوستى شهوتها (خواهشها و آرزوها) از زنان و فرزندان و اموال گرد آمده از زر و سيم و اسبان نشاندار و چارپايان و كشت ، در نظر مردم جلوه كرده
، اينها كالاى زندگى دنياست و سرانجام نيك نزد خداست )).
اينها اشياء اين دنياست ، و آدمى ممكن است به اينها دو گونه علاقه و دلبستگى داشته باشد:
1- علاقه قلبى : و آن عبارت است از دوست داشتن آنها و لذّت بردن از آنها و به كار بردن فكر و همّت خويش براى به دست آوردن آنها، به طورى
كه دل گرفتار آنها گردد. و همه صفات دل كه متعلّق به دنياست مانند ريا و سُمعه (شنوانيدن
عمل خير خود به مردم ) و بد گمانى و چرب زبانى و حسد و كينه و دشمنى و كدورت و كبر و حُبّ مدح و تفاخر و زياده جوئى ، در اين دلبستگى
قرار دارد؛ و اين دنياى باطن است و دنياى ظاهر خود اين چيزهاست .
2- علاقه بدنى : و آن اشتغال به اصلاح اين چيزهاست بدان سان كه خود و ديگران از آنها بهره مند شوند، و اين
اشتغال و گرفتارى عبارت است از صنعتها و حرفه هايى كه مردم خود را به آنها
مشغول ساخته اند به نحوى كه خود و خالق خود را يكسره فراموش كرده اند و از كارى كه براى آن آفريده شده اند باز مانده اند. و اگر سبب و
مقدار نياز به آنها را مى دانستند و به قدر ضرورت خود را به آنها مشغول مى كردند به دنيا چنان فرو نمى رفتند، و ليكن چون حكمت آمدن به دنيا
و اندازه بهره و نصيب خود را از آن نفهميدند از قدر حاجت فراتر رفتند و خود را به
مشاغل دنيوى گرفتار ساختند و اين شغلها و مشغله ها پى در پى مى آيد و به يكديگر
متّصل است و حدّ و نهايت ندارد تا آنجا كه آدمى از مقصود اصلى آنها غافل و در مشغله هاى بسيار گرفتار مى شود. آرى امور دنيا چنين است كه چون در
يك شغل گشوده شود در ده شغل ديگر از پى آن باز مى شود، و باز هر يك از آن درها را درهاى ديگر به
دنبال مى رسد تا بى نهايت ، گويى دنيا چاهى است عميق كه نهايتى براى عمق آن نيست ، كه هر كس در پرتگاهى از آن بيفتد از آنجا به
پرتگاههاى ديگر سقوط مى كند... و همين طور پى درپى . مگر نمى بينى كه آنچه انسان ذاتا به آنها نيازمند است خوراك و پوشاك و مسكن است ؟ و
به همين جهت نياز به پنج صنعت كه اصول صناعات است پديد آمد: كشاورزى و دامدارى و بافندگى و بنّائى و اقتناص - يعنى شكار و استخراج
معدن و حتّى فراهم كردم هيزم - و بر هر يك از اين پنج صنعت صنعتهاى ديگر مترتّب است ، و بدين سان همه صناعاتى كه اكنون در عالم مى بينى
پيدا شد. و هيچ كس نيست مگر اينكه به يكى يا بيشتر از اين شغلها مشغول است بجز تنبلان و
اهل بطالت كه از آغاز كودكى به هرزگى نشو و نما يافته اند و بر اين غفلت و بطالت خويش ادامه دادند تا بيكاره و بدون
شغل ماندند و از اين رو دست نياز به نتيجه كار و كوشش ديگران دراز كردند، و بدين سبب دو
شغل خبيث پيدا شد يكى دزدى و ديگرى گدائى ، و هر يك از اين دو انواع بسيار دارد كه بر شخص انديشمند پوشيده نيست .
فصل 2: نكوهش دنيا و اينكه دشمن خدا و انسان است (5)
بدان كه دنيا دشمن خدا و دوستان و دشمنان اوست : امّا دشمنى دنيا با خدا اين است كه راهزن بندگان خدا در طريق عبادت است ، و به همين جهت از روى
كه آن را آفريد نظر بر آن نيفكند، چنانكه در اخبار آمده است (6). و امّا دشمنى دنيا با دوستان خدا به اين است كه با زيورها و جلوه ها و خرّمى هايش
خود را در نظر ايشان مى آرايد تا صبر و شكيبائى را در كامشان تلخ سازد. و امّا دشمنى آن با دشمنان خدا به اين است كه در راه آنان دام افكنده و با
مكر و فريب آنها را به كمند خود گرفتار مى سازد و با ايشان چنان رفتار مى كند تا دلهاى آنها را به خود كشيده و مطمئن سازد آنگاه يكباره دامن
خويش از دستشان مى رهاند و آنان را به حيرت و پشيمانى و اندوه مى نشاند، و از سعادت جاويد محرومشان مى سازد، و آن فريب خوردگان بيچاره در
آتش حسرت مى سوزند و از مكر و فريب آن ناله هاى سوزناك و آههاى آتشبار مى كشند و كسى به فريادشان نمى رسد، بلكه ندا به ايشان مى
رسد:
((إ خسؤ ا فيها و لا تكلّمون )) (مؤ منون ، 109).
((خفه شويد و با من سخن مگوئيد)).
((اءولئك الّذين اشتروا الحياة الدّنيا بالآخرة فلا يخفّف عنهم العذاب و لا هم ينصرون )) (بقره ، 86).
((اينانند كه زندگى دنيا را به بهاى آخرت خريدند، عذابشان سبك نشود و ياريشان نكنند)).
و آيات وارده در نكوهش دنيا و دوستى آن بسيار است ، و بيشتر قرآن مشتمل بر اين معنى و باز داشتن مردم از آن و دعوت به آخرت است ، بلكه مقصود
از بعثت پيامبران همين است ، و چون آيات قرآن در اين باره ظاهر و بسيار روشن است نيازى به گواه گرفتن آنها نيست . بنابراين به برخى از
رواياتى كه در ذمّ دنيا و دوستى آن و سرعت زوال آن رسيده اشاره مى كنيم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:
((لو كانت الدّنيا تعدل عنداللّه جناح بعوضة ما سقى كافرا منها شربة ماء)).
((اگر دنيا نزد خدا به قدر بال پشه اى ارزش داشت كافر را از آن شربت آبى نمى نوشانيد)). و فرمود: ((الدّنيا سجن المؤ من و جنّة
الكافر)) ((دنيا زندان مؤ من و بهشت كافر است )).
و فرمود: ((من اءصبح و الدّنيا اءكبر همه فليس من اللّه فى شى ء، و اءلزم اللّه قلبه اءربع
خصال : هما لا ينقطع عنه اءبدا، و شغلا لايتفرّغ منه اءبدا، و فقرا لا ينال غناه اءبدا، و اءملا لا يبلغ منتهاه اءبدا)).
((هر كه روز را آغاز كند در حالى كه توجّه و فكر او به غير خدا باشد با خدا كارى ندارد(7)، و خدا
دل او را به چهار خصلت گرفتار مى سازد: غم و اندوهى كه هرگز از او جدا نشود، و شغلى كه هرگز از آن آسوده نگردد، و فقر و نيازى كه هيچگاه
به غنا و بى نيازى نرسد، و آرزوئى كه هرگز به پايان نرسد)).
و فرمود: ((يا عجبا كلّ العجب للمصدّق بدار الخلود و هو يسعى لدار الغرور)).
((سخت در عجبم از آنكه خانه جاويد را باور دارد و براى خانه فريب مى كوشد)).
|