next page

fehrest page

back page

و چون اندكى از عجائب نفس و بدن خود را شناختى قياس كن بر آن عجائب زمين را كه مسكن و جايگاه تست از پستيها و بلنديها و دشتها و كوهها و درختها و رودها و درياها و صحراها و بيابانها و آباديها و شهرها و معدنها و جمادات و نباتات و حيوانات كه اگر هر يك را با چشم بصيرت بنگرى آن را مشتمل بر عجايب و غرائبى خواهى يافت كه از حدّ و شمار بيرون است و آن را آيه و نشانه اى آشكار بر عظمت خالق مبدع آن و حجّت قاطع بر جلالت موجد آن خواهى ديد...(89)
پس اى برادر! از خواب غفلت برآى و بنگر كه كى اين اجرام بزرگ و سنگين را به حركت سريع و سبك درآورده و صورت آنها را با همه وسعت در حدقه چشمى به اين كوچكى جاى داده و تفكر كن كه كيست كه چنين اجسامى را مسخّر كرده و آسياى آن را به گردش درآورده است و بگو:
((بسم اللّه مجريها و مرسيها)) (هود، 41) ((رفتنش و ايستادنش به نام خداست .))
و اگر با ديده بصيرت بنگرى خواهى ديد كه اينها همه بندگانى هستند مطيع و خاضع و عشّاقى و اله و سرگشته ، و به يك اشارت پروردگار تا قيامت در رقص اند و گرد كعبه جلال او مى گردند.(90)
و بالجمله : اگر چشم عبرت بگشايى و ذرّات عالم وجود را مشاهده كنى هيچ ذرّه اى نيابى مگر اينكه در آن شگفتيهاى حكمت آفريدگار كه بيان از وصف آن الكن است را مى بينى . و اگر دل و گوش و هوش دارى از زبان حل ذرّات كائنات شواهد آشكار و نشانه هاى استوار بر عظمت پروردگار اعلى مى شنوى ...
تتميم
اجمالا دانستى كه تفكّر سودمند محدود و محصور است به تفكّر درباره صفات خداوند و كارهاى شگفت انگيز او، و نيز تفكّر درباره كارى كه بنده را به خدا نزديك مى سازد براى اينكه آن را انجام دهد و درباره كارى كه او را از خدا دور مى سازد تا آن را ترك كند. و افكارى غير از اينها نه سودمند است و نه مربوط به دين . مثال اين : حال سالك الى اللّه و طالب ديدار او مانند حال عاشق دلباخته است ، همان گونه كه تفكّر وى منحصر است به تفكّر درباره معشوق و جمال او و صفات و افعال او و نيز تفكّر درباره افعال خويشتن كه وى را به معشوق نزديك و مورد محبّت او مى سازد تا به آنها متّصف شود يا صفات و افعالى كه وى را از او دور مى كند و از چشم مى اندازد تا از آنها دورى جويد و اگر درباره غير اينها بينديشد عشقش ناقص است ، همين طور دوستدار خالص خدا سزاوار است كه فكر خود را درباره خدا صفات و افعال او و درباره آنچه وى را به خدا نزديك يا از او دور مى كند منحصر سازد، و اگر درباره غير اينها بينديشد در ادّعاى شوق و حبّ خود كاذب است .
امّا تفكّر در ذات خدا، بلكه درباره بعضى از صفات او، جايز نيست . و در شريعت حقّه الهى و حكمت حقيقى متعالى از آن منع شده است ، زيرا ذات او اجّل از اين است كه با نردبان گامهاى افهام بتوان بدان رسيد يا با تيرهاى اوهام بتوان اين اهداف را نشانه گرفت . پس نظرپردازى دراين راه موجب آشفتگى و حيرت ذهن خواهد شد و جولان انديشه در آن سراسيمگى و اضطراب عقل را در پى خواهد داشت . و اگر بعضى از صدّيقانى كه به مقام تجرّد رسيده اند ديده دل بدان سو روانه كنند جز لحظه اى برق آسا نخواهد بود، و اگر از اين لحظه تجاوز كنند از فروغ انوار وجه ذوالجلال او بسوزند. و حال صدّيقان دراين باره همچون حال انسان در نگريستن به خورشيد است ، كه اگر ديدار ادامه يابد بينائى سست و ضعيف گردد، بلكه اين دو حال قابل مقايسه و تشبيه نيست و تنها براى تقريب و تفهيم است . زيرا تناسب ميان نور خورشيد و نور چشم تا اندازه اى ثابت است ، و چه جاى مناسبت و مشابهت بين نور چشم و نور لاءنوار كه بر هر نورى احاطه و غلبه دارد. و هيچ نورى نيست مگر آنكه جارى و روان از نور او و تراويده از ظهور اوست . پس هر نورى در مرتبه نور او هيچ است ، و هر ظهورى در جنب ظهور او نابود و باطل است .
و چون تفكّر در ذات خداى تعالى نكوهيده است ، پس تفكّر ستوده منحصر است در انديشيدن درباره عجايب صنع و بدايع آفرينش او - كه ياد كرديم - و درباره فضائل اخلاقى و طاعات كه بنده را به خدا نزديك مى كند، و درباره رذائل اخلاقى و معاصى كه وى را از او دور مى سازد. و اين خلق و خويها و افعال گذرگاهى است كه از آنها آدمى به منجيات و مهلكات و طاعات و سيّئات كه دراين كتاب و در ديگر كتب اخلاق ياد شده است خواهد رسيد و مراد از تفكّر در اينجا اين است كه آدمى در هر شبانه روز ساعتى به فكر اخلاق باطنى و افعال ظاهرى خود بيفتد و از حال دل و اعضا و اندام هاى خود جستجو كند. پس اگر دل خود را به راه راست و طريق عدالت و متصف به فضائل اخلاقى و دور از رذائل درونى يافت اعضاء و جوارح خويش را مشغول طاعات و عباداتى كه به آن ها متعلق است و تارك گناهانى كه به آنها مربوط است ديد خدا را بر اين توفيق عظيم سپاس گزارد. و اگر در دل خود چيزى از رذائل ديد يا آن را تهى از بعضى از فضائل يافت درصدد علاج برآيد و گر برخورد كه گناهى از او سرزده يا طاعتى از او ترك شده با پشيمانى و توبه آن طاعت را قضا و تدارك كند.
و شكى نيست كه اين گونه تفكر مجالى وسيع دارد و قدر ضرورى آن در شبانه روز است و ماه و سال كفايت حسابرسى كامل نمى كند. زيرا قدر لازم براى هر كس اين است كه هر روز درباره هر يك از صفات مهلكه از بخل و كبر و خودبينى و ريا و كينه و حسد و جبن و شدت غضب و حرص و طمع و شكمبارگى و آزمندى بر شهوت و مالدوستى و جاه طلبى و نفاق و بدگمانى و غفلت و غرور و غير اينها بينديشد و به نور فكر و بصيرت زواياى دل خويش را بگردد و از اين صفات تفحص كند. پس اگر چنين يافت كه دل او از اينها خالى است قلب خود را بيازمايد و از علاماتى كه يقينا دلالت بر پاكى دل مى كند گواه گيرد. زيرا نفس گاهى امر را بر صاحبش مشتبه مى سازد: مثلا اگر ادّعاى برائت از تكبر دارد سزاوار است كه خود را امتحان كند به اينكه مشك آبى بر دوش كشد يا پشته هيزمى از بازار به خانه برد. و اگر دعوى برائت از غضب دارد خود را در معرض اهانت سفيهان درآورد، و همچنين درباره صفاتى غير از اينها با امتحاناتى كه نيكان و شايستگان پيشين خود را آزموده اند، آزمايش كند تا مطمئن شود كه ريشه ها و شاخه هاى آنها از كشتزار دلش كنده شده است و از آنها اثرى نيست و اگر با امتحان يا آشكارا چيزى از اين صفات را در دل خود يافت در چگونگى رهايى و خلاصى از آنها بينديشد تا از طريق معالجه به ضد يا با موعظه و نصيحت و سرزنش و ملامت يا مصاحبت صاحبان اخلاق فاضله و همنشينى با اصلاب ورع و تقوى يا بوسيله رياضت و مجاهده و غير اينها آن صفت سلب و زائل شود. پس اگر به آسانى زائل شود شكر خدا به جا آورد وگرنه معالجه را تكرار كند تا خداوند او را به مقتضاى وعده خود موفق سازد.
سپس در هر يك از فضائل نجات بخش تفكر كند مانند يقين و توكل و صبر بر بلا و رضا به قضا و شكر بر نعمت ها و اعتدال خوف و رجاء و شجاعت و سخاوت و زهد و پارسايى و اخلاص در عمل و عيب پوشى و ندامت بر گناهان و حسن خلق با خلق و حب خدا و خشوع نسبت به او و مانند اينها. پس اگر خود را متصف به آنها يافت در صدد آزمايش برآيد تا از مكر و پوشاندن حقيقت و تزوير نفس مطمئن شود - به طريقى كه دانستى - و اگر دل خود را از يكى از آن ها خالى يافت بايد در انديشه طريق تحصيل آن باشد - چنانكه به آن اشاره شد. آنگاه به هر يك از اعضاى خود توجه كند و در معاصى متعلق به آن ها بينديشد مثلا به زبان خود بنگرد كه آيا از آن غيبتى يا دروغى يا دشنام يا لغوى يا سخن چينى يا خودستايى و مانند اينها از آن صادر شده است . سپس به گوش نظر كند كه آيا چيزى از اينها شنيده است ، آنگاه به شكم كه آيا با خوردن حرام يا لقمه شبهه يا پرخوررى كه مانع صفاى نفس است و مانند اينها خدا را نافرمانى كرده است . و همين طور درباره هريك از اعضاى خود چنين كند.
آنگاه در طاعات متعلّق به هر يك از اعضا و درباره آنچه اين عضو براى آن آفريده شده از واجبات و مستحبّات تفكّر كند. پس اگر بعد از تفكّر و تفحّص ‍ دريافت كه از آنها معصيتى سرنزده و همه طاعات را بجا آورده و مستحبّات را به قدر ميسّر انجام داده است خدا را بر اين توفيق سپاس گزارد. و اگر به صدور معصيتى يا ترك واجب و طاعتى برخورد نخست سبب و باعث آن را از قبيل اشتغال به امور زائد و بيهوده دنيا يا همنشينى ياران با غير اينها بجويد و سپس در صدد قطع آن سبب برآيد آنگاه با توبه و ندامت آن را تدارك كند تا فردايش مانند امروز نباشد. و اين قدر از تفكّر در هر شبانه روز براى هر ديندارى كه معتقد به نشاءه آخرت است لازم است و اين كار عادت نيكان و متّقيان گذشته ما در بامداد هر روز يا شامگاه هر شب بود، بلكه ايشان را دفترى بود كه در آن رؤ وس مهلكات و منجيات و صفات و افعال نيك و بد را مى نوشتند و هر روز و شب صفات و اعمال خود را بر آن عرضه مى كردند، و چون از زايل شدن رذيله اى يا اتّصاف به فضيلتى مطمئن مى شدند در نامه آن را قلم مى كشيدند و انديشه آن را رها مى كردند و به بقيّه مى پرداختند تا همه را قلم كشند. و بعضى كه مرتبه ايشان از شايستگان و صالحان پايين تر بود بعضى از گناهان آشكار، مانند حرام خوارى و رها كردن زبان به دروغ و غيبت و ستيزه و سخن چينى با مسامحه با مردم در ترك امر به معروف و نهى از منكر و امثال اينها در آن جريده ثبت مى كردند و در خلاصى از هر يك مى كوشيدند.
و بالجمله : برادران شايسته و صالح گذشته ما از اين گونه تفكّر دست نمى كشيدند و آن را از لوازم ايمان به محاسبه قيامت مى شمردند. پس واى بر ما كه از پيروى ايشان دست برداشته و در گردابهاى غفلت غرق شده ايم . تا جايى كه اگر ايشان رفتار ما را مى ديدند به كفر و عدم ايمان ما به روز حساب حكم مى كردند و چگونه چنين نباشد و حال آنكه اعمال ما همانند اعمال كسى كه به بهشت و دوزخ ايمان دارد نيست . زيرا كسى كه از چيزى بترسد از آن مى گريزد و كسى كه به چيزى اميد و شوق دارد در طلب آن برمى آيد و ما ادّعاى ترس از دوزخ داريم و مى دانيم كه فرار از آن به ترك معاصى است و با وجود اين در معاصى فرورفته ايم و دعواى شوق به بهشت داريم و مى دانيم كه رسيدن به آن به كثرت طاعات است و مع ذلك در آن كوتاهى و تقصير مى كنيم .
اما اين گونه فكر تفكّر دانشمندان و صالحان است و اما تفكّر صدّيقان از اين والاتر است زيرا ايشان مستغرق در درياى محبت و انس به پروردگارند، و از همه بريده اند و باز آمده اند و رو به جانب قدس كبريائى آورده اند، به جان و دل چنان در فكر جلال و جمال آفريدگارند كه از خود و صفات و احوال خويش يكسره فراموش كرده اند. حال ايشان همچون حال عاشقى است كه هنگام لقاى معشوق واله و حيران اوست . امّا مپندار كه حصول اين تفكّر - بلكه پائين ترين مرتبه از مراتب لذّت بردن به ياد عظمت و جلال خداوند - بدون جدائى و انفكاك از همه رذائل هلاك كننده و اتّصاف به فضائل نجات بخش ممكن است كه حال متفكّر در جلال و عظمت خداوند با وجود اتصّاف به اخلاق بد و رذيله اى مانند حال عاشقى است كه با محبوب خود خلوت كند و بخواهد از مشاهده جمال او التذاذ يابد و زير پيراهن او مار و عقرب باشد كه پيوسته او را بگزند و از لذّت مشاهده و انس باز دارند. و ابتهاج او جزبه بيرون كردن آنها از جامه خويش تمام نباشد و شكّى نيست كه همه خويهاى زشت و ناپسند مانند مارها و عقربها موذى و موجب تشويش اند و هر كه كمترين معرفت و توجّهى به مناجات پروردگار خود دارد و در جان وى چيزى از آن ها باشد، درمى يابد كه چگونه باعث آشفتگى و تشويش او و مانع از ابتهاج است . امّا فرورفتگان در علائق طبيعت را گزيدن آنها آشكار و روشن نيست ، و بعد از مفارقت نفس از بدن و بدرود اين عالم در دوالم گزيدن آنها به مراتب از درد گزيدن مارها و عقربها بيشتر پديدار مى شود.
نصيحت
اى دوست ! از خواب غفلت برخيز، و امروز فكر فردا كن ، پيش از آنكه چنگالهاى مرگ در كالبدت بند شود و چاره قوه عاقله ات از تفكّر درباره صفات و احوالت از دست بيرون رود و به يقين بدان كه هر فضيلت يا رذيلتى كه در جان تست و هر طاعت يا معصيتى كه از تو سر بزند در برابر آن جزا و پاداشى در وقت رفتن از اين سراى فانى هست . و گفتار سرور پيامبران (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را بشنو - كه اگر ترا دلى باشد براى بيدارى و آگاهى ات بس است - كه فرمود:
((إ نّ روح القدس نفث فى روعى : احبب ما احببت فإ نّك مفارقه ، و عش ‍ ما شئت فانّك ميّت ، و اعمل ما شئت فإ نّك مجزىّ به))
((جبرئيل در جان من دميد كه : هر چه را خواهى دوست بدار كه از آن جدا خواهى شد، و هر چه خواهى زندگى كن كه خواهى مُرد، و هرچه خواهى بكن كه سزاى آن را خواهى ديد)). و به راستى اگر به مبدا و معاد اعتقاد داشته باشى اين سخن واعظ تو بس است و ترا از توجّه التفات به دنيا و اهل آن بازمى دارد. و خلاصه : سزاوار است كه مؤمن در هر شبانه روز ساعتى از اوقات خود را صرف تفكّر درباره صفات و افعال خود كند و زمانى در عجائب صنع و قدرت پروردگار بينديشد و بر اين كار مداومت ورزد تا قوه عقليّه و عمليّه نفس را كمال حاصل شود، و از وسوسه هاى شيطانى و خواطر نفسانى رهائى يابد. خداوند به فضل بزرگ خود ما را در رسيدن به اين مقصود موفق سازد.
(و از جمله)- يعنى از رذائل قوه عاقله - :
مكر و حيله
است براى رسيدن به مطلوبات و مقتضيات دو قوه خشم و شهوت . مكر و حيله و خدعه و دهاء الفاظ مترادفند و در لغت گاهى بر شدّت زيركى و فطانت اطلاق مى شود و صاحبنظران آن را بر استنباط بعضى از امور از مآخذ پنهان و دور آن كه خارج از حّد قريحه راست و مستقيم است اطلاق مى كنند و از اين رو آن را ضد هوشيارى و ذكاء و سرعت فهم مى دانند و در عرف مراد از آن جستن راه هاى پنهان است براى اذيّت رساندن به مردان و بسا در لغت نيز آن را به اين معنى تفسير كنندو مراد ما در اينجا همين معنى است . و براى مكر و حيله از حيث آشكارى و پنهانى مراتب بيشمار است .
بعضى از آنها چندان خفايى ندارد و كسى كه اندك شعورى داشته باشد به آن پى مى برد. بعضى چنان پوشيده و پنهان است كه زيركان به آن برنمى خورند. گاهى آدمى را برمى انگيزد كه با ديگران اظهار دوستى و محبت كند و گاهى به آن بيچاره غافل اذيّت و مكروه رساند. و زمانى شخص را بر آن مى دارد كه اظهار امانت و ديانت كند تا مردم اموال واشياء گرانبهاى خود را به امانت او سپارند يا با او شركت و داد و ستد كنند و آنگاه آنها را با مكر و حيله اى ديگر بگيرد و بدزدد. و گاهى كسى را وا مى دارد كه اظهار تقوى و عدالت كند تا مردم او را امام و پيشوا و رهبر خود قرار دهند و در باطن دين و دنياى آنان را تباه كند. و بر همين شيوه در مواردى ديگر و با مكر و حيله هاى ديگر.
و بايد دانست كه مكر از مهلكات بزرگ است ، زيرا بارزترين صفت شيطان است ، و متّصف به آن بزرگ لشكر اوست . و معصيت آن از گناه اذيّت رساندن آشكارا به ديگرى بيشتر است زيرا كسى كه مطّلع شود كه ديگرى درصدد اذيّت اوست احتياط مى نمايد وخود را محافظت مى كند و بسا كه از خود دفع اذيّت كند. و امّا غافل بى خبر در مقام احتياط نيست زيرا كه اين مكّار حيله گر را دوست و خيرخواه خود مى پندارد، و بدين گونه زيان و نيرنگ وى در لباس دوستى و صداقت به او مى رسد و كسى كه خوراك مسمومى پيش ديگرى بنهه تا او را به هلاك رساند گناهش سختر و شديدتر است از كسى كه آشكارا شمشير روى كسى بكشد تا او را بكشد. زيرا اين شخص دوم باطن خود را ظاهر كرده و آن ديگرى را به نيّت و اراده خود آگاه ساخته است و اين مى داند كه وى دشمن پيكار جوى اوست و متعرّض دفع ضرر او مى شود و چه بسا كه وى را دفع كند. امّا شخص اوّل ظاهرا در مقام نيكى و احسان است و باطنا در مقام دشمنى و اذيّت رسانى . و غافل بيچاره از خُبث باطن وى بى خبر است و گمان دارد كه به او نيكى خواهد كرد و در مقاع دفع و احتياط برنمى آيد بلكه در مقام دوستى و محبّت است . پس در حالى كه وى را نيكوكار مى داند و از او شرمسار و خجل است آن مكّار او را مى كشد و به هلاك مى رساند.
و بالجمه : اين رذيلت از همه رذائل زشتتر و پليدتر و گناه آن شديدتر است . و از اين رو رسول خدا(صله اللّه واله و سلم)فرمود: ((ليس منّا من ماكر مسلما)) ((هر كه با مسلمانى مكر كند از ما نيست)) و اميرالمؤمنين (عليه السلام )فرمود: ((لو لا انّ المكر و الخديعه فى النّار لكنت امكر النّاس))
((اگر نه اين بود كه عاقبت مكر و خدعه آتش دوزخ است من از همه مردم مكّارتر بودم)). و مكرّر آن حضرت آهى بلند مى كشيد و مى فرمود:
((واويلاه ! يمكرون بى و يعلمون انّى بمكرهم عالم و اعرف منهم بوجوه المكر، ولكنّى اعلم اءنّ المكر و الخديعة فى النّار فاصبر على مكرهم و لا ارتكب مثل ما ارتكبوا))!
((اى واى ! با من مكر مى كنند و مى دانند كه من مكر آنان را مى فهمم و راههاى مكر و حيله را از ايشان بهتر مى شناسم ، وليكن چون مى دانم كه سرانجام مكر و خدعه آتش دوزخ است بر مكر ايشان صبر مى كنم و آنچه مرتكب مى شوند مرتكب نمى شوم)).
و راه علاج آن - بعد از بيدارى و آگاهى - اين است كه در بدى عاقبت و وخامت فرجام آن بينديشد، و تاءمّل كند كه صاحب آن در آتش جهنّم با شياطين و بدكاران همنشين و قرين خواهد بود. و متذكّر شود كه سرانجام بد و وبال هر مكرى در دنيا به صاحب آن باز مى گردد، چنانكه آيات و اخبار به آن گويا و مشاهده و تجربه بر آن گواه است . آنگاه فوايد و خوبيهاى ضدّ مكر يعنى خيرخواهى مسلمين و يكرنگى در گفتار و كردار با ايشان را به ياد آورد - چنانكه در جاى خود بيان خواهد شد - و بعد از اين اگر عاقل مشفق بر خويشتن باشد از مكر و حيله يكسره اجتناب مى نمايد و در هر كارى كه از او سر مى زند بررسى مى كند كه در آن مكرى نباشد. و اگر گهگاه كارى كه متضمّن مكر است از او صادر شد در مقام عتاب با خود برآيد و آن را ترك كند تا به يارى و توفيق خدا ريشه اين صفت زشت و نكوهيده بكلّى از زمين دل او كنده مى شود.
مقام دوم : در بيان رذائل و فضائلى كه متعلق به قوه غضب است و راه علاج آن
تهوّر و جُبن و شجاعت - خوف - خوف مذموم و اقسام آن - خوف ستوده و اقسام و درجات آن - خوف چگونه پديد مى آيد- خوف از خدا برترين فضائل است - خوف اگر از حدّ بگذرد نكوهيده و ناپسند است - طرق تحصيل خوف ستوده - خوف از سرانجام بد و عوامل آن - فرق بين آرامش ‍ و اطمينان دل و ايمنى از مكر خدا- باهم بودن خوف و رجاء- جاى خوف و جاى رجاء و ترجيح يكى برديگرى - عمل بر رجاء برتر است از عمل برخوف - مداوا كردن مردم به وسيله خوف و رجاء بااختلاف بيماريهايشان - ضعف نفس و بزرگى نفس و صلابت و مهابت آن - ثبات و پايدارى - پستى و دنائت همّت و علوّ آن - غيرت و مردانگى و عدم آن - غيرت در دين و عرض و ناموس و فرزندان خود- عجله و شتابكارى - تاءنّى و وقار و آرامش - بدگمانى - خوش گمانى - خشم - افراط و تفريط و اعتدال در نيروى خشم - نكوهش خشم - امكان برطرف كردن غضب و راه علاج آن - فضيلت حلم و فرو خوردن خشم - انتقام و عفو - غلظت و درشتخوئى ، و رفق و نرمى - فضيلت رفق - مدارا - بدخلقى به معنى اخصّ - راههاى كسب حُسن خُلق - كينه - عداوت آشكار - زدن و دشنام و لعن و طعن - خودبينى و عُجب - علاج اجمالى و تفصيلى عُجب - شكسته نفسى - كبر- نكوهش آن - تكبّر برخدا و مردم - درجات كبر - علاج آن از راه علم و عمل - تواضع - ذلّت - افتخار - ستم و تجاوز - تزكيه نفس - عصبيّت - پوشيدن و كتمان حقّ - انصاف و ايستادن برحق - سنگدلى و قساوت .
امّا دو جنس رذائل قوه غضب (افراط و تفريط آن) يكى :
تهّور
است ، چنانكه دانستى ، و آن درطرف افراط (نسبت به شجاعت) است : يعنى اقدام به كارى كه نبايد كرد و انداختن خود در مهلكه هائى كه در عقل و شرع منع شده است ،و دليل بربدى و ناپسندى آن و در وجوب محافظت و نينداختن خود در مهلكه آيات و اخبار مربوطه است . و همين قدركافى است كه خداى تعالى مى فرمايد:
((و لا تلقوا باءيديكم الى التّهلكة))(91) (بقره ،195)
((و خويشتن را به هلاكت ميفكنيد.))
حق اين است كه هركه خود را از آنچه عقل به لزوم محافظت از آن حكم مى كند نگاه ندارد از نوعى جنون و ديوانگى خالى نيست . و چگونه چنين كسى را مى توان عاقل ناميد كه خود را بى باكانه به خطر مى اندازد مثلا از كوههاى بلند به زير مى افكند و از شمشيرهاى آخته و بركشيده پروانمى كند، يا در گردابها رودهاى غرق كننده فرو مى رود يا از درندگان احتراز نمى كند. چنين شخصى اگر هلاك شود به حكم شريعت قاتل خود به شمار مى رود و خودكشى موجب هلاك ابدى و شقاوت هميشگى است .
و علاج آن - بعد از به ياد آوردن مفاسد آن در دنيا و آخرت - اين است كه هركارى كه مى خواهد بكند ابتدا درباره آن تاءمّل و فكر كند، اگر عقل و شرع آن را تجويز مى كنند بدان دست يازد، و گرنه ازآن اجتناب نمايد. و بسا هست كه در معالجه آن بايد از بعضى كارها كه احتراز ازآن لازم نيست احتراز كند تا به سوى تفريط بيفتد؛ و چون به زوال تهوّر و بى باكى علم پيداكرد طرف تفريط را رها كند و بر حدّ وسط كه شجاعت است بايستد.
دوم :
جُبن
جُبن (ترسوئى) در طرف تفريط و عبارت است ازاينكه در مواردى كه مثلا اءولى انتقام است هيچ جنبشى و حركتى نكند. و غضب افراط در اين حركت است . پس جُبن به يك اعتبار ضّد غضب است و به اعتبارى ديگر ضّد تهوّر. و به هردو اعتبار درطرف تفريط و از مُهلكات بزرگ است و آدمى به سبب آن دچار صفات مذمومى مانند خوارى نفس و ذلّت و ناگوارى زندگى مى شود و مردم در جان و مال او طمع مى كنند و در كارهاى خود بى ثبات و تنبل و راحت طلب مى گردد. و از اين رو از همه سعادتها باز مى ماند و ستمكاران دست تجاوز براو مى گشايند، و انواع رسوائيها رادرباره خود و اهل خود تحمّل مى كند، و دشنامها و تهمتهاى ناروا را مى شنود و نسبت به آنچه موجب ننگ و رسوائى است بى مبالات مى شود و مقاصد و امور مهم خودرا مهمل و معطّل مى گذارد. و لذا در شريعت از آن نكوهش شده است . رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرموده است :
((لا ينبغى للمؤمن اءن يكون بخيلا و لا جبانا)).
((سزاوار نيست كه مؤمن بخيل و ترسو باشد)). و نيز فرمود:
((اللّهم انّى اعوذ بك من البخل ، و اعوذبك من الجُبن ، و اعوذبك اءن اءُردّ الى ذل العمر)).
((خدايااز بخل به تو پناه مى برم ، و از جُبن به تو پناه مى برم ، و از اينكه به فرتوتى و پست ترين دوران عمر برسم به تو پناه مى برم)).
و علاج آن - بعد از آگاه ساختن نفس برنقص و مُهلك بودن آن - اين است كه انگيزه هاى غضب را در آنچه حُبن به سبب آنها پديد مى آيد تحريك كند. زيرا قوه غضب در هر كسى موجود است ، ولى در بعضى از افراد ضعف و نقص مى يابد و در آنها جُبن پديدار مى گردد. و چون پى درپى برانگيخته شود فزونى و قوّت گيرد، چنانكه آتش كم با تحريك پياپى برافروخته و شعله ور گردد. از حكما نقل شده است كه خودرا در مخاطرات شديد و ترسناك مى افكندند تا اين رذيله را دفع كنند، و از چيزهائى كه براى معالجه آن سودمند است اين است كه با كسانى كه خودرا از شرّ و دشمنى او ايمن مى دانند وضع مخاصمه بگيرد تا نيروى غضب او تحريك شود، و چون در نفس او ملكه شجاعت حاصل شد آنگاه خويشتن را از اينكه تجاوز كند و به طرف افراط بيفتد نگاه دارد.
پيوست : (شجاعت)
چنانكه دانستى ضدّ اين دو جنس (تهّور و جُبن) ((شجاعت)) است . ستودگى و شرافت آن را به يادآور و نفس خويش را بر آثار و لوازم آن وادار كن تابه صورت طبع و ملكه درآيد، و آثار دو ضّد آن بكلّى برطرف شود. و دانستى كه شجاعت از برترين كمالات و شريفترين ملكات نفسانى است ، و فاقد آن از مردانگى بى بهره است و درحقيقت از جمله زنان است نه از مردان ، و خداوند در وصف نيكان اصحاب پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مى فرمايد:
((اشدّاءُ على الكفّار)) (فتح ،29)
((باكافران سخت و شديدند)).
و پيامبر خودرا به آن امر كرده است :

next page

fehrest page

back page