next page

fehrest page

back page

جنبه هاى فنى اين كتاب : يكى از مشكلات مهم اين كتاب اعتمادى است كه بر احاديث مرسله دارد(11) و هر چه را يافته از قوى و ضعيف و عالى و دانى نقل كرده ، بدون اينكه آنها را از هم متمايز سازد و يا به مصادر آنها اشاره كند. حتى از ((احياء العلوم)) بسيار نقل مى كند و در نقل احاديث بر مثل ((جامع الاءخبار)) و ((مصباح الشريعة)) تكيه دارد كه اسلوب آنها دلالت دارد بر اينكه اكثر مطالب آنها مجعول و ساختگى است . و ما پى گيرى مصادر و تصحيح اين منقولات را سخت دشوار يافتيم . گاهى جستجو براى يافتن مصدر يك خبر روزها وقت مى گرفت و گاهى جستجو بيهوده بود. و هدف كوشش ما از رجوع به مصادر تصحيح منقولات بود نه اثبات آن مصادر. و لذا جز هنگامى كه به اختلاف در متن نقل شده يعنى اختلاف در نسخه ها بر مى خورديم اشاره اى در حاشيه (زير نويس) به سند نكرديم . بنابراين مى گوئيم : آن را با فلان مصدر و سند تصحيح كرديم . و به همين مناسبت در اينجا بايد ذكر جميلى از استاد فاضل عبدالرزاق مقرم كنيم و براى كمكى كه در جستجو و فحص بعضى از روايات به ما كرده است سپاسگزار باشيم .
و آنچه اين كار دشوار را - كه داراى ارزش فنى است - آسان مى سازد اين است كه اين امر مختص به يك كتاب اخلاقى نيست بلكه اين شيوه همه كتب اخلاق اسلامى است گوئى اهتمام صاحبان آن كتب از استشهاد به آن منقولات صرفا ارائه انديشه است ، و اگر مضمون آن انديشه به حسب نظر آنان مقبول و صحيح مى آمده لازم نمى ديدند كه حديث شاهد بر آن هم نزد اهل حديث صحيح و مقبول باشد. محدث وقتى مى گويد: ((پيغمبر و امام چنين گفتند))، مرادش اين است كه اين قول با نقل صحيح موثق ثابت شده است ، وگرنه با عباراتى نظير ((چنين روايت شده است)) يا شبيه آن تعبير مى كند. اما عالم اخلاقى مرادش جز اين نيست كه آن قول از معصوم روايت شده است ، به هر نحو كه باشد.
اگر اشكال عدم امانت نقل در مهمترين ميراث اسلامى نبود شايد اين تسامح چنانكه گفتيم در طريقه آنان عذر مقبولى مى داشت . لكن نكته اين است كه احاديث صحيح از اهل بيت - عليهم السلام - براى دستيابى به اخلاق مطلوب به اندازه كافى وجود دارد و آنچه در ((كافى)) هست به تنهائى در اين باب كافى است . و آرزوى ما اين بود كه مؤلف اين كتاب آن عادت اخلاقيون را پيروى نمى كرد تا بر فايده اخلاقى كتاب فايده ديگر يعنى امر تحقيق احاديث صحيح افزوده مى شد.
سبك ادبى كتاب : اما اسلوب ادبى كتاب نمودار ضعف زبان و ادبيات در آن عصر است ، به رغم اينكه فلاسفه اشراقى در آن اعصار به حسن بيان و قوت اسلوب شهرت داشتند، مخصوصا در عصر پيش از عصر مؤلف ، مانند سيد داماد متوفى در سال 1041، و شاگرد نابغه جليل او مولى صدرا كه پيش از اين از وى ياد كرديم ، تا آنجا كه اولى امير بيان ناميده مى شد و شايد دومى به اين لقب سزاوارتر است ، جز اينكه مؤلف ما هر چند از آبشخور فلاسفه سيراب شده است در عداد آنان به شمار نمى آيد. و بسا اتفاق مى افتد كه براى راحت طلبى متن عبارات ديگران را اقتباس مى كند و اين شيوه راحت طلبانه نزد مؤلفان اخلاقى معمول است ، و گوئى كتب آنان بين همگيشان مشاع و مشترك است ، يا اينك غرض و اهتمامشان ارائه انديشه است همانند عذرى كه در نقل احاديث دارند.
و به اين مناسبت مى گوئيم : در اثناء تصحيح كتاب بسيارى از الفاظ و عبارات يافتيم كه در زبان عربى روا و مجاز نيست ، مانند كلمه ((القادسة )) و ((الهلاكة)) و بهتر ديديم كه از جهت رعايت امانت نقل همان گونه باقى بگذاريم و اشاره اى هم به آن نكنيم ، و مانند كلمه ((سيما)) كه تصحيح آن را مرجح دانستيم و كلمه ((لا)) را بين دو كمان قرار داديم تا اشاره باشد بر اينكه افزوده ماست . و چون امانت نقل عذر ما در اين كار است ، لازم است تصريح كنيم كه بيشتر عناوين كتاب را ما وضع كرديم نه مؤلف .
و اما اسلوب علمى كتاب اين است كه مؤلف از آغاز تا پايان بنياد آن را بر نظريه اخلاقى ((حد وسط و دو طرف افراط و تفريط)) نهاده است . اين نظريه ميراث فلسفه يونانى است و خود مؤلف در بخش اول صفحه 59 از آن بحث كرده است و ما حق نداريم كه در اين باره مناقشه كنيم ، و اين روش ‍ مخصوص تنها اين كتاب نيست ، زيرا موضع او در اعتماد بر اين نظريه اساسى همان موضع ديگر كتب اخلاق علمى اسلامى است .
لكن امتياز اين كتاب اين است كه مؤلف - پس از آنكه به روش اسلاف خود بحثى فلسفى درباره نفس و قواى آن ، و خير و سعادت ، و فضائل و رذائل در دو باب اول و دوم كرد - اساس تقسيم كتاب را بر قواى سه گانه : عاقله و شهويّه و غضبيّه نهاده به اين دليل كه ((همه فضايل و رذائل وابسته به اين قواى سه گانه است))
((1/112)) آنگاه براى هر قوه اى اجناس فضائل و رذائل متعلق به آنها را جداگانه و هم به ضميمه ديگرى ذكر مى كند، و سپس انواع آنها را بر مى شمارد و هر نوع را به نظريه ((حد وسط و اطراف)) تطبيق مى دهد. و در اين كار برشمارى و مربوط ساختن هر فضيلت و رذيلت به قوه اى كه متعلق به آن است تا آنجا كه ما مى دانيم كسى بر او پيشى نجسته است و خود وى اين را ادعا مى كند و مى گويد: ((بر شمارى فضائل و رذائل و قراردادن بعضى را تحت بعضى ديگر و اشاره به قوه برانگيزنده آنها را چنانكه ما به تفصيل بيان كرديم علماى اخلاق متعرض نشده اند))(1/118)
و اين مهمترين جنبه فنى اين كتاب است ، و فتح باب جديدى است در تحقيق منشاء پيدايش فضيلت و رذيلت ، و حتى اگر براى ديگرى اتفاق افتد كه خطاى او را نشان دهد و آنچه را او در اين باب از تحقيق گشوده است تكميل كند فضل تقدم در علم اخلاق براى اوست . و بر اساس اين تحقيق خويش فضيلت عدالت را از شما انداخته و آن را جنسى در مقابل اجناس ‍ فضائل سه گانه ديگر (يعنى حكمت و عفت و شجاعت) قرار نداده است ، به اعتبار اينكه عدالت جامع همه كمالات است نه مقابل آنها و اين راءى و نظر را در باب دوم كتاب بيان كرده است و مورد انتقاد هم هست . لكن اين مقدمه جاى بحث درباره اين مسائل دقيق نيست . مقصود ما اين است كه اين تقسيمى كه مؤلف كرده و فضائل و رذائل را به اسباب آنها برگردانده ، و موضوعات اين بحثها را آن قوا قرار داده و انواع اخلاق و لوازم آنها را برشمرده ، اين همه كارى نو و طريقه علميى است كه موجب امتياز اين كتاب است .
تصحيح كتاب و مراجع آن
دو سال پيش به ناشر فاضل اين كتاب (12)(سيد محمد كلانتر) وعده دادم كه با همكارى وى در تحقيق و تصحيح اين كتاب جليل شركت كنم و اكنون توفيق براى وفاى به آن وعده و تحقق آن آرزو حاصل شده است . صبر و تحمل اين مرد براى سختيهاى نشر اين كتاب ، به منظور احياى يكى از كتبى كه نشر آن در اين عصر ضرورى است ، مرا به شگفت مى آورد. و اين يكى از شواهد تاءثير اين كتاب اخلاق بر جوانان پاك سرشت و نيك است ...
يادآورى مى كنيم كه در نسخه چاپ سنگى در ايران چندان تحريف و خطا وجود دارد كه اطمينان به آن را سلب مى كند و مقصود و معنى را مشوّه و معيوب مى سازد. و عجيب است كه تحريف را حتى در آيات قرآنى و احاديث شريف مى يابيم . و اين علاوه بر اغلاط صرف و نحوى و املائى است ، و كافى است كه يك صفحه از آن را با اين چاپ مقايسه كنيد تا كوششى را كه براى تصحيح مبذول شده است دريابيد.
و متاءسفانه نسخه خطى (رقم 2 از فهرست زير) بهره بيشترى در صحت از چاپ سنگى نداشت . و همين ما را به مراجعه به كتب ديگر، مانند كتب اخلاقى و كتب حديث ، كه موضوعا براى تحقيق كتاب به آن مربوط بودند، فرا خواند...
و اكنون خوب است كه مهمترين مواجعى را كه براى تصحيح كتاب بر آنها اعتماد كرديم ياد كنيم . اينها عبارتند از:
1- نسخه چاپ سنگى در ايران سال 1312، كه هم اكنون از آن سخن رفت .
2- نسخه خطى كه شيخ محمد محسن مشهور به (آغا بزرگ) مؤلف ((ذريعه)) در اختيار ما گذاشتند در سال 1208 نوشته شده است .
3- نسخه خطى در كتابخانه سپه سالار در تهران ، كه تاريخ نگارش و رقم كتابخانه اكنون در ياد ما نيست .
4- نسخه چاپى جواد شبر، كه تصحيحاتى در آن به عمل آمده است .
5- ((احياء العلوم)) ابى حامد غزالى .
6- ((احياء الاحياء)) جلد چهارم چاپ سنگى در ايران به سال 1326، تاءليف مولى محسن فيض كاشانى .
7- نسخه خطى (نوشته در سال 1103) ((اصول كافى)) در كتابخانه منتدى النشر (به رقم 446)
8- نسخه ((اصول كافى)) كه در تصرف ماست .
9- ((فروع كافى)) چاپ سنگى ، سال 1315، از مطبوعات سنگى صحيح .
10- ((وسائل)) چاپ سال 1323 معروف به چاپ عين الدوله .
11- ((بحار)) مجلد 15، چاپ سنگى .
12- ((كنزالعمال)) چاپ حيدر آباد دكن سال 1312.
13- ((مستدرك الوسائل))، محدث نورى ، چاپ سنگى سال 1319.
14- ((وافى))، مولى محسن فيض ، چاپ سنگى سال 1325، از مطبوعات سنگى صحيح .
15- ((سفينة البحار)) چاپ سنگى در نجف اشرف سال 1352، محدث بزرگوار شيخ عباس قمى .
16- ((جامع الاخبار)) چاپ سنگى در هند.
17- ((مصباح الشريعة)) چاپ سنگى در هند.
و اينها غير از مراجعى است كه گاه گاه به آنها مراجعه مى كرديم ، مانند ((مجموعه)) شيخ ورام ، و ((حقايق)) فيض . و ((مجمع البحرين)) طريحى و ((نهايه)) ابن اثير... كه فائده اى در شمردن آنها نيست .
و اللّه تعالى هو الموفق للصواب
محمد رضا المظفر
نجف اشرف
20 رجب 1368 ه‍.
منابع و مآخذ اين مقدمه :
1- ((روضات الجنات)) سيد محمد باقر خوانسارى ، چاپ سنگى در ايران سال 1316.
2- ((روضة البهية)) سيد محمد شفيع حسينى ، چاپ سنگى در ايران .
3- ((اعيان الشيعه)) سيد محسن امين ، چاپ اول ، در شرح حال احمد نراقى و اسماعيل خاجوئى .
4- ((مستدرك الوسائل)) جزء سوم ، ميرزا حسين نورى .
5- ((الذريعة)) شيخ آغا بزرگ طهرانى .
6- ((الاسناد المصفى))، آغا بزرگ طهرانى ، چاپ نجف اشرف سال 1356.
7- ((رياض الجنة)) خطى ، سيد حسن زنوزى معاصر مؤلف و از شاگردان وحيد بهبهانى .
نسخه اى از آن در كتابخانه حاج حسين آقا ملك (به رقم 4380) محفوظ است .
8- ((قصص العلماء)) ميرزا محمد بن سليمان تنكابنى ، چاپ سنگى ، تهران
مقدمه مؤلف
بسم اللّه الرحمن الرحيم
سپاس و ستايش خداى را كه انسان را بيافريد، و وى را در زمره كائنات در مرتبه برين قرار داد، و او را رونوشتى ساخت از عوالم امكان كه پديد آورده است .
شگفتيهاى قدرت فراگير و بى پايان و عجايب عظمت آشكار و نمايان خود را در او ظاهر ساخت ، در وجود او ناسوت (13) را به لاهوت (14) پيوند داد، و در هستى او حقايق عوالم ملك (15) و ملكوت (16) را به وديعت نهاد. طينت وى را از نور و ظلمت بسرشت ، و در ذاتش انگيزه هاى خيرات و شرور به هم آميخت ، خميره هستى اش را از مواد ناهمگون عجين كرد، و نيروها و صفتهاى متضاد را در او گرد آورد، آنگاه وى را به تربيت و تهذيب اين قوا و صفات به نحو قوام و تعادل فرا خواند و بعد از آنكه راه تهذيب آنها را برايش هموار ساخت وى را به نيكو داشت آنها برانگيخت .
و درود بر پيامبر ما باد كه او را حكمتهاى جامع دادند، و براى تمام و كامل ساختن اخلاق و خويهاى نيكو و ستوده مبعوث شد، و درود بر خاندان و دودمان او باد كه چراغهاى روشنى بخش تاريكيها و كليد درهاى سعادت و كرامت اند.
پس از ستايش و درود، جوياى سعادت حقيقى ، مهدى فرزند ابى ذر نراقى كه خداوند او را بر نقصها و عيبهايش بينا گرداند، و هر روزش را بهتر از ديروز سازد، چنين مى گويد: بى شك غايت و عرض از وضع قوانين و تشريع اديان و بعثت برگزيدگان بزرگان نوع انسان بيرون آوردن مردم از چراگاههاى حيوانى و شيطانى و رساندن آنان به بهشتهاى برين ، و بازداشتن آنان از شركت و همگامى با اسيران عالم ذلت و خوارى ناسوت و مصاحبت والاى ملكوت و همنشينى با اهل عالم قدس جبروت است .(17) و اين همه ميسر نخواهد شد مگر با تخليه و پاكسازى از رذايل اخلاقى و خويهاى زشت و نكوهيده ، و آراستن خود به فضائل اخلاقى و صفات شريف و ستوده . بنابراين بر هر خردمندى واجب است كه زاد و توشه سفر بر گيرد و پر و بال همت بگشايد و قلب خوبش را از كثافتها و پليديهاى جسمانى ، پيش از آنكه در بيابان دشمنى و مخالفت با حق سرگردان شود و در دره هاى گمراهى و هلاكت درافتد، شست و شو دهد. و تمام جد و جهد خود را در رهائى جان خويش از راهزنان نفس اماره ، پيش از آنكه زمام اختيار از دستش بيرون رود، به كار ببرد زيرا كه پشيمانى و فسوس در آينده سودى نخواهد داشت .
بدون ترديد تزكيه نفس بستگى به شناخت صفات اخلاقى نجات بخش و صفات و خويهاى هلاك كننده و همچنين علم و آگاهى به موجبات و عوامل و راه علاج آنها دارد، و اين همان حكمت حقيقى و دانش راستين است كه خداوند صاحبان آن را ستوده است ، و روانيست كه كسى از اين علم بى خبر و ناآگاه باشد، زيرا كه تنها با اين معرفت زندگانى حقيقى و سعادت و نيكبختى جاودانى به دست تواند آمد، و كسى كه چنين معرفتى را رها كند بر لبه پرتگاه هلاكت و شقاوت قرار گرفته است ، و بسا آتش ‍ شهوتها او را بسوزاند.
و حكماى پيشين در جمع و تدوين و نشر و تبيين اين علم ، تا آنجا كه نيروى فكر و راءيشان يارى مى كرد و استعداد و قريحه شان به ادراك آن نائل مى شد، سعى بليغ نمودند. و چون شريعت اسلام طلوع كرد - كه بر آشكار كننده آن هزار درود و تحيت باد - آدميان را به نيكو داشت اخلاق و تهذيب و پرورش آن ترغيب و امر فرموده ، و نكته هاى دقيق اخلاقى را به تفصيل روشن ساخت چنانكه آنچه حكما و عرفاى بزرگ پيشين و غير ايشان از اهل آئينها و دينها بيان كرده بودند در مقام مقايسه با آن ناچيز مى نمود. جز اينكه آن تعاليم و معارف اخلاقى به صورت اخبار و روايات در موارد گوناگون و جاهاى مختلف پراكنده و متفرق بود و دست يافتن و فراگرفتن همه آنها براى همگان ميسر نبود ناچار مى بايست به صورت منظم در يكجا فراهم آيد تا دستيابى به همه آنها آسان باشد. از اين رو من در اين كتاب خلاصه اى از آنچه در شريعت حقه [اسلام ] وارد شده گرد آوردم ، و زبده اى از آنچه اهل عرفان و حكمت در اين باره پرداخته اند به آن افزودم به سبكى كه ديده پژوهشگران را روشن سازد و دلهاى طالبان را به سرور و نشاط آورد.
نخست پاره اى مقدمات را كه براى مطلب و مقصد ما سودمند است ذكر مى كنيم ، آنگاه به اقسام اخلاق و اصول و مبادى آنها در قواى نفسانى اشاره مى كنيم ، و اجناس و انواع و نتايج و ثمرات آنها را فراهم مى آوريم ، و سپس ‍ به ارائه راه معالجه كلى و عمومى براى اخلاق نكوهيده و معالجه جزئى و خصوصى براى هر خوى ناپسندى كه نام مشهورى دارد و و همچنين كارهاى زشتى كه از آنها ناشى مى شود مى پردازيم . و در دنبال آن ضد آن خوى بد و مذموم را كه خوى نيك و ستوده است و دلائل عقلى و نقلى بر خوبى و فضيلت آن را بيان مى كنيم ، زيرا شناخت فضيلت هر خوى نيك و پسنديده و پايدارى و محافظت بر آثار و نتايج آن بهترين و قوى ترين راه معالجه براى از ميان بردن ضد آن است . و از روش كسانى كه رذايل را يكسره پيش از فضائل مورد بحث قرار داده اند پيروى نمى كنيم ، بلكه نخست فضائلى را كه متعلق به قوه عاقله است ياد مى كنيم ، و بعد آنچه را كه مربوط به قوه خسم و سپس آنچه را كه وابسته به نيروى شهوت است بحث خواهيم كرد، آنگاه آنچه را كه متعلق به دو يا سه قوه از آنهاست شرح خواهيم داد. زيرا اين روش براى حفظ و تدوين اخلاق و شناخت اضداد و مبادى و اجناس آنها مناسبتر است ، و اين مطلب از مهمترين امور براى خواستار و پژوهنده علم اخلاق است .
و از آنجا كه هدف و غرض ما در اين كتاب تنها بهبود و اصلاح نفس و پرورش و تهذيب اخلاق است متعرض بحث درباره تدبير منزل و سياست مدن [ديگر بخشهاى حكمت عملى ] نشدم . و اين كتاب را جامع السعادت نام نهادم و آن را در سه بخش ترتيب دادم .
بخش اول : در مقدمات
انقسام حقيقت انسان و حالات اعتبارى او(18) - تجرد و بقاى نفس - لذت و اءلم نفس - فضائل و رذائل اخلاقى - اخلاق نكوهيده و ناپسند، عقل انسان را از معارف پوشيده و در پرده نگه مى دارد - ملكات اخلاقى با تكرار عمل حاصل مى شود - عمل همان سزا و پاداش است - درباره تجسد اعمال و ملكات - تضاد بين دنيا و آخرت - طبيعت و سرشت آدمى در نيك بودن و نيكو گشتن و نيز در تباه و بد شدن ملكات دخالت و تاءثير دارد - حقيقت مخلوقات و ماهيت فرشتگان گفتارهايى درباره مبدل شدن اخلاق و ملكات - شرافت و فضيلت علم اخلاق تعريف و نامهاى نفس بر حسب اعتبارات مختلف - قواى چهارگانه و تسلط قوه عاليه بر نفس - اختلاف صفات موجب اختلاف نفوس آدميان است تركيب و تاءليف حقيقت انسان از جهات متضاد و متقابل حقيقت خير و سعادت و جمع بين اقوال مختلف درباره آنها - شرايط حصول سعادت - آخرين مرتبه سعادت كه وصول به آن امكان پذير است - تقسيم لذات و آلام - لذّت حقيقى لذّت عقلانى است نه حسى و جسمانى - هشدارى متضمن پند و نصيحت - بيدار باش در اينكه آنچه از دست رفت جبران ناپذير است .
فصل 1: انقسام حقيقت انسان و حالات اعتبارى او
بايد دانست كه انسان داراى دو جنبه يا دو ناحيه است ، يكى پنهان و باطن و ديگرى آشكار و ظاهر، يكى روح (روان) و ديگرى بدن (تن)، و براى هر يك از اين دو جنبه ناسازگاريها و سازگاريها، و آلام و لذات ، و مهلكات و منجيات هست .
ناسازگاريها و دردها و رنجهاى بدن بيماريهاى جسمانى است و سازگاريهاى آن تندرستى و لذتهاى جسمانى است . شرح و بيان جزئيات اين بيماريها و معالجه و درمان آنها به عهده علم پزشكى است ، و ناسازگاريها و درد و رنجهاى روح رذائل اخلاقى است كه موجب هلاكت و بدبختى اوست ، و سلامت آن بازگشت به فضائل آن است كه باعث سعادت و رستگارى اوست و او را به جوار و مصاحبت خداشناسان و خداپرستان و مقربان درگاه الهى مى رساند، و علمى كه عهده دار بيان اين رذائل و نشان دادن راه مدارا و درمان آنهاست ((علم اخلاق)) ناميده مى شود.
مطلب ديگر اين است كه بدن مادى و فناناپذير است و روح مجرد و فناناپذير است ، پس اگر روح به صفات شريف و عالى متصف شود در خوشى و سعادت جاودانى است ، و اگر رذائل اخلاقى در او جايگير شود در عذاب و بدبختى هميشگى ماندگار و مخلد خواهد بود. از اين روى ناگزير بايد به تجرد و بقاى روح بعد از ويرانى و تباهى تن اشاره كنيم (19) تا خواستاران به سعى در تزكيه آن راغبتر شوند و در نگاهداشت آن از شقاوت جاودانى كوشاتر باشند.
فصل 2: در تجرد و بقاى نفس
درباره تجرد و بقاى نفس بعد از جدا شدن از بدن شك و ترديدى نيست . اما ادله مطلب اول ، يعنى غير جسمانى بودن آن ، عبارتند از:
1) هيچ جسمى صور و اشكال متعدد نمى پذيرد زيرا هر صورت يا شكلى در جسم با آمدن صورت و شكل تازه از ميان مى رود تا جاى خود را به آن صورت جديد بسپارد. اما نفس صور متعدد و مختلف ، اعم از محسوسات و معقولات ، را مى پذيرد بى آنكه با آمدن يكى ديگرى زائل شود، بلكه هرگاه صورتى را پذيرفت استعداد و نيروى بيشترى براى قبول صورت ديگر پيدا مى كند؛ و به همين دليل با ورزشها و ممارستهاى فكرى و كثرت انديشيدن و نظر كردن ، قوه ادراك اشياء و امور بيشتر مى شود. پس ثابت شد كه نفس ‍ غيرجسمانى است .
2) حصول ابعاد سه گانه براى جسم جز به اينكه داراى طول و عرض و عمق باشد قابل تصور نيست و حصول رنگها و طعمها و بوها براى جسم جز به اينكه داراى رنگ و طعم و بود شود متصور نيست ، لكن همه اينها را نفس و قوه واهمه ادراك مى كند بدون اينكه داراى طول و عرض و عمق و رنگ و طعم و بو گردد، و نيز حصول بعضى از اين عوارض براى جسم مانع حصول ضد و مقابل آن است و حال آنكه حصول اينها در نفس مانعى ندارد بلكه در آن واحد همه آنها را يكسان ادراك مى كند.(20)
3) نفس از امور الهى و معارف حقيقى كه با جسم سازگار و مناسب نيستند لذت مى برد، و نسبت به لذات جسمى و خيالى و وهمى بى ميل و از آنها روى گردان مى شود، بلكه همواره به شاديها و بهجتهاى عقلى محض كه جسم را از آنها بهره اى نيست روى مى آورد، و اين خود روشنترين دليل است بر اينكه نفس غير از جسم و قواى جسمانى است .
زيرا شك نيست كه شادمانى و ابتهاجى كه براى بعضى از نفوس پاك و صافى و خالى از آلودگيهاى طبيعت حاصل مى شود به وسيله ادراك علوم و معارف حقه كلى و شناخت مجردات نورانى قدسى و از طريق مناجات و عبادات و مواظبت بر اذكار در خلوت همراه با نيات پاك و خالص است و جسم و قواى خيالى و وهمى آن را در آنها دخالت و تاءثيرى نيست . زيرا نفس لااقل گاه گاه در آن حالات [روحانى ] از جسم بكلى غافل است ، و گاهى چنان مستغرق در آن حالت است كه خبر از تن ندارد و اصلا نمى داند بدنى دارد چنانكه گويى از آن جدا شده است . و اين مطلب دليل است بر اينكه نفس از عالم ديگرى غير از عالم جسمانى و قواى بدنى است . زيرا التذاذ تن و قواى بدنى منحصر است به امور جزئى سازگار و موافق با طبع كه حواس ظاهر و باطن آنها را ادراك مى كند.
4) نفس صور كلى مجرد را ادراك مى كند و خود محل آنها مى باشد، و بى شك مادى نمى تواند محل براى تجرد باشد زيرا هر چيز مادى داراى وضع و تقسيم پذير است ، و محلى كه دارى وضع و تقسيم پذير است مستلزم اين است كه حال در آن نيز چنين باشد، چنانكه در جاى خود ثابت شده است ، و مجرد (غيرمادى) ممكن نيست چنين باشد وگرنه از حقيقت خود خارج شده است (يعنى ديگر مجرد نخواهد بود)، پس نفس مادى نيست و چون مادى نيست مجرد است . زيرا حالت واسطه (يعنى حالت سومى كه بين مجرد و مادى باشد) وجود ندارد.
5) قواى باطنى و درونى كه وابسته به بدن است (ادراك حسى و خيال و وهم) علوم را جز از راه حواس ظاهر كسب نمى كند زيرا تا چيزى با اين حواس ادراك نشود حواس باطنى نمى تواند آنها را ادراك كند و صحت اين مطلب را شعور و آگاهى وجدانى درمى يابد و امرى ضرورى است . اما نفس ‍ امور و مسائلى را درك مى كند كه هيچ يك از حواس را به ادراك آن دسترسى نيست مانند امور مجرد و معانى بسيط كلى ، و علل و اسباب موارد اتفاق و اختلاف كه بين محسوسات هست . و ضرورت عقلى حكم مى كند به اينكه هيچ يك از حواس را در ادراك يكى از اينها دخالت و تاءثيرى نيست .
و همچنين عقل (قوه عاقله نفس) حكم مى كند كه بين نقيضين واسطه اى نيست ، و اين حكم ماءخوذ از طريق منابع و مبادى حسى نيست زيرا اگر از اينها گرفته شده بود از اوليات و قياسات [عقلى ] نبود، پس چنين حكمى از اصول و مبادى شريف و عالى كه قياسهاى صحيح بر آنها مبتنى است گرفته شده است .(21) و همچنين نفس در ادراكات حسى و صدق و كذب آنها حكم و داورى مى كند و گاهى افعال حسى را تخطئه و احكام حس را مردود مى داند مثلا حكم مى كند كه آنچه چشم مى بيند كوچكتر يا بزرگتر از واقع است و آنچه را مستدير مى بيند مربع است (22)، يا آنچه را شكسته مى بيند شكسته نيست (23)، يا كج مى بيند كه در واقع راست و مستقيم است ، يا واژگون مى بيند كه در واقع برپاست ، يا وضع واقعى چيزى را ديگرگون مى بيند، و همچنين در ديدن چيزهائى كه حركت دايره وار دارند(24)؛ و چنانكه سامعه را در آنچه در مكانهاى مستدير شفّاف (25) (صيقلى) هنگام انعكاس صوت در مى يابد تخطئه مى كند، و ذائقه را در اينكه شيرينى را تلخ ادراك مى كند و مانند آن : در مورد شامه و لامسه حال به همين منوال است (26) و شك نيست كه تخطئه نفس نسبت به ادراكات حسى و احكام آن درباره آنچه مطابق با واقع است مسبوق به علمى است كه ماءخوذ از حس نيست . زيرا آن كه بر چيزى حكم مى كند در مرتبه اى برتر از آن چيز است و بنابر اين علم وى كه اساس و ملاك حكم است نمى تواند از آن گرفته شده باشد.
و آنچه اين مطلب را تاءييد مى كند اين است كه نفس به ذات خود و به اينكه مدرك معقولات خود است علم و خودآگاهى دارد. و روشن است كه اين علم (علم نفس به خود و ادراكات خود) از ذات و جوهر نفس گرفته شده است نه از مبادى و منابع ديگر.
6) ما مشاهده مى كنيم كه افعال و آثار بدن و قواى آن به تدريج ضعيف و ناتوان مى شوند، و حال آنكه نفس در ادراكات و صفات خود نيرومندتر و تواناتر مى شود، چنانكه در سن كهولت چنين است ، يا بعكس كه در سن جوانى بدن و قواى جسمانى در افعال خود نيرومند و فعال است لكن نفس ‍ و قواى ادراكى آن ضعيف است . پس اگر نفس ، جسم يا جسمانى بود بايد در ضعف و قوت تابع بدن و امور بدنى باشد.

next page

fehrest page

back page