next page

fehrest page

back page

اگر سوال شود كه ريشه شجره طوبى كجاست ؟ جواب همانطورى كه محيى الدين عربى گفته است ريشه و اصل درخت طوبى در منزل اميرالمومنين (عليه السلام ) است براى اين كه ريشه شجره طوبى حضرت فاطمه عليها السلام مى باشد، بطورى كه سر همه نعمت ها در بهشت و سهم همه اولياء الهى متفرع از نور فاطمه زهرا عليها السلام است . يعنى اولياء و اهل بهشت مهمان سفره نور آن حضرت مى باشند. (اين بود چند نكته پيرامون حضرت زهرا عليها السلام )
مطلب ششم : لا مغمز فيه : ((المغمز)) اسم مكان است از ((الغمز و هو الطعن بالعيب )) شرافت و رفعت نسبى امام به گونه اى است كه هيچ جاى طعن و عيب گيرى نيست از لحاظ حسب و نسب هيچ عيب و اشكالى نداشتند و از اين جهت در كمال قدرت بودند.
مرحوم شيخ طوسى رحمة الله در تهذيب الاءحكام و همچنين در مصباح المتهجد نقل كرده است از جناب صفوان جمال از وجود مبارك امام صادق (عليه السلام ) در زيارت اربعين سالار شهيدان حسين بن على عليهما السلام كه : اءشهد انك كنت نورا فى الاءصلاب الشامخة و الاءرحام الطهرة لم تنجسك الجاهلية باءنجاسها و لم تلبسك المدلهمات من ثيابها.
اين كلام به عنوان شهادت است كه گواهى مى دهم تو نورى در اصلاب پدران عالى رتبه و ارحام مادران پاك طينت بودى و انجاس ‍ جاهليت تو را آلوده نساخته و جامه هاى تيره ظلمانى اعصار جاهليت تو را نپوشاند.
هم از حيث پدران در اءصلاب عالى رتبه و هم از حيث مادران در ارحام مطهره ، و اين ، همين طور بالا مى رود يعنى در تمام سلسله اينها هيچ عيبى از نظر نسبى و اعتقادى وجود ندارد لذا هيچ كس در كرامت و شرافت و اصالت نسبى به امام (عليه السلام ) نمى رسد وجود مبارك پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه فرزند حضرت عبدالله و اميرالمومنين (عليه السلام )، فرزند ابى طالب جد هر دو عبدالمطلب (عليه السلام )، مى باشد و آن بزرگوار هم فرزند جناب هاشم (عليه السلام ) و ايشان هم فرزند جناب عبد مناف تا 21 سلسله به جناب عدنان فرزند اسماعيل ذبيح الله (عليه السلام ) مى رسد اينها افراد مشخص و معين و سرشناسى هستند كه هر كدام در زمان خودشان داراى برجستگى هاى اجتماعى بوده اند. درباره بررسى اين سلسله شريفه ، كتاب ((فروغ ابديت )) كتاب خوبى است .
مطلب هفتم : والعترة من الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) يعنى امام ، از عترت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، از غير عترت نمى تواند باشد حديث شريف عترت را اكثر كتابهاى اهل سنت آورده اند كه وجود مبارك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ، كتاب الله فيه الهدى و النور، حبل ممدود من السماء الى الاءرض ، و عترتى اهل بيتى و ان اللطيف الخبير قد اءخبرنى اءنهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما من كه از بين شما مى روم ، دو چيز مهم مى گذارم هر كه به اين دو چيز تمسك كرد دچار گمراهى نمى شود، كتاب خدا و عترتم .
در اينجا نيز، حضرت امام رضا (عليه السلام ) مى فرمايد كه امام بايد از عترت باشد يعنى عترت ، ما ترك پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و ديعه و جانشين پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، به طورى كه يك قسم از دو قسم هدايت است . فرمود: اگر كسى به اين دو تمسك كند بعد از من گمراه نمى شود. كتاب تنها يا امام تنها كافى نيست ، اين دو بايد با هم باشد.
مطلب هشتم : و الرضا من الله عزوجل يعنى امام مرضى من عندالله است . امام كسى است كه خداى سبحان از او راضى است . اين نكته روشن است كه وصف رضايت را غير خداى متعال نمى داند. يعنى فقط خداى سبحان مى داند كه از چه كسى راضى است . پس چگونه ممكن است غير خداى متعال افرادى را به عنوان امام معرفى كنند. اگر امام كسى است كه يكى از مشخصات او اين است كه خدا از او راضى است و خدا مى داند كه از چه كسى راضى است ، رضايت خدا در دل ديگرى نيست . پس او بايد كسى را كه از او راضى است منصوب كند. غير خداى متعال افرادى به اين كار اقدام مى كنند در حالى كه نمى دانند متصف به اين وصف هست يا نه ، پس اين هم يكى از دليل هايى است كه امام را خود خدا بايد انتخاب كند.
مطلب نهم : ((و شرف الاءشراف )) امام بايد در شرافت ذاتى و نسبى و وصفى ، از هر شريفى ، شريف تر باشد. در زيارت نورانى جامعه كبيره آمده است كه : ((طاءطاءكل شريف لشرفكم )) هر شخص ‍ شريفى در مقابل شرافت شما سر فرود مى آورد. هم شرافت ذاتى و هم نسبى و هم وصفى .
مطلب دهم : ((و الفرع من عبد مناف )) گفته اند فرع كل قوم هو شريف منهم شريف ترين فرد هر قومى ، به عنوان فرع آن قوم مى باشد. يا اين كه فرع الرجل اول اولاده . اولين فرزند هر كسى ، فرع آن شخص است و جناب هاشم اولين فرزند جناب عبد مناف و شريف ترين آنها مى باشد.
مطلب يازدهم : ((نامى العلم )) درباره علم امام قبلا بحث شده است اما در اينجا اين نكته را مى فرمايند كه : علم امام ، دائما در حال ترقى و نمو است . اين گونه نيست كه يك مقدار علم بسيط و مشخص و مدار بسته اى باشد بلكه در حال نمو است ، با چند مقدمه ، اين مطلب روشن مى شود:
1. اگر علم امام از معلم بشرى نيست . از جانب معلم اكرم است كه فرمود اقراء و ربك الاءكرام # الذى علم بالقلم # علم الانسان ما لم يعلم .(106)
2. و اگر علم امام لدنى است فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما.(107)
3. و اگر خداوند سبحان به انسان كامل مكمل كه داراى علم لدنى است ، دستور داد: قل رب زدنى علما (اين دعا را هر كسى نمى تواند بكند، اگر كسى ادعا كند كه علم دارد، آسان نيست اين دعا براى علمى است كه خداى متعال روى آن صحت مى گذارد. يعنى اين مقدار علمى كه هست خداى متعال ، تصديقش مى كند و مى فرمايد بگويد اين علمى را كه دارم زياد شود.)
4. و اگر دعاى انسان كامل مستجاب است .
نتيجه : پس علم لدنى او هم دائما در حال ترقى و ازدياد است .
مطلب دوازدهم : ((كامل الحلم )) امام ، در بُعد حلم و بردبارى همانند ديگر از فضائل و كمالات ، كامل است . هرگز سختى ها و مكاره دنيا او را سبك نمى كند. ((حلم ، به معناى منضبط كردن نفس ‍ از هيجان غضب و احساسات است به گونه اى كه حالت سكون ، طماءنينه و صبر در مقابل ناملايمات به انسان دست مى دهد و از سبك مغزى ، اقدامات نابخردانه ، بى پروا و خشم پرهيز مى كند. ((حلم )) محصول اعتدال در قوه غضبيه است و حليم كسى است كه اهل افراز و تفريط در اعمال قوه غضبيه نباشد. در نتيجه كسى كه با داشتن قدرت بر انتقام و كيفر، عجله نكند، حليم ناميده مى شود جمله قبل ، درباره علم بود. همراهى و تقارن علم و حلم از اين جهت است كه وجود مبارك اميرالمومنين (عليه السلام ) در كتاب شريف غرر الحكم فرمود: لم يثمر العلم حتى يقارنه الحلم زمانى انسان مى تواند ميوه علم را بچيند كه علم او با حلمش مقارن گردد. علم بدون حلم بى ثمر است اگر كسى اهل علم بشود اما حليم و بردبار نباشد، نمى تواند از علمش استفاده كند و اين مطلب معلوم و روشنى است . آن كه عالم شده اما در مقابل سوال ، حوصله ندارد در مقابل انتقاد عصبانى مى شود. در درس تحمل نقد و اشكال را ندارد، نمى تواند ادامه كار بدهد. عالم ، زمانى مى تواند از علمش استفاده كند و ثمر بدهد كه حليم و بردبار باشد. در مقابل ناملايمت هاى در مقابل سرزنش ها، حسادت ها، نيش زبان ها و سختى هايى كه محيط درسى داد بايد بتواند تحمل كند.
مرحوم مجلسى نقل كرده اند كه وجود مبارك امام جواد (عليه السلام ) فرمود: الحلم لباس العالم فلا تعرين منه (108) حلم لباس عالم است ، عالم نبايد از آن عارى شود و به تعبير نورانى اميرالمومنين (عليه السلام ) در غرر الحكم : العلم اصل الحلم و الحلم زينة العلم علم اصل و ريشه حلم است و حلم مايه زينت و آراستگى علم مى گردد. اين ، ارتباطى است كه اين دو با هم دارند.
وجود مبارك كشاف حقايق ، قرآن ناطق امام صادق (عليه السلام ) فرمودند: عليك بالحلم فانه ركن العلم (109) اين روايت را مرحوم مجلسى نقل كرده اند كه امام ، بعد از توصيه به حلم ، فرمود: حلم ، از اركان و پايه هاى علم است . اگر علم باشد ولى حلم و بردبارى نباشد، هم اين علم ثمر ندارد و هم اركان اصلى اش را از دست داده است .
مطلب سيزدهم : ((مضطلع بالاءمامة )) الاءضطلاع باب افتعال ، از ضلاعة به معناى قوت مى باشد، امام در تحمل سنگينى هاى امت ، قوى است . داراى قوت است . مثل انسان هاى ضعيف نيست كه وقتى شرايط، دشوار شد استعفا بدهد. اين مطلب از اصولى است كه در مورد جانشين امام هم بايد رعايت شود. گاهى از اين امر تعبير مى كنند به مدبر بودن . مدبر بودنى كه همراه آن قوت باشد.
زندگى اميرالمومنين (عليه السلام ) در پنج سال خلافت آن حضرت ، از اين بُعد خيلى قابل مطالعه است . نامه هاى حضرت ، هجوم هاى همه طرفه به حضرت و... در همه موارد، هم در تبيين دين و حفظ اصل آن و هم در اجراى احكام آن و اصلاح امور مسلمين ، امام (عليه السلام ) آن قوت و قدرت امامت را به اثبات رساندند.
مطلب چهاردهم : ((عالم بالسياسة )) اين ، يكى از فقرات مهم اين حديث شريف است كه نياز به توضيح بيشترى دارد. سياست ، مصدر از ((ساس يسوس )) است كه اسم فاعل آن ، ((سائس )) مى باشد. در زيارت نورانى جامعه كبيره آمده است : ((و ساسة العباد)) ساسة جمع سائس مى باشد.
سياست در لغت به معناى تدبير چيزى و به مصلحت آن ، قدام كردن است . اين معناى عام شامل تدبير امور شخصى ، تدبير منزل ، امرو اجتماعى و... مى شود. اما به قرينه اين كه در اين حديث ، امام در صدد تبيين امامت امام است ، مراد، تدبير اجتماعى است . يعنى امام نسبت به تدبير امور جامعه ، عالم به امور سياسى است . پس امام ، آن سياستمدار اسلامى است . سياستمدار واقعى امام است كه مى تواند جامعه را به نحو احسن اداره كند.
حضرت استاد، حكيم متاءله آية الله جوادى آملى دامت بركاته در كتاب شريف ((ادب فناى مقربان )) در شرح زيارت نورانى جامعه كبيره (جلد اول ، صفحه 256) تحت عنوان ((اصول سياست اسلام )) چنين مى فرمايند: ((اصول سياست هر بينشى بر اساس ‍ تفكر آن بينش استوار است . بينش توحيدى اصول سياست خود را بر پايه توحيد در همه مراتب آن و پذيرش وحى و نبوت و معاد استوار مى كند. از اين رو به محورهايى مانند تهذيب نفس ، تصحيح روابط فردى و اجماعى ، قيام به قسط و عدل ، ترجيح غير بر خويشتن ، محوريت تقوا در تكريم انسان (نه رنگ ، قوم ، نژاد، مال و...) ظالم و منظلم نبودن ، احسان به همه افراد جامعه (منهاى فتنه جويان و فساد انگيزان )، اتحاد، برادرى ، منع از تفرق و... مى انديشد. در مقابل ، بينش مادى و غير توحيدى شالوده سياستش را بر اساس ‍ منافع مادى و سود بيشتر بنيان مى نهد. به بيان ديگر: بينش اول ، بر اساس (قد اءفلح من تزكى (110)) حركت مى كند و بينش دوم بر اساس قد اءفلح اليوم من استعلى (111) به ميدان مى آيد.
بدين ترتيب زير بناى سياست اسلامى را تفكر در اين نكته كه جهان چگونه پديد آمد و انسان از كجا آمده ، در كجاست و به كجا مى رود و خلاصه تفكر در حقيقت توحيد تشكيل مى دهد. چنين سياستى هرگز نمى گويد انسان را هر گونه كه ممكن بود يا هر گونه كه دلش ‍ خواست بايد اداره كرد. روى اين اصل ، دموكراسى را در محدوده شرع و چهار چوب حاكميت ((الله )) مى پذيرد نه مطلق و نامحدود، زيرا مردم امانت الهى هستند و حاكم اسلامى امينى الهى است كه بايد بعد از تعليم كتاب و حكمت به آنها، مصالح و مفاسدشان را به آنها بشناساند و فقر فكرى و مالى را در همين راستا از آنها بزدايد و از حدود و ثغورشان دفاع كند.
دليلش اين است كه به تعبير هشام بن حكم امام به منزله قلب امت است كه مصالح مفاسد هر عضوى را هم به صورت جداگانه و هم به صورت جمعى مى شناسد و به آنها مى شناساند.
آشنا بودن امين ، به امانت تحت اختيار، رابطه مستقيم با موفقيت او در حفظ امانت و نگه دارى آن دارد، امين جامعه ، يعنى حاكم بايد امانت تحت اختيار خود، كه انسان است را بشناسد تا بتواند در جهت مصالح او اقدام كند. بنابراين ، شناخت سياست اسلامى و آشنايى با اصول آن ارتباط مستقيم با شناخت اسلام ، انسان ، مبداء و منتهاى او دارد و هر چه شناخت در اين قسمت بيشتر باشد، شناخت در آن قسمت نيز بيشتر خواهد بود.
ائمه عليهم السلام سياستمدارانى هستند كه سياست آنان نيز مانند ساير كارهايشان بر محور توحيد است . لذا برخى از حركت هاى سياسى و اجتماعى نه با معيارهاى سياستمداران دغل آن روز سازگارى داشت و نه با معيارهاى سياست بازان امروز، سالار شهيدان ، حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام ) در ابتداى ورود به كربلا پيشنهاد اصحابش مبنى بر جنگيدن با حر را نپذيرفت و فرمود:
من (در اين پيكار) هرگز آغازگر جنگ نخواهم بود (و قبل از آنان دست به قبضه شمشير و چله كمان نخواهم برد)، صداقت يا زهير و لكن ما كنت لاءبداءهم بالقتال حتى يبداءونى .(112)
در بخش ديگرى (ص 258)، ايشان مى فرمايند:
((اميرالمومنين (عليه السلام ) در نامه اى خطاب به معاويه فرمود: شما كجا و سياست و تدبير امور رعيت كجا؟ شما كجا و ولايت پيدا كردن بر سرنوشت امت كجا؟ متى كنتم يا معاوية ساسة الرعية و ولاة اءمر الاءمة .(113)
معلوم مى شود آن چه كه امويان داشتند سفاهت و دغل كارى بود، نه سياست و رهبرى ، چون آن را در مسير هدايت ، اصلاح و ارشاد جامعه انسانى به كار نمى گرفتند. سياست و تدبير امور امت شرايطى دارد كه سياستمدار، بدون برخوردارى از آن شرايط نمى تواند نقش ‍ صحيح الهى خود را ايفا كند، در نتيجه به خشم و قهر الهى گرفتار مى شود. يكى از آن شرايط، برخوردارى از صبر، تحمل و شرح صدر است : آلة الرياسة سعة الصدر.(114) كليم حق تعالى ، حضرت موسى (عليه السلام ) هنگامى كه ماءموريت ابلاغ پيام الهى به فرعونيان را پيدا كرد در ضمن خواسته هاى خود از خدا شرح صدر طلبيد رب اشرح لى صدرى .(115)
سر اين تقاضا آن است كه حتى اگر پيغمبرى از پيامبران الهى در امر تبليغ و هدايت مردم كم صبرى كند مورد عتاب خداوند قرار مى گيرد، مثلا وقتى كه حضرت يونس (عليه السلام ) بعد از سى سال تبليغ تنها دو نفر به او ايمان آوردند، امتش را نفرين كرد، ليكن خداى متعال به او فرمود: ((امت خود (را زود نفرين كردى و با آنان ) همانند سياست انبياء و مرسلين رفتار نكردى : و لم تسسهم بسياسة المرسلين .(116) با آن كه در موارد بسيارى سيره انبياى سلف را براى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل كرد و به او دستور پيروى از آنها را داد، اما از پيروى سيره يونس (عليه السلام ) نهى كرد و فرمود: (اى رسول ما! براى پياده شدن احكام پروردگارت ) صبر و شكيبايى پيشه كن و همانند همدم و معاشر ماهى (يونس عليه السلام ) نباش ...، فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت (117) بنابراين محور اساسى سياست انبيا و پيام آوران الهى و سالكان خط توحيد، هدايت مردم به معالى توحيد و قسط و عدل است .))
امام عالم به سياست است اما نه آن سياستهاى ماكياوليستى و سياستهاى مادى كه بگويد: در راه رسيدن به هدف مانند رياست ، اگر لازم بود چهار نفر را بكشى ، اگر نكشتى و به رياست نرسيدى آدم بى عرضه اى هستى . سياست ماكياولى يعنى دور كردن همه چيز در مسير رسيدن به هدف قدرت . اما سياست اسلام اين نيست . امام كه عالم به سياست است يعنى آن گونه تدبير كه مردم را به توحيد برساند، مقاله كوتاهى پيرامون زندگى سياسى ائمه معصومين عليهم السلام داريم كه من آن مقاله را خدمت عاشقان كوى امامت و ولايت تقديم مى داريم :
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
سيرى در زندگى سياسى ائمه معصومين عليهم السلام
1. مراد از زندگى سياسى ، آن بُعد مبارزاتى در زندگى پر حماسه و پر رنج آن پيشوايان عظيم الشاءن معصوم مى باشد.
2. زندگى سياسى و مبارزاتى ائمه هدى عليهم السلام يعنى اين كه آنها مبارزه ممتدى داشتند تا اثبات كنند حق با ماست و از ما غصب كرده اند، مبارزات آنها با هدف سياسى بوده است و آن هدف تشكيل حكومت اسلامى است ،
3. از آن جايى كه خطوط كلى رسالت ائمه معصومين در سه محور اساسى است . اول حفظ و حراست از دين و وحى الهى دوم تفسير و تبيين قانون اساسى دين سوم اجراى احكام و فرامين الهى در جامعه . و از آنجايى كه منصب امامت امرى است الهى و خداوند سبحان بايد براى پيامبر خاتم جانشينى معصوم منصوب كند و احدى حق انتخاب و انتصاب ندارد، و از آنجايى كه قرآن كريم مى فرمايد و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا(118) و يكى از مصاديق مهم (و ما آتاكم الرسول ) ابلاغ ولايت و امامت اميرالمومنين حضرت وصى (عليه السلام ) و امر به اطاعت از اءولى الامر است لذا ائمه معصومين عليهم السلام بعنوان حفاظت از دينى كه خاتم است و جريان امامت بعنوان تداوم اين حركت در متن دين نهادينه شده است . و به عنوان تبيين قانون اساسى اسلام كه مساءله امامت يك امر انتخابى و مردمى نيست و به عنوان اجراى احكام الهى و اتيان اوامر نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم )، مبارزاتى ممتد داشته اند تا دين به اسارت رفته را از چنگال فرعون هاى هر عصر آزاد كنند. و حكومت را از دموكراسى شدن به حكومت اسلامى كه ماهيت آن ولايى است برگردانند و در واقع تمام مبارزات بر رنج آنها براى اين بوده است كه حكومت اسلامى تشكيل دهند كه حاكم آن منصوب از طرف خدا باشد نه از طرف مردم ، بنابراين مبارزات سياسى ائمه عليهم السلام با مبارزات سياسى ديگر افراد سياسى جهان كه براى بدست آوردن قدرت مبارزه مى كنند فرق جوهرى دارد.
4. بايد اعتراف كنيم كه چهره تابناك ائمه معصومين عليهم السلام در بُعد مبارزات سياسى و جهاد مرارت بار آنان همانند ديگر از ابعاد غير متناهى وجودى شان حتى بر شيعيان آنها نيز پوشيده مانده است ، سبب اصلى آن يا غرض ورزى دشمنان قسم خورده آنها بوده است ، يا بى اعتنايى دوستان بى مسئوليت و يا كج فهمى محبان كم دريايت و شايد همه اينها نقش خود را داشته است كه همچنان غبارى از ابهام و اجمال در حيات سياسى امامان معصوم (عليهم السلام ) باقى مانده است .
5. هسته اصلى مبارزه حاد سياسى معصومين (عليهم السلام ) از آغاز سقيفه بنى ساعده شكل گرفت و شخصيت بى نظير عالم امكان بعد از نبى مكرم اسلام و اميرالمومنين يعنى صديقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام بعنوان سر سلسله جنبان مدافعان اين حركت مبارزاتى در كنار صاحب ولايت حضرت وصى (عليه السلام ) و به عنوان اولين مدافع حريم خط سرخ تشيع علوى وارد مبارزه شد و به عنوان اولين شهيده معصوم اين حركت ، راست قامت ترين چهره جاودانه تاريخ ماند، و البته عنصر مبارزه حاد سياسى از آغاز نيمه دوم قرن اول هجرى كه امامت اسلامى به حكومت جابرانه پادشاهى تبديل شد شكل ديگرى پيدا كرد و ائمه طاهرى عليهم السلام مبارزه سياسى خود را به شيوه اى متناسب با اوضاع و شرائط زمان شدت بخشيدند.
6. گاهى شرايط آن قدر دشوار بوده است نظير دوران امام سجاد (عليه السلام ) از طرفى حاكميت جو رعب و وحشت از طرف پادشاهان سفاك مروانى ، و از طرف ديگر انحطاط فكرى جامعه به اوج رسيده است ، و از طرفى فساد اخلاقى در جامعه بى داد مى كند، و از طرفى فساد سياسى در حدى است كه اغلب شخصيت هاى بزرگ سر در آخور تمنيات مادى داشتند و شخصيت بزرگى مثل محمد بن شهاب زهرى كه خودش قبلا شاگرد امام سجاد (عليه السلام ) هم بوده است به آن چنان وضعى مى افتد كه آن نامه معروف امام سجاد (عليه السلام ) به وى صادر مى شود، در يك چنين دورانى وجود مبارك امام سجاد (عليه السلام ) سى و پنج سال تمام سعى و مبارزه اش اين است كه اولا معارف دينى را تبيين كند و ثانيا مساءله امامت اسلامى كه يك مساءله مهجورى شده است و كلا از ذهن ها دور شده و يا بد معنا شده براى مردم تشريح و در ذهن هاى مردم بازسازى كند كه امامت يعنى چه ؟ و ثالثا و از همه مهم تر اين كه بفرماييد و بفهماند من امام هستم .
منتهى امام (عليه السلام ) بيشتر تلاش خود را روى كار اول گذاشته است به جهت اين كه انحطاط جامعه در حدى است كه نوبت به مسئله من امامم نمى رسد.
7. از آنجايى كه جريان امامت يك امر تكوينى و الهى است ، دو تداوم حركت امامت به عنوان اصلى ترين دليل ادعاى خاتميت اسلام مطرح است ، و انتصاب امام به عهده احدى غير از خدا نبوده است ، و سنت الهى هم در حفظ اساس دين است ، لذا پادشاهان اموى و عباسى در هيچ زمان نتوانستند با شهيد كردن امام جريان امامت را نابود كننده چه اين كه نتوانستند اين حركت مبارزاتى ائمه معصومين عليهم السلام را بطور كلى متوقف كنند.
8. ترسيم كلى از مبارزه معصومين عليهم السلام در چند مرحله قابل ارائه مى باشد.
مرحله اول : بعد از ارتحال رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پيدايش سقيفه بنى ساعده تا شهادت حضرت زهرا عليها السلام اين مرحله به عنوان آغاز دوران غربت ارزشها و هتك حرمت خاندان عصمت و طهارت مطرح است در اين مرحله مبارزات سياسى همه جانبه از طرف معصومين عليهم السلام و اصحاب آنها وجود داشته منتهى مبارزه مسلحانه نبوده است .
مرحله دوم : بعد از شهادت حضرت زهرا عليها السلام تا زمان قبول خلافت از طرف اميرالمومنين (عليه السلام ) در اين دوران بيست و پنج ساله مبارزات سياسى خط سرخ تشيع علوى وجود داشته است وى به لحاظ حفظ اصل اسلام شيوه مبارزه يك نحو مخصوص بوده است .
مرحله سوم : از زمان صلح وجود مبارك امام مجتبى (عليه السلام ) كه اين خود جزء غمبارترين دوران زندگى معصومين بوده است ، زيرا از فرزند معصوم حيدر كرار (عليه السلام ) و مثل اعلى قدرت و غيرت الهى تنهاترين سردار ساختن ، تا قيام خونين سالار شهيدان حسين بن على (عليه السلام ) در اين دوران بيست ساله كه سلطه حكومت سفاك معاويه بر جامعه اسلامى حاكم بود ائمه معصومين عليهم السلام مبارزه سياسى خود را به شيوه اى متناسب با اوضاع زمان تداوم مى دانند، تا قيام عاشورا كه اوج مبارزات سياسى ائمه طاهرين عليهم السلام مى باشد.
مرحله چهارم :(119) از سال 61 تا سال 135 يعنى شروع خلافت منصور عباسى است در اين مرحله حركت از نقطه اى آغاز مى شود بتدريج كيفيت پيدا مى كند اوج مى گيرد تا سال 135 با حكومت منصور تا حدود زيادى پيشرفتها را متوقف مى كند.
مرحله پنجم : از سال 135 تا سال 202 يا 203 است كه سال شهادت امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا (عليه السلام ) است در اين مرحله مبارزه از يك نقطه عميق تر و گسترده تر از سال 61 ولى با مشكلات جديدى آغاز مى شود و رفته رفته اوج پيدا مى كند گسترش ‍ مى يابد قدم به قدم به پيروزى نزديك مى شود تا سال شهادت حضرت امام رضا (عليه السلام ) و اين جا باز حركت متوقف مى شود.
مرحله ششم : از سال 204 و شروع خلافت ماءمونى در بغداد است كه يكى از فصلهاى بسيار دشوار در زندگى ائمه عليهم السلام بوده است تا سال 260 كه سال شهادت امام حسن عسكرى (عليه السلام ) و شروع غيبت صغرى است .
مبارزات اين شش مرحله كه حدود 250 سال مى باشد به بهاء شهادت دوازده معصوم عليهم السلام تداوم پيدا كرده است . هر يك از اين مراحل خصوصياتى دارد كه در بحث هاى تاريخ تحليلى زندگى ائمه بايد مطرح بشود منتهى در اين مقاله در صدد بحث هاى تاريخى نيستيم لذا از آن صرف نظر مى كنيم فقط به بعضى از شواهد مبارزاتى معصومين عليهم السلام در اين مراحل و دوران اشاره مى كنيم . آنچه مربوط به مرحله اول است خطبه حضرت زهرا عليها السلام در مسجد پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و وصيت سياسى ايشان مبنى بر شبانه به خاك سپردن سيده شهيدان عالم خود بيانگر عمق مبارزات آنهاست .

next page

fehrest page

back page