next page

fehrest page

back page

((قاتلهم الله اءنى يؤ فكون ))، يا از باب نفرين يا از باب تعجب مى فرمايد: خدا آن ها را بكشد، به كجا منحرف مى شوند؟ يعنى اينها مسير امامت را منحرف كردند ((افك )) به كسر يعنى كذب و به فتح يعنى صرف : كيف يكذبون على الله و الرسول قاتلهم الله اءنى يؤ فكون (اينها چگونه به خدا و رسول دروغ بستند) يا اين كه كيف يصرفون عن الحق الى الباطل چگونه اينها از حق منحرف شدند و مسير را از حق به سوى باطل منصرف كردند.
به هر تقدير اين جمله ، يا نفرين است و بُعد از رحمت (براى افرادى كه در زمان حاضر هستند) براى هلاك شدن آنها، و يا از باب تعجب است (براى افرادى كه در زمان گذشته بودند) از شناعت عقايدشان و از پليدى اهدافشان .
((و لقد رامو صعبا))، اينها آهنگ مشكلى كرده اند. با انحراف مسير امامت از راه حق ، بد معضلى در جامعه ايجاد كردند. مشكل بزرگى به وجود آوردند و اين مشكل جامعه را به تب و تاب انداخت براى قرنهاى نا معلوم .
((و قالوا افكا))، با طرح مسئله دموكراسى در باب امامت به خدا دروغ بستند. اءفك يعنى كذب ، مسئله امامت را به دموكراسى تبديل كرده و اختيار آن را به دست مردمى دادند كه در فقرات قبل فرمود: مردم از امامت چه مى فهمند.
((و ضلوا ضلالا بعيدا)). با وجود اين كه شرايط و منزلت امام را مى دانستند. در عين حال به خاطر اهداف پليد سياسى امام واقعى را رها كردند. خود و جامعه اسلامى را به سوى ضلالت و گمراهى سختى سوق دادند. جامعه حاكميت سقيفه جامعه حاكميت دموكراسى مردمى و رها كردن امام معصوم ، جامعه گمراهى است . اينها جامعه را به اين سو، سوق دادند. جامعه بدون امام معصوم در ابعاد گوناگون زندگى جامعه گمراه است ضلالت ، اين جامعه را فرا گرفته است .
و وقعوا فى الحيرة اذ تركوا الاءمام عن بصيرة . وقتى مسير واقعى امامت را منحرف كردند و جامعه انسانى را از بركات نور امامت محروم ساختند، حيرت و سرگردانى دامن همه را الى يومنا هذا گرفته است . وقتى جامعه بر اثر طرز تفكر سقيفه نشين ها امام معصوم و حجت خدا، خليفه الهى ، آن انسان كامل مكمل ، معدن علم الهى ، سرچشمه لايزال نور الهى را خانه نشين كرد و او را رها نموده و عده اى بين او و بين مردم مانع ايجاد كردند و باعث شدند كه امام معصوم در جامعه وجود نداشته باشد، نه وجود واقعى بلكه وجود اجتماعى ، چنين جامعه اى و چنين مردمى گمراهند، هم در گمراهى جهالت مى سوزند و هم در گمراهى ضلالت . هم از نظر علمى در آتش جهل مى سوزند و هم از نظر عملى ، در حيرت و گمراهى اند. در هر دو بُعد نظر و عمل هم در جهالت و هم در ضلالت .
جهالت ، نداشتن علم و ضلالت گمراهى عمل ، اين حيرت و ضلالت و آن جهالت ، چيزى است كه جامعه انسانى را براى قرن هاى متمادى به چنين روزى نشاند. مردمى كه در خدمت امام معصوم نباشند چه چيزى براى آنها وجود دارد؟ امامت ، آن محور و قطب است ، قطب رحى است . امامى كه نظام دين است ، امامتى كه قوام جامعه و دين به اوست . وقتى نباشد، مردم در تايكى هاى جهالت و ضلالت مى سوزند، زندگى بدون امام معصوم ارزش زيست ندارد.
در تمام احكام دين همين طور است . جامعه اى كه امامت نداشته باشد و امام معصوم را منزوى كرده باشد نه نماز واقعى دارد، نه روزه صحيح دارد، نه حج حقيقى دارد، ((اتمام الحج لقاء الاءمام )) يعنى حج زمانى تمام است كه با ملاقات امام همراه باشد و الا:
كعبه يك سنگ نشان است حاجى احرام دگر پوش ‍
چون امام ، روح حج است باطن حج است يكى از فلسفه هاى حج اين است كه مردم سالى يك مرتبه كنگره جهانى داشته باشند تا همه پيام يك سال امام را دريافت كنند. وقتى حج باشد منهاى امام ، ارزشى ندارد. دردى دوا نمى كند لذا فرموده اند: اتمام الحج لقاء الاءمام . اين مطلب درباره اسرار حج ، احكام ظاهرى حج و مسائل اجتماعى حج هم هست كه اگر كسى واقعا در موسم حج امام زمانش ‍ را نديد، حجش ناتمام است .
اگر امام و امامت واقعى در جامعه اسلامى نباشد و نور امامت در جامعه پرتو افكن نباشد جامعه انسانى براى هميشه هم در آتش ‍ جهالت مى سوزد چون علم در اختيار او نيست و هم از آتش ضلالت مى سوزد چون گمراهى و حيرت دامن گير او است . از لحاظ عمل فساد و گناه جامعه را گرفته است . و اين كه در زيارت اربعين درباره امام حسين (عليه السلام ) عرض مى كنيم : و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة ((خدايا وجود مبارك سيد الشهداء (عليه السلام ) در راه تو خون جگرش را داد، براى اين كه جامعه را از جهالت و ضلالت نجات دهد)). وقتى بساط سقيفه در جامعه اى پهن شود مى رسد به جايى كه وجود مبارك سيدالشهداء (عليه السلام ) بايد با خونش از اين دين دفاع كند يعنى اين سقيفه نشينان در جامعه از روز اول كارى كردند كه براى حفظ دين ، راهى نيست جز دادن خون حسين بن على (عليه السلام ).
اگر راه ديگرى بود آن را انتخاب مى كردند، وقتى امامت از جامعه برداشته شد اينها ضلوا ضلالا بعيدا و وقعوا فى الحيرة اين جامعه براى اين كه اصل دين از بين نرود به جايى مى رسد كه امام معصوم بايد خون جگر خود را بدهد تا از ضلالت ، نجات پيدا كند. بعد مى فرمايد:
و زين لهم الشيطان اءعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين اين اقدام با كمك شيطان صورت گرفت يعنى جدايى جامعه از امام ، پيدايش سقيفه و مانند اين دموكراسى هايى كه بخواند امام را براى مردم نصب كنند، اين كارها با مشاركت شيطان است شيطان اين كار را برايشان زيبا جلوه داد تا آنها با رها كردن قطب عالم امكان سبيل حق را مسدود كنند. اين راه واقعى به سوى بهشت زندگانى را بستند. و با خانه نشين كردن ولى الله الاءعظم ميلياردها انسان را براى قرن هاى متمادى در تاريكستان جهل و گمراهى گرفتار كردند و اين يك واقعيت غير قابل انكار است .
و اگر بعد از بيت و پنج سال وجود مبارك اميرالمومنين (عليه السلام ) زمان حكومت را بدست گرفت تمام سعى ايشان ترميم اساس ‍ حكومت اسلامى بود كه قبلا ويران شده بود و اين كه وجود مبارك ايشان در نهج البلاغه فرمود: فان هذا الدين قد كان اسيرا فى اءيدى الاشرار، يعمل فيه بالهوى و تطلب به الدنيا(85)... شاهد اين مدعى است .
رغبوا عن اختيار الله و اختيار رسوله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيته الى اختيارهم اينها از سنت الهى روبر گرداندند و امرى كه مربوط به خدا و پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيت او عليهم السلام بود خود، به عهده گرفتند. يعنى حكومت اسلامى كه در واقع حكومت خدا بر مردم با ماهيت حكومت ولايى است به دموكراسى و اختيار و انتخاب مردم تبديل كردند خدايى كه دين را فرستاده مجرى دين را هم او بايد انتخاب كند ولى اينها از اين ، رو برگرداندند و گفتند دموكراسى است مردم بايد براى خود حكومت تعيين كنند. بله اگر اينها در تبديل حكومت به حكومت دموكراسى ، علنا به مردم مى گفتند حالا كه پيغمبر از دنيا رفته ما اين پيغمبر و اين دين را نمى خواهيم ، ما مى خواهيم دين ديگرى براى خود بياوريم ، پذيرش اين ، آسان بود، زيرا آن حالت نفاق را نداشت . باطن خود را علنا اظهار مى كردند مى گفتند: تا به حال پيغمبر بوده ما به نحوى در فشار بوده ايم پيغمبر كه از دنيا رفت ، ما حكومت ديگرى مى خواهيم حكومت اسلامى نمى خواهيم ، حكومت دموكراسى مى خواهيم خود مردم بيايند و يك حاكم تعيين كنند، اما اينها گفتند: در قالب حكومت اسلامى ، حام را بايد مردم تعيين كنند همين شبهه اى كه الان در ذهن عده اى است و به آن دامن مى زنند دموكراسى در حكومت اسلامى ، مردم سالارى در حكومت اسلامى (البته بزرگان فرمودند: مردم سالارى دينى ، پسوند ((دينى )) را به آن اضافه كنيد تا توجيهى داشته باشد و الا) حكومت اسلامى كه مردم سالارى نيست ، حكومت ولايى است . بله مردم مى توانند آن حكومتى را كه مى خواهند انتخاب كنند. وقتى حكومت اسلامى را انتخاب كردند اينجا مسئله اساسى و محور اساسى دين ، دست مردم نيست يكى از آن نحورها، انتخاب امام است ، يكى آوردن قانون و تشريح و تبيين قانون است . مردم كه مفسر و مبين دين نيستند. اينها دست خداست . پس در نتيجه حكومت يا اسلامى است يا دموكراسى .
حكومت اسلامى دموكراسى چيزى است كه اينها جعل كرده اند، از يك سو حرف دين مى زنند و از سوى ديگر مى خواهند خودشان همه كاره باشند. اين كه يك عده دموكراسى را اين گونه آب و تاب مى دهند، حرف تازه اى نمى زنند اينها در واقع ، دارند فتنه سقيفه را بالا مى آورند و نشان مى دهند و اگر اين تبيين نشود و مردم چه بسا فكر كنند كه خبرى است . روايت امام رضا (عليه السلام ) مى فرمايد اگر حكومت اسلامى مى خواهيد انتخاب حاكم اسلامى ، به دست شما نيست انتخاب حاكم اسلامى ، كار خداست و كار پيغمبر است ، يا اءيها الرسول بلغ ما اءنزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته .
اى رسول ، اگر شما امر امامت را ابلاغ نكردى ، اصلا رسالتت را تبليغ نكردى . يعنى اين مال من است . در اصل خدا بايد انتصاب و انتخاب كند. پيغمبر اكرم بايد معرفى كند، پيغمبر اكرم ، اما بعد از خود را معرفى كرده : من كنت مولاه فهذا على مولاه همين حرف را هم اميرالمومنين (عليه السلام ) نسبت به امام حسن (عليه السلام ) مى فرمايد به عنوان زبان حال ، نه زبان قال : من كنت مولاه فهذا حسن مولاه امام حسن هم نسبت به امام حسين (عليه السلام ) تا مى رسد به امام حسن عسكرى (عليه السلام ) كه او هم حرفش به مردم اين است كه : من كنت مولاه فهذا المهدى مولاه اين حرف همين طور هست و ادامه دارد. (البته اين عين گفتار امامان نيست بلكه شاءن گفتار است .) خداى سبحان منصوب نمود، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيت او يعنى ائمه عليهم السلام به مردم معرفى كرده اند.
بعد وجود مبارك امام رضا (عليه السلام )، استشهاد مى فرمايند به آياتى از قرآن .
امام (عليه السلام ) مى فرمايد: امام و امامت ، مربوط به امر الهى و خداى سبحان است . اگر كسى آن چه كه مربوط به خداست بخواهد خود، به عهده بگيرد، به خدا دروغ بسته است . پس امامت امر مربوط به خداست پس اگر كسى امر امامت را به خود مربوط دانسته ، به خدا دروغ بسته است . منتهى در قسمت اول كه مى فرمايد: امامت يك امر الهى است و مربوط به خداست در فرمايشات خودشان هست وى براى قسمت دوم كه اگر امرى به خدا مربوط بود و كسى خواست خود، به عهده بگيرد، چه تبعاتى دارد. از آيات قرآن استشهاد مى آورند:
و القرآن يناديهم (و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة سبحان الله و تعالى عما يشركون )(86) پروردگار تو هر چه بخواهد مى آفريند و هر چه بخواهد بر مى گزيند آنان در برابر او اختيار ندارند يعنى ذات اقدس اله چون آفريدگار است ، پروردگار هم اوست چون در بحث توحيدى ثابت شده است كه پروردگارى از آن آفريدگار است . ذات اقدس اله چون آفريده است بايد بپروراند، رب بايد همان خالق باشد. پروردگارى از آن آفريدگار است . ذات اقدس ‍ اله چون آفريدگار است پروردگار هم اوست ، مشيت او كه متخذ از حكمت بالغه اوست در نظام احسن هر چه خواست مى آفريند و مى پروراند، آفريده او در برابر او هيچ اختيارى ندارد. خداوند سبحان انسان ها را آفريده است . براى پروراندن آنها، وحى لازم است ، قرآن و امامت لازم است . اين خداست كه براى پروراندن مردم يعنى مخلوقات خود، بايد امام مبعوث كند. بعثت پيغمبر و فرستادن انبياء و اولياء و ائمه عليهم السلام در جريان پروردگارى اين آفريدگار است . پروراندن اقتضا مى كند كه امام باشد. مردم در قبال اين خواست الهى ، اختيارى ندارند. اختيار انسان كه خود، فعل خداست در قبال تكليف است نه اين كه سرنوشت نظام عالم در حيطه اختيار انسان باشد لذا فرمود: و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة .
و قال عزوجل (ما كان لمومن و لا مومنة اذا قضى الله و رسوله اءمرا اءن يكون لهم الخيرة من اءمرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا(87))

فرمود: هيچ مرد و زن با ايمانى ، حق ندارد هنگامى كه خدا و پيغمبرش امرى را لازم بدانند اختيارى در برابر فرمان خدا داشته باشد. اينها در قبال خدا اختيارى ندارند. خداى سبحان مى فرمايد: جانشين پيغمبر اين شخص منصوب و منصوص است .
اين آيات استشهاد است بر اين كه جريانى مثل سقيفه مشروعيت ندارد، خلاف قرآن است . اين آيات ، كبرى قياس است و صغرى قياس در بيانات حضرت است .
و قال (ما لكم كيف تحكمون # اءم لكم كتاب فيه تدرسون # ان لكم فيه لما تخيرون # اءم لكم اءيمان علينا بالغة الى يوم القيامة ان لكم لما تحكمون # سلهم اءيهم بذلك زعيم # اءم لهم شركاء فلياءتوا بشركائهم ان كانوا صادقين .(88))
شما را چه مى شود چگونه داورى مى كنيد؟ آيا كتابى داريد كه از آن درس مى خوانيد؟ كه آنچه را شما انتخاب مى كنيد از آن شماست ؟ يعنى خودتان آيا كتاب ديگرى داريد كه در آنجا اين اختيارات را به شما داده باشد؟ در اين قرآن كه نيست . در اين دين كه به شما اختيارى در اين مورد نداده شما رد جاى ديگرى چيزى داريد يا اين عهد و پيمان موكد و مستمرى را تا روز قيامت بر ما داريد كه هر چه را حكم كنيد براى شما باشد؟ يعنى شما از ما تعهد گرفته ايد كه اختيار با شما باشد و شما هر حكمى كه مى خواهيد بكنيد؟ از آنها بپرس ‍ كدام يك از آنها چنين چيزى را تضمين مى كنند. يعنى دليل شما در اين انتخابتان چيست ؟ يا اين كه معبودانى داريد كه آنها را شريكان خدا قرار داده ايد؟ يعنى آن خدايان ديگر چنين اختيار و انتخابى به شما داده اگر راست مى گوييد معبودان خود را بياوريد تا ببينيم آنها چه كسانى هستند كه چنين اختيارى را به شما داده اند. خدا كه در اين امور چنين اختيارى به شما نداده .
حال كه جامعه اين گونه است ، حال كه امامت منزوى است ، حال كه در خانه اهل بيت بسته است ، حال كه در سقيفه الى يومنا هذا كارى كرده اند كه امام معصوم از جامعه دور باشد، اينها قرآن را نخوانده بودند، مگر به قرآن عمل نكرده بودند بعد در مقابل اينها مى فرمايد: و قال عزوجل (اءفلا يتدبرون القرآن اءم على قلوب اءقفالها(89))
مگر شما در اين قرآن تدبر نمى كنيد يا اين كه دل هاى شما از گناهان چرك و شرك پر شده و شما در قرآن تدبر نمى كنيد. اءم طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون يا اين كه دل هاى شما مهر زده شد. مهر زدن به معناى اين است كه مثلا اگر نامه اى تمام شد پايان آن را مهر مى زنند. قلب اگر مهر شد يعنى ظرفيت خود را از دست داده . وقتى قلب ظرفيت نداشت ، تفقه و فهميدن ندارد لذا مى فرمايد: اين كه شما تفقه نداريد اين كه شما درس را نمى فهميد، معارف را نمى فهميد به خاطر اين است كه دل هاى شما مهر شده .
اينجا نكته اى است قابل توجه كه اگر كسى مى بينيد اهل تفقه نيست بايد بداند در دل چه خبر است ! اگر كسى در قرآن اهل تدبر نيست بايد بداند كه به دل ، قفل بسته شده . اين آيات براى انسان خيلى پيام دارد. اگر كسى مى بيند نمى تواند تفقه كند و اهل فهم نيست بايد به درون خود مراجعه كند و ببيند چه خبر است .
قالوا سمعنا و هم لا يسمعون # ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون (90) در بين جنبده ها، بدترين جنبده آن است كه نمى فهمد، تعقل نمى كند. يعنى انسان غير عاقل از سنگ هم بدتر است . از درخت هم بدتر است . از هر چيز ديگر بدتر است .
حضرت استاد آيه الله حسن زاده آملى (دامت بركاته ) در الهى نامه خود مى فرمايد ((الهى حسن را شير و پلنگ بدرد و با احمق به سر نبرد)) براى اين است كه خيلى سخت است ، انسانى كه نمى فهمد، تعقل ندارد، سطح دركش پايين است . (خيلى زحمت ايجاد مى كند.)
و لو علم الله فيهم خيرا لاءسمعهم و لو اءسمعهم لتولوا و هم معرضون اءم قالوا سمعنا و عصينا بل هو فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم .(91)
اين آيات استشهاد حضرت است ، وجود مبارك امام هشتم (عليه السلام ) در فضاى باز و آزادى كه در خراسان براى تبيين معارف پيش ‍ آمده بود مى بينيم يكى از مهم ترين مسائلى دينى كه بحث امامت است ، را در اين حديث شريف از هر جهت ، مطرح مى فرمايند.
بخش پنجم : چرا منصب امامت انتخابى نيست ؟
بخش پنجم تحت اين عنوان است كه چرا منصب امامت انتخاب نيست ؟ و فرمايشات حضرت (عليه السلام ) در پاسخ به اين سوال مى باشد در بخش قبل بيشتر درباره طرح اصلى عدم انتخابى بودن منصب امامت بود و بخش حاضر در تحليل عدم صلاحيت مردم در اختيار امامت است . و سوال اين بخش همان جمله اول حضرت است كه ((فكيف لهم باختيار الامام ؟)) چرا مردم حق انتخاب امام را ندارند؟ چندين مطلب در اين بخش مطرح است :
مطلب اول : ((و الامام عالم لا يجهل )) امام عالمى است كه نادانى ندارد، اين قيد ((لا يجهل )) براى چيست ؟ قيد ((لا يجهل )) هم براى تاكيد عالم بودن است و هم قيد احترازى است . زيرا ديگر علماى بشرى فى الجمله عالمند يعنى اگر در مسائلى علم دارند در بسيارى از مسائل ديگر جاهل و نادانند در بين عالمان كسى نيست كه در تمام مسائل علمى عالم باشد. يا تخصصى است يا آنهايى كه ذوفنونند احدى از آنان اين ادعا را نكرده كه از همه مسائل آگاه است . لذا فرمايش نورانى حضرت امير (عليه السلام ) كه در نهج البلاغه آمده است ايها الناس سلونى قبل ان تفقدونى اين سلونى با آن اطلاق جز از زبان حجت خدا از زبان احدى نمى تواند صادر شود. اطلاق سلونى يعنى از هر چه كه خواستيد سوال كنيد. فانى بطرق السماء اءعلم منى بطرق الارض مراد از ارض و سماء منظور زمين شناسى و آسمان شناسى و اخترشناسى نيست . سماء يعنى : عالم مجردات ، فانى بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض اين اعلم بودن نه به اين معنى كه در مورد عالم ماده و ماديات كمتر علم دارم بلكه به اين معنى است كه انسان مجرد به عالم مجردات مانوس تر است و عالم مجردات عالم علم است و موجودات مادى به لحاظ ضعف وجودى علم به آن كمتر است نه اين كه حضرت (عليه السلام ) به عالم ماده كمتر عالم باشند. فانى بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض يعنى از هر چه بپرسيد من جواب مى گويم چه از ماديات و چه از مجردات ، عالم مجردات با تمام وسعت آن و عالم ماده با تمام پهناورى آن از هر چه بخواهيد ((سلونى ))! اين حرف از غير على بن ابيطالب (عليه السلام ) از زبان ديگرى صادر نمى شود بجهت اين كه اگر از ديگرى صادر شود رسوا مى شود. علم حجة خداست كه ((علم لا يجهل )) است . با قاطعيت و قدرت مى گويد: ((سلونى )) يعنى علم من محدود به چيزى نيست . در حريم مقدس امام معصوم و حجت خدا جهل و نادانى راه ندارد. جهل و نادانى در هر مرتبه اى كه باشد نقض است و با مقام عصمت آن ذوات مقدس منافات دارد. جهل و نادانى در هر مساءله اى باعث حيرت و سرگردانى است . و اين با فلسفه امامت و خليفه الهى امام متضاد است . سيره ائمه اطهار عليهم السلام و معصومين عليهم السلام اين مطلب را ثابت كرده على رغم دشمنى هاى فراوان نسبت به اين خاندان (درباره دشمنى هاى نسبت به خاندان عصمت عليهم السلام خود عامه نيز اقرار درند.) فخر رازى در اوايل تفسير كبيرش ‍ نكته اى را ذكر مى كند كه : بنى اميه دست به دست هم دادند تا آثار على بن ابيطالب (عليه السلام ) را محو كنند. على رغم اين همه دشمنى ها حتى يك نفر هم درباره وجود مقدس حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اميرالمومنين (عليه السلام )،... تا وجود مبارك حضرت حجة (عليه السلام ) نقل نكرده كه از آنها مطلبى پرسيده شده باشد و آنها فرموده باشند كه نمى دانم يا بايد فكر كنم ، مطالعه كنم و... و به نحوى اظهار عجز كرده باشند. حتى يك مورد نيز سراغ نداريم كه از آنها سوالى شده باشد و آنها عالم بدان نباشند. اين همان است كه فرمود: ((سلونى )) على الاطلاق . و اگر امام در مساءله اى عالم نباشد و حيران و سرگردان باشد با فلسفه امامت سازگار نيست .
نكته ديگر: از آنجا كه ثمره علم ((خشيت )) است انما يخشى الله من عباده العلماء(92) يعنى تنها دانشمندانند كه از خداوند مى هراسند. و قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ): راءس ‍ الحكمة مخافة الله (93) يعنى سبب قابلى و علت اعدادى افاضه علوم حقيقى همان خوف از خداوند سبحان است و هرگز نعمت حكمت بر قلبى كه خائف نباشد نازل نمى گردد. فروغ حكمت فقط بر قلب خائفان راستين مى تابد. ثمره علم خشيت است و ثمره خشيت عمل است . پس امام و انسان كامل در بُعد علم اءفضل از همه و در بُعد خشيت اكمل از همه و در بُعد عمل اكثر از همه مى باشد. لذا از وجود مبارك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است : انى اءعلمهم بالله و اءشدهم خشية آنكه اعلم ناس ‍ است خشية او هم اشد است . چون خشيت ثمره علم است . لذا فرمود: ((الامام عالم لا يجهل )) و بحث علم امام (عليه السلام ) قبلا به طور مبسوط مطرح شد.
مطلب دوم : ((وراع (داع ) لا ينكل )) داع بمعنى دعوت كننده است و راع يعنى راعى . امام راعى امت است . منتهى رعى كه ((لا ينكل )) (النكول : الجبن ، و الضعف و الامتناع ) اگر گفته شود: نكل عن العدو ينكل يعنى ترسيد، ضعيف بود، امتناع ورزيد از اقدام عليه دشمن .
امام (عليه السلام ) راعى و حافظ امت است كه اگر امت هر فرد آن در هر زمانى بخواهد از تحت محدوده محيط استحفاظى امام و راعى خارج شود بايد در انتظار گرگ هاى بيابان بوده باشد، زمانى يك گله در حفظ است كه در تحت حوزه استحفاظى راعى و چوپان بوده باشد. وقتى از گله جدا شد گرگ در انتظار است . امام راعى و نگهبان امت است . زمانى امت محفوظ است كه از حوزه استحفاظى امام خارج نشود. منتهى راعى و حافظى كه نه ترس در حريم ملكوتى او راه دارد و نه ضعف در وجود مقدس او پديد مى آيد و نه در اجراى احكام الهى و دفاع از كيان اسلامى در مقابل دشمن امتناع مى ورزد. اما اين كه ترس در حريم مقدس امام (عليه السلام ) راه ندارد، جناب ابن مسكويه در كتاب شريف تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق كلامى بلند در اين موضوع افاده فرموده است كه وجود مبارك اميرالمومنين (عليه السلام ) حقيقت شجاعت است نه شجاع !
اين كلام بلند اين بزرگ حكيم و عارف امامى است . اگر كسى حقيقت شجاعت بود ديگر در حريم او ترس معنا ندارد و فرض ‍ نمى شود. حقيقت شجاعت جايى براى نفوذ ترس باقى نمى گذارد. فرمود: و من سمع كلام الامام (عليه السلام ) الذى صدوره عن حقيقة الشجاعة اذ قال لا صحابه ايها الناس ان لم تقتلوا تموتوا و الذى نفس ابن ابى طالب بيده لاءلف ضربة بالسيف على الراءس اهون على من ميتة على الفراش (94) اين فرمايش حضرت وصى (عليه السلام ) در نهج البلاغه كه در جريان جنگ صفين حضرت براى اصحاب فرمودند به اين صورت آمده است : و الذى نفس ابن اءبى طالب بيده لاءلف ضربة بالسيف اءهون على من ميتة على الفراش فى غير طاعة الله (95) به خدا قسم ياد مى كنم كه هزار ضربه شمشير راحت تر است بر من از اين كه به مرگ عادى در بستر بميرم . مرگ سرخ براى يك انسان ملكوتى با هزار ضربه شمشير بهتر از مرگ سرد است ! و الذى نفس ابن اءبى طالب بيده لاءلف ضربة بالسيف اءهون على من ميتة على الفراش فى غير طاعة الله در ادامه فرمايشات ديگرى نيز نقل شده كه عمده همين فرمايشات است . اين كه فرمود ((عن حقيقة الشجاعة )) بايد اين دو نكته هم ضميمه گردد، اولا اين مختص به شجاعت نيست بلكه در ساير كمالات هم آنها اين چنين اند. اميرالمومنين (عليه السلام ) عادل نيست بلكه حقيقت عدالت است . او عالم نيست بلكه حقيقت علم ست . او زاهد نيست بلكه حقيقت زهد است . اين حقيقت بودن بدين معنى است كه ديگران هرچه دارند سهمى از او دارند. از باب تشبيه معقول به محسوس نمك حقيقت شورى است هر چه كه شورى دارد از نمك است . نمى گويند نمك شور است چرا كه آن حقيقت شورى است .

next page

fehrest page

back page