اوصاف كسى كه مظهر اتم اسماء الهى است ، اوصاف كسى كه اسم اعظم الهى است
قابل درك و فهم نيست زيرا جايگاه شخصيت امام در افق اعلاست كه آحاد رعيت نمى توانند طمع ادراك آن را داشته باشند. يك وقت كسى چيزى را مى
شناسد و ادراك مى كند و يك وقت كسى چيزى را نمى شناسد ولى اميدوار است كه بتواند ادراك كند، طمع آن را دارد كه برود درس بخواند و ياد
بگيرد و بفهمد ولى آنچه كه از زيارت جامعه مستفاد است آن است كه به هيچ وجه كسى نمى تواند طمع ادراك جايگاه و مقام امام را داشته باشد. اين از
آن مواردى است كه قرآن كريم درباره رسالت انبياء مى فرمايد: انبياء آمده اند به شما چيزى ياد بدهند كه شما آن نيستيد كه بتوانيد ياد بگيريد
و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (81) بحث امام شناسى هم از اين قبيل است لذا فرمود: ((و جهلت الالباء)) لبيبان و عقلا در اوصاف امام
جاهلند و نمى توانند ادراك كنند.
((و كلت الشعراء)) كلال يعنى وامانده . شاعران در توصيف امام عاجز و وامانده اند. زيرا سرمايه اصلى شاعر،
تخيل قوى اوست . شاعر زمانى در توصيف و تعريف چيزى موفق است كه در
تخيل او بگنجد و او با تخيل قوى بتواند آن را به نظم آورد و پيرامون آن توصيف كند. نوعا اشعار در توصيفات و تعريفات است ولى چون
اوصاف امام در تخيل نمى گنجد، لذا شاعر وامانده است . شاعر در اين زمينه ، سرمايه ندارد. چه چيزى را تعريف كند؟ چه چيزى را توصيف كند؟ آرى ،
فقط در آن حد كه امام ، خود را براى ديگران تعريف و تشريح و توصيف فرموده است عقلا مى توانند بفهمند و شعرا درباره آن شعر گويند و
توصيف كنند آن مقدارى هم كه آنها به ما ياد داده اند، ما در حد مفهوم مى فهميم . يعنى زيارت جامعه كبيره و همين روايت شريف
محل بحث كه خودشان ، خود را معرفى مى كنند براى ما در حد مفهوم است . و بايد اقرار كنيم كه شناخت ما نسبت به امام شناخت مفهومى است و به مفهوم
دل خوشى كرده ايم . البته اين از مفاهيم و علومى است كه اميدواريم در برزخ شكوفا شود، در برزخ به مصداق برسد. و الا اگر صرف مفهوم
باشد در همين حد، كه چيزى نيست . البته ممكن است او حدى از انسانها در همين جا اين مفاهيم را به مصاديق ،
تبديل كنند و به مصاديق برسند ولى نوع انسانها و نوع راهيان وادى علم و معرفت امام ، خودشان كه سرمايه ندارند و عقلشان به فهم آن نمى
رسد، آن مقدار كه آنها خودشان را به ما معرفى كرده اند ما در حد مفاهيم داريم و به مفاهيم
دل خوش كرده ايم به اميد اين كه بعدا اين گونه علوم مفهومى شكوفا بشود و ما مى توانيم آن جا، با مصاديق محشور باشيم . شناخت انسان
كامل كه مظهر جميع اسماء و صفات الهى است كار انسان كامل است و الا غير كامل از عهده وصف و تعريف و شرح انسان
كامل بر نمى آيد. پس چگونه ممكن است كه امام را مردم انتخاب كنند و زمام امامت به دست مردم باشد وجود مبارك امام (عليه السلام ) در اين بخش عمده
نظر شريفشان بر اين مطلب است كه اين كار مردم نيست يعنى خط ابطال كشيدن نسبت به دموكراسى مردمى در انتخاب امام . قضيه امام و امامت از اين
مقوله نيست كه مردم بخواهند انتخاب كنند.
و اما اين كه شعر در لغت : به معناى ((الشعور بالشى ء الدقيق )) آمده است يعنى شاعر كسى است كه به امور دقيق علم داشته باشد. اگر كسى
نسبت به امور دقيق ادراكات خوبى داشت به او شاعر گويند. و شعر به اين معناست نه آن معناى اصطلاحى كه با قوه
تخيل اوصاف و تعريفاتى را در قالب نظم يا نثر بيان نمايد.
با توجه به اين معناى لغوى : انسانهاى دقيق مو شكاف در مسائل علمى ، در اينجا وامانده اند اينها هم نمى تواند يك درك و فهم و شعور دقيقى داشته
باشند. اگر شعور حاصل نشد در نتيجه كلال و واماندگى تثبيت مى شود اينها وامانده اند چون نمى توانند بفهمند اين حد از شعور براى آنها
حاصل نمى شود.
((و عجزت الاءدباء)) اديبان در وصف شاءنى از شؤ ون امام ناتوانند. اءدباء جمع اديب است مانند كرماء كه جمع كريم است ، اديب آن طور كه
شايع و مشهور است بر عالم به قوانين زبان (عربى ) اطلاق مى شود. اما در معناى اديب گفته اند: الاءديب هو المالك لآداب النفس و الدرس و
العارف بقوانين العقل و النقل .
آن معنايى كه مشهور است در حد خاصى است اديب آن نيست كه فقط به قواعد زبان عربى عالم باشد. اديب آن انسانى است كه مالك آداب نفس و درس
باشد يعنى مؤ دب باشد به آداب نفس و درس به اين معنا كه هم معرفت نفس را خوب بداند و هم مهارت در تدريس داشته باشد منتهى با اين زمينه
كه به قوانين عقلى و نقلى عارف بوده باشد با اين سرمايه علمى هم تدريس خوب داشته باشد و هم آداب نفس را بلد باشد. خيلى از افراد عالمند،
اما نمى توانند تدريس كنند، سرمايه علمى دارند ولى نمى توانند بيان كنند، به چنين شخصى اديب نمى گويند. اديب آن انسان ماهر به درس و
تدريس است كه ، داراى بيان رسا و علمى سرشار و عارف به قوانين و منقول باشد منتهى به جمع سالم نه جمع مكسر. نه اين كه يك مقدارى از
مسائل عقلى و مقدارى از مسائل نقلى خوانده باشد بعد به او بگوييم جامع منقول و
معقول .
خيلى از افراد جامعند منتهى به جمع مكسر. يا در فلسفه خيلى كار كردند ولى در فقه در حد آشنايى . يا در فقه مجتهدند و در فلسفه در حد آشنايى .
اديب آن انسانى است كه جامع معقول و منقول باشد به جمع سالم . چنين انسانى مهارت در تدريس دارد همراه با آداب نفس . انسان مودبى است .
اين تعريف ، تعريف جامع و خوبى است . انسانهاى اديب عاجز و ناتوانند از تشريح اوصاف امام ، زيرا تشريح اوصاف امام زمانى است كه او را
بشناسند. وقتى او را نشناسند هر چه كه بيان رسا باشد چون پشتوانه اى ندارد، قادر به توصيف و تعريف نخواهد بود.
((و عييت البلغاء)) عيب به معناى ((كلت )) است به معناى عجز. ((الكلال يعنى الاءعياء)) بلغاء جمع بليغ و هو العارف بقوانين
الفصاحد و البلاغة و القادر على تاءليف كلام فصيح بليغ بليغان از اين كه بخواهند اوصاف امام را بفهمند و توصيف كنند عاجزند. در تعريف
بليغ دو مطلب محور است : 1. كسى كه به علم فصاحت و بلاغت و معانى و بيان و بديع آگاه و آن را خوب خوانده و قوانين آن در دستش باشد. 2.
كسى كه قوانين فصاحت و بلاغت را خوب به كار مى گيرد. هم به قوانين آگاه است و هم قادر به تاءليف كلام فصيح و بليغ است ، بنابراين
انسانهاى بليغ هم از توصيف اوصاف امام عاجزند.
حاصل كلام
چگونه ممكن است كسى بخواهد امام را بشناسد يا بخواهد امام را اختيار كند، خيلى بعيد و دور است چرا؟ براى اين كه شناخت انسان
كامل ، كار انسان كامل است . غير از كامل ، نمى تواند از عهده وصف و تعريف و شرح انسان
كامل بر آيد، زيرا ((خردها گمگشته ، عقل ها پريشان شده ، مغزها در حيرت ، ديده ها در شدت حيرت خيره شده ، بزرگان كوچك شده ، حكيمان متحير،
عقلا قاصر، خطيبان ، در حصر مانده ، لبيبان جاهل ، شاعران وامانده ، اديبان ناتوان و بلغاء درمانده اند از اين كه بتوانند يك شاءن از شؤ ون غير
متناهى امام معصوم و انسان كامل را توصيف كنند يا بتوانند يك فضيلت از
فضايل بى حد او را بيان كنند همه اقرار به عجز و اعتراف به تقصير دارند. عن وصف شاءن من شاءنه اءو فضيلة من فضائله و اءقرت بالعجز و
التقصير.
اين دوازده مورد اين گونه نيست كه ما در خودمان ، تخيل نماييم ، همه سرشناسان و سر سلسله جنبان عقلاى بشرى بر اين حرف اعتراف دارند كه :
و كيف يوصف بلكه اءو ينعت بكنهه اءو يفهم شى ء من اءمره اءو يوجد من يقوم مقامه چگونه ممكن است كسى بتواند همه شؤ ون امام را توصيف و
حقيقت كنه او را وصف كند يا مطلبى از امر امام را بفهمد يا بتوان جايگزينى كه بتواند كار امام را انجام دهد برايش پيدا كرد.
و يغنى غناه همان طورى كه امام در همه شؤ ون زندگى بى نياز كننده مردم است . مردم با داشتن امام و شناخت امام ، حقيقتا از همه چيز بى نيازند. با
وجود امام مردم از هر حيث بى نيازند چون نظام دنيا و آخرت آنها به وسيله امام ، تمام و
كامل مى شود چگونه ممكن است مردم براى امام ، چنين جانشينى را انتخاب كنند.
حال كه امام از دنيا رفته بعد از امام چگونه ممكن است مردم كسى را انتخاب كنند كه همان كار امام را انجام دهد يعنى بى نياز كننده مردم از همه جهات
باشد؟ مردم چطور امام را مى فهمند تا بتوانند براى او جانشين انتخاب كنند. در بحثهاى مربوط به ولايت فقيه در عصر غيبت امام معصوم اعتقاد بر اين
است كه حتى ولى فقيه را نبايد عقلاى قوم انتصاب كنند ولى فقيه را كه مجلس خبرگان منصوب نمى كند انتخاب آن ، به عهده خود امام معصوم است
.(82) چه رسد به اين كه جانشين امام را آن گاه كه معصوم باشد مردم بتوانند انتخاب كنند، چه اين كه غدير روز انتصاب جانشين پيغمبر نيست
جانشين پيغمبر اكرم و امام را كسى انتخاب مى كند كه خود پيغمبر را انتخاب كرد، فرمود يا اءيها
الرسول بلغ ما اءنزل اليك تو ابلاغ كن نه اين كه انتخاب كن . ماهيت ، ماهيت تبليغ و اعلان است نه ماهيت انتخاب كه پيغمبر اكرم (صلى الله
عليه و آله و سلم ) بگويد من اميرالمومنين را به عنوان جانشين خود انتخاب مى كنم و برمى گزينم ، اين نيست . اين كه فرمود من كنت مولاه فهذا على
مولاه اين ادامه همان رسالت اوست . به جهت اين كه اگر تو اين رسالت را انجام ندهى ، نبوت را انجام ندادى ، زيرا انتخاب جانشين به عهده خود
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امام نيست چه رسد به مردم ، اين گونه نيست كه اميرالمومنين (عليه السلام ) خصوصيتى داشته باشد
فقط او را نه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى تواند انتخاب كند و نه مردم ولى امام مجتبى (عليه السلام ) را مثلا اميرالمومنين (عليه
السلام ) مى تواند انتخاب كند، خير اصلا كار او نيست . انتخاب امام مجتبى (عليه السلام ) بعد از اميرالمومنين (عليه السلام ) كار خداست . در انتخاب
امام مجتبى (عليه السلام ) وقتى اميرالمومنين (عليه السلام ) او را به عنوان امام بعد از خود به مردم معرفى مى كند
مسائل درونى است كه ما اصلا نمى فهميم و عقل ما درنمى يابد كه انتقال امامت ، چگونه است . در آن روايتى كه در مباحث گذشته
نقل شد تا حدودى ، چيزى فرمودند ولى عقل بشرى نمى تواند بفهمد كه انتقال امامت چگونه است .
بايد اقرار كنيم كه نمى فهميم نمى دانيم آن اسرار امامت چيست . ولى به هر صورت ، امام قبلى امام بعدى را انتخاب نمى كند. امامى كه مى خواهد از
دنيا برود دو كار دارد: يكى آن كه به مردم بگويد خداى سبحان بعد از من اين شخص را به عنوان امام براى شما برگزيده است و ديگر اين كه آن
اسرارى كه دارد و ما نمى فهميم به او منتقل كند و از اين نشئه رخت بربندد. انتخاب امام كه كار مردم نيست تا بگويند بعد از اين امام ، اين آقا امام
باشد مثل يك رئيس جمهورى كه وقتش تمام مى شود يا از دنيا مى رود، مردم جمع شوند و بگويند رئيس جمهور ديگرى انتخاب كنيم . امام (عليه السلام
) در اين روايت ، روى اين نكته اشاره مى كنند چون جو آن روز جو عجيبى بوده مسئله روز، مسلئه امامت بوده همان طور كه از
اصل اين روايت بر مى آيد و قبلا گذشت كه عبدالعزيز بن مسلم مى گويد خدمت امام رضا (عليه السلام ) بوديم . امام (عليه السلام ) فرمودند مردم
چه مى گويند و حرف روز جامعه چيست ؟ عرض كرد: درباره امامت و انتخاب امام حرف مى زنند. بعد امام اين فرمايشات را فرمودند كه مگر مردم
عقل آنها مى رسد كه امام را بفهمند. البته امام نمى خواهد مردم را نكوهش كند. بارها عرض شد كه مردم اگر همه آنها در حد صدرالمتاءلهين رشد فكرى
داشته باشند باز هم اين حرف صادق است و انتخاب امام كار مردم نيست . لذا امام در اين قسمت خيلى با اصرار اين مطلب را مى فرمايند كه در ذهن كسى
خطور نكند انتخاب امام كار مردم است . انتخاب كار پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم نيست چه رسد به مردم . اين يك امر تكوينى است و
نظام عالم ، نظامى است كه خدا دارد خدايى مى كند ما تا جايگاه امام را نفهميم به اين مطالب پى نمى بريم لذا امام وقتى در
فصول گذشته ، عظمت امام را تا آن جايى كه مردم مى توانند بفهمند بيان كرد،
حال مى فرمايد: اين عظمتى كه براى امام ، بيان شد جايگاه او جايگاهى نيست كه در دسترس مردم باشد هيهات ، هيهات .
لا كيف و اءنى ؟ و هو بحيث النجم من يد المتناولين و وصف الواصفين اين ((لا))، تاكيد براى نفى ضمنى مستفاد از ((كيف يوصف )) است
كه قبلا فرمود. به اين معنا كه : ممكن نيست ، چگونه و از كجا (مردم مى توانند مقام امام را بفهمند) در صورتى كه امام از دست يازان و وصف كنندگان
اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد. انسانهاى در زمين كجا و نظريه دادن درباره ستارگان آسمان كجا؟
فاءين الاختيار من هذا و اءين العقول عن هذا و اءين يوجد مثل هذا؟ او كجا و انتخاب بشر كجا؟ او كجا و خرد بشرى كجا؟ او كجا و مانندى براى او
پيدا كردن كجا؟
بخش چهارم : انسان معصوم در غير آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) يافت نمى شود
اءتظنون اءن ذلك يوجد فى غير آل
الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم )
بخش چهارم دربارء اين است كه انسان هاى كامل و امامان معصوم در غير آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) يافت نمى شوند. انسانهاى
كامل و معصمومين و اينهايى كه چنين اوصافى دارند فقط در آل رسولند. نبايد جاى ديگر
دنبال آنها گشت . آيا آنها گمان مى كنند كه اين مقام انسان كامل و امام را مى شود در غير
آل رسول ديد؟ خير. هر چه هست مربوط به اين جاست بالاخره اگر صادق است ، صادق
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، اگر باقر است ، باقر آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، اگر رضا است ، رضاى
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، اگر جواد است ، جواد آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است يعنى منحصر در اينهاست . اگر هادى
است هادى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، شما اگر بخواهيد جاى ديگر هادى ببينيد، جاى ديگر صادق يا جواد و يا رضا ببينيد، يافت
نمى شود البته اسم عرفى اين ذوات مقدس كه منظور نيست بلكه معناى دقيق آن مورد نظر است وقتى مى گوييم صادق
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) يعنى اين اسم را، وجود شريف امام صادق (عليه السلام ) يك مظهريت خاص دارد يا وجود مبارك امام رضا (عليه
السلام ) يعنى فقط او رضاى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است اختصاصى به برهه زمانى وجود عنصرى حضرت ندارد. او مظهر رضوان
الهى است به اين معنا كه از اولين تا آخرين نظام خلقت ، هرگاه خداوند سبحان بخواهد به موجودى چيزى بدهد كه موجب خوشنودى و رضايت او شود،
از كانال وجودى و از مشكاة رضوى مى دهد. به يك معنا در قيامت هم هر بهشتى و
اهل رضوان كه بخواهد در رضوان الهى ماءوا گزيند، آن جا مى فهمد كه صاحب اين رضوان ، رضا
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
((كذبتم و الله اءنفسهم ))، امام (عليه السلام ) سوگند ياد مى كند: به خدا سوگند كه اينها به خودشان دروغ بستند زيرا خودشان مى دانند
اگر كسى غير آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به عنوان امام معرفى كنند او امام نيست . فقط به جهت اغراض دنيايى و اهداف سياسى اين
كار را مى كنند. خود سقيفه نشينان مى دانستند كه چه مى كنند آنها مى دانستند كه فقط
دنبال مسائل سياسى اند براى اين كه هر يك از آنها كه حاصل سقيفه بودند، هم اولى و هم دومى و هم سومى گفتند لولا على لهلك كذا و كذا و كذا
چون مى فهميدند اين مقام و منصب ، مال كيست . مگر معاويه نمى فهميد؟ حرفهايى كه از او
نقل شده شاهد بر اين است كه او بيش از ديگران مى دانست على (عليه السلام ) كيست . مگر ماءمون نمى دانست كه وضع چگونه است ؟ او حقيقتا مى دانست
كه اينجايى كه او نشسته است غاصبانه است . و او مى دانست اين كه مردم يا هر كس ديگر كه او را انتخاب كرده اند، به غلط انتخاب كرده اند و اين
مقام در شاءن او نيست .
((و منتهم الاءباطيل ))، و اين آرزوهاى باطل آنهاست . بيهوده آرزو برده اند.
حال مردمى كه امام غير واقعى براى خود انتخاب كرده اند حال كسى است كه :
فارتقوا مرتقى صعبا دحضا تزل عنه الى الحضيض اءقدامهم ، صعب در
مقابل سهل ، به معناى سخت است . الدحض : الزلق و هو مكان لا يثبت به القدم مكان لغزنده ، ارتقاء يعنى بالا رفتن . مرتقى : اسم مكان است .
حال اينها يعنى كسانى كه امام غير واقعى را به عنوان امام انتخاب كرده اند اين است كه به جاى بلندى بالا رفته اند هم صعب است و سخت و هم
لغزنده . در جاى لغزنده پاى انسان نمى تواند ثابت باشد. اينها در يك بالايى بالا رفته اند كه هم شيب آن
خيل يتند است كه بالا رفتن از آن سخت است و هم لغزنده است . نتيجه بالا رفتن از يك كوه يا از يك ديوار صاف و لغزنده آن است كه دچار حضيض
شوند (حضيض يعنى جدا شدن از كوه و پايين آمدن .) كسى اگر بخواهد از چنين جايى بالا رود نمى تواند. كسى از ديوار لغزنده ، نمى تواند بالا
رود. فرمود: ((تزل الى الحضيض اقدامهم )): اينها بالاخره پايين مى افتند اينهايى كه براى امام خواستند جانشين انتخاب كنند و امام را
برگزينند چنين وضعيتى دارند. خلاصه آن كه : به گردنه بلند و لغزنده اى بالا رفته اند كه به پايين مى لغزند.
راموا اقامة الاءمام بعقول حائرة بائرة ناقصة و آراء مضلة ، فلم يزدادوا منه الا بعدا خواستند با خرد گم گشته و ناقص خود و با آراء گمراه
كننده خويش ، نصب امام كنند كه جز دورى از حق بهره اى نبردند، اقامه يعنى نصب كردن .
بعقول حائرة اءى ناقصة بائرة اءى هالكة اينها با عقول ناقص هالك (ناقصة قيد تفسيرى براى حائرة و بائرة است ) و آراء مضلة و گمراه
كننده (قصد نصب امام را دارند) كه در نتيجه چيزى جز دورى از حق و حقيقت عائد آنها نشده است اين جمله حضرت حكايت كننده درد 1400 ساله جامعه
بشرى است كه بيش از 1400 سال است جامعه بشرى در بُعد و دورى از حق و حقيقت مى سوزد. در جامعه كنونى ما بيش از شش ميليارد نفر زندگى مى
كنند. از اين تعداد هر كه بگويد ((من آرامم )) دروغ گفته است . يك زندگى توام با سوختن و ساختن و سازش كردن و سوزاندن است زيرا اين
شش ميليارد در جامعه اى زندگى مى كنند كه منهاى عقل است . با عقل كل فاصله گرفته اند. اينها با
عقول ناقص و هالك خود و با عقايد و آراى گمراه كننده خود، سقيفه را به وجود آوردند. ايجاد سقيفه يعنى بستن در خانه
اهل بيت . اينها با دست خود در خانه اهل بيت را به روى خود بستند يعنى در علم را بستند، در حكمت را بستند. اين كه وجود مبارك پيغمبر (صلى الله
عليه و آله و سلم ) فرمود: انا مدينة الحكمة و هى الجنة و انت يا عى بابها(83) (اين فرمايش حضرت خيلى عميق است ) فرمود: من شهر حكمتم و
حكمت همان بهشت است حكمت يعنى همان معارف و به فعليت رسيدن و اين به فعليت رسيدن ها همان بهشت انسان است . انسانى در بهشت است كه به
فعليت رسيده باشد و انسان با علم و عمل به فعليت مى رسد، فرمود من شهر حكمتم يعنى من محيط و خيمه شهرى هستم كه براى به فعليت رساندن
انسان ، آمده ام در اين شهر انسان ها به فعليت مى رسند و فعليت رسيدن آنها از راه علم و
عمل است . من پرورش دهنده انسانم . من آمده ام تا انسان را به معراج ببرم انسان را به
تكامل و تعالم برسانم . رسالت من تكامل انسانيت است . يا اءيها الذين آمنوا استجيبوا لله و
للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (84)
هرگاه خدا و رسول شما را دعوت كردند قبول كنيد كه مى خواهند شما را احيا كنند. ايحاء شما يعنى به فعليت رساندن شما، به حرف من گوش دهيد،
اجابت كنيد كه جز احياء شما كار ديگرى ندارم . احياء شما يعنى تكامل شما و به فعليت رسيدن شما و احياء شما يعنى بهشت شما .نا مديند الحكمة و
هى الجنة ، ولى ورود به اين وادى تكامل و شروع به سير تكاملى انسان كه همان علم و
عمل است ، معارف و عمل صالح است ، اين گونه نيست كه هر جا كه بخواهيد برود، (اين قسمت فرمايش امام رضا (عليه السلام )
تفصيل اين حديث شريف است .)
فرمود: انا مديند الحكمة و هى الجنة شما اگر بخواهيد آدم بشويد، به كمال برسيد، احيا شويد، ارتقاء وجودى پيدا كنيد و خلاصه اگر مى خواهيد
اهل بهشت شويد، بهشتى شدن در هر جايى يافت نمى شود. اين مخصوص بيت وحى است : انا مدينة الحكمة و هى الجنة و انت يا على بابها وجود
مبارك امام رضا (عليه السلام ) در اين جا فرمود: اءتظنون ان ذلك يوجود فى غير
آل الرسول ، اينها گمان كرده اند كه غير از اينجا مى شود پيدا كرد، يا على در اين بهشت تو هستى .
اينجا شخص اميرالمومنين (عليه السلام ) كه موضوع تمام نيست بلكه ولايت ، امامت ، عصمت تمام موضوع است . اگر كسى خواست به اين بهشت برسيد
راهى جز ولايت على (عليه السلام ) و اولاد على عليهم السلام نيت . اين ولايت صرفا محبت نيست چون محبت بدون معرفت اثر ندارد. قلمرو محبت به اندازه
معرفت است ، فرمود: در اين بهشت ، على (عليه السلام ) و اولاد عى عليهم السلام است . اگر كسى خواست وارد اين خانه شود بايد از اين در وارد شود
يعن ياگر كسى خواست به فعليت برسيد و فعليت رسيدن او با علم و عمل است آن علمى كه از اين خاندان باشد و آن عملى كه دستور اين خاندان
باشد، در غير اين صورت از بهشت خبرى نيست . اگر اين بهشت فعليت و احيا است ، اسم شريف ((المحيى )) بايد از دم مسيحايى على (عليه
السلام ) و اولاد او عليهم السلام باشد. راه ديگرى نيست ، جاى ديگرى نيست ، انا مدينة الحكمة و هى الجنة و انت يا على بابها.
تكامل بايد از اينجا باشد. علمى احيا كننده است كه از على و اولاد على عليهم السلام باشد. بايد از آنها گرفت . زندگى براى انسن
تكامل بخش است كه آداب آن از اينها باشد يعنى امامت اينها را پذيرفتن ورود در مدينه حكمت و بهشت است . بدون ولايت اينها اصلا وارد اين در نشده ايد.
الان 1400 سال است آمده اند اين در را بسته اند و گفته اند داخل آن نشويد رسما در سقيفه در خانه
اهل بيت پيغمبر اكرم عليهم السلام را بستند، يعنى در علم و حكمت و بهشت را بستند. (اءكثرهم لا يعقلون ) تعداد اندكى از انسانهاى
عاقل مجاهد به اينها توجهى نكردند با شكنجه شدن و جان دادن و مال دادن و
تحمل سختى توانستند از گوشه و كنار وارد اين در شوند. سقيفه آن سنگ بزرگى است كه جلوى در خاندان وحى و رسالت انداخته اند، راه براى
عموم مردم سد شده است عده اى با زحمت هاى طاقت فرسا روزنه اى پيدا كردند و وارد اين در شدند. جايگاه جامعه بشرى بعد از سقيفه اين است امام
رضا (عليه السلام ) مى خواهند همين را بفرمايند كه اينها سقيفه درست كردند: راموا اقامة الاءمام ... سقيفه نشينان آن عصر و سقيفه نشينان عصر بعدى
(از سقيفه اين سنگ بنا نهاده شد كه هر كسى را به جاى پيغمبر اكرم بنشانند.) با آراء و عقايد گمراه كننده ، از
جهل مردم استفاده كرده و آنها را گمراه كردند در نتيجه ((فلم يزدادوا منه الا بعدا)) چيزى جز دورى از حق عايدشان نشد. اين است كه مردم هر چه
كه بكشند تا زمان ظهور، از سقيفه است ، سقيفه سازان بايد روز قيامت پاسخ گو باشند در حد خودشان . چيزى جز دورى براى مردم
حاصل نشد، دورى از حق دورى از علم ، دورى از بهشت و معارف و سرچشمه لايزال معارف الهى ، دورى از كوثر، اينها به طمع تكاثر، در كوثر را
به روى مردم بستند و اين حقيقتا يك مطلب جگر سوز انسانى است .
اين كه جامعه انسانى دائما مى سوزد علت آن همين است و الا بهشت كه جاى سوختن نيست . مدينه فاضله كه جاى كشت و كشتار نيست . سقيفه نشينان زمينه
را از روز اول آماده كردند يك روز، اولى بود يك روز دومى ، يك روز يزيد بود و معاويه ، روز ديگر منصور و ماءمون بودند و همين طور كه جامعه
رشد كرده از نظر علمى و غير علمى ، در حال حاضر، رئيس جمهور آمريكا و مانند او، يزيدها و معاويه ها و منصورها و ماءمون ها و هارون هاى پيشرفته
اند. اگر رمدم را از اين خانه دور نمى كردند، الان مردم اين قدر گرفتار نبودند. در كجاى عالم جايى را مى يابيد كه گرفتارى نباشد. يك عده در
فقر و يك عده در ترس مى سوزند، نه امنيت هست و نه تاءمين معيشت ، از عدالت جز مفهوم نمانده ، از غيرت جز اسم نمانده است .
|