در كسب فضايل ، انسان بايد از عادتهاى اوليه به در آيد و بعد فضايل براى او عادت شود، ابتدا بصورت
حال و بعد در اثر رسوخ كردن آن فضائل در جان انسان بصورت ملكه درآيد و خود اين هم در خطر
زوال است . ولى براى امام اين گونه نيست ، فضيلت هيا علمى و اخلاقى و در يك جمله هر چه فضيلت است اينها دارا هستند. اينها تابلو فضيلت
انسانى اند اگر كسى مى خواهد بفهمد فضايل انسانى چيست بايد در اين تابلو نگاه كند كه ببيند امام كيست . ((آن چه خوبان همه دارند تو يكجا
دارى )) انسان كامل افضل از جميع ما سوى الله است (اين اصلى است كه در بحث امامت مطرح است ). زيرا جامع جميع صفات كماليه كلمات وجوديه
مى باشد. اين جامع بودن خيلى به كار مى آيد. به همين جهت خليفة الله است ، يعنى اگر او جامع جميع صفات كماليه كلمات وجوديه نباشد نمى
تواند خليفه و جانشين خدا باشد، نمى تواند نماينده حق بوده باشد. خلافت بر همه مكونات از آن اوست . (مكونات در اصطلاح عرفان يعنى ما سوى
الله . در اصطلاح فلسفه يعنى عالم كون و فساد در مقابل عالم مبدعات و مخترعات در اينجا اصطلاح عرفانى منظور است ) او بر ما سوى الله خليفه
است و خلافت دارد. در همين باره در زيارت جامعه كبيره وجود مبارك امام هادى (عليه السلام ) مى فرمايند: آتاكم الله ما لم يؤ ت اءحدا من العالمين
طاءطاءكل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و خضع كل جبار لفضلكم و
ذل كل شى ء لكم و اءشرقت الارض بنوركم .
فرمود: خداوند سبحان به شما مقامى عطا كرد كه به احدى از اهل عالم اعطاء نكرد. اين حرف يك انسان معمولى نيست تا مبالغه و توصيف خارج از حد
باشد. بيان معصوم است كه دارد خود را به ما معرفى مى كند. غير معصوم نمى تواند معصوم را بشناسد يقينا اجازه توصيف او را هم ندارد. اگر غير
معصوم بخواهد انسان كامل را توصيف كند بايد با اجازه خود او و ياد دادن او باشد. لذا خود امام معصوم به ما ياد دادند كه وقتى كنار قبر ما را اين
گونه توصيف كنيد همان قبرى كه فرموده اند: ((قبورنا قلوب شيعتنا))، قبرهاى ما، قلبهاى شيعيان ما است . فرمودند وقتى كنار قلبتان آمديد
يعنى كنار قبر ما، ما را اين گونه توصيف كنيد. ما به شما مى گوييم كه چگونه ما را توصيف كنيد، اين گونه بگوييد: آتاكم الله مالو يوت
احدا من العالمين خداى سبحان به شما چيزى داد كه به احدى از اولين و آخرين نداد. و حرف از اينجا جهش پيدا مى كند و بالا مى رود (به تاءييد
روايات و فرمايشات ديگر) كه : افراد عالمين از اولين تا آخرين هر چه دارند از خوان نعمت اينهاست . در مورد ائمه عليهم السلام ابتدا مى گوييم
مظهر اسماء الهى اند، حق است و صحيح است . جلوتر مى رويم مى گوييم اينها خود، اسماء حسناى الهى اند. ديد بازتر مى شود مى گوييم : اينها
مظهر اسم اعظم الهى اند، حق است و صحيح باز در معرفت جلوتر مى رويم مى بينيم اينها خود اسم اعظم الهى اند حق است ، با اين كه همه اين چهارده
نفر همه اسماء را دارند ولى يك مظهريت خاصى است كه اختصاص به هر يك از اينها دارد. مثلا اگر كسى عرفان مى خواهد بايد از
كانال حسين بن على (عليه السلام ) بگيرد. هر كه عارف شد به عرفان واقعى از
كانال حسين بن على (عليه السلام ) است حال ، اينها چه سرى است انسان تا به اينها نزديك نشود نمى فهمد. منتهى بايد از خداى
متعال خواست كه از معرفت علمى به محبت شهودى برسيم . يا وجود مبارك امام رضا (عليه السلام ) مظهر رشوان الهى است به اين معنا كه (اين حرف
مربوط به زمان و مكان نيست ) از اولين تا آخرين از كران ازلى تا به كران ابدى ، هر كسى هر خوبى و هر خوشى و خشنودى در زندگى عائد او
شده است و يا در قيامت در روضه رضوان نصيب او مى شود از كانال امام رضا (عليه السلام ) به او رسيده است ، او مظهر رضوان الهى است . وجود
مبارك اميرالمومنين (عليه السلام ) مظهر انتقام الهى است . اهل معرفت در جبهه هاى جنگ همواره
متوسل به آقا اميرالمومنين (عليه السلام ) بودند. و اگر كسى خواست در دنيا در معيشت او وسعت ايجاد شود وجود مبارك امام جواد (عليه السلام ) در اين
رابطه ت مظهريت خاص دارند.
از خداوند سبحان استمداد مى طلبيم كه معرفت هاى فكرى ما تبديل به محبت هاى شهودى شود، عارفانه عاشق شويم و عاشقانه عارف و عاشقانه
عرفان مرحله بالاتر را بخواهيم . به آنها نزديك تر شويم و اين مظهريت هاى خاص را از آنها بخواهيم و بفهميم .
پس هر يك از ذوات مقدسه ، مظهريت خاصى دارند اگر انسان آنها را شناخت مى فهمد از هر كدام ، چه بخواهد.
آتاكم الله ما لم يؤ ت احدا من العالمين
شما چنين مقامى داريد. خداوند سبحان به شما مقامى عنايت كرد كه به احدى از عالميان اعطاء نكرد، هر اسنان با شرافتى پيش شرفت مقام شما سر
فرود آورد ((و بخع كل متكبر لطاعتكم )) و هر سركش متكبرى به اطاعت شما سر نهاد. ((و خضع
كل جبار لفضلكم )): و هر جبار مستكبرى در مقابل فضل و كمال شما خاضع شد. ((و
ذل كل شى ء لكم )): اين جمله از جملات خيلى مهم است : هر چه ((چيز)) است در
مقابل شما ذليل است هر چه كه شى ء بر آن اطلاق شود در مقابل شما ذليل است . انسان اگر اين را بفهمد آيا كم حرفى است ؟ بعد فرمود: ((و
اءشرقت الارض بنوركم )).
قرآن كريم مى فرمايد: ((و اءشرقت الاءرض بنور ربها،)) زمين به نور رب خود، منور است و به يك معنا درباره نفس ناطقه انسان و بدان او نيز
مى توان گفت كه نفس انسان ، رب بدن است و اين بدن در ارتباط با روح است . جان انسان اگر نورانى بود، بدن را هم نورانى م يكند، صفا و
لطافت مى دهد. ولى الان حرف ، حرف ديگرى است . در زيارت جامعه كبيره خطاب به امام عرض مى كنيم : ((و اءشرقت الارض بنوركم ))، زمين
به نور شما منور شد. اين مطلب با حرف قبلى كه نفس انسانى را ربى است كه بدن را منور مى كند، منافاتى ندارد بلكه او را تاءييد مى كند
براى اين كه هر انسانى جان دارد و اين جان رب بدن است . جانها هم جانى دارند كه رب اين جانها است و امام معصوم (عليه السلام ) جان جانان است .
اگر بدن هاى ما به نور جان ما منور مى شود، جان هاى ما به نور امام ، روشن مى شود. امام روشن كننده جان هاست . آن چه را كه نور مى پذيرد و
نورانى بودن براى او موضوعيت دارد، امام آن را نورانى مى كند اين مطلب ، هماهنگ با آيه شريفه است كه ((و اءشرقت الاءرض بنور ربها)) رب
مطلق و خداى عالم ، روشن كننده زمين مطلق است . ارگ او اين گونه است خليفه او هم بايد اين چنين باشد. نتيجه آن كه : امام ، جان جانان است .
در روايتى وجود مبارك امام صادق (عليه السلام ) فرمود: عن الصادق (عليه السلام )
قال : رب الارض امام الاءرض ((رب ارض ، امام ارض است )). زمين بدون امام نمى شود. اءرض به معناى زمين خاكى ، فقط نيست . ما سوى الله
براى امام ، ارض است . او حقيقتى است كه ما سوى الله را روشن مى كند (الله نور السماوات والاءرض ) اگر بگوييد منظور امام است ، صحيح است او
خليفه و جانشين الله است . يعنى الامام نور السموات ولارض . با ادله اى كه در دست داريم مى توانيم بگوييم : و اءشرقت الارض و الموات بنوركم
. اگر اءرض را به معناى وسيع آن گرفتيم ، سموات هم اين گونه است .
بخش سوم : شناخت انسان كامل ، كار انسان كامل است
شناخت انسان كامل كه مظهر جميع اسماء و صفات الهيه است كار اسنان كامل است و الا غير
كامل از عهده وصف و تعريف و شرح انسان كامل بر نمى آيد نهايتا در مفهوم اسمى چيزى مى فهمد.
اگر اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود: انا لامراء الكلام و فينا تنضبت عروقه و علينا تهدلت عصونه (77) ما اميران كلاميم (نفرمود من امير
كلامم ) اين حديث شريف محل بحث ، مثل اعلاى آن است . يكى از ابعاد كرامت و معجزه امامتشان همين گونه فرمايشات آنهاست .
اين گونه سخن گفتن كار هر كسى نيست .
|
بر فراز راست هر تن چير نيست | |
طعمه هر مرغكى انجير نيست |
در شناخت و معرفت امام معصوم مرز بين عوام و خواص نيست ، بين عالم و جاهل نيست تا بگوييم مردم عوام ، امام را نمى شناسند، يا آنهايى كه درس
نخوانده اند امام را نمى توانند بشناسند، اگر كسى 40 يا 50 سال درس خواند مى تواند امام را بشناسد خير، مرز بين
كامل و غير كامل است . مرز بين معصوم و غير معصوم است . به اين معنا كه اگر فرض نماييد، جميع شش ميليارد انسان در كره زمين همه در طرز تفكر در
حد ابن سينا و ملاصدرا و فارابى و افلاطون و ارسوط باشند، باز اين حرف صادق است . چون حرف
كامل و معصوم در مقابل غير معصومين است .
اين گونه نيست كه غير معصوم امام را نشناخته است يعنى بعدا بتواند بشناسد حرف در اين است كه نمى تواند بشناسد. اگر همه در حد
صدرالمتاءلهين باشند مى فهمند كه نمى توانند بشناسند و مشكل كمتر مى شود.
مشكل آن جاست كه چون سطح فكر پايين است عده زيادى فكر مى كنند كه مى توانند امام را بشناسند و حد شناخت خود، امام را محدود مى كنند و درباره
مراحل بالاتر استبعاد دارند.
فمن ذا الذى يبلغ معرفة الامام اءو يمكنه اختياره هيهات هيهات ضلت العقول و تاهت الحلوم و حارت الاءلباب و خساءت العيون و تصاغرت العظماء و
تحيرت الحكماء و تقاصرت الحلماء و حصرت الخطباء و جهلت الاءلباء و كلت الشعراء و عجزت الاءدباء و عييت البلغاء عن وصف شاءن من شاءنه
اءو فضيلة من فضائله و اءقرت بالعجز و التقصير و كيف يوصف بكله اءو ينعت بكنهه اءو يفهم شى ء من اءمره اءو يوجد من يقوم مقامه و يغنى غناه لا
كيف و اءنى و هو بحيث النجم من يد المتناولين و وصف الواصفين فاءين الاختيار من هذا و اءين
العقول عن هذا و اءين يوجد مثل هذا
بخش سوم تحت اين عنوان است كه : شناخت انسان كامل كه مظهر جميع اسماء و صفات الهيه است كار انسان
كامل است و الا غير كامل از عهده وصف و تعريف و شرح انسان كامل بر نمى آيد نهايتا در مفهوم اسمى چيزى مى فهمد پس چگونه ممكن است امام را مردم
انتخاب كنند و زمام امامت به دست مردم بوده باشد وقتى مردم از شناخت امام عاجزند ديگر حق انتخاب ندارند هر كسى را كه مردم مى خواستند بگويند امام
است . امام كه انسان كامل است را بشناسد و كيست كه به حد شناخت امام ، نائل آيد؟ يا براى او، انتخاب و اختيار امام ممكن باشد.
((ضلت العقول )) براى اهميت به اين موضوع فرمود: هيهات در امر امامت و شناخت انسان
كامل معصوم ، خرده ها گم گشته اند، عقل بشرى توان درك حقيقتى كه اركان توحيد است را ندارد و در جامعه كبيره فرمود و اءركانا لتوحيده . اگر
درباره توحيد گفته شده است كه :
|
بار توحيد هر كسى نكشد | |
طعم توحيد هر خسى نچشد |
درباره اركان توحيد هم كه اينها هستند همين طور است . ((ركن )) بودن يعنى پايه اى كه وزنه سنگين روى آن تكيه كرده است . وقتى
عقل توان درك چيزى را نداشت اگر وارد شود يقينا جز گم گشتگى چيزى عائد او نخواهد شد.
عقل گم گشته است ادراك ها، خردها گم گشته اند، وقتى عقل چيزى را نمى تواند بفهمد و راهى را نمى تواند برود اگر رفت گمراه مى شود. ضلت
العقول . پس راهى براى عقل و ادراك و علم حصولى نيست زيرا قلمرو برهان عقلى ، شناخت اشياء مركب از جنس و
فصل است . عقل انسان و برهان عقلى چيزى را مى تواند ادراك كند كه مركب از جنس و
فضل باشد اگر حقيقتى فوق مقوله بود و مجرد و وراء طبيعت بود، حقيقى واسطه بين عوالم وجود بود،
عقل نمى تواند درك كند. اينها نه تنها برزخ بين عالم دنيا و عالم برزخ هستند بلكه برزخ بين قيامت و عالم مثالند. بلكه رابطه و برزخ بين عالم
دنيا و عالم برزخ هستند بلكه برزخ بين قيامت و عالم مثالند. بلكه رابطه و برزخ بين عالم لاهوت و عالم جبروتند. يك چنين حقيقتى ابزار علم
حصولى و شناخت برهانى به آن دسترسى نخواهد داشت . تنها راه شناخت : علم وجدانى و شهود عرفانى و شناخت اعيانى است . اگر كسى بخواهد
گوشه اى از عظمت امام و انسان كامل را ادراك كند ادراك شهودى بايد باشد. امام حقيقتى است كه تنها از راه كشف و شهود ديده مى شود و الا
عقل و علم حصولى و برهان و تعريفات منطقى و عقل مدارى كاربرد ندارد.
((و تاهت الحلوم )) ((حلوم )) از حلم است . حلم به معناى بردبارى هم مى آيد منتهى در اينجا به معناى
((عقل )) است الحلم يعنى عقل جمع قله (احلام ) و جمع كثره (حلوم ) اگر جمع براى قلت باشد ((احلام )) گويند و اگر جمع براى كثرت
باشد ((حلوم )) گويند.
پس حلوم به معناى عقل ها است . ((تاه )) يعنى راه را گم كرد عقلش پريشان شد. ((تاهت الحلوم )) يعنى
عقل ها پريشان شده اند از ادراك انسانى كه در سير صعودى و اشتداد وجوديش با صادر نخستين پيوند وجودى برقرار كرده است حقيقت امر همين است .
عقل ها در نفهميدن اين عظمت ، پريشانند. اگر گفته مى شود كه صادر نخستين آن رق منشور نظام هستى است كه همه كلمات نظام بر او منتقش است و او
همه كلمات نظام عالم را داراست ، انسان كالم هم كه به اين جايگاه رسيده يعنى تمام كلمات وجودى نظام هستى در جان انسان
كامل نقش بسته است . ديگر براى او غيب و شهادت فرض ندارد و دنيا و برزخ ندارد اينجا و آنجا ندارد زمين و زمان ندارد. تمام كلمات نظام هستى در
جان او منتقش است . لذا تاءهت الحلوم .
(حارت الاءلباب ) حارت از حيرت است . ((الباب )) از لب به معناى مغز است . مغزها فكرها و انديشه ها در حيرتند از شناخت انسان هاى كاملى كه
خداوند سبحان آنها را حافظان و خزانه داران اسرار غيبى خويش انتخاب كرد اين كه در جامعه كبيره فرمودند: ((و اختاركم لسره ))، خداى سبحان
شما را براى سر خود انتخاب كرد، يعنى اينها اصحاب اسرار حق اند. حقيقتا اين جمله جامعه كبيره
قابل دقتى است . آن چه كه عيان است در آن مانده ايم چه برسد به اسرار.
عقول و حلوم و الباب مترادف يكديگرند. همه به معناى عقل مى باشد. براى
((عقل )) سه لفظ آورده و سه وصف . هر وصفى را متناسب با آن نحوه بيان
عقل ، سه وصف عبارت بود از ضلالت و تيه و حيرت . ((ضلالت )) در جايى مطرح است كه طريق مطلوب را نيافته است . كسى مثلا مى خواهد به
جايى برود، راه را پيدا نكرده مى گويند دچار ضلالت شده است . يعنى نمى داند به كدام طرف برود. سر در گم است ((تيه )) در جايى مطرح
است كه رفتن و حرمت در غير مطلوب بوده باشد. كسى راهى را رفته بعدا مى فهمد كه اشتباه آمده . اينجا مى گويند ((تاهت )) آن چه كه
دنبال آن بوده اينجا نيست . ((حيرت )) هم حاصل رفتن و حركت كردن در غير طريق مطلوب است . وقتى رايه را به اشتباه مى رود و مى فهمد كه
مقصود و مطلوب او نيست ، دچار حيرت و سرگردانى مى شود.
درباره امامت ، عقول اصلا راهى براى فهميدن ندارند و اگر كسى خيال كند كه امام را فهميده و شناخته ، بيراهه رفته . آنهايى كه امام را با ديگران
قياس كردند و گفتند امام شخصى است كه علمش بيش از ديگران است اينها راهى در شناخت امام رفته اند ولى بيراهه رفته اند و به نتيجه اى نرسيده
اند لذا دچار حيرت و سرگردانى شده اند. اين روايت امام رضا (عليه السلام ) در فضايى است كه واقعا مردم در بحث امامت حيرت داشتند، فقط ضلت
العقول نبود. با توجه به ابتداى روايت و گزارش رواى به امام (عليه السلام ) كه مردم درباره امامت بحث مى كنند يعنى خود را صاحب نظر مى دانند
اينجا امام مى فرمايد: ((و تاءهت الحلوم ))، مردم چه مى گويند؟ چه مى توانند بگويند؟ چه مى فهمند كه بگويند؟ هر كس هر چه در مورد امامت
بگويد بيراهه رفته است . مگر آن چه كه خودشان بفرمايند كه در اين صورت بيراهه نيست . اگر سكى بدون راهنمايى و معرفت شناسى آنها در
مورد امامت حرفى بزند مصداق تاهت الحلوم است . و ((تاهت الحلوم )) به
دنبال خود ((حارت الاءلباب )) را به همراه دارد.
((خساءت العيون )) عيون به معناى چشم ها. در صحاح : (خساء بصريه اءى تحير) ينى چشم ها در حيرتند قرآن كريم در سوره مُلك مى فرمايد:
ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير(78) از همين باب است ، يعنى در
حال حيرت . در صراح اللغة دارد كه ((اءلخسوء)) يعنى خيره شدن چشم . خيره شدن چشم همراه با حيرتى است و الا اگر متحير نباشد، خيره شدن
چشم معنا ندارد و اين كه فرمود ((خساءت العيون ))، ديده ها در شدت حيرت ، از عظمت انسانى كه
محل نزول ملائكه و مثل اءعى الهى اند خيره شده اند. انسانهايى كه قلب شريف آنها
محل نزول فرشته ها و مثل اعلى الهى اند خيره شده اند. انسانهايى كه قلب شريف آنها
محل نزول فرشته ها و مثل اعلى الهى اند و به يقين ديده ها در مورد آنها حيرت زده و خيره شده اند. و مختلف الملائكه و
المثل الاءعلى .
((و تصاغرت العظماء)) تصاغرت از تصغير و كوچك شدن مى آيد. عظماء يعنى بزرگان ، در زند آنها كوچكند. هر شخص با شرافتى در
مقابل شرف مقام شما، سر فرود آورد ((طاءطاءكل شريف لشرفكم )).
تصاغرت العظماء به اين معنا نيست كه انسان هايى كه بزرگى هاى كاذب دارند وقتى به خدمت شما مى آيند، بزرگى كاذب آنها فرو مى نشيند،
بلكه بزرگان بشر در محدوده بشر هم چه بزرگ باشند. در خدمت معصوم (عليه السلام ) كوچك اند. هر كس در
مقابل معصوم قرار گيرد امى است . اين اصل قرآنى است (هو الذى بعث فى الاءمين ...(79)) آن كه براى امى مبعوث شده . امى به معناى بى سواد
نيست ، هر كس در مقابل معصوم امى است . هر بزرگى در مقابل آنها افتاده است . هيچ كس نمى تواند در
مقابل آنها عرض اندام كند و خودى نشان دهد.
بزرگانى نظير صدرالمتاءلهين در بحث اتحدد عاقل به معقول اسفار در پاورقى مى فرمايد: من در كهك قم بودم ، بحث سنگين اتحاد
عاقل به معقول برايم حل نشده بود، در فلان تاريخ فلان روز به قم آمدم . كنار قبر ستى فاطمه يعنى سيدتى فاطمه ، خداى سبحان به بركت
دختر موسى بن جعفر (عليه السلام ) اين مطلب سنگين را برايم حل كرد شخصى
مثل صدرالمتاءلهين كه از نوابغ و نوادر بشر است و رديف اول مغزهاى متفكر جامعه بشرى است بحث اتحاد
عاقل به معقول را كه جزء نسگين ترين مباحث فلسفى است كه مثل جناب ابن سينا در
حل آن راجل مانده ، به بركت يك امام زاده يعنى دختر موسى بن جعفر فاطمه معصومه عليها السلام
حل كرده است . در شخصيت هاى انسانى ، شخصيتى مثل محقق طوسى ، استاد بشر، نصيرالدين و الملة واقعا كم نظير است ، وقتى اين بزرگوار در بغداد
مريض مى شود و احتمال رحلت مى دهد وصيت مى كند كه وقتى از دينا رفتم مرا به عتبه كاظمين عليهما السلام ببريد ولى مبادا در لوح قبر من القاب
و عناوين بنويسيد، روى سنگ قبر فقط اين آيه را بنويسيد و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد(80) يعنى من در
مقابل جايگاه امامت مانند سگ اصحاب كهف هستم . لذا مى فرمايد: و تصاغرت العظماء.
اگر كسى واقعا فهميد در عالم چه خبر است چنين تواضعى دارد و در مورد علامه طباطبايى قدس الله نفسه الزكيه
نقل شده است كه در ماه مبارك رمضانى كه قم مشرف بودند مقيد بودند كه موقع افطار به حرم مطهر مشرف شوند و هنگام اذان و افطار، با بوسه
زدن به ضريح مطهر، افطار نمايند. علامه طباطبايى انسان عوام و احساساتى نبودند كه چون همه ضريح را مى بوسند ايشان هم ببوسند. ايشان
وقتى به مشهد مشرف مى شدند از اولين در ورودى به آستان مقدس را شرع مى كردند به بوسيدن . اينها در حد خود مى فهميدند ائمه چه كسانى
اند.
((و تحيرت الحكماء)) حكيمان متحير شخصيت متحير العقول آنها هستند. قيد حكماء به جهت آن است كه جان انسان حكيم رهين غير يقين نخواهد بود.
براى انسان حكيم ، ظاهر جاذبه ندارد تا جاذبه هاى ظاهرى او را دچار حيرت كرده باشد. تخيلات در او اثر نمى كند تا ببيند يك عده اى دور امام را
گرفته اند، تخيل او تحريم شود و حيرت زده گردد هر چيزى به آسانى در انسان حكيم اثر نمى گذارد تا به وسيله آن متحير شود انسان حكيم
گول هر چيزى را نمى خورد. اما همين انسان حكمى در برابر عظمت وجودى كسانى كه بكم فتح الله و بكم يختم سر تعظيم فرود مى آورد. اين
جمله جامعه كبيره جزء اسرار است اگر همه جملات جامعه كبيره را اسرار ندانيم و بگوييم بعضى از آنها را مى شود فهميد ولى اين جمله جزء اسرابر
است بكم فتح الله .... خداوند سبحان به واسطه شما عالم ايجاد را افتتاح كرد و به شما نيز ختم كتاب آفرينش فرمود، فيض حق يعنى اينها، بكم
فتح الله ، آفرينش و ايجاد با شما شروع شد و اين كتاب آفرينش با شما ختم شد يعنى ائمه طاهرين عليهم السلام جايگاه و عظمتى دارند كه مظهر
اتم هو الاول و الاخر هستند، بكم فتح الله و بكم يختم حكما در حيرت چنين انسانهايى مى باشند. اگر اسنان حكيم قلب او رهين غير يقين نمى شود
وقتى اين عظمت را ببيند متحير مى گردد.
((و تقاصرت الحلماء)) بعضى فرموده اند حلماء به معناى عقلا است ، يعنى عقلا، قاصرند و كم مى آورند در مورد شناخت امام معصوم حلما جمع
حليم است و فرموده اند: و هو ذوالاءناة المتثبت فى الاءمور المتاءمل فى عواقبها حليم كسى است كه تثبت و قرار دارد در امورى كه نيازمند انديشه
و فكر و تامل است . انسانهايى كه در امور مهم زندگى اهل تثبيتند، اهل پايه و استوارى اند اين گونه افراد در فهم امام ، قاصرند و وامانده اند.
((و حصرت الخطباء)) و خطيبان سخن سرا در وصف امام عاجز مانده اند (حصرت اءى عجزت ) خطيب و سخن سرا بايد با دست باز سخنرانى كند.
خطيب نوعا محيط مسابقه او در وصف كردن و اوصفا آوردن است . خطيب كسى است كه خوب بتواند توصيف كند و وصف بياورد وقتى كسى مى تواند
درباره چيزى سخنرانى توصيفى داشته باشد كه دستش باز باشد اگر انديشه او در مورد چيزى ، محصور بود نم يتواند آن را وصف كند. خطيبان
و سخن سرايان در توصيف مقام امام ، دستشان بسته است محدودند و محصور. چون افق انديشه آنها نمى رسد به آنجا كه بفهمند. اگر كسى چيزى را
نفهميد كه نمى تواند توصيف كند. در مقام توصيف ، اگر نباشد آن چه كه خودشان فرموده اند و به ما ياد داده اند ما چه مى توانيم بگوييم . اگر
زيارت نورانى جامعه كبيره است از خودشان است و آنها به ما آموخته اند در اين زيارت هر چه هست از آنهاست . انسانهايى كه
اهل انديشه اند، درس خوانده اند، زحمت كشيده اند از زيان ائمه عليهم السلام ، آنها را در حد خودشان شناخته اند مى فهمند وقتى در مشهد ملكوتى آنها
مشرف مى شوند به اين صورت خدمت آنها عرض مى كنند: ((من مى دانم كه بايد خدمت شما مودب باشم ولى ادب ندارم ، جايى هم نيست كه مرا ادب
كنند، آن ادبى كه لايق مقام شما باشد و من از شما مى خواهم كه مرا ادب كنيد تا مودبانه در محضر شما، تشرف داشته باشيم . اگر بفرماييد
قابليت نداريد اين را هم به ما ياد داده ايد كه شما قابليت هم مى دهيد، اگر ادب ندارم به من ادب بياموزيد اگر قابليت ندارم همين قابليت را هم از
شما مى خواهم انسان وقتى بلد باشد آنجا مى رود و مى گيرد و آنها هم به هر كسى به اندازه فهمش به او مى دهند.
امام هادى (عليه السلام ) در جامعه كبيره به ما ياد داده است كه ((محتمل لعلمكم )) ما مى توانيم علم شما را
تحمل كنيم پس اگر ما مى توانيم علم شما را تحمل كنيم آمده ايم علمتان را به ما بدهيد. ما مى دانيم كه اسماء الهى را دارا هستيد ((و علم آدم الاءسماء
كلها)) خداى سبحان همه اسماء را به شما داده است و شما گذشته از دانايى اسماء داراى آنها نيز هستيد. يكى از آن اسامى كه شما داريد و حضرت
مسيح (عليه السلام ) كه شاگرد شماست آن را دارا بود و با آن مرده زنده مى كرد اسم شريف ((المحيى )) است شما مراتب بالاتر آن را داريد
شما اسم المحيى را داريد و دست شما هم باز است و شما مى توانيد مرده زنده كنيد من از شما مى خواهم كه اين اسم را در مورد من
اعمال كنيد و من مرده را زنده كنيد)). اين گونه حرف زدن چيزى است كه از آنها ياد گرفته ايم .
((و جهلت الاءلباء به فتح همزه و كسر لام و شدالباء با مد، جمع لبيب به معناى
عاقل است ، مانند انبياء كه جمع نبى است . الباء يعنى عقلا. مراد از جهل عقلاء عدم ادراك آنهاست در وصف امام . عقلا جاهلند يعنى آنها نمى توانند
اوصاف امام را ادراك كنند. پس امام شناسى كار عقلا نيست تا بنشينند و امام انتخاب نمايند. و ادراك اوصاف امام كار
عقل بشرى نيست . قلمرو عقل بشرى خيلى محدودتر از آن است كه بتواند اوصاف كسى را كه
مثل اعلاى الهى است درك كند. محدوده عقل بشرى محدوده مشخص است . اينها كجا و درك اوصاف امام كجا؟ اين كه بيان شد ادراك اوصاف امام كار
عقل بشرى نيست به اين جهت است كه عقلاى بشرى ، زمانى مى توانند چيزى را برگزينند و انتخاب نمايند كه بشناسند. زمانى مى توانند امام را
انتخاب كنند كه اوصاف او را بفهمند و بشناسند و از راه شناخت اوصاف او، دريابند كه اين شخص مى تواند امام باشد. در حالى كه اوصاف امام در
دسترس آنها نيست .
|