دوم : باب ديگرى را ايشان منعقد فرمودند در كافى باب 21 تحت اين عنوان كه : اءن من وصفه الله تعالى فى كتابه بالعلم هم الائمه عليهم
السلام ،(68) در اين باب هم دو روايت است روايت اول اين است كه على بن ابراهيم عن ابيه عن عبدالله بن المغيرة عن عبد المومن بن القاسم
الانصارى عن سعد عن جابر عن ابى جعفر (عليه السلام ) فى قول الله عزوجل
(هل يستوى الذين يعلمون والذين لا يعلمون ) يك تفسير اين است كه دانا و نادان برابر نيست و اين مطلب را هر خردمندى مى فهمد كه دانا و نادان يك
جور نيست . اين تفسير در صدد تشويق و ترغيب علم و عالم است . تفسير دومى كه از روايت اين باب استفاده مى شود اين است كه كسانى كه همه چيز را
مى دانند و كسانى كه همه چيز را نمى دانند برابر نيستند. هل يستوى الذين يعلمون والذين لا يعلمون بنابر تفسير
اول دانا با نادان برابر نيست ولى بنابر تقسيم دوم كسى كه همه چيز را مى داند با كسى كه همه چيز را نمى داند برابر نيست ، آن كسانى كه همه
چيز را مى دانند ما هستيم و آن كسانى كه همه چيز را نمى دانند دشمنان ما هستند و شيعيان ما آن اولوالالبابى هستند كه اين مطلب را مى فهمند. خيلى اين
تفسير حلاوت دارد آن انسانهاى لبيب و داراى مغز شيعيان ما هستند كه مى داند و مى فهمند ما ائمه همه چيز را مى دانيم و دشمنان ما همه چيز را نمى دانند
و شيعيان ما مى فهمند كه ما با آنها يك جور نيستيم . پس اولوالالباب ، شيعه اند و يكى از اوصاف شيعه اين است كه مى داند اين مطلب را كه ائمه
او همه چيز را مى دانند. پس اگر كسى ندانست كه امامان همه چيز را مى دانند او لبيب نيست . آن كسى كه علم امام را انكار مى كند لبيب نيست ، داراى لب
و مغز نيست او شيعه نيست ، شيعه يعنى لبيب داراى مغز، شيعه لبيب چه مى فهمد؟ او مى فهمد و اعتقاد دارد كه ائمه عليهم السلام همه چيز را مى دانند
روايت دوم هم از امام باقر (عليه السلام ) به همين مضمون است اين هم ناظر به علم اولى است همانطورى كه عرض شد و مرحوم علامه طباطبايى قدس
سره در رساله شريف و نورانيشان پيرامون علم امام ادعاى تواتر مى كنند اين همه روايات ناظر به آن مطلب است . باب
اول اين بود كه آنها خزانه دار علم الهى اند و اين باب ناظر به اين است كه ائمه همه چيز را مى دانند مصداق
هل يستوى الذين يعلمون هستند و دشمنانشان نمى دانند و مصداق (و الذين لا يعلمون ) هستند و تمام جنگ بين امام و دشمنانشان ، جنگ دانايى و نادانى
است .
سوم : باب بعدى باب 22 است تحت عنوان اءن الراسخين فى العلم هم الائمة (عليه السلام )(69)
راسخين در علم ائمه هستند. روايت اول اين است : عدة من اصحابنا عن اءحمد بن محمد عن الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد، عن ايوب بن الحر و
عمران بن على ، عن ابى بصير عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال : نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تاءويله فرمود: ما ائمه راسخون در
علميم . آن علمى كه در جان رسوخ كرده و تاءويلات را هم ما مى دانيم بنابر آيه 7 سوره
آل عمران و ما يعلم تاءويله الا الله و الراسخون فى العلم تاءويل آيات الهى را ما مى دانيم .
چهارم : باب بعدى باب 23 است تحت عنوان : اءن الائمة قد اءوتوا العلم و اءثبت فى صدورهم ،(70) به ائمه عليهم السلام علم اعطاء شده
است و در قلب عرشى آنها علم تثبيت شده است . در اين باب 5 روايت ذكر شده است كه روايت
اول : احمد بن مهران عن محمد بن على ، عن حماد بن عيسى ، عن الحسين بن المختار عن ابى بصير
قال سمعت ابا جعفر (عليه السلام ) ((يقول فى هذه الايه (بل هو آيات بينات فى صدور الذين اءوتوا العلم ) فاءوماء بيده الى صدره .)) آن
اءتوتو العلم ماييم . روايات اين باب ناظر به اين مطلب است كه علم ائمه عليهم السلام اعطايى است و اين ذوات مقدس در اين علم
مستقل نيستند بندگى آنها محفوظ است چه اين كه هيچ زره اى در عالم مستقل نيست كسى نعوذبالله در مورد اينها به غلو و ربوبيت فكر نكند. علم اينها
اصلى نيست تبعى است ، خداى متعال به اينها داده است .
پنجم : باب ديگرى ايشان در كافى آورده اند باب 31 پيرامون اين كه : اءن الائمة معدن العلم و شجرة النبوة و مختلف الملائكه .(71) در اين
باب مى فرمايد ائمه عليهم السلام معدن علمند هر علمى در هر جا سرايت كرد و به هر جا رفت بايد دانست كه معدن علم اينهايند. سه روايت در اين
باب نقل مى كنند كه روايت اول اين است كه احمد بن مهران ، عن محمد بن على ، عن غير واحد عن حماد بن عيسى عن ربعى بن عبدالله عن ابى الجارود
قال : قال : على بن الحسين (عليه السلام ): ما ينقم الناس منا؟ فنحن و الله شجرة النبوة و بيت الرحمة و معدن العلم و مختلف الملائكه ؛ در اين
روايت وجود مبارك امام سجاد (عليه السلام ) مى فرمايند: چيست كه مردم بر ما خرده مى گيرند و دست به انكار ما مى زنند؟ ((ينقم اى ينكر)). ما
معصومين به خدا قسم شجره نبوتيم ، ما بيت رحمتيم ، ما معدن علميم و محل رفت و آمد ملائكه ايم براى كسى
سوال پيش نيايد كه نزول ملائكه براى پيامبر صادق است وى براى ديگران چطور
قابل تصور است ؟ بيان مطلب آن است كه : ملائكه آورندگان وحى انبايى اند همانطور كه در سوره فصلت ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا
تتنزل عليهم الملائكة (72) بيان شده است و اين آيه اختصاصى به كسى ندارد. اين آيه
نزول ملائكه را تثبيت فرمود كه ائمه به نحو اكمل و اتم براى وحى انبائى شايستگى دارند. دو روايت بعدى هم همين مضامين را دارد كه ائمه عليهم
السلام شجره نبوت ، بيت رحمت . معدن علم ، مختلف الملائكه مى باشند، يا در بعضى از آنها موضع الرسالة و مختلف الملائكه آمده است .
ششم : باب ديگر باب 32 است ، تحت عنوان : اءن الائمة عليهم السلام ورثة العلم ، يرث بعضهم بعضا العلم ، ائمه عليهم السلام وارثان
علمند و بعضى براى بعض ديگر علم به ارث مى گذارند. روايت دوم اين باب : على بن ابراهيم عن ابيه عن حماد بن عيسى عن حريز عن زرارة و
الفضيل ، عن ابى جعفر (عليه السلام ) قال : ان العلم الذى نزل مع آدم (عليه السلام ) لم يرفع و العلم يتوارث و كان على (عليه السلام ) عالم هذه
الامة و انه لم يهلك منا عالم قط الا خلفه من اءهله من علم مثله علمه اءو ماشاء الله ، اين روايت مضمون و بار معرفتى آن خيلى زياد است و وجود مبارك
امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايند: از حضرت آدم (عليه السلام ) علمى كه از طرف خدا بر او
نازل و افاضه شد طورى نبود كه محو شود و از بين برود اين علم ماند. همين طور به عنوان ارث به ورثه مى رسد و على (عليه السلام )
اميرالمومنين عالم اين امت است يعنى اين علمى كه از آدم (عليه السلام ) آمده همين طور در سلسله انبياء به ارث رسيده تا به پيغمبر اكرم (صلى الله
عليه و آله و سلم ) از پيغمبر به اميرالمومنين و اميرالمومنين (عليه السلام ) عالم اين امت است ، يعنى وارث علوم همه است بعد مى فرمايد: و انه يهلك
منا... ائمه هيچ كدام از دنيا نرفتند. مگر اين كه فرزندى براى هر يك پشت سر او بوده كه اين علمى كه در دست اوست در اختيار اوست به او واگذار
كند و به او ارث دهد مثل علمه او ما شاء الله چون امام خزانه دار علم الهى است و خداوند سبحان مفيض علم است نمى توان فيض الهى را محدود به
همين علم امام كرد امام بعدى همه آن علوم امام قبلى را داراست ((اءو ما شاء الله )) و چيز بيشترى كه خدا مى خواهد بدهد. در اين باب هم هشت روايت
نقل شده كه همه آنها بار علمى فراوان دارند كه ما تبركا فقط به همين يك روايت ، اشاره كرديم .
هفتم : باب 33: اءن الائمة ورثوا علم النبى و جميع الانبياء والاءوصياء الذين من قبلهم ، اين باب تشريح و تفسير باب قبلى است آن جا فرمود
ارث مى برند حال مى خواهد تفسير كند مى فرمايد: ائمه علم جميع انبياء و اوصيا پيشين را به ارث مى برند. در اين باب هفت روايت است كه همه اين
مضمون را دارد.
هشتم : باب 44: كتاب الحجة اءن الائمة عليهم السلام يعلمون جميع العلوم التى خرجت الى الملائكة و الانبياء و
الرسل عليهم السلام مى فرمايد: ائمه عليهم السلام عالمند به جميع علوم كه خداى سبحان اين علوم را به انبياء، ملائكه و
رسل عنايت فرموده به همه آن چيزهايى كه آنها عالمند، ائمه هم عالمند اين از آن بابهايى است كه بر فضيلت ائمه بر انبياء و ملائكه مى توان به
روشنى استفاده كرد. چون همه علومى كه فرشتگان دارند امام دارد همه علومى كه انبياء و
رسل الهى دارند اينها هم دارند البته در حد آنها و براى بيشتر آنها هم دليل وجود دارد منتهى اين باب در صدد بيان آن نيست بلكه در صدد مطلب
ديگرى است كه به آن اشاره شد، به عنوان نمونه روايت دوم اين باب را ملاحظه مى فرمايد: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن بن الحسين بن
سعيد عن القاسم بن محمد عن على بن ابى حمزة عن ابى بصير عن ابى عبدالله (عليه السلام )
قال ان لله عزوجل علمين : علما عنده لم يطلع عليه احدا من خلقه و علما نبذه الى ملائكته و رسله فما نبذه الى ملائكته و رسله فقد انتهى الينا اينجا
باز به آن بحث اشاره دارد كه علوم ائمه علوم موهبتى است خدا به آنها داده و علمى كه خدا دارد علم غير متناهى است ولى ائمه عليهم السلام در آن حد
غير متناهى نيستند. زيرا اينها هم ممكنند اينها هم بنده خدا هستند، منتهى بنده خدايى كه با ديگر بنده ها خيلى فرق دارند همان طورى كه اينها با ديگر
از بنده هاى خيلى فرق دارند با خود خداى سبحان هم خيلى فرق دارند. اينها با تمام كمالاتى كه دارند جلوه اى از عظمت الهى اند بنده خدايند و
افتخار آنها هم اين است كه بنده خدايند، محدودند، جزء موجودات عالم امكانند نه عالم وجوب . اگر در مورد ائمه اين همه روايت وارد شده مبادا كسى
فكرش به گونه اى منحرف شود كه ادعاى الوهيت براى آنها نمايد مى فرمايد: خداى سبحان علمش دو قسم است يك قسم از آن مخصوص به خود اوست
كه احدى از بندگان از آن مطلع نيست قسم ديگر آن علمى است كه آن را به انبياء و فرشته ها عنايت فرموده است منتهى آن علمى كه خدا به غير خود
افاضه فرموده ما ائمه داريم . ولى به هر حال اين علم مال آنها نيست ، علم الهى غير متناهى است علم ائمه با تمام وسعتش نسبت به حق تعالى ، محدود
است . ان لله عزوجل علمين ...، هيچ كس از آن مطلع نشده و مطلع نمى شود علم متاءثر الهى است .
خود اينها كه به مقام كن رسيده اند و در نظام هستى مى توانند به اذن الله تصرف بكنند و كن فيكون الهى هم داشته باشند همه اينها محفوظ و ثابت
اما وجود خودشان ، ايجاد خودشان با يك علم عنايى است كه آن را كه خودشان ندارند. صادر
اول ، اول فيض الهى است . ايجاد صادر نخستين با يك علم عنايى است كه صادر نخستين آن علم ايجادى خود را كه ندارد، آن علم حق تعالى است تفاوت
علم امام و علم الهى تفاوت خالق و مخلوق است . منتهى اين مخلوق خزانه دار علم خالق است ، معدن علم است .
نهم : باب 48: اءن الائمة عليهم السلام يعلمون علم ما كان و ما يكون و انه لا يخفى عليهم الشى ء (صلى الله عليه و آله و سلم )، ائمه عالمند
به علم ما كان و ما يكون آن چه كه بوده است و آن چه كه مى شود و آن چه كه هست به همه چيز عالمند و هيچ چيزى براى اينها مخفى نيست ، البته با
در نظر گرفتن روايات باب قبلى ، ((الشى ء)) كه در قلمرو علم غير خداست ، نه در محدوده علم الهى ، آن علم لايتناهى علمى است كه صفت عليم
بودن عين ذات لايتناهى اوست ((انه لا يخفى عليهم الشى ء)) هيچ چيز بر اينها مخفى نيست ، در اين باب هم شش روايت مرحوم كلينى
نقل مى كنند كه اين روايات همه ناظر به اين مطلب است كه همه چيز را آنها مى دانستند و به همه چيز آشنا بودند اينها فقط در كتاب الحجة كافى ست
. در كتابهاى ديگر در جوامع روايى ديگر نيز است كه اگر كسى بخواهد در مورد علم امام اجمالا سيرى در روايات داشته باشد كه از طرفى نه
افراط كند و نه تفريط كند نه افراط نمايد نعوذ بالله الوهيت را بخواهد براى امام توهم كند و نه تفريط داشته باشد كه امام را از علوم و از
آگاهى ها محروم بداند، بگويد امام نمى داند خلاصه در مورد علم امام خيلى تثبت مى خواهد. اين ابوابى كه در كافى اشاره شد بابهايى است كه
مربوط به علم امام است ، خود اينها اگر در بحث علم امام مطرح شود همه اين روايات
قابل شرح و تفصيل است ، از مجموع اينها تواتر روايات استفاده مى شود و اين
اصل ، ثابت مى شود كه امام (عليه السلام ) دو جور علم دارد آن علم اول : امام عالم به همه چيز است علم به لوح محفوظ الهى است و علم به آن حقيقت
كتاب لوح محفوظ است و يك علم عادى دارند درباره آن علم عادى ، هم نبايد توهم شود كه يك علم كسبى است و مانند ديگر از مردم امام هم بايد به كلاس
درس برود و درس بخواند اينها نگاران مكتب نرفته اى هستند كه با يك غمزه مسئله آموز، هزاران استاد مى آفرينند. آن كه در گذشته گفتيم زندگى
آنها عادى است و در كار خود به علوم عادى مردم استناد مى كنند آن هم به آن معنا نيست كه دريافت هاى علوم امام محدود بوده باشد و از كسى چيزى ياد
گرفته باشند. وجود مبارك امام صادق (عليه السلام ) كه طبق روايات چهار هزار شاگرد و آن همه درس آن همه شاگردها، كسى نگفت ما رفتيم خدمت
امام و امام در حال مطالعه بود و امام كتابخانه و كتابى داشت يا از امام بپرسند امام بفرمايد مهلت دهيد من مطالعه كنم فردا مى گويم ، كسى چنين
حرفى نزد همه اينها را اذا شاء ان علموا، علموا اينها اين گونه نبودند.
منزل امام رفت و آمد داشتند، اين همه سوالات و اين همه درس كسى نگفته ، امام
مشغول مطالعه بود و يا فرموده كه صبر كن من فكر كنم ، مطالعه كنم ، احدى
نقل نكرده است .
در پايان اين بحث مربوط به علم امام به دو نكته كه در رساله انسان كامل آمده اشاره مى شود:
نكته اول : انسان كامل عالم به سرالقدر است ، هويت اشخاص را، نهان خانه اشخاص را سرالقدر اشخاص را مى خواند اين بحث انشاء الله در
فصوص ، بايد مطرح شود.
نكته دوم : انسان كامل كه اخبار از غيب مى دهد سر آن اين است : آن ذات عرشى يعنى ذات انسان
كامل ، امام معصوم در هر مرحله از وجود كه قرار گرفته باشد هم قلبش را مى خواند هم بعدش ، چون سلسله نظام وجود به هم پيوسته اند. آن چنان
كه به قدر يك قطمير به قدر يك ميكرون ، تجاوز و خطا و انحراف در آن راه ندارد. لذا هر مرحله آن را بتواند درست بخواند قهرا به
قبل و بعد آن هم پى مى برد، به اين جهت است كه امام و انسان كامل اخبار از غيب مى دهد چون همه نظام عالم را مى تواند بخواند و بداند.
و حسن ختام بحث علم امام ، حرف آخر اين كه : وقتى مى خواهيم ماها يعنى غير امام در مورد علم امام حرف بزنيم بايد بگوييم :
|
در نيابد حال پخته هيچ خام | |
پس سخن كوتاه بايد والسلام |
مطلب چهارم : ((الموسوم بالحلم )) امام موسوم به حلم است نشانه حلم و بردبارى است يعنى اگر بنا باشد از بردبارى و حلم
نشانى بدهند امام آن نشانه حلم و بردبارى است ، بحث پيرامون حلم در بخش پنجم كتاب مطرح خواهد شد.
بعد فرمود:
مطلب پنجم : نظام الدين و عزالمسلمين اين عبارت را قبلا در بخش
اول درباره امامت با اندكى تفاوت ، بيان فرمود ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزالمومنين اينجا مى فرمايد امام نظام الدين
است قبلا فرمود: امام نظام المسلمين است ، اينجا مى فرمايد امام عزالمسلمين است قبلا فرمود امامت عزالمومنين است .
مطلب ششم : و غيظ المنافقين و بوارالكافرين دو جمله پايانى اين
فصل اين است كه امام غيظ المنافقين است زيرا اين مشخصاتى كه از امام گفته شد چه عز المسلمين بودن يا نظام دين بودن ، صلاح دنيا بودن و آن
عبارت قبلى كه درباره امامت فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامى و فعره السامى و اين گونه مشخصات از امام ، اقتضا مى كند كه مورد غضب
منافقين باشد چون منافقين تمام غيظ و غضبشان را نسبت به اسلام ، به امامت
اعمال مى كنند چون اصل اسلام كه يك وجود خارجى ندارد آنها بخواهند غيظ خود را به او
اعمال نمايند آن حقيقت اسلام كه وجود خارجى بپيدا كرده امام است و منافقين تمام غيظ و دشمنى و كينه اى كه به اسلام دارند بر سر امام در مى آورند
چون امام آن اساسى ترين و عالى ترين چيزى است كه در اسلام مطرح است فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامى و فرعه السامى پرچم اسلام
امام است قله رفيع اسلام امام است عز مسلمان ها امام است ، افتخار اسلام امام است ، همه چيز اسلام امام است ، پس منافقين هم تمام غيظ و كينه شان را مى
خواهند بر سر همه چيز اسلام در آورند لذا فرمود غيظ المنافقين و بوارالكافرين اگر از آن طرف امام مورد غيظ منافقين است از اين طرف هم
منافقينى مورد غضب الهى امام منعصوم (عليه السلام ) هستند، منافقينى كه قرآن كريم بيان كرد كه خداوند سبحان به وجود مبارك
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور داد شما نسبت به منافقين دعا نكن بر سر جنازه آنها حاضر نشو، كنار قبر اينها نرو، همه اينها
نشانه هاى غيظ و غضب اسلام نسبت به آنها است ((بوار الكافرين )): امام از بين برنده كافران است ، ويران كننده كافران است . امام آن حقيقتى
است كه بنيان كفر را ويران مى كند. بناى كفر به دست امام ويران مى شود اساس كفر به دست امام متلاشى مى شود و امم چنين حقيقتى است كه كفار از
دست امام در امان نيستند لذا فرمود: و بوار الكافرين ، امام ويران كننده كاخ خاى كفر و نفاق خواهد بود.
فصل دهم
الامام واحد دهره لا يدانيه اءحد و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدل و لا له
مثل و لا نظير مخصوص بالفضل كله من غير طلب منه له و لا اكتساب بل اختصاص من
المفضل الوهاب
امام (عليه السلام )، يگانه زمان خود است . فصل هاى گذشته مربوط به انسان
كامل ، وجود مبارك معصوم و امام (عليه السلام ) بود ولى اين جمله اول فصل دهم ويژگى مخصوص امام است نه معصوم . گرچه امام ، معصوم هم است .
اين ويژگى شخص معصوم از آن جهت كه داراى عصمت الله كبرى است نيست . اين مربوط به آن معصوم و وليى است كه گذشته از عصمت كبرى و ولايت
تكوينى ، منصب امام را نيز داراست .
مطلب اول : ((الامام واحد دهره )) امام يگانه زمان خود است چون معصوم لازم نيست ، يگانه بوده باشد ولى امام منصبى است يگانه به
نحوى كه ديگر معصومين در زمان او، تابع او هستند. به عنوان مثال در زمان امامت اميرالمومنين (عليه السلام ) چهار معصوم در عالم عنصرى زندگى مى
كردند. خود حضرت و وجود مبارك حضرت صديقه عليها السلام و حسنين عليهما السلام اينها معصوم بودند، ولايت مطلقه تكوينى داشته اند ولى امامت
، يگانه و مخصوص حضرت امير (عليه السلام ) بود.
امام چون مظهر اتم آن حقيقت واحد اءحد است ، تعدد بردار نيست . مظهر واحد احد بايد
مثل خود آن حقيقت ، يگانه باشد و اين منصب ، با تعدد نمى سازد. ((انسان
كامل ، امام معصوم و خليفه الهى هميشه در عالم هست و بيش از يك شخص هم نيست )). در مورد امر
اول كه قبلاع اشاره شد روايات زيادى ناظر به آن است و برهان بر آن قائم است كه : زمين خالى از حجت خداى
متعال نمى شود عالم بدون خليقه حق تعالى ممكن نيست . آقايان عرفا نسبت به اين مطلب خيلى اصرار دارند كه زمين بدون انسان
كامل نمى شود. حال چرا ((زمين )) گفته مى شود چرا زمين محور قرار گرفته است و چرا انسان
كامل ، ولى الله در زمين قرار گرفته است و زمين مركز اوست ؟ بايد در كتابهاى عرفانى مطرح شود.
در مورد امر دوم كه بيش از يك شخص نيست و يك شخص بايد امام بوده باشد به اين جهت كه تمام موجودات عالم امكان همچون يك شخص است و انسان
كامل قلب آن شخص مى باشد. از آن جايى كه هيچ شخص ، بدون قلب نمى تواند باشد لذا هميشه در عالم ، اسنان
كامل خواهد بود. اگر انسانى را يافتيد كه بدون قلب زنده بماند، عالم هم بدون انسان
كامل و امام باقى مى ماند. و چون هر شخص يك قلب بيشتر ندارد در عالم هم يك انسان
كامل بيشتر نيست . در عالم دانايان و انديشمندان و نوابغ فراواند اما آن كه قلب عالم است يكى بيش نيست و چون آن يگانه عالم در گذرد و از عالم
عنصرى رخت بربندد يگانه ديگرى كه به مرتبه اوست به جاى او مى نشيند تا عالم بى قلب نماند. آن يگانه ديگر كه در مرتبه اوست ، در
مرتبه ولايت او و عصمت اوست . چون زير بناى امامت ، عصمت و ولايت است . اين كه معصوم ديگر به جاى او مى نشيند يعنى خداى سبحان او را براى اين
منصب ، بعد از آن يگانه قبلى ، قرار داده است . در مباحث گذشته ، مطرح شد كه منصب امام ، نه دست خود اوست و نه دست غير او. حتى وجود مبارك
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم نصب امام ، كار او نيست . غدير براى نصب امام نبود. امامت هم منصوب و هم منصوص از جانب حق تعالى
است و غير از او جل و على در نصب امام نقشى ندارند. اين كه يكى از امامان ، از عالم عنصرى رخت بر مى بندد خداى سبحان معصوم ديگرى را كه هم خود
او مى داند و هم معصوم شهيد قبلى ، به جاى او مى نشاند تا خيمه نظام عالم امكان همواره بر جاى باشد.
در بحث امامت ، نوعا معارف سنگينى را ائمه عليهم السلام خودشان مى فرمودند كمتر پيش آمده كه از امام
سوال كنند، ائمه شاگردان زيادى داشتند ولى آنهايى كه بيايند از معارف بلند
سوال كنند كم بودند. وقتى كتابهاى وسايل و... مشاهده مى شود در باب احكام ظاهرى نماز و روزه
مسايل شخصى سوال زياد وجود دارد ولى از معارف بلند خيلى كم است مثلا از امام
سوال كنند كه شما از كجا مى فهميد كه امام شده ايد؟ از كجا مى فهميد كه امام
قبل ، از دنيا رفته است و شهيد شده است و امامت به شما منتقل شده است ؟ از كجا در مى يابيد كه معاذالله اين
تخيل و وهم نيست .
زيرا امامت يك ام راعتبارى نيست كسى بيايد حكم او را بنويسد كه از امروز اماميد اين يك منصب الهى است شما از كجا يقين مى كنيد، چه ارتباطى بين شما
و آن حقيقتى كه مى خواهد شما را منصوب كند هست ؟ در اين باره ، روايات خيلى كم است ولكن همين مقدار كم ، نبايد مهجور بماند. سوالات پيرامون احكام
، هم فهم آن آسان است و هم مشكل روز مره آنها بود كه مى آمدند و سوال مى كردند اما اين گونه سوالات و معارف جزء گرهرهاى نهفته اى است كه
بايد آشكار شود.
امام معصوم (عليه السلام ) چگونه مى فهمد كه امام شده است ؟
مرحوم كلينى بابى در كتاب الحجة كافى تحت عنوان فى اءن الاءمام متى يعلم ان الاءمر قد صار اليه (73) منعقد فرموده اند. در اين باب 6
روايت نقل شده كه محل بحث ما است . از طرفى عالم بدون امام ممكن نيست و از طرفى يگانه دوران است دو امام (در زمان واحد) ممكن نيست چگونه اين
نقل و انتقال هاى تكوينى صورت مى يگرد؟ و از سوى ديگر با اين برهان كه زمين و عالم بدون حجت ، يك لحظه نمى ماند، اگر امامى امروز شهيد
شود آيا فردا، امام ديگر منصوب مى شود؟ اين كه با برهان ، نمى سازد. يكى رخت بر مى بندند و ديگرى به جاى او مى نشيند.
روايات اين باب روشن گر و جزء معارف عالى مباحث امامت است .
روايت اول : احمد بن ادريس عن محمد بن عبدالجبار عن صفوان بن يحيى ، عن ابى جريز القمى
قال : قلت لاءبى الحسن (عليه السلام ) جعلت فداك قد عرفت انقطاعى الى ابيك ثم اليك ، ثم حلفت له : و حق
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) حق فلان و فلان حتى انتهيت اليه بانه لا يخرج منى ما تخبرنى به الى احد من الناس و سالته عن ابيه
اءحى هو اءو ميت ؟
ابى جريز قمى مى گويد به حضرت امام رضا (عليه السلام ) عرض كردم فدايت شوم ، حضرت عالى مى دانيد كه من از همه چيز و همه كس
دل بريده ام و به پدر بزرگوارتان و حضرتعالى محبت و دلبستگى و علاقه دارم . از اين كه امام رد نمى كند؛ علامت صدق ادعا و حرف اوست . امام
را شاهد مى گيرد كه : انقطاعى اليك و الى ابيك .
بعد مى گويد: من قسم خوردم كه به حق رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و سائر ائمه عليهم السلام و خود شما كه هر چه به من بگوييد
به كسى نمى گويم . معلوم مى شود حرف مهمى بوده . از پدر بزرگوارشان امام كاظم (عليه السلام )
سوال كردم كه آيا زنده است يا مرده و شهيد شده است .
پيدايش فرقه واقفيه
از اين روايت روشن مى شود كه تبليغات واقفيه تا كجا را گرفته است . ابو حمزه بطائنى كه
وكيل امام كاظم (عليه السلام ) بود و امام (عليه السلام ) مدت زيادى در زندان تشريف داشتند و دسترسى به او ممكن نبود،
اموال زيادى از امام ، در زند او بود وقتى شنيد امام (عليه السلام ) شهيد شده است طمع دنيا او را
گول زد و براى اين كه اموال را به امام بعدى منتقل نكند ادعا كرد كه امام كاظم (عليه السلام ) را نكشته اند و او غايب شده است ، و بعد از او امام
ديگرى نيست . او زنده است و آنهايى كه مى گويند او را كشته اند، دروغ مى گويند. تا اوضاع امامت همين گوه بماند و او بتواند از
اموال استفاده كند. و اين بنيان گذارى و شيوع تفكرى بود كه پخش شد و چه افرادى
گول خوردند تا جايى كه كسانى مثل ابى جريز قمى با وجود اين كه اين قدر به امام (عليه السلام ) نزديك است آمده خدمت امام و اين همه قسم مى
خورد كه به من واقع مطلب را بگو و من به كسى نمى گويم مى پرسد كه شما امامتان حق است يا
باطل ؟ يعنى امام كاظم (عليه السلام ) زنده اند يا واقعا كشته شده اند. اين را يك آدم بيگانه نمى پرسد كسى است كه ادعا مى كند به امام نزديك
است و امام اين ادعاى او را امضا مى كند. وقتى مشهد مشرف مى شويم عرض مى كنيم السلام عليك ايها الامام الغريب ، كسى بپرسد اين همه جمعيت ،
باز هم مى گوييد امام غريب ، ولى واقعيت اين است كه ((غربت )) امام در معارف امام است .
|