2. همان طورى كه خورشيد اينجا نيست در افق است و همه جا را روشن مى كند حقيقت امام نيز در يك وادى خاص و در يك افق مبينى قرار دارد و از آن افق
همه جا را روشن مى كند، اينجا نيست و در پايين قرار نگرفته است در يك افق ديگر است و اينجا را روشن مى كند. دست كسى به او نمى رسد، كسى
گمان نكند حقيقت امام اينجاست و اگر بدن امام را ديد بگويد حقيقت همين است و من پهلوى امامم و امام هم پهلوى من است . مگر دست زدن به بدن امام و لمس
او، لمس حقيقت امام است ؟ همان طور كه خورشيد در بالا قرار گرفته و پايين نمى آيد، بلكه نورش پايين مى آيد امام نيز اين گونه است .
3. خورشيد در افق قرار دارد و اين زمين است كه با حركتش به دور خورشيد و قرب و نزديكى با سرچشمه نور آن منور مى شود اين طور نيست كه
خورشيد به دور زمين بگردد. امام هم كه قبله كل و كعبه ما سوى الله است مركز است همه به دور او طواف مى كنند هر كسى به او نزديك تر استضاء
او هم بيشتر است . و مراد از قرب و نزديكى يعنى به اخلاق امام متخلق بودن ، با اوصاف امام متصف شدن ، به آداب امام متاءدب بودن .
4. چون خورشيد در ارتفاع زيادى قرار دارد و دست كسى به او نمى رسيد، دست كسى هم به امام نمى رسد منظور از دست رسيدن ، لمس كردن نيست ،
منظور از رسيدن دست به چيزى ، تسلط بر آن چيز و انجام فعل بر اوست .
در مورد امم (عليه السلام )، فاصله زمانى و مكانى ملاك نيست . دست كسى به امام نمى رسد يعنى شاءن او كجا و قدرت ما كجا؟ كسى نمى تواند بر
امام قدرت پيدا كند و امام مورد فعل او واقع شود (كسى حق ندارد) به امام امر و نهى كند يا امام را جا به جا كند. الامام كالشمس الطالعة المجللة
امام آن قدر عظمت دارد كه كسى نمى تواند به آن دست يابد و او را در مورد نصب و
عزل خود قرار دهد. با اين مطلب فرمايش قبلى امام بيشتر روشن مى شود كه فرمود: مردم كجا و نصب امام كجا، ان الاءمامة
اءجل قدرا و اءعظم شاءنا و اءعلى مكانا و اءمنع جانبا و اءبعد غورا من اءن يبلغها الناس بعقولهم اءو ينالوها بآراءهم اءو يقيموا اماما باختيارهم .
نه دست كسى مى رسد كه در غدير امام را نصب كند و نه در سقيفه بنى ساعده او را
عزل نمايد.
5. چشم احدى نمى تواند خورشيد را ببيند، خورشيد چون سرچشمه نور است نور فروزان او اجازه نمى دهد كسى به او نگاه كند. نگاه و چشم
سمبل و نمونه ادراك است مى گويد نمى توانم ببينيم يعنى نمى توانم بفهمم چون خورشيد يك پارچه نور فروزان است كسى نمى تواند او را
ببيند و بفهمد، مطالعه كند و ادراك نمايد كه اين خورشيد چيست ؟ همين طور امم (عليه السلام )
مثل خورشيد فروزانى است كه كسى نمى تواند او را ببيند يعنى كسى نمى تواند او را بفهمد و بشناسد و ادراك كند.
خلاصه : امام آن خورشيد تابان حقيقى است كه با نور الهى خويش ، ماسوى حق را منور كرده است خورشيد كه طلوع مى كند قلمرو خودش را منور مى
كند، محدوده نورش مشخص و معين است . وقتى به كرده زمين مى تابد فقط يك طرف آن را روشن مى كند ولى قلمرو و پرتو امام ، ما سوى الله است و
نور حقيقى او بر ماسوى حق احاطه پيدا كرده است . حقيقت عرشى او در افق اعلى است اينجا نيست ، يعنى امام معصوم بر حسب عروج و صعودش ، به حسب
اعتلاى وجوديش به حدى رسيده كه با نَفَس رحمانى و صادر نخستين آن رق منشور نظامى هستى و آن نور حقيقى نظام هستى ، اتحاد وجودى پيدا كرده
است . همه اقطار عالم نه دنيا نه كره زمين بلكه ما سوى الله از حيث ظاهر و باطن به نور امام منور است . حتى ظاهر اين عالم طبيعت هم به نور امام منور
است . همين خورشيدى كه در مثال ذكر شد به اذن امام است كه ظاهر زمين و اين عالم را روشن كرده است .
درك حقيقت و شخصيت معصوم براى غير معصوم ممكن نيست با اين چند جمله ، اين فقره از زيارت جامعه كبيره خود را نشان مى دهد در آن جا مى خوانيم ((و
لا يطمع فى ادراكه طامع )) هيچ كس طمع نكند كه اين مقام را درك كند اصلا فهميدنى نيست درك كردنى نيست . هيچ كس طمع درك اين مقام را نكند كه
ميسور احدى نيست . نهايت امر، امام شناسى يك انسان متفكر، يك فيلسوف و يك عارف و انسان فرزانه اين است كه مى گويد: من فهميدم كه نمى توانم
بفهمم . اگر كسى بگويد كه من امام را فهميدم و مى توانم بشناسم او در
جهل مركب است ، حال كه به اين نتيجه رسيديم شناخت امام يعنى رسيدن به اين مطلب كه ما نمى توانيم او را بشناسيم ادب شناخت اقتضا مى كند، كه
همين مقدار شناخت را، از گفتار امام بشناسيم ، امام را از خود امام بشناسيم چون معصوم را غير معصوم نمى شناسد و غير معصوم نمى تواند توصيف كند.
به اين مناسب كلامى از كلمات نورانى اميرالمومنين (عليه السلام ) در نهج البلاغه در خطبه شقشقيه ،
نقل شود كه حضرت در مقام معرفى خود مى فرمايد: ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير، من آن كوى بلندم كه
سيل علوم و معارف از دامنه من مى ريزد. هر كوهى توان سيل خيزى ندارد سلسله
جبال البرز توان سيل پرورى ندارد، اما قله رفيع دماوند است كه با يك تند باران ،
سيل از دامنه آن سرازير مى شود. فرمود من كوه معمولى نيستم ، من آن كوه بلند
سيل زايم كه هر كس در دامنه من توان ايستادن ندارد. سيل انبوه فضيلت هاى انسانى و الهى از قله هاى روح من به سوى انسان ها سرازير مى شود.
بعد فرمود ((و لا يرقى الى الطير)) ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من ، بلندتر از آن است كه پرندگان دور پرواز بتوانند هواى
پريدن روى آن ارتفاعات را در سر بپرورانند.
اگر امام معصوم مظهر اتم ذات اقدس اله است ، خود حضرت كه در خطبه اول نهج البلاغه فرمود: الحمدلله الذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله
غوص الفطن . اينجا درباره خودش نيز همين را مى خواهد بفرمايد كه ينحدر عنى
السيل و لا يرقى الى الطير، نه انديشه انديشمندان ، توان انديشيدن مقام امامت را دارد و نه آن شعاع شهود عارفان توان ادراك حقيقت امام را دارد و
حضرت خود را به عنوان امام معرفى مى فرمايد، زيرا حقيقت امامان ، يكى است ، انسان
كامل اين گونه است ، معصوم اين گونه است .
پس نهايت شناخت ما پيرامون شخصيت امام معصوم آن است كه واقعا نمى توان آن را شناخت :
مطلب دوم : و هى فى الاءفق بحيث لاتناله الاءيدى و الاءبصار نه دست قدرت كسى به او مى رسد و نه چشم ادراك كسى به او
مى رسد، نه مى شود او را مورد فعل خود قرار داد و نه مى شود او را معلوم خود قرار داد و به او علم پيدا كرد ((ايدى )) يعنى قدرت و توان بر
او پيدا كردن و ((ابصار)) هم يعنى شناخت .
اگر مراد از ايدى اوهام و خيالات باشد و ابصار هم به معناى عقول باشد، اين معنا را مى دهد كه امام را با اوهام و خيالات نمى شود شناخت ، زيرا مقام و
منزلت امام رفيع تر از آن است كه با اوهام و خيالات شناخته شود با عقول هم نمى توان او را شناخت به جهت
كمال نور وجودى و اعتلاى ذاتى او. پس حواس و عقول قاصر از ادراك حقيقت امام است . ما نمى توانيم امام را با
عمل حصولى بشناسيم برهان و علم حصولى قاصر است از اين كه امام به وسيله آن شناخته شود تنها راه شناخت امام راه شهود است آن هم به قدر سعه
وجودى شاهد نه شهود مطلق كه براى غير امام ممكن نيست .
حقيقت امام را با عقل نمى توان فهميد ولى با قلب مى توان ديد آن هم با اندازه سعه قلب انسان ، حقيقت وحى و رسالت ديدنى و چشيدنى است كه
اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود: اءرى نور الوحى و الرسالة و اءشم ريح النبوة ،(52) اگر نبوت بُو دارد كه حضرت مى فرمايد من آن را
بو مى كنم ، امامت هم اين چنين است . اگر نبوت نور دارد و نورش را امام مى بيند امامت هم نور دارد و نورش را مى توان ديد. اگر انسان در سير و
سلوك و طهارت جان بتواند يعقوبى مشرب بشود بوى خوش عزيز مصرى را در كنعان مى تواند استشمام كند منتهى بوى امام چشيدنى و نور امام
ديدن كار هر كسى نيست ، يعقوبى مشرب شدن و يعقوب مسلك شدن مى خواهد كه انسان بوى خوش عزيز مصريش را در كنعان استشمام كند و لما
فصلت العير قال اءبوهم انى لاءجد ريح يوسف لو لا اءن تفندون (53) يوسف بو دارد، حقيقت نبوت بو دارد اگر ما هم توانستيم يعقوبى مشرب
بشويم ما هم مى توانيم بگوييم كه انى لاجد ريح المهدى ((عج )). در هر كجاى عالم كه باشد بوى حضرت مهدى ((عج )) را مى شود
استشمام كرد، اما حقيقت او را نمى شود فهميد. عزيز مصرى مادر مصر باشد در كعبه باشد، در مدينه باشد در هر كجا باشد اگر يعقوبى مشرب
بوده باشيم مى توانيم بوى او را استشمام كنيم .
اين كه حضرت فرمود: ((امام مانند خورشيد تابانى است كه ماسوى الله را منور كرده و خود در افق اعلى است دست احدى به او نمى رسد)) بر
اين اساس نمى توان امام را به عنوان نابغه بشرى يا مغز متفكر انسانى معرفى كرد.
قل انما اءنا بشر مثلكم يوحى الى ...(54) ما فقط در بشره و ظاهر با شماييم . ريخت ما، بدن ما با شما يك جور است ولى اين گونه نيست
كه در حقيقت ، با شما يك جور بوده باشيم . نور امام همه جا تابيده ولى اين نور كه آن حقيقت نيست . اين شعاعى از آن نور است ، آن حقيقت كجاست ؟ مى
فرمايد: در افق كه لاتناله الاءيدى و الاءبصار دست كسى به آن حقيقت نمى رسد. پس امم يك جنبه ظاهرى و بشرى دارد كه همان نور اوست كه ما را
منور كرده و يك حقيقتى دارد كه دست احدى به او نمى رسد. امام از سنخ ما نست تا بگوييم نابغه است .
انسان از بعضى حرفها از بعضى افراد خجالت مى كشد كه مى گويند: امام خيلى خوش اخلاق بود. امام خيلى از
مسايل را بلد بود، خيلى علم داشت ، در فلان مسئله صاحب نظر بود و... گاهى مى نويسند اين كه امام هشتم (عليه السلام ) را كه عالم
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) معرفى كرده اند به اين جهت بوده كه حضرت در خيلى از علوم احاطه داشته است ! اين حرفها با چه اعتقادى
مطرح مى شود؟ اين مقايسه كردن امام با ما است . اين فرمايش امام در اين قسمت ، قله رفيع اين حديث است كه شما درباره امام اين گونه بفهميد كه نمى
توانيد بفهميد او در آن افق مبينى است كه دست كسى به او نمى رسد، چشم كسى توان ديد او را ندارد. نور او اينجاست و شما را نورانى كرده است .
مگر اميرالمومنين (عليه السلام ) نفرمود: سلونى قبل اءن تفقدونى فانى بطرق السماء اءعلم منى بطرق الاءرض ، از هر كجا مى خواهيد
سوال كنيد، حقيقت امام اين گونه است .
بله بدن امام مرتبه نازله جان و حقيقت امام است منتهى آن هم در كره زمين كه افتخارى است براى
اهل آن كه با بدن امام مى تواند تماس برقرار كنند. بدن او در اينجاست ولى بدن ، آن حقيقت نيست . اگر در بحث معرفت نفس ارتباط روح با بدن را
ملاحظه كنيم ، همان ارتباط در مورد بدن امام هم هست و لذا خاك قبر او طوطياى چشم انسان هاست .
بنابراين امام فقط در بشره و ظاهر خلقت مانند انسانهاست ولى حقيقت او فوق مرتبه انسانى است . امام جايگاهى دارد كه نبايد با خود مقايسه كنيم و
نه طمع و آرزوى شناخت او را داشته باشيم ، نهايت شناخت ما در مقام امام اين است كه نمى توانيم امام را بشناسيم ، هر چند از راه معرفت و تصفيه درون
و از راه صفاى باطن مى شود امام را بوييد و چشيد. اين فصل از بلندترين
فصول اين بخش و اين حديث است .
فصل سوم
الامام البدر المنير و السراج الزاهر و النور الساطع و النجم الهادى فى غياهب الدجى و اءجواز البلدان و القفار و لجج البحار
مطلب اول : ((الامام البدر المنير)) امام ماه تابان شب چهاردهم است . تعبير به ((القمر المنير)) نفرمود، زيرا اطلاق قمر،
هلال ماه را نيز شامل مى شود. از شب اول تا آخر ماه را نيز شامل مى شود. امام ماه تابان شب چهاردهم است كه تابنده ترين وقت تابش ماه است .
سوال : اگر امام معصوم ماه تابان است اين نور را از كجا مى گيرد؟ خورشيد جهان افروز كيست ؟ چون تشبيه كردن به ماه و آن هم ماه بدر، اين معنا را
مى رساند كه از خود نور ندارد، استقلال ندارد و از جاى ديگر مى گيرد. پس خورشيد فروزان اين عالم كيست كه امام ، ماه تابان اوست ؟
اصل : در كلمات وجودى نظام هستى بدون استثناء آن چه كه اولين و آخرين ، انبياء و مادون آنها مطلقا حقايقى را كه
تحصيل مى كنند و معارفى را كه به دست مى آورند همه و همه از مشكاة وجود ختمى (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گيرند اين اصلى است قرآنى ،
عرفانى و برهانى . اصل اصيل است . اين اصل بايد در جاى خود بحث شود در رساله مربوط به مقام نورانيتى وجود مبارك ختمى آن را بيان كرده ايم
، به اين معنا انبياء هر كدام شاءنى از شؤ ون وجود ختمى اند انبياء هر كدام يك مشربى دارند كه از شؤ ون حضرت ختمى محسوب مى شوند.
به يك معنا اگر بخواهيم اين حقيقت را در قالب بسيط نگاه كنيم به گونه اى است و اگر بخواهيم در قالب
تفصيل نظاره گر باشيم به گونه ديگر است . وجود مبارك ختمى (صلى الله عليه و آله و سلم ) حقيقت بسيط همه حقايق است . اين حقايق كه باز شود
گاهى در قالب عيساى روح الله جلوه مى كند گاهى در قالب موسى كليم الله و گاهى در چهره ابراهيم
خليل الله و مانند آن ، همه اينها از شؤ ون وجودى حضرت ختمى (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند. پس بنابراين وجود مقدس خاتم الانبياء (صلى
الله عليه و آله و سلم ) خورشيد جهان افروز عالم امكان است و البته وجود مبارك خاتم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آئينه ايزد نماست رود
نيل نظام هستى است كه متصل به درياى بى كران هستى است و امام بدر منير و ماه تابان ما سوى الله است . اين يك حقيقت است ، يك
اصل است و آن كلام نورانى وجود مبارك حضرت ، بيان گر، همين مطلب است كه فرمود: اوتيت جوامع الكلم و اوتيت جوامع العلم به من جوامع كلم
داده شده ، همه كلمه ها در من جمع است كه هر كلمه اى خود، اصلى است و نسبت به امام بزرگوار، اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود: ((اوتيت جوامع
العلم )).
مطلب دوم : ((و السراج الزاهر)) (الزاهر الى المضيى ،
يقال زهرت النار زهورا اءى اضاءت ) روشن شدن ، نورانى بودن و و السراج الزاهر اءى السراج المضيى ء چراغ روشن ، چون ممكن است
چراغ ، خاموش باشد. چراغ ، آن گاه كه روشن است و ديگران از او استضائه مى كنند. در فارسى مطلقا گفته مى شود چراغ به چراغ روشن و چراغ
خاموش هر دو چراغ اطلاق مى شود گاهى اصطلاحا مى گوييم لامپ ، مهتابى ، لمپا، گردسوز و... در بيابان تاريك اگر چراغى روشن باشد، چراغ
گفته مى شود. ولى در عربى اين گونه نيست ، گاهى مى گويند سراج و گاهى مى گويند مصباح ، مصباح در عربى ، اختصاص به چراغ خاصى
ندارد ولى ((سراج )) چراغى است كه اختصاص به محيط تاريك داشته باشد يعنى در فضاى تاريك روشن باشد. در محيط روشن اگر چراغى
روشن باشد سراج نمى گويند، مصباح مى گويند.
قرآن كريم در سوره مباركه احزاب از وجود مبارك حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) تعبير فرموده به (سراجا منيرا(55)) اينجا
نيز، امام (عليه السلام ) تعبير فرموده به السراج الزاهر، خورشيد نيز در قرآن كريم به عنوان سراج مطرح است تبارك الذى
جعل فى السماء بروجا و جعل فيها سراجا و قمرا منيرا(56) اين كه هم خورشيد و هم وجود مبارك پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را
به عنوان سراج مطرح مى فرمايد به اين علت است كه اگر كسى از افق دور، منظومه شمسى ما را نگاه كند مى بيند كه در يك فضاى لايتناهى و
تاريك ، خورشيد مى درخشد. خورشيد در يك محورى است كه اطراف ، همه تاريك است . ستاره ها، زمين و ماه و... آن گاه كه با او
مقابل مى شوند، از او نور مى گيرند ولى قسمتهايى كه با خورشيد ارتباط ندارند، تاريك است و نور ندارند چون در يك فضاى تاريك است تعبير
نمود به ((سراج )). وجود مبارك پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم چون در يك محيط تاريك سراسر
جهل و ضلالت ظهور فرمود، و هر چه اطراف آن حضرت بود تاريكى جهالت و گمراهى بود، به عنوان سراج منير عالم معنويت و معرفت معرفى شد.
بر همين محور، حضرت ، از امام تعبير مى فرمايند به سراج زاهر. اطراف همه تاريك است و در ميان اين تاريكى وجود امام معصوم ، سراج و چراغ
روشنى است كه هر كسى به او نزديك تر باشد استفاده و استضائه او بيشتر است .
پس امام چراغ روشن و نورانى جامه تاريك است . اگر حيرت جهالت و ضلالت جز تاريكى نيست و جامعه جهالت زده جز ظلمت كده چيزى نيست ، وجود
مطهر امام ، چراغ فروزان جامعه براى نجات دادن مردم از تاريكى هاست . به همين مناسب مى گوييم السراج الزاهر.
امام چراغ فروزان عالم امكان است
به يك معناى ديگر و با يك جهش فكرى و علمى :
عالم امكان ، عالم قيودات و تاريكى هاست به قول جناب شبسترى :
|
سيه رويى ز ممكن در دو عالم | |
جدا هرگز نشد و الله اءعلم |
امام به عنوان خليفة الله و نور الله ، آن چراغ فروزان عالم امكان است . اختصاص به يك مكان و يك زمان خاص ندارد. تمام عالم به نور او روشن است
، به وجود او موجود و به بركت او برقرار است . اين معنا از معناى قبلى بلندتر است . امام آن حقيقتى است كه به صادر نخستين پيوسته است و با او
اتحاد وجودى برقرار كرده است ، با نور مرشوش الهى با رق منشور الهى متحد شده است . خود نور الهى گرديده است . (الله نور السماوات
والاءرض .)
وقتى با صادر نخستين پيوند وجودى برقرار كرد تمام كلمات نظام هستى در جان انسان
كامل يعنى امام ، نقش بسته است به اين جهت سراج زاهر است .
مطلب سوم : ((و النور الساطع )) مى فرمايد: امام ، آن نور ساطع است . در تعريف ((نور)) گفته شده : الظاهر بنفسه و
المظهر لغيره چيزى كه خود ظاهر است و هم ظاهر كننده غير است . خود روشن و روشنى بخش ديگران است .
النور الساطع : (الساطع اى المرتفع ) نور كه ظاهر است و ظاهر كننده ، آن گاه كه مرتفع و ساطع بوده باشد قلمرو نورانى كردن او هم بيشتر
است . از باب تشبيه معقول به محسوس : ((لامپ )) وقتى پايين است محدوده كمى را روشن مى كند ولى وقتى بالا قرار گرفت محدوده بيشترى را
روشن مى كند معمولا در خانه ها، لامپ در بالا نصب مى شود چون نور بايد ساطع باشد همه جا را روشن كند هر چه نور ساطع تر و مرتفع تبر
باشد شعاع نور آن نيز بيشتر است و فضاى بيشترى را روشن مى كند.
امام آن نور درخشانى است كه در رفيع ترين و بالاترين افق عالم قرار گرفته است تا با نور خود ما سوى الله را روشن كند. مرتفع بودن نور
امام ، محسوس و مادر نيست بلكه معناى اشمخى دارد آن قدر حقيقت امام بالا و بالا است كه مى تواند ماسوى الله را روشن كند بنابراين در مورد معرفت
امام بايد افق ديد و شعاع انديشه را وسيع كرد.
مطلب چهارم : و النجم الهادى فى غياهب الدجى و اءجواز البلدان و القفار و لجج البحار
غياهب يعنى ظلمت ها، ((دُجى )) نيز به معناى ظلمت است ولى از او به شب تعبير مى شود. ((اجواز)) جمع ((جوز)): (و هو وسط
كل شى ء.)
معناى عبارت : امام ستاره راهنماست در شدت تاريكى هاى شب و رهگذر شهرها و كويرها و گرداب درياها. وجود امام و همراهى با او، گمراهى ندارد امام
ستاره هدايت گر است در شبهاى تاريك جامعه هاى ظلمت كده جهل و جهالت . امام منشاء هدايت و نجات امت است در تاريكى هاى حاكميت
جهل و هنگامه فتنه و زمانه حيرت و سرگردانى مردم .
امام هدايت گر طبايع بشرى
اين معنا از معناى قبلى رفيع تر است . و در مباحث معرفت نفس تبيين شده است و ما در كتاب انفع المعارف در شرح دروس معرفت نفس آن را مبسوطا بحث
كرده ايم ، كه عوالم چهارگانه ناسوت ملكوت ، جبروت و لاهوت در طول هم ، بستر حركت انسان است و انسان اين عوالم را يكى پس از ديگرى بايد
طى كند. از عالم ناسوت به عالم ملكوت و از عالم ملكوت به جبروت و از جبروت به لاهوت تا بشود لاهوتى . ((لاهوتى )) يعنى بى نام و
نشان لاهوتى يعنى فانى يعنى ولايى در اين مسير پر خطر كه شيطان قسم خورده در كمين ما است ، امام هدايتگر طبايع بشرى در ظلمت هاى عوالم
ناسوت است . عالم ناسوت به لحاظ عالم ملكوت ، ظلمت است و عالم ملكوت به لحاظ عالم جبروت ، ظلمت است و عالم جبروت به لحاظ عالم لاهوت نيز
همين طور است لذا در روايات و ادعيه گاهى تعبير مى شود به ظلمت هاى مادى و ظلمت هاى معنوى يا حجاب ظلمانى و حجاب نورى ، عالم جبروت نسبت به
عالم لاهوت ، حجاب است منتهى حجاب نورى . در تمام اين مراحل وجود امام آن هادى و هدايت گر قافله انسانيت در اين مسير است . او چون با آن حقيقت صادر
نخستين پيوند برقرار كرده در عالم لاهوت امام لاهوتيان نيز هست ((النجم الهادى )) ستاره هدايتگر مخصوص شب است روز كه ستاره هادى نيست .
در شب ظلمت ناسوت براى ناسوتيان امام آن ستاره هدايت گر است . بعد كه انسان در عالم ملكوت و
مثال ، سفر كرد در تاريكى هاى ملكوتى باز امام آنجا ستاره هدايت كننده ملكوتيان است تا برود به سوى نور مطلقى كه ديگر هيچ ظلمتى نيست ، آن
عالم شهادتى كه هيچ گونه غيبى آن جا نيست . امام آن صبح روشنى است كه به وسيله او سير به سوى مقامات عالى انسان ممكن مى باشد.
اين كه مى گوييم او ستاره هدايت گر است به يك معناى ديگر امام آن صبح روشنى است كه به وسيله او سير به سوى مقامات عالى انسانى ممكن مى
باشد زيرا بدون روشنى هرگز راهى رفتنى نيست نه تنها او ستاره هدايت گر است بلكه براى كسانى كه متمسك به ولايت امامند، او شب تاريك را
براى آنها صبح روشن مى كند. راهيان راه را در شب نمى برد بلكه صبح مى كند و در روز مى برد.
فصل چهارم
الامام الماء العذب على الظماء و الدال على الهدى والمنجى من الردى
مطلب اول : الامام الماء العذب على الظماء ضماء يعنى عطش - ماء العذب يعنى آب گوارا، امام آب گواراى زمان تشنگى و عطش
است . در اين قسمت از بيانات وجود مبارك ثامن الحجج (عليه السلام )، امام تشبيه شده است به آب گوارا در شرايط تشنگى ، در اين بيان امام به
چند امر به نحو كلى و اختصار اشاره مى شود:
1. در شرايط تشنگى هر موجود زنده اى دنبال آن گوارا است .
2. فقط آب گوارا است كه تشنگى را برطرف مى كند، آب شور بر تشنگى مى افزايد و هر تشنه اى كه آب شور خورد او را به هلاكت رساند. آب
شور كسى را سيراب نمى كند.
3. آب ، عامل اصلى حيات است بدون آن هيچ موجودى زنده نمى ماند.
4. همانطورى كه آب رفع عطش از تشنگان مى كند و سبب حيات ابدان است . امام هم رفع عطش از تشنگان جان مى كند. يعنى با آب روان معارف و علوم
جانهاى تفتيده و تشنه انسان ها را سيراب مى كند. حقيقتا جانها تفتيده است ، امام
عامل حيات جان ها است . حيات جهان ها به امام بسته است و جامعه انسانى بدون امام معصوم همان جامعه قحطى زده و تشنه اى است كه براى حفظ و تداوم
روح خويش احتياج مبرم به تصدق امام دارد. و انسان عاقل در چنين وضعى در پيشگاه امام معصوم با
كمال تواضع عرض مى كند يا اءيها العزيز مسنا و اءهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاءوف لنا
الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين (57)
اين حرف يك عاقل است در پيشگاه امام (عليه السلام ) نه حرف عوام ، چرا؟ چون خودشان به ما ياد دادند و ما را آگاه به مقام خود كردند كه امام آب
گواراى زمان تشنگى و عطش است و انسان عاقل مى فهمد كه جانهاى جامعه بشرى بدون امام ، تشنه است و همانطور كه بدن بدون آب زنده نمى ماند،
انسانيت انسان هم كه حقيقتى غير از بدن است ، بدون معارف زنده نمى ماند و احتياج مبرم به تصدق امام دارد. بدن وقتى تشنگى بر او فشار آورد
انسان ناله و فرياد مى زند، كه كجاست آب گوارا، هم مواظب است كه آب شور نخورد و هم
دنبال آب گواراست . انسانهاى عاقل هم در شرايط تشنگى روحى داد و فريادشان بلند است كه كجاست آن آب گوارا.
|