امامت جايگاه انبياء و ارث اولياء الهى است . امامت جانشينى پيغمبر است چون
رسول خدا، خليفة الله است و امام كه جاى او مى نشيند هم خليفة الله است و هم خليفة
الرسول . امامت مقام و موقعيت اميرالمومنين (عليه السلام ) و ميراث امام حسن و امام حسين عليهما السلام است .
فوائد و مزاياى امامت در اسلام
ان الامامة زمام الدين
((زمام )) يعنى ريسمان و طنابى كه به وسيله آن شيى ء، بسته مى شود. نظير بعضى از درختان مانند
گُل كه با طنابى دور درخت را مى بندند تا شاخه هاى پراكنده جمع شود به آن طنابى كه درخت را از پراكنده بودن حفظ مى كند و به جمع بودن
مى كشاند زمام گويند امامت زمام دين است ، امامت حبلى است كه پراكندگى ها را به هم ائتلاف مى دهد، امامت آن جمع كننده تفرقه هاى دين است . در زيارت
نورانى جامعه كبيره امام هادى (عليه السلام ) آمده است ((بموالاتكم ... ائتلفت الفرقة )) به وسيله ولايت شما كه اماميد، فرقه ائتلاف مى يابد
پس امامت منشاء ائتلاف و اتحاد هر گونه اختلاف و تفرقه است و ضبط دين و
اهل دين به بركت امامت تحقق مى يابد به عبارت ديگر: امامت ، شيرازه دين است كه بدون آن ، شيرازه دين از هم پاشيده شده است مانند شيرازه كتاب كه
اتصال همه صفحات به او وابسته است . به وسيله امامت همه صفحات دين و
اهل دين با هم در يك قالب قرار مى گيرند.
((و نظام المسلمين )): امامت هم زمام دين است و هم نظام مسلمين است . محور نظم امت اسلام ، امامت است بدون امامت ، امور مسلمين گذشته از تفرقه ، آشفته
هم مى گردد، زيرا بى نظمى همان آشفتگى است . بدون امام يكپارچگى هرج و مرج و بى نظمى مى شود. امامت هم اسلام را و هم امت اسلام را از اين
آشفتگى و هرج و مرج ، حفظ مى نمايد.
و صلاح الدنيا و عز المومنين
اگر امامت زمام دين است و از تفرقه نجات مى دهد و نظم دين است يعنى از آشفتگى ها حفظ مى كند پس صلاح دنياست چون صلاح و فلاح امت در گرو
اتحاد و نظم است و اين نظم به بركت يك محور اساسى يعنى امامت است . امت پراكنده و آشفته هيچ گونه صلاح و فلاح نمى بيند.
آبادى و صلاح دنيا به اين دو محور است و وقتى دنياى آباد همراه با اتحاد مقدس و يك نظم نوين در امت اسلام باشد منشاء عزت مسلمين است .
اين چهار جمله از اين قسمت حديث شريف با هم هماهنگند و يك مطلب را افاده مى نمايند كه مى توان در سه
اصل خلاصه نمود:
1. امامت در اسلام محور است و امت اسلام در حول اين محور قرار مى گيرد و به بركت اين محور، امور آنها منظم مى شود و در نتيجه نظم و ائتلاف در
امور مسلمين حاصل گردد.
2. صلاح و فلاح هر امتى به دو امر مهم وابسته است : 1 - وحدت و اتحاد 2 - نظم و هماهنگى و انسجام اگر به بركت امامت ، براى امت اسلام اين دو امر
حاصل مى گردد، پس امور زندگى آنها آباد مى شود، زيرا تمام نكبت ها و بدبختى ها و شكست ها و سرافكندگى ها از اختلاف و بى نظمى است .
3. عزت و سرافرازى هر امتى در جامعه به اتحاد در حول يك محور اساسى و آبادانى در امور زندگى آنها است اگر اينها به بركت امامت به وجود
مى آيد پس در حقيقت ، امامت منشاء عزت و افتخار امت اسلام خواهد بود.
ان الامامة اءس الاسلام النامى و فرعه السامى
در اين بيان مبارك ، حضرت ، اسلام را تشبيه مى كنند به يك درخت در حال نمو كه شاخه هاى مرتفع آن به بلنداى آسمان كشيده شده و چشم بيننده را
در تمام اقطار عالم به خود جلب مى كند. اُسّ يعنى اساس ، ريشه - نامى يعنى رشد كننده - سامى يعنى عالى و مرتفع السامى العالى المرتفع من
سمى يسمو فهو سام اذا علا و ارتفع حتى اظل ما تحته و منه السماء لارتفاعها سامى آن گاه گفته مى شود كه بالا آمده باشد، ارتفاع پيدا كرده
باشد و براى پايين ها سايه درست كرده باشد. در اين تشبيه امورى است :
اولا اسلام تشبيه به درختى شده است كه در حال نمو است . چون همه درخت ها در
حال نمو نيستند. درخت زمستانى خوابيده و نموى ندارد. درختهاى تابستانى بعضى از آنها پير شده اند وقتى بهار شد فقط برگى مى كنند، ديگر
شاخه و جوانه اى نيست ، باز پاييز اين برگها مى ريزد. درخت در حال نمو آن است كه جوان بوده باشد و از بهار تا پاييز هر شاخه اى يك متر قد
كشيده باشد چنين درختى در حال نمو است . بنابراين درخت در هر موقعى نمو ندارد و هر درختى هم نمو ندارد. اسلام مانند درخت در
حال نمو است ، نمو درخت به ريشه آن است ، اصل هر چيز آن است كه از طريق آن تغذيه كند و اين تغذيه منشاء رشد مى شود. درخت يك موجودى است
طبيعى كه دهان آن در خاك است و از آن غذا مى گيرد و آن ريشه هاست كه منشاء نمو درخت مى شود. درخت هر چه هست از ريشه است .
و ثانيا شاخه هاى يك درخت هم به يك اندازه نيستند در بعضى جنگل ها درخت هاى بلندى است كه شاخه هاى بالا را از يك كيلومتر اطراف درخت بايد
مشاهده كرد از نزديك نمى توان ديد چون سر به فلك كشيده است . به اين شاخه ها نمو درخت مى گويند كه سر به آسمان كشيده و درخت بودن درخت
را از اين شاخه ها نشان مى دهد امامت هم ريشه درخت است و هم شاخه درخت . امامت شاخه معمولى درخت اسلام نيست آن شاخه اى است كه از همه بلندتر است
و سر به آسمان كشيده است . شاخه مرتفع درخت اسلام و ريشه اسلام ، امامت است ، نمو اسلام به امامت است . چون نمو اين درخت به ريشه است . اگر
اسلام بخواهد پيشرفتى داشته باشد به امامت است . اگر اسلام در يك مدت كوتاه
اوائل ظهور اسلام ، سراسر اقطار عالم را گرفت به خاطر امامت بود و اگر هزار و چند صد
سال نه تنها رشد نكرد بلكه همين حد آن هم با مشكلات روبرو شد به اين جهت است كه نگذاشتند امامت پياده شود. اگر در امامت را بستند يعنى جلوى
رشد اسلام را گرفتند، امروز هم اگر اين اسلام با امامت بوده باشد حرف اول از آن اسلام است و اين مقدار رشد و نمو و پيشرفت اسلام در دنيا،
مرهون امامت است چون با امامت شروع شده است و در حال حاضر آن امامت معنوى و عرفانى و كلامى وجود دارد هر چند امامت ظاهرى ، در آن بسته است و
فعليت ندارد از آن طرف مى فرمايد: بلندترين شاخه اسلام ، امامت است يعنى اگر كسى از دور مى خواهد اسلام را ببيند امامت اسلام را مى بيند امامت در
اسلام عالى ترين جلوه گاهى است كه جلوه مى كند. ما اگر بخواهيم اسلام را به ديگران بشناسانيم
اول بايد سراغ امامت برويم . لذا وقتى از عالم تاريك غرب ، براى شناخت اسلام مى آيند نظير پرفسور هانرى كربن كه از فرانسه به عالم
شرق مى آيد در كوچه پس كوچه هاى قم علامه طباطبائى رحمة الله عليه را پيدا مى كند و توفيق مى يابد اسلام را از سرچشمه ناب بشناسد بعد
از سال ها در كنفرانس اديان شناسى در دانشگاه سوربن فرانسه مى گويد: ((در مدت طولانى كه در اديان و مذاهب تحقيق كردم فقط يك مذهب را پيدا
كردم كه حرف اساسى مى زند لذا مى ماند و ماندنى است و آن مذهب شيعه است . شيعه معتقد است كه همواره بايد يك
كانال ارتباطى بين خالق و خلق برقرار باشد و آن كانال ارتباطى ، امامت است )) پس امامت فرع سامى و شاخه بلند درخت اسلام است و از آن
شاخه بلند، اين درخت شناخته مى شود امامت آن عَلَم سرفرازى اسلام است كه بر بالاترين قله هاى رفيع اسلام برافراشته شده است . جلوه هاى
عظمت اسلام امامت است امامت ريشه اسلام است . و نمو و رشد و پيشرفت اسلام به وجود امامت است .
بالامام تمام الصلاة و الزكاة والصيام والحج والجهاد و توفير الفى ء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف
در ادامه فرمايشات پيرامون امامت حضرت مى فرمايد:
به وسيله امام نماز و زكات تمام مى شود و اتمام صيام و حج و جهاد به امام است . دريافت وجوهات به وسيله امام انجام مى گيرد، امضاى حدود و احكام
و منع ثغور و اطراف به امام است .
بعد از ارتحال وجود مقدس پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) محور دوم و سوم دين ، از آن امامت است و جانشين پيغمبر اكرم (صلى الله عليه
و آله و سلم )، عهده دار حفظ دين و اجراى دين است اين كه به وسيله امام اين امور تمام مى شود بعضى مربوط به محور دوم دين است و بعضى مربوط
به محور سوم . قبلا تحليل شد كه اگر امامت در دين نبوده باشد محور دوم و سومى هم نيست . دين اگر حافظ نداشته باشد نمى ماند. حفاظت دين و
وحى به بركت امام است .
در حكومت اسلامى ولى دين ، خداست خود وجود مبارك پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با آن همه عظمتش ، ولى دين نيست لذا امام و پيغمبر
اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) حق ندارند بر دين چيزى اضافه و كم كنند آنها وحى الهى را مى آورند هو الذى بعث فى الاءمين رسولا منهم
يتلوا عليهم آياته ...(46) تلاوت آيات الهى را به عهده دارند اگر پيغمبر اكرم است هم تلاوت مى كند و هم تبيين مى كند و هم تشريح و اگر
امام است ، فقط آن چه را كه پيامبر تلاوت كرده براى مردم تفسير مى كند و از راه آورد وحى الهى حفاظت مى كند و مجرى احكام خداست مساءله امامت يك امر
تكوينى است و اراده حق به آن تعلق گرفته است لذا امامت برداشتنى نيست . و نريد اءن نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم اءئمة و
نجعلهم الوارثين (47) اراده الهى غير از فعل الهى است در مورد فعل الهى ممكن است موانعى پيش آيد و تحقق پيدا نكند اما اراده الهى بالاخره به
جاى خود مى نشيند. خداى متعال امامت را به عنوان اراده ، طهارت اهل بيت عصمت عليهم السلام را به عنوان اراده تعبير مى فرمايد انما يريد الله ليذهب
عنكم الرجس اءهل البيت و يطهركم تطهيرا(48)
در مقابل اراده الهى ، سقيفه بنى ساعده نمى تواند كارى بكند فكر كردند كه :
|
مه درخشنده چون پنهان شود | |
شب پَره بازى گر ميدان شود |
ولى بازى شب پرده كه براى هميشه نيست اراده الهى تعلق گرفته كه اين دين بوده باشد. چند صباحى شايد فضا را تاريك نمايد اما آن
اصل باقى است .
خلاصه آن كه عهده دار دو محور تبيين و تفسير، و اجراى دين امام معصوم است اگر امامت نبود نمازى نبود اسلام ما اسلام امامت است .
اسلام امامت همواره سفينه نجات امت بوده و خواهد بود. سفينه نجات بودن اختصاص به وجود مبارك حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) ندارد چون
وضعيت ايشان براى دفاع از حريم دين ، وضعيت خاص است در زمان آن حضرت ، اوضاع دين به جايى رسيد كه با تمام وجود براى دين سرمايه
گذاشت . امام حافظ دين است و ضرورت اقتضا مى كند در بعضى اوقات ، همه چيز خود را براى حفظ دين بدهد.
سخن پيرامون شخصيت امام معصوم است ، معصوم (عليه السلام ) كسى است كه تمام شؤ ون زندگى او تمام ابعاد وجودى او اعم از بعد نظرى و عملى
او همراه با عصمت باشد حتى خنديدن او، گريه كردن او نيز معصومانه است ، حتى
بغل كردن وجود مبارك سالار شهيدان فرزند عزيزش وجود مبارك على اصغر (عليه السلام ) را با اين كه مى داند تير به او مى خورد، اگر كشته
شدن اين فرزند در حفظ دين نقشى نداشت و امام مى دانست كه تير مى آيد، بغل نمى كرد چون او معصوم است ، در جريان عاشورا (عاشورا يعنى حفاظت
همه جانبه از دين ) مهم ترين جلوه دشت بلا كه براى هر انسانى ، شنيدن آن جگر سوز است قضيه شهادت حضرت على اصغر (عليه السلام ) است .
تحليل علمى و فلسفى عرفانى آن چيست ؟ تحليل آن اين است كه وجود مقدس سالار شهيدان (عليه السلام ) بفرمايند من امامم ، حافظ دينم ، حفظ دين
اقتضاء مى كند كه اين طفل را هم بدهم . در حالى كه جگر سوزترين صحنه كربلا بود.
اگر امام جواد (عليه السلام ) هم در شرايط امام حسين (عليه السلام ) بود همين گونه رفتار مى كرد، امامت يك حقيقت است هر چند مقتضيات زمان فرق
كند. حفظ دين گاهى اين گونه است و گاهى به كشته شدن يك امام در زندان است . يك روز هم حفظ دين به اين است كه اميرالمومنين (عليه السلام ) در
خانه ، ساكت بنشيند.
((بالامام تمام الصلوة و...)) اگر امام نباشد دينى نمى ماند تا نماز باشد، دينى نمى ماند تا روزه و زكات و حجى باشد، اينها در سقيفه
آتشى روشن كردند و گمان كردند عالم را خاكستر گرفته ، دفعتا ديدند در عاشوراى 61 هجرى از اين خاكسترها درخت تنومند اسلام جوانه زد و به
آسمان رفت . ممكن است امام را بكشند ولى امامت را نمى شود كشت .
در محور سوم يعنى اجراى دين : بالامام ... امضاء الحدود و الاءحكام و منع الثغور و الاءطراف اطراف و ثغور اسلامى حفظ مى شود. ثغور اسلامى
فقط مرز جغرافيايى نيست ، حريم اعتقادى دين را هم شامل مى شود كه با امامت و وجود امام ، كسى نمى تواند وارد اين حريم شود و تجاوز نمايد. پس
به وسيله امام ، دين حفظ مى شود هر چند، خدعه و نيرنگ در مقابل آن به كار رود اين درخت تنومند همواره پا برجاست چون ريشه آن يعنى امامت ، تنومند
است .
تا اينجا تحليل كلامى و فلسفى و بعد جامعه شناسى مساءله امامت و ضرورت امام بود اما براى امام و امامت ، منظر معنوى و عرفانى نيز هست .
در آن منظر: امام مبين حقايق اسماء است . در اين نگاه ، امامت محدود به مردم و بشر نيست امام مبين حقايق نظام هستى است در اين بُعد مى گوييم : امام خليفة
الله است ، جانشين خدا در زمين است ، امام مسجود فرشته هاست ، انسان كامل مسجود فرشته هاست . فرشته ها به امر الهى براى انسان
كامل سجده كرده اند و مى كنند و علم آدم الاءسماء كلها(49) وقتى انسان
كامل اسماء الهى را دارا شد، فرشته ها مامور شدند كه براى انسان كامل سجده كنند آيا اين سجده يك نحوه احترام است نظير احترام سربازها به يك
فرمانده ارتش كه بر اساس نظم و عرف خاص انجام مى شود يا مانند احترام به يك عالم بزرگ است ؟ آيا سجده فرشته ها براى انسان
كامل ، عرض ادب است و يك امر اعتبارى است ، مگر آن عالم ، عالم اعتباريات و تعارفات است يا اين كه نه ، امر به آنها امر تكوينى است و سجده آنها
نيز، تكوينى است .
فرشته هايى كه قواى عالمند و بر انسان كامل سجده مى كنند آيا فقط مى خواهند احترام كنند يا سجده آنها نشانه اين است كه خداى سبحان آنها را
ماءمور كرده است كه شما بايد در تحت فرمان انسان كامل باشيد؟ مسجود فرشته ها بودن يعنى مطاع بودن . تكوينا اينها تحت فرمان انسان كاملند.
امام مسجود است . اينها سجده كردند و مى كنند و خواهند كرد يعنى گوش به فرمان امامند. ((به اذن الله ، قواى عالم هر كارى كه بخواهند در عالم و
نظام هستى انجام مى دهند، به اذن امام است )). اين اصل كه ثابت شد فقرات زيارت جامعه كبيره روشن تر مى شود كه : باران به اذن شما مى
بارد، آسمان به اذن شماست كه بر سر زمين و اهلش خراب نمى شود، نظام هستى كه برقرار است به بركت شماست زيرا قواى عالم گوش به
فرمان شمايند. اين ، امامت در منظر عرفان است در امر امامت ، بعضى افراط كردند و بعضى تفريط. بعضى امامت را فقط در بُعد كلامى و جامعه
شناسى دانستند و بعضى راه افراط را پيمودند و گفتند كه عمده ، بُعد عرفانى قضيه است و مهم نيست چه كسى زعامت امور مسلمين را داشته باشد.
بخش دوم : شناخت امام
بخش دوم پيرامون معرفت امام جزء مهم ترين بخش هاى اين حديث نورانى است ، مطالب عرشى آن در ده
فصل تنظيم مى گردد:
فصل اول
الامام يحل حلال الله و يحرم حرام الله و يقيم حدود الله و يذب عن دين الله و يدعو الى
سبيل ربه بالحكمة والموعظة الحسنة والحجة البالغه .
مطلب اول : امام حلال الهى را حلال و حرام الهى را حرام و حدود الهى را اقامه و دين الهى را نگهدارى مى كند.
امام (عليه السلام ) ولى دين نيست ، مبين و مجرى دين است ، ولى مومنين است . از آن جايى كه ولى دين نيست نه خود چيزى را
حلال مى كند و نه چيزى را حرام و نه هرگز حلال الهى را حرام مى كند و نه حرام الهى را
حلال ، چون ولى دين نيست كه در دين دست بگذارد. بلكه مبين دين خداست يعنى آن چه كه
حلال است و آن چه كه حرام است . آن را تبيين مى كند. اين كه فرمود حلال الهى را
حلال مى كند، آن چه كه حلال است ، كه حلال كردنى نيست يا اين كه فرمود حرام الهى را حرام مى كند، آن چه كه حرام است ، كه حرام كردنى نيست پس
منظور آن است كه وجود مبارك امام (عليه السلام ) حلال و حرام الهى را تبيين مى كند، تفسير مى كند، تشريح مى كند و به ديگران ابلاغ مى نمايد.
اين در حقيقت تشريح و تبيين دين است كه ايفاى امام در محور دوم از محورهاى سه گانه دين است و چون اجراى دين از اوست و او مجرى دين است لذا حدود
الهى را پياده مى كند. پياده كردن حدود الهى كار اجرا كننده دين است و از آنجا كه يكى از اساسى ترين رسالت امام ، حفظ دين خداست و در واقع امام
حافظ وحى الهى است لذا از دين خدا دفاع مى كند، حمايت و نگهدارى مى كند.
مطلب دوم : و يقيم حدود الله و يذب عن دين الله (ذب يذب ذبا عنه ) از او دفاع و حمايت و نگهدارى كرد. پس اين جمله ناظر به
سه مطلب است : 1. يحل ... (تبيين دين ) 2. يقيم حدود الله (اجراى دين ) 3. يذب عن دين الله (حفظ دين ) كه اينها راسلت امام است كه در بحث كلى به
آن اشاره شد.
آيا مقام امام بالاتر است يا قرآن ؟
اگر مقام امام بالاتر باشد مى بينيم در اين محدوده از رسالت امام كه حمايت و نگهدارى و حفاظت دين به عهده اوست جان خود را فدا مى كند، شهادت را
مى پذيرد. امام شهيد مى شود تا قرآن و دين بماند، اگر امام بالاتر است چگونه خود را فدا مى كند؟ يا اين كه بگوييم امام بالاتر نيست و قرآن
برتر است ؟
بيان مطلب : امام معصوم ، انسان كامل صورت و واقعيتش دو كتاب شده يكى صورت كتبيه او كه قرآن كريم است و يكى صورت عينيه او كه كلمات دار
وجود و دار هستى است ، اگر بخواهيم حقيقت انسان كامل را بنگاريم يعنى اين عالم و اين قرآن
(تاءمل .)
مطلب ديگر آن كه امام در راه دفاع از دين كه شهيد مى شود چه چيزى را فداى قرآن مى كند؟ آيا حقيقت خود را جان خود را فداى قرآن مى كند يا بدن
مطهرش را فدا مى كند؟ امام با شهادت خود فدا نمى شود. شهادت براى انسان به معناى فدا شدن نيست ، نيستى نيست . شهادت كمالى است از كمالات
انسان ، حقيقت انسان با شهادت ، شكوفاتر مى شود، لذا امام آن چه را كه فداى دين مى كند و فداى وحى الهى مى كند بدن مطهرش است ، نه جان ،
با شهادت روح و جان او از بين نمى رود و فدا نمى شود. بنابراين جان عرشى امام كه قرآن ناطق است از قرآن مهم تر است . چون صورت عينيه آن
حقيقت است و هيچ گاه فداى قرآن نمى شود بدن مطهر امام نسبت به قرآن ، فدا مى شود چون قرآن و وحى الهى مهم تر است .
مطلب سوم : و يدعوا الى سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة اين قسمت از فرمايش امام ناظر به اين مطلب است
كه : از آن جا كه جريان امامت استمرار حركت خاتم الانبياء است و امام جانشين پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و تمام وظايف پيغمبر
اكرم غير از اصل نبوت و رسالت بر عهده امام معصوم است و قرآن كريم يكى از وظايف مهم پيامبر را دعوت او به انحاء گوناگون ، چنين ترسيم مى
فرمايد ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى اءحسن (50)
((در دعوت به سوى راه خدايت ، با انديشمندان به وسيله اقامه برهان و با مردم عادى به وسيله موعظه و خطابه و با مخالفان به وسيله
جدال احسن برخورد كن )) وجود مبارك امام هشتم (عليه السلام ) در اين قسمت از فرمايشات در صدد بيان همين مطلب براى امام است و اين جمله امام ناظر
به اين آيه قرآن است منتهى قرآن وظيفه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مى فرمايد و وجود مبارك حضرت (عليه السلام ) همين وظيفه
را براى امام تبيين مى فرمايد چون امام جانشين پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
امام در دعوت به سوى راه خدا با عده اى به وسيله حكمت و برهان و با عده اى به وسيله موعظه يعنى خطابه و با مخالفان به وسيله حجت بالغه
كه همان جدال است برخورد مى كند الامام يدعوا الى سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة .
اين سه وظيفه امام است در مقابل افراد: در برخورد با انديشمندان ، با برهان و
دليل زيرا امام برهان كامل است . حجت الله است ، حجت يعنى دليل و برهان در برخورد با مردم كه
اهل برهان و استدلال نيستند با موعظه و خطابه و با مخالفان با جدال احسن برخورد مى نمايد.
علوم يا تصورى است يا تصديقى . تصديقيات از جهت ماده بر پنج قسم است : برهان ، خطابه ،
جدال ، شعر، و مغالطه (سفسطه ) اينها اقسام قياس و استدلالند. در بين اين پنج قسم از
استدلال در فرمايش امام (عليه السلام ) به سه قسم اشاره شده است . امام شعر و مغالطه را نفرمود يعنى امام شعر نمى گويد و مغالطه نمى كند،
چرا؟ چون آيه فرمود ادع الى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى اءحسن امام مى خواهد مردم را با اين سه راه به سوى خدا
دعوت كند با شعر و مغالطه كه نمى شود مردم را به سوى خدا دعوت كرد.
بيان مطلب : قياسات شعرى و مغالطى در شاءن حجت خدا نيست و دعوت خدا با شعر و مغالطه نمى شود زيرا قياسات شعرى ، علم آور نيست هيچ
گونه علمى و يقينى را عائد انسان نمى كند بنابراين محصول قياسات شعرى تنها تصور و
خيال ذهنى قضايا است و امام و پيغمبر كه خيال بافى نمى كنند (معاذالله ) با
خيال بافى كه نمى شود مردم را به دين خدا دعوت كرد.
قياسات مغالطى هم نه تنها منجر به يقين و واقع نمى گردد بلكه منجر به
جهل مركب و جزم بر خلاف واقع مى شود با قياس مغالطى علمى براى ما حاصل نمى شود. قياسات شعرى اگر علم آور نيست
جهل مركب عائد نمى شود ولى در مغالطه جهل مركب است و اين بدتر است . از اينجا نتيجه مى گيريم كه برهان شاءن حجت خداست . خود او برهان
قاطع است . اگر قرآن ناطق است برهان قاطع هم هست . موعظه نيز كه همان خطابه است ، يقين آور است منتهى با مبادى خاص خودش . عموم مردم كه
برهان نمى فهمند با موعظه و خطابه به سوى دين الهى دعوت مى شوند با مخالف هم از راه
جدال احسن ، دين الهى را ترويج مى كنند و دعوت مى نمايند.
اما با شعر و مغالطه نمى شود دين خدا را ترويج كرد و شاءن امام اجل از قياس شعرى و قياس مغالطى است . و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له
...(51) ناظر به همين است .
براى پيغمبر اكرم سزاوار نيست كه شعر بگويد، او پيغمبر است ، حجت خداست ، فرستاده خداست دعوت كننده مردم است به سوى راه خدا، راه خدا را كه
با شعر نمى شود نشان داد.
نكته : منظور از شعر، شعر منطقى است نه صرف نظم ، ما هر نظمى را شعر مى گوييم وى از نظر قرآن ، شعر قياسى است كه بخواهد از مواد
تخيلى به وجود آيد.
فصل دوم
الامام كالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم و هى فى الافق بحيث لاتنالها اليدى و الابصار
مطلب اول : ((الامام كالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم ))
(جلل الشى ء تجليلا اى عممه و احاطه ، المجللة اى المنورة ) يعنى نور آن بر همه احاطه دارد. در اين قسمت از فرمايشات امام هشتم (عليه السلام )
از باب تشبيه معقول به محسوس و براى روشن شدن واقعيت و ايضاح امر، حضرت (عليه السلام ) مى فرمايد: امام مانند خورشيد در
حال طلوع است كه همه عالم را به نور خود منور مى كند در حالى كه خود در افق اعلى قرار دارد و از حيث بلندى و ارتفاع دست احدى به آن نمى رسد
و از حيث كثرت نور، هيچ چشمى توان ديدن آن را ندارد.
نكاتى كه در اين تشبيه امام (عليه السلام ) وجود دارد:
1. همان طورى كه خورشيد در حال طلوع (نه خورشيد در حال غروب ) مجلل و منور است و تمام محيط تحت پوشش خود را، روشن مى كند امام هم خورشيد
طلوع كرده و تابانى است كه همه جا را روشن كرده است .
|