|
در آن خلوت كه هستى بى نشان بود وجودى بود از نقش دويى دور جمالى مطلق از قيد مظاهر دل آرا شاهدى در حجله غيب برون زد خيمه ز اقليم تقدس ز هر آيينه اى بنمود رويى از او يك لمعه بر ملك تافت همه سبوحيان سبوح جويان از آن لمعه ، فروغى بر گل افتاد رخ خود شمع از آن آتش بر افروخت ز نورش تافت بر خورشيد يك تاب ز رويش ، روى خويش آراست ليلى جمال اوست هر جا جلوه كرده به هر پرده كه بينى ، بردگى اوست به عشق اوست دل را زندگانى دلى كو عاشق خوبان دلجوست تويى آيينه ، او آيينه آرا چو نيكو بنگرى ، آيينه هم اوست ((من )) و ((تو)) در ميان كارى ندارم
| |
به كنج نيستى عالم نهان بود ز گفت و گوى مائى و توئى دور به نور خويشتن بر خويش ظاهر مبرا دامنش از تهمت عيب تجلى كرد در آفاق و انفس به هر جا خاست از وى گفتگويى ملك سرگشته را چونان فلك يافت شدند از بى خودى سبوح گويان ز گل شورى به جان بلبل افتاد به هر كاشانه صد پروانه را سوخت برون آورد نيلوفر سر از آب به هر مويش ز مجنون خاست ميلى ز معشوقان عالم بسته پرده قضا جنبان هر دل بردگى اوست به عشق اوست جان را كامرانى اگر داند و گر نى ، عاشق اوست تويى پوشيده و او آشكارا نه تنها گنج او، گنجينه هم اوست به جز بيهوده پندارى نداريم (70)
|