|
حديث از مطرب و مى گوى و راز دهر كمتر جو ساقيا جام مى ام ده كه نگارنده غيب وجود ما معمايى است حافظ ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان در كارخانه اى كه ره عقل و فضل نيست برو اى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو حديث چون و چرا دردسر دهد اى دل گفتى ز سر عهد ازل يك سخن بگو
| |
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد كه تحقيقش فسون است و فسانه كدام محرم دل ره در اين حرم دارد فهم ضعيف راءى فضولى چرا كند راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى آنگه بگويمت كه دو پيمانه در كشم
|