next page

fehrest page

back page

تكذيب كردن خبر كسى ، آبروى او را بردن و با حيثيتش بازى كردن و به محبوب او تعدى و تجاوز نمودن است ؛ اين خود ظلم و جنايت مى باشد، زيرا آبرو و حيثيت نزد بسيارى از مال و جان ارجمندتر و گران بهاتر مى باشد.
دروغ گوى راست !
حضرت صادق (ع) مى فرمايد:
(( وَ مَنْ سُئِلَ عَنْ مُسْلِمٍ فَكَذَبَ فَأَدْخَلَ عَلَى ذَلِكَ الْمُسْلِمِ مَنْفَعَةً كُتِبَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الصَّادِقِين (107)
كسى كه مسلمانى را از وى بپرسند و دروغ بگويد و بر اثر دروغ او سودى به آن مسلمان برسد، نزد خدا در زمره راست گويان خواهد بود.))
دروغ او از دروغ ها جداست ، زيرا نه تنها مقدمه اى براى گناه نيست ، بلكه نيكوكارى و خدمت به خلق است . اين وقت است كه ناپسندى دروغ ، برطرف مى شود و سخنى سودمند و پسنديده خواهد بود. اى خوش آن دروغى كه مسلمانى از آن سود ببرد. در مثل آمده كه دروغ مصلحت آميز، به از راست فتنه انگيز است . چه مصلحتى از سود رساندن به مسلمان بالاتر مى باشد؟ چنين كسى شايستگى دارد كه نزد خدا در زمره صادقان نوشته شود.
دروغ هاى روا
پيامبر عالى قدر فرمود: سه چيز است كه دروغ در آن ها زيباست : نيرنگ در جنگ ؛ وعده شوهر به زن ؛ اصلاح ميان مردم .
مقصود از جنگ ، جهاد در راه خدا و نبرد با كفر و مبارزه با ظلم و تعدى مى باشد. در زبان رسول (ص) لفظ حرب ، هيچ گاه براى جهان گيرى و انتقام استعمال نشده است . و هميشه در نبرد حق با باطل به كار رفته ؛ نيرنگ در اين گونه نبردها، موجب نيرومندى حق و ضعف باطل مى شود، پس ‍ نيرنگ ، زيبا و دروغش مستحسن است ، چون سودمند است ، لذا يكى از استثناهاى دروغ ، دروغ در جنگ است . دروغ در جنگ به هر جورى كه ممكن باشد، هر چند براى تقويت روحيه سربازان باشد.
دومين مورد استثنا وعده شوهر به زن است . اسلام كاخ سعادت زناشويى را هميشه برپا مى خواهد و براى حفظ اين كاخ كه خوشبختى دو تن يا بيش تر در آن مى باشد، وعده دادن دروغ را اجازه داده است . شوهر اگر بتواند تقاضاى زن را انجام بدهد بهتر و اگر نتواند يا صلاح نداند، باز هم تلخى زندگى زن و شوهر را نخواست زن عواطفش لطيف است ، نبايستى نوميد گردد و شكرآبى ميان دو همسر پيدا شود، پس اين دروغ براى بشر سودمند است .
سومين مورد استثنا، دروغ در اصلاح مى باشد. هرگاه ميان دو تن يا دو دسته ، اختلافى باشد، بايستى كوشيد كه آن را برطرف ساخت . اسلام دوست مى دارد كه پيروانش در آسايش و يگانگى به سر برند و جنگ و ستيزى در ميان آن ها نباشد. رفع اختلاف ميان دو تن يا دو دسته به سود دو طرف و به سود جامعه مى باشد؛ دروغ براى چنين مقصد مقدسى زيباست . چه قدر پسنديده است كه كسى از دشمنى به سوى دشمنى خبر ببرد كه دشمنى ميان آن دو كاسته گردد، شايد كم كم دوست شوند و در آسايش و صميميت به سر برند.
از يكى از سخنان امام صادق (ع) استفاده مى شود كه دروغ در اصلاح اصلا دروغ نيست ، نه آن كه دروغ مى باشد و روا، شايد منظور حضرتش از اين سخن ، افاده تاءكيد باشد.
آن حضرت مى فرمايد: سخن بر سه گونه است : راست ؛ دروغ ؛ اصلاح ميان مردم .
از وجود مقدسش توضيحى درباره اصلاح ميان مردم خواسته شد. در جواب چنين فرمود:
درباره كسى سخنى مى شنوى كه اگر به او برسد، سخت ناراحت مى شود. به او مى گويى كه از فلان درباره تو تعريف شنيدم كه چنين گفت و چنان گفت . سخنى مى گويى كه درست بر خلاف آن چه شنيده اى باشد.
از اين كلام زرين ، نكته اى استفاده مى شود و آن ، اين است كه اصلاح ، اختصاص به صورت اختلاف ندارد، بلكه مقصود از اصلاح ، معنايى وسيع تر است و صورتى را مى گيرد كه ميان دو تن هيچ گونه اختلافى نباشد، ولى يكى از آن دو، چيزى درباره ديگرى بگويد كه اگر به گوش او برسد، ايجاد شكرآبى كند؛ در اين جا نيز اسلام اجازه مى دهد كه سخنى بر خلاف واقع گفته شود تا از پيدايش اختلاف جلوگيرى كند.
آرى ، دروغ هم در دفع اختلاف زيباست و هم در رفع آن . باز هم رسول خدا (ص) فرمود:
((لَا كَذِبَ عَلَى مُصْلِح ؛(108)
كسى كه مى خواهد اصلاح دهد، دروغ ندارد.))
دفع شر ظالم
چارمين موردى كه دروغ زيبا و پسنديده است ، دروغى است كه بدان وسيله شر ظالمى دفع شود.
امام ششم مى فرمايد: دروغ ، زشت و نكوهيده مى باشد، مگر در دو جا: دفع شر ستمگران و اصلاح ميان دو تن .
ناتوان و بيچاره اى نزد شما مخفى شده يا در گوشه اى پناهنده گرديده و شما مى دانيد در اين وقت ، قلدرى ستم كار، به سراغ او مى آيد و از شما نهانگاه او را مى پرسد، اگر راست بگوييد و او را معرفى كنيد، قبيح ترين زشت كارى ها را انجام داده ايد و در جنايت آن قلدر شركت كرده ايد؛ شايسته است دروغ بگوييد تا شر آن ستمگر را از آن ناتوان دفع كنيد.
دور نيست كه روايت شريف ، اطلاق داشته باشد و اطلاقش شامل حال خود شخص نيز بشود، يعنى اگر كسى خود را در خطر ظالمى ببيند، جايز است كه دروغى بگويد و خويشتن را از آن خطر برهاند؛ اين هم چارمين مورد از استثناهاى دروغ .
قاعده كلى
به طور كلى هر جا كه دروغى گفته شود كه منظور از آن دفع شر و زيانى از مسلمانى باشد، دروغ ، زيبا و پسنديده مى شود؛ اين دروغ كليد گناهان نخواهد بود، بلكه كليد نيكوكارى و خدمت به خلق مى باشد. البته اين گونه دروغ وقتى زيباست كه راست گويى ممكن نباشد، در اين صورت است كه گاهى دروغ حرام ، واجب مى شود و راست ، حرام مى گردد.
در مجله رسالة الاسلام قاهره ، اين سخن را از اميرالمؤمنين (ع) نقل كرده بود:
((الْكَذِبُ كُلُّهُ إِثْمٌ إِلَّا مَا نَفَعْتَ بِهِ مُسلماً- أَوْ دَفَعْتَ بِهِ عَنْ دِينِ الْمُسْلِم
هر گونه دروغى گناه است ، مگر دو دروغ : دروغى كه به مسلمانى سودى برساند، دروغى كه از دين خطرى را دور كند.))
راست هايى كه دروغ پنداشته مى شود
توريه
شايسته است كه براى تكميل بحث ، سخن را به سوى راست هايى كه نمايش دروغ مى دهند، ولى دروغ نيستند بكشانيم ، يكى از آن ها توريه مى باشد.
لفظى كه داراى دو معنا باشد: يكى ظاهر و ديگر خلاف ظاهر و گوينده ، معناى خلاف ظاهر را اراده كند، توريه اش نامند، هر چند مخاطب ، به معناى مقصود پى نبرد و تنها معناى ظاهر لفظ را دريابد.
وقتى در تهران ، ناشناسى از من پرسيد: شما زمانى قم نبوديد؟ گفتم : نه ، من هيچ وقت قم نبودم ، من انسان هستم ، قم شهر است و جماد و مستحيل است كه انسان بشود.
شنيدم كه وقتى كسى معناى توريه را از كسى پرسيد، او چنين پاسخ داد: فرض كنيد كه من و شما هر كدام ، يك غلام داشته باشيم كه نام هر دو مبارك باشد، آن دو با هم نزاعى كنند و غلام من آبروى غلام شما را ببرد، در اين حال من به شما بگويم : مبارك ما... به ريش مبارك شما، مقصود معناى حقيقى است كه مبارك ، مضاف اليه ريش باشد، ولى معناى ظاهرش كه همه كس مى فهمد صفت است .
گاه به كسى گفته مى شود: فلان اين جا نيست كه مقصود همان نقطه باشد، ولى معناى ظاهر آن خانه يا شهر مى باشد.
توريه در قرآن
برادران يوسف كه براى خريد گندم ، نزد عزيز مصر شدند، برادرشان يوسف را نشناختند. يوسف ، دستور داد كه جوال هاى آنان را از گندم پر كنند و كيله گندم كشى را در جوال برادر تنى او بگذارند. كاروان برادران كه به راه افتاد، منادى عزيز مصر فرياد زد:
(( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُون ؛(109)
اى كاروان ! شماها دزد هستيد.))
در صورتى كه كاروانيان ، دزدى نكرده بودند. پرسيدند: چه چيز گم كرده ايد؟ مصريان گفتند: كيله را گم كرده ايم ، ولى نگفتند كه شماها كيله را دزديده ايد. خطاب دزدى به برادران از آن نظر بود كه پيش از اين يوسف را از پدرش دزديده بودند.
حِزقيل
حزقيل پسرعمو و وليعهد فرعون مصر بود. در خاندان فرعونى مصر، تنها كسى كه ايمان به خدا داشت و به توحيد دعوت مى كرد همو بود. سخن چينان به فرعون گزارش دادند كه حزقيل تو را خدا نمى داند و به خداى يگانه دعوت مى كند و دشمنان تو را يارى مى كند.
فرعون گفت : اگر او، كه خليفه و ولى عهد من است ، چنين باشد، كفران نعمت مرا كرده است و استحقاق عذاب خواهد داشت و اگر شماها دروغ بگوييد، مستحق شديدترين عذاب ها خواهيد بود و سپس حزقيل را با آن ها روبرو كرد.
آن ها به حزقيل گفتند: تو خداوندى و پروردگارى فرعون را منكر هستى و نعمت هايش را كفران مى كنى . حزقيل فرعون را مخاطب ساخته و گفت : شهريارا، تا كنون از من دروغ شنيده اى ؟
فرعون گفت : نه . حزقيل گفت : از اينان بپرس ، پروردگارشان كيست . گفتند: فرعون .
گفت : بپرس آفريدگارشان كيست ؟ گفتند: فرعون .
گفت : بگو روزى رسانشان و آن كه زندگى اين ها را اداره مى كند و زيان را از آن ها دور مى كند كيست ؟ گفتند: فرعون .
حزقيل گفت : شهريارا، من تو را و هر كس كه در اين جا حاضر است گواه مى گيرم كه پروردگار آن ها پروردگار من است ، آفريدگار آن ها، آفريدگار من است ، روزى رسان آن ها روزى رسان من است ، مصلح زندگى و گذران من است و من به جز پروردگار آن ها و روزى رسان آن ها و آفريدگار آن ها به پروردگارى و روزى رسانى و آفريدگارى ايمان ندارم ، من تو و همه حاضران را گواه مى گيرم كه هر پروردگارى و آفريدگارى و رازقى كه به جز پروردگار و آفريدگار و رازق آن ها باشد، من از آن بيزارم و به خداوندى اش كافر هستم . فرعون خشنود شد و سخن چينان را سخت ترين شكنجه كرد.
توريه اى كه حزقيل به كار برد، اين بود كه نگفت پروردگار من ، كسى است كه آن ها گفتند پروردگار ماست ، بلكه گفت : پروردگار من ، پروردگار آن هاست .
شوخى هاى پيامبر
در شوخى كه بايستى يك چيز غير عادى باشد تا موجب تعجب و خنده گردد. امور عادى هيچ گونه خنده اى نمى آورد. شوخى هاى پيغمبر اسلام با آن كه بسيار دلپذير بود، ولى خلاف حقيقتى در آن ها نبود و در عين حال ، چيز غيرعادى در آن موجود بود:
وقتى زن زيد بن اسلم در حضورش شرفياب بود، نام شوهرش را برد. حضرتش فرمود:
همان كه در چشم هايش سفيدى موجود است ؟ زن منكر شد و گفت : چشم هاى او سپيدى ندارد. وقتى كه داستان را براى شوهرش حكايت كرد، زيد گفت : مگر سپيدى چشم هاى مرا نمى بينى كه از سياهى اش بيش تر است ؟
وقتى به پيرزنى كه از عشيره اشجع بود فرمود: پيرزن داخل بهشت نمى شود، پيرزن گريستن آغاز كرد. بلال زنگى رسيد و پيرزن را ديد كه مى گريد، از سبب گريه او بپرسيد؛ وقتى كه از آن آگاه شد، خدمت رسول خدا عرض كرد. پيغمبر فرمود:
سياه پوست هم ، چنين است . بلال حبشى اين را كه شنيد در كنار پيرزن بنشست و به گريه پرداخت . عباس عموى پيغمبر آن دو را در آن حال بديد، شرفياب شد و جريان را استفسار كرد. پيغمبر فرمود: پيرمرد هم چنين است . آن گاه هر سه را مخاطب قرار داد و فرمود: خدا پيران و سياه پوستان را به زيباترين چهره در مى آورد، جوان مى شوند، سپيد مى شوند و داخل بهشت مى گردند.
مبالغه در تعبيرها
از راستى هايى كه ممكن است ، دروغ در نظر آيد، مبالغه در تعبير است . سر آن كه مبالغه را نمى توان دروغ خواند، اين است كه در مبالغه ، مدلول مطابقى ، منظور نيست ، بلكه منظور اصلى ، مدلول التزامى مى باشد و آن عبارت از بسيار بودن و تاءكيد معنا مى باشد.
مبالغه گاه در كميت مى شود، چنان كه پدر به فرزند مى گويد: صد بار به تو گفتم كه اين كار را نكن ؛ مقصود بسيار گفتن مى باشد نه عدد معين صد؛ و يا دوستى به دوستى مى گويد: هزار بار به كويت آمدم ، ولى تو را نديدم ، مقصود، بسيار آمدن است ، نه عدد هزار؛ و يا وقتى يكى مى گويد: از اين جا تا آن جا، صدها فرسنگ راه است ؛ مقصود، دور و درازبودن راه است ؛ و يا مقصود از ((ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است )) ناتوانى عاشق از صبر مى باشد.
شايد عددهايى كه در روايات فضيلت هاى اعمال يا چيزهاى ديگر وارد شد، از همين قبيل باشد كه مقصود، عددى به خصوص نيست ، بلكه فراوانى پاداش مى باشد و گاه مبالغه در كيفيت مى باشد، چنان كه نظامى مى گويد:
بدان نرگس كه از نرگس گرو برد بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد
به فندق هاى سيمينش ده انگشت كه قاقم را ز رشك خويشتن كشت
در مصرع اول ، مقصود بسيار زيبايى چشم است و در دوم ، زلف و در سوم ، بسيار نرمى انگشت ، نه گرو بردن از نرگس و نه جان دادن سنبل و نه كشته شدن قاقم .
گاه مقصود از مبالغه ، بيان لازمى است كه مغايرت وجودى با ملزوم دارد:
هزار مرتبه رفتم ز مصر جانب كنعان به غير چشم زليخا، كسى به راه نديدم
در اين جا مقصود، بيان شدت عشق زليخاست .
دروغ در مبالغه ، وقتى است كه بسيارى در كم و كيف اصلا وجود نداشته باشد، مثلا يك بار به سراغ او رفته است ، بگويد: صدبار.
مبالغه نما
گاه حقيقتى در سخن ، رنگ مبالغه دارد. در صورتى كه واقع محض است و هيچ گونه مبالغه اى در آن نيست ؛ اين از زيبايى هاى سخن و از قدرت بر تعبير است .
ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
دگرى گويد:
آن را دوستى على نيست كافر است گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش
تشبيه و استعاره
رخ يار را به ماه يا خورشيد و زلفش را به مشك تشبيه نمودن يا بالاتر از آن گفتن ، دروغ نيست ، چون مقصود، تشبيه حقيقى نيست ، بلكه مقصود، بيان زيبايى است .
ماه را ماند اگر مه راست زلف مشكتاب ...
اى آسمان به خيره چه مينازى كى ماه من به ماه تو ماننده است
ماه تو مى نتابد جز در شب وز من به روز و شب همه تابنده است
پايه استعاره بر تشبيه قرار دارد و آن بر دو گونه است :
لفظ مشبه به را در مشبه استعمال كردن و يكى از لوازم مشبه را بر آن بار كردن تا قرينه بر افاده تشبيه باشد، چنان كه بگويد: ماه من آمد. ماه كه مشبه به مى باشد در محبوب او استعمال شده و آمدن كه از خواص اوست بر لفظ ماه حمل شده است .
گفتمش خورشيد سر زد، ماه من بيدار شو گفت تا من برنخيزم كى بر آيد آفتاب
رسول خدا (ص) شترى را ديد كه مى رفت و بارش گندم بود، فرمود:
((تمشى الهريسة (110)؛ حليم راه مى رود.))
حضرتش زنده و نپخته غيرمخلوط را به پخته مخلوط تشبيه فرمود و راه رفتن را كه از لوازم گوشت زنده مى باشد به آن نسبت داد.
قسم دوم استعاره است كه لفظ مشبه را در مشبه به استعمال كنند و يكى از خواص مشبه به را بر آن بار كنند، چنان كه بگويند:
پزشك ، بيمار را از چنگال مرگ بيرون آورد. مرگ را به درنده اى تشبيه كرده و چنگال كه از خواص درنده است بر آن بار شده است .
كنايه
كنايه ، ذكر يكى از دو ملازم است در صورتى كه مقصود، اخبار از لازم غير مذكور است ، مثلا فلان ، دستش باز است يا در خانه بازى دارد كه مقصود، بيان جوان مردى و سخاوت اوست ، چون از دست باز، همه چيز مى توان برداشت . و از در خانه باز، همه كس مى تواند داخل شود.
گمان مى رود كه بسيارى از تعبيرهايى كه در بعضى از روايات آمده كه به نظر بعضى از مردم دقيق ، صحتش دشوار مى باشد، از قبيل كنايه باشد، چون كنايه در لغت عرب بسيار استعمال دارد.
اگر حضرت امام حسين (ع) به على اكبر بگويد:
((بابى اءنت و اءمى )) يا ((بنفسى انت ))، مقصود اظهار مهر و محبت است ، نه فدا كردن على (ع) و فاطمه (س ) و خودش را در راه على اكبر.
براى فهم معانى احاديث ، رجوع به فرهنگ ها، كفايت نمى كند، بلكه ادبيات عاليه نيز لازم است .
زبان حال
زبان حال ، تصوير حال كسى است و اين اختصاص به انسان ندارد. ممكن است تصوير حال حيوانى را نمود و از زبانش سخن گفت و نيز تصوير حال درختى يا خانه اى يا شهرى يا سنگى را در نظر آورد و از زبان آن ها سخن گفت ؛ بنابر اين زبان حال در زمره دروغ ها قرار ندارد. در مراثى ، در نصايح ، در مواعظ، زبان حال فراوان است .
داستان نويسى و افسانه سرايى
خبر
آيا افسانه نويسى و داستان سرايى دروغ نارواست يا دروغ رواست يا نه دروغ است و نه راست ؟
پاسخ اين پرسش ها نياز به بحثى دارد. خبر، فايده اى دارد و لازمى . فايده خبر كه همان مقصود اصلى از خبر مى باشد، عبارت است از آگاه كردن شنونده و اين در موقعى است كه شنونده از مدلول خبر اطلاعى ندارد؛ لازم خبر، آگاهانيدن شنونده است به آن كه گوينده ، مدلول خبر را مى داند و اين در موقعى است كه شنونده از اصل خبر اطلاع داشته باشد.
خبر براى يكى از اين دو مقصود، استعمال مى شود كه در هر دو، اخبار مخاطب به چيزى كه نمى داند، موجود است ؛ اگر خبر در غير اين دو مقصود به كار برده شود، خبر نمى باشد زيرا اخبار در غير اين دو صورت ، مصداقى ندارد؛ بنابراين صدق و كذب كه از صفات خبر است ، در همان دو صورت تحقق پذير است و بس . اگر خبرى در غير اين دو صورت به كار برده شود، نه خبر است ، نه صادق است و نه كاذب .
داستان نويسى و افسانه سرايى از قبيل قسم سوم است ؛ در آن ، نه فايده خبر موجود است و نه لازم آن ، چون مقصود نويسنده داستان ، اخبار از پيش ‍ آمدى نيست كه در گذشته واقع شده است ، چنين مقصودى ، از وظايف علم تاريخ است ، چنان چه مقصود او نيز اظهار اطلاع از اين كه از وقوع چنين پيش آمدى خبر دارد نيست ، بلكه مقصودش از نگارش داستان ، چيز ديگرى است ؛ مقصودش چه مى باشد؟ نويسندگان در اين جهت ، مقاصد مختلفى دارند.
نتيجه ، اين شد كه داستان سرايى و افسانه نويسى ، نه راست است و نه دروغ ، چون خبر نيست ، خبر بودنش از اين لحاظ است كه حقيقت خبر كه اخبار باشد در آن نيست و به عبارت ديگر، نه غايت از خبر و نه لازم آن در آن تحقق ندارد؛ فقد غايت و فقد لازم ، كاشف از فقد مغيى و ملزوم مى باشد.
گواهى از قرآن
ابراهيم خليل (ع) نخستين مردى بود كه پس از طوفان نوح دعوت به خدا را در جهان آغاز كرد و بشر را از بت پرستى به خداپرستى خواند.
حضرت خليل (ع) به قوم خود چنين مى گويد: اين مجسمه ها چيست كه شماها مى پرستيد؟ جواب منطقى بت پرستان در برابر پرسش خليل اين بود: پدران ما اين ها را عبادت كرده اند، ما هم عبادت مى كنيم . حضرت خليل (ع) گفت :
پدران شما در گمراهى بوده اند، شما هم مى خواهيد در گمراهى بمانيد؟
از سخن خليل به عجب آمدند. سخنى بود كه تا كنون نشنيده بودند، به طور تعجب پرسيدند: حقيقتا مى گويى يا شوخى مى كنى ؟ خليل الرحمن گفت :
شوخى نمى كنم و مى گويم خداى شما، خداى آسمان و زمين است ، خدايى كه شما را و آسمان ها را و زمين ها را بيافريده ؛ به خدا كه بت هاى شما را خواهم شكست .
حضرت خليل به گفته خود عمل كرد. موقعى كه بت پرستان نبودند، قدم در بتخانه نهاد و همه بت ها را خرد كرد به جز بت بزرگ .
وقتى كه بت پرستان آگاه شدند، در جست و جو بر آمدند تا بدانند چه كسى با خدايان آن ها چنين كرده است . سرانجام گفته شد: جوانى است به نام ابراهيم كه به بت ها بد مى گويد اوست كه بتان را خرد كرده است . محفلى آراستند و خليل را آوردند و مورد بازپرسى قرارش دادند. قرآن از قول آن ها مى گويد:
((قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهيمُ (111)
اين كار را با خدايان ما تو انجام دادى ، اى ابراهيم ؟))
سپس قرآن ، پاسخ ابراهيم را ذكر مى كند:
((قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُون (112)
گفت : اين كار را بت بزرگ كرده است ، از بت هاى كوچك بپرسيد اگر سخن مى گويند!))
سخن ابراهيم خليل در اين جا دروغ نبود، چون منظورش خبر دادن به اين كه بت هاى كوچك را بت بزرگ شكسته ، نبود؛ هم او مى دانست كه اين كار از بت بزرگ ساخته نيست و هم دگران مى دانستند، بلكه منظورش اين بود كه بديهى كند كه از بت ، كارى ساخته نيست و فطرت آن ها را بيدار كند و بر سخنش گواه قرار دهد. لذا گفت : از بت هاى شكسته بپرسيد، اگر حرف مى زنند تا اثبات شود كه همان طور كه پرسيدن از بت ها كار احمقانه اى است ، پرستيدن آن ها نيز كارى است احمقانه . نه از بت بزرگ ، شكستن ساخته است و نه از بت هاى كوچك ، پاسخ دادن .
قال الامام أَبِو عَبْدِ اللَّهِ جعفر بن محمد الصادق (ع): قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَا كَذَبَ عَلَى مُصْلِحٍ ثُمَّ تَلى ... أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ ثُمَّ قَالَ (ص): وَ اللَّهِ مَا سَرَقُوا وَ مَا كَذَبَ ثُمَّ تَلى ... بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ. ثُمَّ قَالَ (ص): وَ اللَّهِ مَا فَعَلُوهُ وَ مَا كَذَب ...(113)
گواهى ديگر
وقتى خداى بزرگ ، اراده اش تعلق گرفت كه پيغمبر خود، داوود را متوجه سازد كه دقت بيش ترى در كارها به كار برد، دو نفر براى محاكمه ، نزد وى آمدند و آمدنشان هم به طور عادى نبود، يعنى از ديوار عبادتگاه داوود، بالا رفتند و در حضور او به زير آمدند.
داوود كه چنين ديد بترسيد. گفتند: مترس ! ما دو تن هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ظلم كرده ؛ اينك نزد تو آمده ايم تا در ميان ما به حق ، قضاوت كنى و راه راست را نشان دهى .
آن گاه يكى شكايت خود را چنين آغاز كرد:
اين شخص ، برادر من است و داراى 99 ميش است و من يك ميش دارم ، به من مى گويد كه آن يك ميش را به من بده ، منطق و استدلال او هم از من قوى تر است . داوود چنين قضاوت كرد: او به تو ظلم كرده كه چنين چيزى از تو خواسته است .
قرآن مى گويد:
((وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ * فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مآب (114)
داوود پى برد كه ما آزمايشش كرديم ، پشيمان شد و از خدايش آمرزش ‍ خواست و به ركوع افتاد و ناليدن آغاز كرد. ما هم او را بيامرزيديم . او پيش ما مقام عالى و سرانجام خوبى دارد.))
مشهور ميان ارباب تفسير و مورد اتفاق رواياتى كه به نظر رسيد، اين است كه اين دو نفر بشر نبودند، دو ملك بودند.
قرآن هم شايد به اين نكته اشاره اى داشته باشد، آن جا كه مى گويد:
از ديوار عبادتگاه بر شدند (اذ تسور المحراب ) و نيز آن جا كه مى گويد:
داوود از ديدن آن ها وحشت كرد(ففزع منهم ). از اين دو تعبير مى توان استظهار كرد كه متخاصمان دو فرد عادى نبودند، بنابراين ظلم و شكايتى در ميان نبوده و برادرى داراى نودونه ميش و برادرى داراى يك ميش نبوده است ، گفت وگويى هم نبوده تا يكى در استدلال بر ديگرى غلبه كند.
آن دو، فرشته اى بودند كه از طرف خداى ماءموريت داشتند كه پيش داوود آمده و چنين رفتار كنند و تا او به اشتباه خود پى ببرد.
بر سخن دو ملك ، دروغ صدق نمى كند، چون منظورشان از حضور نزد داوود، شكايت و قضاوت و محاكمه نبوده بلكه منظور، توجه داوود بوده است و بس .
اين يكى از زيباترين روش هاى مؤ ثر و عملى در تعليم و تربيت مى باشد.
شرط در دروغ
بيان ديگرى كه گفته شده ، آن است كه در دروغ ، جد معتبر است ، چون منظور دروغ گو، ترتيب اثر دادن شنونده به سخنش مى باشد تا بر طبق آن ، تصميم بگيرد و اقدام كند، در غير اين صورت ، سخنش ، سخن نيست و لغو مى باشد و چرت و پرت به حساب مى آيد. جد در اخبار، در داستان نويسى موجود نيست ، چون منظور نويسنده ، اين نيست كه خوانندگان بر طبق خبرهايى كه در داستان خود مى دهد، تصميم بگيرند و به صدق و صحت آن ها پاى بند باشند و بر طبق آن اقدام كنند.

next page

fehrest page

back page