next page

fehrest page

back page

او مى داند كه گناه ننگ است ، جرم است ، خطر است . او پيوسته خود را از گناه مبرّا مى خواند، پس بايستى هميشه دروغ بگويد، نه تنها پس از ارتكاب گناه از دروغ كمك مى گيرد، بسا كه پيش از ارتكاب نيز بايستى دروغ بگويد. كليد گناه كه به دور انداخته شد، قفل همچنان بسته مى ماند و انسان از خطر گناه محفوظ خواهد بود.
كليد همه سعادت ها
وجود مقدس رسول خدا (ص) و خلفاى دوازده گانه آن حضرت ، خود كليدهاى سعادت بشر بوده اند، ولى بشر نفهم خودخواه ، بشر حريص ، آن چنان كه بايسته و شايسته بود، نخواست از اين پاكان بهره برگيرد و خود را از چرك هر گناهى پاكيزه گرداند.
اين بزرگواران را خداى مهربان كليد بوستان سعادت قرار داده است . هر كه پرتوى از اين كليدهاى سعادت در دلش تابيدن گيرد، بى گمان به درون بهشت خوش بختى راه خواهد يافت .
پروردگارا، روز به روز مهر محمد و آل محمد را در دل هاى ما بيفزاى . پروردگارا، مقدر مگردان كه روزى بيايد كه اين دل ، بى مهر على باشد، آرى مهر على ، مهر محمد است و مهر محمد، مهر على و اين دو جدايى پذير نيستند. قرآن در آيه مباهله ، على را جان محمد گفت . محمد هم بارها فرمود: على از من است و من از على .
صَعصَعه چه گفت ؟
هنگامى كه دو پسر على ، امام حسن (ع) و امام حسين (ع)، جنازه پدر را به خاك مى سپارند. صعصعه كه از ياران باوفا و سخنور على بود. دستى به روى قلبش مى گذارد و با دست ديگر از خاك مقدس قبر بر مى دارد و بر سر مى ريزد و مى گويد:
يا اميرالمؤمنين ! پدر و مادرم فداى تو، آن گاه شروع مى كند با على سخن گفتن ، سخنانى كه در زيبايى و حقيقت گويى كم تر نظير داشته ، سخنانى كه از قلبى گداخته و روانى سوخته برخاسته بود. صعصعه سخنان خود را بدين جمله پايان مى دهد:
به خدا سوگند كه حيات تو، كليد خير و سعادت بود و مرگت كليد شقاوت و بدبختى . امروز كه روز مرگ توست ، درهاى شر گشوده شد و درهاى خير بسته گشت . اگر مردم سخنان تو را اطاعت مى كردند، از زمين و آسمان بر آن ها نعمت مى باريد، ولى مردم دنيا را بر آخرت مقدم داشتند.
در اين هنگام ، احساساتش به جوش مى آيد و با شديدترين وضع به گريه مى افتد و چند تنى كه جنازه على را تشييع كرده بودند مى گريند. آن گاه به طور دسته جمعى به پسران دل شكسته على روى مى كنند و به امام حسن و امام حسين و محمد و جعفر و عباس و يحيى و عون و عبدالله تسليت مى گويند.(47)
بالاتر از دروغ گناهى نيست
سخنى از على (ع)
اميرالمؤمنين فرمود:
((لا سوء اءسوء من الكذب ؛
بديى از دروغ بدتر نيست .))
وصى رسول (ص) زشتى دروغ را قطعى دانسته ، بلكه بر آن افزوده كه زشت تر از دروغ ، گناهى نيست .
زشتى و ناپسندى دروغ ، نزد همه كس مسلم مى باشد، مجهولى كه در اين ميان موجود است ، مقدار زشتى و بدى دروغ است كه شهسوار ايمان از آن پرده برداشته و آن را بالاترين زشتى ها گفته است ؛ بنابراين مقدار زشتى دروغ نامحدود مى باشد و ناپسندى آن اندازه ندارد. همچنان كه بالاتر از سياهى رنگى نيست ، بالاتر از دروغ هم گناهى نه .
چرا؟
در اين جا پرسشى پيش مى آيد كه چرا زشتى دروغ از گناهان ديگر بيش تر است ؟
شايد يكى از نكته هاى سخن على (ع) اين باشد كه بيش تر گناهان يا از شهوت بر مى خيزد يا از غضب و هر كدام را كه گناه كار مرتكب شود، لذتى خيالى و موقتى خواهد برد. گناهى را كه بر اثر شهوت و خواهش دل مرتكب مى شود، لذتى به او مى دهد و گناهى را كه بر اثر خشم و غضب مرتكب مى شود، از لذت انتقام برخوردار مى گردد.
ولى دروغ ، خود به خود، لذتى ندارد و كار بيهوده اى است . بر اثر آن ، نه به خواسته دل مى رسد و نه آتش انتقام را خاموش مى كند، بلكه گناهى است شوم و بى خاصيت ، هر چند دروغ گو براى دروغ خاصيتى مى پندارد و آن پرده اى است كه بدان وسيله ، روى نقايص و گناهان خويش مى كشد، ولى اشتباه او همين است ، زيرا حقيقت ، آشكار خواهد شد و زير پرده نخواهد ماند، دروغى كه هيچ گونه لذتى براى آن تصور نمى شود و دروغ گو براى دروغش نمى تواند هيچ گونه عذرى بتراشد، در صورتى كه دروغ براى او شومى در جهان را خواهد آورد؛ پس سزاوار است كه بالاتر از آن گناهى نباشد.
شايد نكته ديگر سخن على اين باشد كه دروغ ، دروغ مى زايد. دروغ ، راه را براى زشتى ها باز مى كند. دروغ سپر جنايات قرار مى گيرد و دروغ گو را بر اثر ارتكاب گناه دلير مى كند. دروغ نه تنها خودش گناه است ، بلكه گناه در پى دارد، ولى گناهان ديگر خودشان مى باشند و بس . گناه كار پس از ارتكاب گناه ، پشيمانى به وى دست مى دهد كه ممكن است موجب توبه اش بشود، ولى دروغ گو، پس از دروغ ، خود را موفق تر مى بيند و براى دروغ ديگر آماده تر مى شود (آرى مار جز مار نيارد.)
سخنى ديگر از على (ع)
لَا يَصْلُحُ مِنَ الْكَذِبِ جِدٌّ وَ لَا هَزْلٌ وَ لَا أَنْ يَعِدَ أَحَدُكُمْ صَبِيَّهُ ثُمَّ لَا يَفِيَ لَهُ إِنَّ الْكَذِبَ يَهْدِي إِلَى الْفُجُورِ وَ الْفُجُورَ يَهْدِي إِلَى النَّارِ وَ مَا يَزَالُ أَحَدُكُمْ يَكْذِبُ حَتَّى يُقَالَ كَذَبَ وَ فَجَرَ وَ مَا يَزَالُ أَحَدُكُمْ يَكْذِبُ حَتَّى لَا يَبْقَى فِي قَلْبِهِ مَوْضِعَ إِبْرَةٍ صِدْقٌ فَيُسَمَّى عِنْدَ اللَّهِ كَذَّابا.
پيشواى بزرگ بشر، اميرالمؤمنين (ع) در اين سخنان زرين ، بشر را به چند چيز راهنمايى فرمود كه همه درباره دروغ است .
نخست آن كه ، دروغ جدى و دروغ شوخى ، هيچ كدام پسنديده نيست كسى كه مى خواهد سروكارش با گفتار نيك باشد و از راستان به شمار آيد، بايستى از دروغ ، خواه جدى باشد و خواه شوخى ، بپرهيزد. دروغ شوخى نبايستى كوچك شمرده شود، دروغ شوخى ، دروغ گو را به سر منزل دروغ جدى مى كشاند.
ديگر آن كه پدرى كه داراى فرزندانى است ، نبايستى به فرزند وعده اى بدهد كه بدان وفا نكند؛ اين كار، پدر را نزد فرزند، سبك و بى ارزش ‍ مى سازد و سرمشقى براى فرزند مى شود كه دروغ گويى را بياموزد. پدر نبايد كسى باشد كه موجود دروغ گويى را ايجاد كرده و به جامعه تحويل دهد.
دنباله هاى دروغ
سپس امام به شومى هاى دروغ اشاره مى كند. در سومين مطلب چنين مى گويد:
سرانجام دروغ ، پرده درى است و سرانجام پرده درى آتش دوزخ است .
ابليس در آغاز، دروغ گو را گول مى زند و به وى مى گويد:
اين گناه را مرتكب شود و اطمينان داشته باشد كه كسى از آن آگاه نخواهد شد و اگر هم به گوش كسى رسيد، چاره اش انكار است و بدين وسيله هراس ‍ دروغ گو را از گناه مى برد تا يك يك گناهان را مرتكب مى شود؛ ديگر حيايى و شرمى در او نمى ماند و از هيچ گناهى ، ابايى ندارد. آيا پرده درى جز اين مى باشد؟ سرانجام پرده درى ، آتش دوزخ است .
دام شيطان
از اين سخن دانسته شد كه دروغ ، يكى از دام هاى شيطان است . شيطان با دروغ ، افراد بشر را شكار مى كند و آن ها را تحت اختيار خود قرار مى دهد. هر چه شيطان مى خواهد بايد بكنند، چون اختيارى از خود ندارند و در برابر شيطان ، مسلوب الاراده گرديده اند. شيطان كسانى را كه زبانشان را تصرف كرده ، گوش و چشمشان را تصرف كرده ، دست و پايشان را تصرف كرده ، مغزشان را پايگاهى براى نيروى شيطانى خود قرار داده ، چنين كسانى را آلت خود قرار مى دهد و به سراغ پاك دلانى ديگر مى فرستد. تا آن ها را به دام آورند و اين روش ، پيوسته تكرار مى شود.
باز مرغ هوسش پر گيرد عمل شوم خود از سر گيرد
رسوايى و افتضاح
چهارمين مطلب اين روايت شريف ، شايد اين باشد كه سرانجام دروغ رسوايى و افتضاح است و اين نكته را نگارنده از اين جمله على (ع) استفاده مى كند:
وَ مَا يَزَالُ أَحَدُكُمْ يَكْذِبُ حَتَّى يُقَالَ كَذَبَ وَ فَجَرَ دروغ گو بايستى منتظر باشد كه كوس رسوايى اش را بر سر بازار بزنند. شايد از نخستين دروغ ، كم تر كسى آگاه شود و همين چيز هم دروغ گو را در دروغ گويى جرى تر مى كند، ولى كم كم دروغ ادامه پيدا مى كند و مردم وى را به دروغ گويى مى شناسند. همين كه مورد بدگمانى مردم قرار گرفت ، به گناهان ديگرش نيز پى مى برند و اسرار نهانى اش برملا خواهد شد. هر چه بخواهد به روى زشت كارى هايش سرپوشى بگذارد، سوءظن مردم ، آن سرپوش را بر مى دارد و نخواهد گذاشت سياه كارى هايش پنهان بماند. واى به بدبختى كه مورد سوءظن قرار بگيرد. اگر گناه كوچكى كرده باشد، سوءظن آن را بزرگ مى نماياند. اگر يكى باشد، آن را ده مى بينند، بلكه گناه ديگرى را نيز به گردن او خواهند انداخت .
بدگمانى مردم به اين زودى برطرف شدنى نيست و اين لكه سياه دور است كه پاك شود، بلكه سرايت نيز مى كند و كسان و دوستان او نيز مورد سوءظن قرار خواهند گرفت .
سه سال
كسانى هستند كه عمر خود را كم مى گويند. اينان گمان مى كنند كه مردم به دروغ آن ها پى نخواهند برد. در صورتى كه اگر بگويم كه مردم ، حساب عمر هر كسى را بهتر از خود او دارند، چندان گزافه نمى باشد. گويند: مردى وارد باشگاهى شد و عمر خود را پنجاه و دو سال گفت . پس از سه سال ، دوباره به همان باشگاه رفت و عمر خود را نيز پنجاه و دو سال گفت . متصدى ثبت نام ، هنگامى كه كارت ورودى سابق اين شخص را ديد، پرسيد: شما در اين سه سال كجا بوديد؟
مطلب پنجم
امام ، در پايان سخنش ، سومين بدبختى دروغ گو را بيان مى كند و آن بالاترين بدبختى مى باشد. امام مى فرمايد:
كار دروغ گو به جايى مى رسد كه يك سر سوزن راستى در قلبش نمى ماند. در اين موقع ، از طرف مقام مقدس الهى كذاب ناميده مى شود.
كسى كه يك سر سوزن در قلبش راستى نباشد، تمام حقيقتش دروغ گويى خواهد بود، دروغ با سرشتش آميخته شده و با جانش به در خواهد رفت ؛ چنين كسى شايستگى ندارد كه مورد لطف خداى مهربان قرار گيرد و به مقام قرب الهى برسد. مهر حق ، سال ها با او مدارا مى كند، ولى هنگامى كه بى شرمى دروغ گو از حد گذشت ، رسوايش مى كند و كذابش مى خواند(اگر پشيمان نشود و دست از دروغ بر ندارد).
دروغ گو بداند كه درگاه حق ، درگاه نوميدى نيست و مهر خداى ، هميشه راه بازگشت را باز نگاه داشته . گناه كار به هر جاى كه برسد، اگر حقيقتا پشيمان شود و توبه كند خدايش وى را با آغوش باز خواهد پذيرفت .
داستانى از تاريخ
هنگامى كه وجود مقدس پيغمبر اسلام به مدينه هجرت فرمود، نخستين قدمى كه برداشت ، ساختن مسجد بود. حضرتش زمينى را براى مسجد تهيه كرده و سپس به ديوار كشيدن به دور آن اقدام فرمود. نخستين خشت را با دست مبارك خود به كار گذاشت . سپس مسلمانان و ياران رسول ، مشغول كار شدند. پى در پى خشت مى آوردند و به كار مى گذاشتند. شوق و شعفى زايدالوصف بر مسلمانان چيره شده بود و همگى خوشحال و خرم به كار ادامه مى دادند، گويى كارگرى خانه خدا براى ايشان بهترين لذت بود، سرود مى خواندند و بار مى بردند، آن جا يك پارچه شادى و نشاط و فعاليت بود.
در اين حال ، رفتار دو تن از مسلمانان ، جلب توجه كرد: يكى عمار ياسر و ديگرى عثمان !
عمار بيش از دگران ، خشت بر مى داشت . گاه گاهى هم بعضى بر بار او مى افزودند و بارش را سنگين تر مى كردند عمار خدمت رسول خدا (ص) عرض كرد: يا رسول الله مرا كشتند.
پيغمبر مهربان ، زلف هاى مجعد عمار را تكان داده ، تا از گرد و خاك پاك شود و فرمود: اين ها قاتل تو نيستند، قاتل تو مردمى جنايتكار خواهند بود.
عثمان ، جامه اى تميز بر تن كرده بود و خود را كنار مى گرفت تا مبادا جامه اش خاكى شود. برادر رسول خدا (ص) على (ع) بر وى گذر كرد و بگفت :
لا يستوى من يعمر المساجدا
يداب فيها قائما و قاعدا
و من يرى عن الغبار حائدا

((كسى كه مسجد مى سازد و نشسته و ايستاده كار مى كند و زحمت مى كشد با كسى كه خود را از گرد و خاك دور مى دارد، يكسان نخواهد بود.))
عثمان به على چيزى نگفت . على برادر رسول خدا و شهسوار اسلام بود، ولى عمار اين رجز را از على بياموخت و هنگام رفت و آمد و نشست و برخاست آن را مى خواند. اين كار بر عثمان گران آمد و در خشم شد و به عمار گفت : پسر سميه ! چه مى گويى ، به خدا سوگند اين عصا را بر بينى تو خواهم كوبيد.
از اين سخن ، حالت پيغمبر اسلام دگرگونه گرديد و خشم حضرتش نمايان شد. نفسها در سينه ها حبس گرديد. چون در هنگام غضب آن حضرت ، كسى قدرت دم زدن نداشت . سپس رسول خدا فرمود: به عمار چه كار دارند او آن ها را به سوى بهشت دعوت مى كند و آن ها عمار را به سوى جهنم مى خوانند و سخنان ديگر در فضيلت عمار فرمود.
دروغ تاريخ
اين داستان را ابن اسحاق در سيره به نام عثمان بن عفّان نقل كرده ، ولى ابن هشام در تهذيب سيره ابن اسحاق ، نام عثمان را انداخته و از او به مردى از صحابه تعبير مى كند.(48) گواه بر اين سخن ، تصريح خود او در سيره مى باشد كه مى گويد: ((و قد سمى ابن اسحق الرجل )) و گواه بر اين كه داستان مربوط به عثمان است ، تصريح ابوذر است در شرح سيره ابن هشام كه مى گويد: آن مرد عثمان بن عفان بوده .
در سيره حلبيه (49) وضع عوض شده و به جاى نام عثمان بن عفان ، نام عثمان بن مظعون نوشته شده است . نمى گويم اين خيانت را نويسنده سيره حلبيه كرده و اين گناه را او مرتكب شده است ، شايد اين دروغ از راويانى باشد كه داستان را براى او روايت كرده اند.
سرگذشت ها در سير تاريخ ، سيرهايى دارند. مورّخان سابق ، نام نمى برند و قهرمانان را مجعول مى گذارند و مورخان آينده نام ديگرى به قهرمان هاى داستان ها مى دهند.
عثمان بن مَظعون
او از پاكان و اتقياى ياران رسول خدا (ص) بوده و در دومين سال هجرت از دنيا رفته است . اين مرد پاك از بنى اميه نبود كه دوستانى در تاريخ داشته باشد كه از او دفاع كنند يا داستان ها را به نفع او تغيير دهند. كسى كه بى دفاع شد، همه گونه حمله اى به او مى شود. پس مانعى ندارد كه به دروغ به او تهمت زنند و نسبت به عمار ظالمش خوانند و مورد غضب رسول خدايش ‍ (ص) بگويند. اين نمونه كوچكى بود از جنايت هاى تاريخ نويسان (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ).
عثمان پس از آن كه در غزوه بدر شركت كرد، در مدينه از دنيا رفت و رسول خدا (ص) پس از مرگ ، او را بوسيد در حالى كه مى گريست و از ديدگانش ‍ اشك مى ريخت .
كذّاب
((إِنَّ اللّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّاب ؛(50)
خداى كسى را كه از حد بگذراند و بسيار دروغ بگويد، هدايت نخواهد كرد.))
از نظر لفظ
كذّاب ، مبالغه كاذب است . كاذب كسى است كه دروغ بگويد. كذّاب كسى است كه بسيار دروغ بگويد. در زبان فارسى ، هياءتى كه دلالت بر مبالغه در معنا داشته باشد، سراغ ندارم . شايد واژه دروغ گو، بسيار دروغ گفتن را نيز برساند. اگر بگوييم او دروغ مى گويد يا بگوييم او دروغ گوست ، جمله نخست كسى را كه يك بار دروغ گفته باشد شامل مى شود، ولى جمله دوم ويژه كسى است كه بارها دروغ گفته باشد، به طورى كه دروغ گويى از صفات او شده باشد.
از اين سخن دانسته شد كه دروغ گفتن با دروغ گوبودن تفاوت دارد و دروغ گو از نظر معنا به كذّاب نزديك مى باشد.
كذّاب چه كسى است ؟
مردى خدمت خليفه پنجم پيغمبر اسلام (ص) امام محمد باقر (ع) عرض ‍ مى كند:
كذّاب كسى است كه دروغ بگويد؟ امام مى فرمايد:
((لا ولكن المطبوع على الكذب ؛(51)
كذاب كسى است كه طبيعتش به دروغ آميخته شده و دروغ گويى جبلى او شده باشد.))
كسانى كه به بعضى از مواد مخدر اعتياد پيدا مى كنند، در آغاز كار، از دگران شرم مى كنند كه در حضور آن ها ماده مخدر را استعمال كنند و به طور نهانى و سرى اين كار را انجام مى دهند، ولى وقتى كه عادت شد، شرم برطرف مى شود و از آگاه شدن دگران ابايى نخواهند داشت ، مگر آن كه از خطرى بيم داشته باشند.
دروغ گو در آغاز دروغ گويى چنين است و شرم دارد كه دگران به دورغش ‍ پى ببرند، ولى هنگامى كه دروغ گويى عادت او گرديد، شرم برطرف مى شود و گاه مى شود كه يكى از حاضران را بر سخن خود گواه مى گيرد، در صورتى كه خودش مى داند كه گواه ، او را دروغ گو مى داند.
اين گونه دروغ گويان بسيارند. آن ها مى دانند كه كسى را كه گواه خود گرفته اند، از صدق سخنشان بى خبر، بلكه به نادرستى آن يقين دارد و گواه گرفتن ، دروغ ديگرى از دورغ هاى آن ها مى باشد.
كاذب و كذّاب
كاذب اگر دروغ بگويد، پشيمان مى گردد، بلكه در وقت دروغ گفتن اعصابش نيز ناراحت مى باشد و از چشم و رنگ چهره و لرزش صدايش ، ممكن است به دروغش پى برد.
ولى كذّاب از دروغ گويى پشيمانى ندارد. هنگام دروغ گفتن ، اعصابش ‍ ناراحت نمى شود، از چشم و رنگ چهره و لرزش صدايش ، نمى توان به دروغش پى برد، چون همگى حالت طبيعى دارند و با كمال قرصى دروغ مى گويد و براى اثبات صحت گفتارش سوگند مى خورد؛ او دروغ گويى را راه موفقيت و محبوب شدن مى داند! او دروغ گويى را نشانه زيركى و عقل مى شناسد! زهى تصور باطل ! زهى خيال محال !
فراموشى كذاب
امام جعفر صادق (ع) مى فرمايد:
((إِنَّ مِمَّا أَعَانَ اللَّهُ بِهِ عَلَى الْكَذَّابِينَ النِّسْيَان ؛(52)
از چيزهايى كه خدا براى رسوايى دروغ گويان ، كمك قرار داده ، فراموشى است .))
كذاب ، دروغى را كه مى گويد به زودى فراموش مى كند، چون واقعيت ندارد و چيز بى واقعيت دوامى نخواهد داشت و مانند موج هاى سراب نمايان مى شود و سپس نابود مى گردد.
بار ديگر، جور ديگر دروغ مى گويد. در دو مجلس نسبت به يك موضوع ، دو گونه سخن مى گويد، شنوندگان كه اطلاعات خود را در مورد سخنان او، تحت اختيار يكديگر گذاردند، همگى به دروغش پى خواهند برد. آيا چنين كسى سخنش نزد دگران ارزش دارد؟ هرگز! هرچند داراى عالى ترين مقامات باشد. آيا ديگر كسى به او اعتماد خواهد كرد؟ آيا چنين كسى قابل هدايت خواهد بود؟
قرآن چه نيكو مى گويد:
إِنَّ اللّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّاب .(53)
نخستين كذاب در اسلام
نخستين كسى كه از طرف رسول خدا (ص) به لقب كذاب ناميده شد، عربى بود به نام مُسَيلَمه . او در آغاز، مسلمان شد ولى سپس ادعاى پيغمبرى كرد و نامه اى بدين مضمون براى پيغمبر اسلام فرستاد:
((از مسيلمه رسول الله به سوى محمد رسول الله ، سلام عليك . بدان كه من با تو در پيغمبرى شريك هستم . حكومت نصف زمين از آن من و نصف ديگر از آن قريش . تا آخر نامه .))
پيغمبر اسلام در جواب چنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
از محمد رسول الله به مسيلمه كذاب . سلام بر كسى كه راه حق را پيروى كند. زمين از آن خداست و به هر كس از بندگانش بخواهد مى دهد. سرانجام نيك ، از آن مردم باتقواست و بس .
رسول خدا (ص) از دنيا رفت . مسيلمه كارش بالا گرفت . تعصب عشيره اى و منطقه اى كه در عرب فراوان مى باشد، موجب شد كه در ميان افراد عشيره اش و اهالى مرز و بومش ، پيروان بسيارى پيدا كند. سرانجام در زمان حكومت ابوبكر به دست مسلمانان كشته شد.
كذّاب ديگر
هنگامى كه رسول خدا (ص) از سفر حجّة الوداع مراجعت مى فرمود، بر اثر خستگى و كوفتگى سفر، بيمارى بر حضرتش عارض شد. اين خبر در يمن به گوش اَسوَد عنسى رسيد. او هم ادعاى پيغمبرى كرد و چون اطلاعاتى از شعبده داشت ، كارهاى عجيب و غريبى از خود نشان مى داد.
اسود نيز پيروان بسيارى پيدا كرد و كشور يمن را به تصرف در آورد و ماءموران رسول خدا (ص) را بيرون كرد.
فرماندار كل كه نامش ((شهر)) بود و گويا ايرانى بود در برابر او مقاومت كرد. اين مسلمان ، آن قدر استقامت كرد تا در راه دفاع از اسلام جان داد و كشته شد.
اسود همسر اين مرد بزرگوار رشيد را به زنى گرفت . حدود متصرفات اسود، از طرفى حضر موت و از طرفى طائف و از طرفى احسا و بحرين بود، بلكه تا عدن برسيد و وجودش براى اسلام خطر بزرگى شد.
از طرف خدا، كشته شدن اسود عنسى به رسول وحى شد. پيغمبر فرمود: عنسى كشته شد. او را مبارك مردى كشت كه از دودمانى مبارك بود. پرسيدند: كه او را كشت ؟ پيغمبر فرمود: فيروز فاز فيروز.(54)
مدعيان پيغمبرى
به طور كلى هر يك از مدعيان پيغمبرى كذاب مى باشند، چون لازمه ادعاى پيغمبرى دروغ بسيار گفتن است ، چه از نظر تكرار دعواى پيغمبرى و چه از نظر تشريع احكام و جعل قوانين .
دروغ گويانى بسيار در جهان بوده و هستند و خواهند بود كه بر اثر جاه طلبى و خودپسندى ، ادعاى پيغمبرى و فرستادگى از جانب خدا كرده اند و مى كنند و خواهند كرد.
گاهى هم بر اثر نادانى بشر، موفقيتى چندروزه به دست آورده اند و دسته اى پيرو براى خويش درست كرده اند، ولى چندان دوامى نداشته اند. از اين گونه دين هاى دروغى تا كنون در جهان بسيار پيدا شده و سپس ناپديد شده است . چيزى كه حقيقت نداشته باشد، قابل بقا نخواهد بود. ممكن است اوضاع و احوال محيط، چند روزى به ادامه اين دين ها كمك كند، ولى به اصطلاح فلاسفه ، اين ها حركت قسرى است و قسر دوام ندارد.
راه موفقيت اين پيغمبرهاى دروغين ، استفاده از غريزه طمع و شهوت بشر يا تحريك حس انتقام او مى باشد، چنان كه كمونيست ها نيز براى نشر مسلك خود از اين سه غريزه استفاده مى كنند، بلكه اصل مسلك كمونيست نيز پيدا شده و برخاسته از اين سه غريزه مى باشد. صفت حسد هم در رشد آن مدخليت كامل دارد، چنان چه در جلد دوم (حسد) گفته شد.
هلاكت كذاب
خليفه ششم پيغمبر اسلام ، امام جعفر صادق (ع) چنين مى گويد:
(( إِنَّ الْكَذَّابَ يَهْلِكُ بِالْبَيِّنَاتِ وَ يَهْلِكُ أَتْبَاعُهُ بِالشُّبُهَات ؛(55)
كذاب از روى دانستن هلاك مى شود و پيروان خود را از روى ندانستن هلاك مى كند.))
كذاب خود مى داند كه دروغ مى گويد. او هيچ اشتباه نمى كند. پيش او مانند روز روشن است كه در ادعايش دروغ گو مى باشد، ولى پيروان خود را در اشتباه مى اندازد و نمى گذارد كه حقيقت براى آن ها روشن شود.
وى از نادانى مردم ، سوءاستفاده مى كند و آن ها را گمراه كرده و بر اثر گمراهى به هلاكت مى اندازد. آرى كذاب ، خودش را دانسته ، جهنمى مى كند و پيروان خود را ندانسته به جهنم مى برد.
روش پيغمبران دروغين
روش پيغمبران دروغين ، در دعوت ، نشر دروغ مى باشد و بس . اينان بايستى ادعاى دروغ خود را از بامداد تا شامگاه ، هزاران بار، نزد هر كسى تكرار كنند. صدها دستورهاى جعلى و حكم هاى دروغى بياورند، عباراتى عجيب و غريب و غيرعادى از خود ببافند و سپس آن ها را جمع كرده و كتاب آسمانى خود بنامند و ادعا كنند كه آن عبارات بى سروته ، وحى الهى مى باشد؛ رفتار خود را پيغمبرى وانمود كنند و انكار معجزه كنند و يا به سحر و جادو مردم را بفريبند و آن ها را به نام معجزه قالب بزنند و دروغ عملى را بر دروغ هاى لفظى خود بيفزايند.
بايستى هزاران حقه و نيرنگ و افسون به كار برند تا براى ادعاى خود پيرو پيدا كنند و با پيروان ، طورى رفتار كنند كه آن ها در اين پيروى ثابت بمانند و وسط راه او را ول نكنند.
رنگ هاى ديگر كذاب
كذاب بودن ، اختصاص به ادعاى پيغمبرى ندارد و داراى رنگ هاى ديگرى نيز مى باشد. هر كس به دروغ ادعا كند كه داراى منصبى از مناصب الهى است ، كذاب خواهد بود، خواه ادعاى نبوت باشد، خواه ادعاى امامت ، خواه ادعاى نيابت خاصه و بابيت باشد، خواه ادعاى نيابت عامه و مرجعيت تقليد. ادعاى دروغين در هر يك از اين مناصب ، مانند ادعاى پيغبرى ، مستلزم دروغ گفتن بسيار مى باشد.
اگر كسى در دين ، منصبى براى خويش ادعا كند كه در ميان مناصب الهى ، آن گونه منصب نباشد، چنين كسى نيز در زمره كذابان به شمار خواهد بود.

next page

fehrest page

back page