|
سپه دار بلا مجنون غمناك | |
كه بودش دامن از لوث هوس پاك |
|
چو با ليلى به خلوتگاه بنشست | |
شنيدم پرده اى بر چشم خود بست |
|
به نازش گفت ليلى كاى يگاءِنَّهُ ز عشقم گشته در عالم فسانه |
|
چرا از ديدنم فارغ نشستى | |
ز ديدار نكويم ديده بستى |
|
تو را صد چشم ديگر بايد امروز | |
كه تا بينى بدان روى دل افروز |
|
جوابش داد مجنون از سر درد | |
كه اى در نيكوى از نيكوان فرد |
|
سراپا خويش را ديدم من اكنون | |
ز ليلى بود پر خالى ز جنون |
|
به چشم خود تو خود را كن تماشا | |
كه مجنون در مياءِنَّهُ نيست پيدا |