برادر روحانى من پيغمبر بس است تو را روايتى كه در ((روح الاحباب)) در اين زمينه
نقل كرده و آن اين كه : چون عباس بن عبدالمطلب فديه داده و عقيل بن ابى طالب - رضى الله عنهما - (در جنگ بدر) اسير شدند، عباس فديه داده و
به مكه بازگشت ، اما عقيل چيزى نداشت كه فديه دهد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را به على عليه السلام سپرد و فرمود: خودت مى
دانى با اين برادرت . على عليه السلام دست او را گرفت و اسلام را بر او عرضه داشت و او را به سوى اسلام فرا خواند.
عقيل از پذيرش اسلام خوددارى نمود، حضرت دست او را رها كرد و موى جلو سرش را گرفته به بازار برد و او را نشاند و شمشير را برهنه نمود -
و آن حضرت عقيل را بسيار دوست مى داشت - عقيل گفت : برادر! به حق آن كه بدو سوگند ياد مى كنى تصميم كشتن مرا دارى ؟ فرمود: آرى ، به
خدايى كه جز او خدا نيست سوگند، اگر ايمان نياورى تو را خواهم كشت .
همه دوستان خود را به هنگام رفاه و سختى زير و رو كرده و خوب بررسى نمودم ، و ميان دوستان صدا زدم : آيا مرا ياورى هست ؟ ولى در مشكلات جز سرزنش كننده ، و در چيزهاى فرح انگيز جز حسود كسى را نديدم . و اما فوايد العزلة : التفرغ للعبادة ، و انقطاع طمع النَّاس عنه و عيّهم عليه ، والخلاص من مشاهدة السفهاء و الحمقاء. و اما فوايد كناره گيرى چند چيز است : دل آسودگى براى عبادت ، بريدن طمع مردم و مشكل تراشى آنان براى انسان ، و خلاصى از ديدن كم خردان و احمقان . فصل [4]: [در يادآورى گناهان و جلوگيرى از خودبينى] و ثالثا: وصيت مى كنم تو را به آن چيزى كه جناب رؤ وف منان وصيت فرمود به موسى بن عمران : عن اصبغ بن نباته قَالَ قَالَ: اميرالمؤ منين عليه السلام : قَالَ الله عز و جل لموسى عليه السلام : يا موسى احفظ وصيتى لك باربعة اشياء: اولهن : ما دُمت لاترى ذنوبك مغفورة فلا تشغل بعيوب غيرك . الثانية : ما دمت لاترى كنوزى قد نفدت فلا تغتم بسبب رزقك . الثالثة : ما دمت لاترى زوال ملكى فلا ترج احدا غيرى . الرابعة : ما دمت لاترى الشيطان ميتا فلا تاءمن مكره .(83) اصبغ بن نباته از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت كرده كه فرمود: خداوند به موسى عليه السلام فرمود: موسى ! سفارش مرا در مورد چهار چيز به خاطر بسپار: اول : تا نديدى گناهت آمرزيده است به عيوب ديگران مپرداز. دوم : تا نديدى گنجهاى من ته كشيده غم روزى مخور. سوم : تا نديدى ملك و سلطنت من زوال يافته به غير من اميدوار مباش . چهارم : تا نديدى شيطان مرده است از مكر او ايمن مباش . و من هَذَا قيل : استعانة المخلوق بالمخلوق كاستعانة المسجون بالمسجون . و به همين جهت گفته اند: استمداد مخلوق از مخلوق ديگر مثل استمداد زندانى از زندانى ديگر است . و فِى ((العلل)) قيل لمحمد بن خيثم : لم لا تذم النَّاس ؟ قَالَ: ما انا براض عن نفسى فاتفرغ من ذمها الى غيرها؛ فان النَّاس خافوا الله فِى ذنوب النَّاس و ائتمنوه على ذنوب النَّاس . و در كتاب ((علل)) آورده است كه به محمد بن خيثم گفتند: چرا نكوهش مردم نكنى ؟ گفت : من از خود راضى نيستم تا فرصت براى نكوهش ديگران پيدا كنم ، ومردم چنين اند كه درباره گناهان ديگران از خداوند مى ترسند، و خود را در مورد گناه خود از او ايمن مى دانند.
خوشا حال آن كس كه توجه به عيوب خود او را از اشتغال به عيوب ديگران باز دارد. خوشا حال آن كس كه در خانه نشيد، روزى خود خورد، مشغول طاعت پروردگارش باشد، و بر خطاهايش بگريد، پس سرگرم خود بوده و مردم از او در آسايش به سر برند. اما اى عزيز! بدان كه عدم رجا به غير حق و انقطاع از خلق بايد به حسب حقيقت باشد. قَالَ يحيى بن معاذ: قد راءيت الرجل بلغ من العجب اءِنَّهُ يَقوُل : لو عرضت على الحور العين ما التفت اليهن ، و لو نظر الىّ وصيفة جميلة يبلغ صياح قلبه الى العرش . يحيى بن معاذ گفت : بسا مردى را بينم كه از خودبينى كارش به جايى رسد كه گويد: اگر زنان حور العين برايم بياورند به آنان التفات نكنم ؛ ولى اگر به كنيزكى زيبا نظر افكند فرياد دلش به عرش مى رسد. پس اى عزيز! از خدا غافل مباش و او را در همه افعال و احوال حاضر و ناظر خود بدان . قَالَ رجل لابى يزيد: عظنى . قَالَ: حسبك من الموعظة علمك بِاءَنَّهُ يراك على كل حال . مردى به ابويزيد گفت : مرا پندى ده ، گفت : همين پند تو را بس كه بدانى در تمام احوال خداوند ناظر تو است . و عن الباقر عليه السلام : استح من الله بقدر قربه منك ، و خف منه بقدر طاقتك على اَلْنَّار.(85) امام باقر عليه السلام فرمود: از خداوند به اندازه نزديكيش به تو شرم دار، و به قدر طاقتت بر آتش از او بيم دار. و كان يحيى بن معاذ اءِذَا قراء هذه الاية : و نحن اقرب اليه من حبل الوريد،(86) يَقوُل : هَذَا قربك الى اعدائك فكيف قربك الى اوليائك ! يحيى بن معاذ وقتى اين آيه را مى خواند: ((و ما به او از رگ گردن نزديكتريم)) مى گفت : اين نزديكى تو به دشمنانت است ، پس نزديكيت به دوستانت چه اندازه خواهد بود! سئل العباس بن عطا: اى الاعمال افضل ؟ فقَالَ: ملاحظة الحق على دوام الاوقات . و قيل : اى الاداب اكمل ؟ قَالَ: استشعار التقصير فِى عامة الاعمال . از عباس بن عطا پرسيدند: كدام عمل افضل است ؟ گفت : حق را در همه وقت ملاحظه كردن . گفتند: كدام آداب كامل تر است ؟ گفت : به تقصير و كوتاهى خود در تمام اعمال توجه نمودن . فصل [5]: [در زيارت مقابر و مشاهد اولياء] و رابعا: وصيت مى كنم تو را بر سبيل تاكيد كه كوتاهى در زيارت مقابر و مشاهد اولياء الله ننمايى خصوص در ايام جمعه و ليالى آن ، و از بواطن ايشان استمداد فيض بنما كه چون بر سر مزار باشى خاطر متوجه روحانيت آن كامل تواند شد، زيرا كه مقابر را خاصيتى هست كه منقطع مى سازد زوايد خاطر را، خواه اهل كمال و خواه اهل عذاب كه روحانيت ايشان در آن خاك هست . اما اهل كمال چون كسب كمال در اين بدن كرده اند و اين بدن در آن خاك مدفون است و روحانيت خود كامل را نظرى خاص با ابدان خاك خود هست . و اهل عذاب را كدورت متوجه خاك او بود به جهت آن كه كسب ضلالت در آن ابدان كرده اند. پس بر سر مزار كاملان نفع و اثر فيض لازم است . پس هر آن كس كه به روى نياز و اعتقاد صادق برود جاذب فيض خواهد بود. اى عزيز! كمال انبياء و اولياء در آن است كه ايشان مظهر اسما و صفات الله شده اند، و به واسطه بشريت با باقى خلايق مناسبت دارند. پس همه موجودات را ظرفِى تصور كن كه مظروف او صفات الله و فيض الله و رحمة الله ، و مجلاى انوار علم و حيات [الله] شده اند چنان چه ظروف كاينات كه عالم ملك است كه از مركز خاك تا به عرش است متراكم شده اند و مرئى مى گردند، جمله به فيض رحمة الله جسم يافته ، و هر جسمى ظرف اسمى و صفاتى از اسماء الله و صفات الله شده است . پس عالم اجسام كه آثار الله است ظرف عالم ارواح شده اند كه افعال الله است ، و باز حيات و هستى ارواح قايم به صفات الله گرديده ، و همچنين صفات نسبت به ذات انسان مظهرى است كه به جايى تواند رسيدن كه مظهر جمله باشد. پس هر يك از بنى آدم هر صفتى كه در وجود او غالب باشد مناسبت با همان مرتبه پيدا كرده است ، و فيض وى از همان مرتبه بوده از اعلا تا به اسفل . پس چون تمام اجسام ظل ارواحند يعنى روحانيت در همه متراكم شده و اجسام كثيفه پيدا گشته باز به روحانيت خود برگردند همچنان كه كره نار برودت پيدا كرده هوا مى شود و بر هوا رطوبت غالب مى شود شبنم بر شكوفه ها مى نشيند، و مگس عسل آن شبنم را از شكوفه ها بر مى دارد و بر يكجا جمع آورد و عسل مى بندد، و در آن عسل موم پيدا مى شود. پس به حقيقت كره ناز تنزل كرده تا وجود موم ظاهر گرديده . و باز چون موم را شمع سازى و آتش در او افروزى موم كره نار گردد، و باز عروج كند و در مركز اصلى خود قرار گيرد. پس همچنين بدان تمام آثار را كه عالم اجسامند جمله ارواح لطيفه بوده اند كه به واسطه تراكيب تنزل يافته و اجسام شده اند، به اين واسطه و مناسبت ، ارواح در اجسام تعلق مى يابند. و همچنين ارواح مظاهر صفات جبروت است كه اين صفات در ارواح ملكوتى ظهور مى يابد. پس انبيا و اوليا را مناسبت به اين جمله مراتب اتم باشد. منقول است وقتى كه شيخ ابوسعيد ابوالخير را قبض (87) رو ميداد به طواف قبر پير ابولفضل مى رفتند؛ به مجرد طواف ، آن قبض به فيض مبدل مى شد. فصل [6]: [در اهميت تشيع و صفات شيعه] و از جمله وصاياى بسيار موكد آن است كه اسم تشيع را به خود نبندى كه اين اسم مادامى كه معنيش تحقق نيافته است در اين كس حاجبى است عظيم از براى سالك ، زيرا كه در ((تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام)) روايات بسيار ذكر شده كه هر كس كه به مرتبه سلمان و ابوذر (ره) بلكه قلب او مانند قلب ابراهيم خليل الله عليه السلام نباشد و اسم تشيع را به خود بندد دروغ گفته است و آثم و مستحق عذاب است . و اين ضعيف بعضى را در اين مقام و بعضى را در تحقيق معنى نبوت و ولايت انشآء الله تعالى ذكر مى نمايد. و فِى ((جامع الاخبار)) عن انس بن مالك اءِنَّهُ قَالَ: قَالَ رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم : ءان الله تبارك و تعالى يبعث يَوْم الْقِيَامَةِ عبدا يتهلل وجوههم نورا عن يمين العرش و عن شماله ، بمنزلة الانبياء و ليسوا بانبياء، و بمنزلة الشهداء و ليسوا بشهداء. فقام ابوبكر فقَالَ: انا منهم يا نبى الله ؟ فقَالَ: لا فقام سهل بن حنيف (88) فقَالَ: انا منهم ؟ فقَالَ: لا، ثم وضع رَسول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يده على راءس علىّ عليه السلام فقَالَ: هَذَا و شيعته .(89) در كتاب ((جامع الاخبار)) از انس بن مالك روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداى تبارك و تعالى در روز قيامت بندگانى را از جانب راست و چپ عرش بر مى انگيزد كه چهره هاشان از كثرت نور مى درخشد، آنان به منزله پيامبرانند ولى پيامبر نيستند، و به منزله شهدايند ولى شهيد نيستند. ابوبكر برخاست و گفت : اى پيامبر خدا، من هم از ايشانم ؟ فرمود: نه . سهل بن عنيف (عمر)(90) برخاست و گفت : من هم از ايشانم ؟ فرمود: نه . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست مبارك بر سر على عليه السلام نهاد و فرمود: اين مرد و شيعيان او هستند. و عن على عليه السلام قَالَ: شيعتنا المتباذلون فِى ولايتنا، المتحابون فِى موالاتنا، المتوازرون فِى امرنا، اَلَّذِى نَ ءان غضبوا لم يضلموا، و اءن رضوا لم يسرفوا، بركة على من جاوروه ، سلم لمن خالطوه ،(91) اولئك هم السائحون الذابلون ، ذابلة شفاههم ، خمصة بطونهم ، مغبرة الوانهم ، و مصفرة وجوههم ، كثيرة بكاؤ هم ، جارية دموعهم ، يفرح النَّاس و يحزنون ، و ينام النَّاس و يسهرون ، قلوبهم محزونة ، و شرورهم مامونة ، و انفسهم عفيفة ، و حوائجهم خفيفة ، ذبل الشفاه من العطش ، خمص البطون من الجوع ، عمش العيون من السهر، الرهبانية عنهم لائحة ، و الخشية لهم لازمة ، كلما ذهب منهم سلف خلف فِى موضعهم خلف ، اولئك اَلَّذِى نَ يردون يَوْم الْقِيَامَةِ وجوههم كالقمر ليلة البدر، يغبطهم الاولون و الاخرون ، لا خوف عليهم و لا هم يحزنون .(92) و از على عليه السلام روايت است كه فرمود: شيعيان ما در راه ولايت ما به يكديگر بذل و بخشش مى كنند، و در راه دوستى ما به هم محبت مى ورزند، و در امر ولايت ما به هم يارى مى رسانند، كسانى اند كه به هنگام خشم ستم روا ندارند، و به هنگام خرسندى اسراف و زياده روى نورزند، براى همسايگان و مجاوران خود بركتند، و با معاشرين خود اهل سازش اند، آنان كه روزه دار و لب خشكند، لبهايشان از (روزه) خشك ، شكمهاشان از (روزه) تهى ، رنگشان پريده ، صورت هاشان زرد، گريه آنان فراوان و اشكشان جارى است ، مردم شاد و ايشان اندوهگين ، و مردم خواب و اينان شب زنده دارند، دلهاشان غم زده ، و بديشان به كسى نمى رسد، جانهاشان پاك و پرهيزكار، و نيازهاشان خفيف و اندك است ، لبهاشان از تشنگى خشك ، شمكهاشان از گرسنگى تهى و لاغر است ، چشمانشان از بيدارى تار گشته و آب از آن روان است ، رهبانيت و گريز از دنيا از سيمايشان نمايان ، و بيم از خداوند هميشه با آنان است ، هر زمان كسى از آنان فوت شود ديگرى جاى او را پر مى كند، اينانند كه روز قيامت وارد صحنه محشر مى شوند در حالى كه سيماى آنان مانند ماه شب چهارده مى درخشد، اولين و آخرين به آنان غبطه مى برند، نه بيمى بر آنان است و نه اندوهى دارند. و عن على عليه السلام : المومنون هم اَلَّذِى نَ عرفوا امامهم ، فذبلت شفاهم ، و عمشت عيونهم ، و تهيجت الوانهم حتّى عرفت فِى وجوههم غبرة الخاشعين ، فهم عباد الله اَلَّذِى نَ مشوا على وجه الارض هونا، و اتخذوها بساطا، و ترابها فراشا، رفضوا الدنيا و اقبلوا على الْاخِرَة على منهاج المسيح بن مريم ، اءن شهدوا لم يعرفوا، و اءن غابوا لم يتفقدوا، و اءن مرضوا لم يعاودوا، صوام الهواجر، قوام الدياجر، يضمحل عنهم كل فتنة ، و تتجلى عنهم كل سنة ، اولئك اصحابى فاطلبوهم ، فان لقيتم منهم احدا فاساءلوه ليستغفر لَكُمْ.(93)
|