از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه : (( خورشيد دو چهره دارد: چهره اى به سوى
اهل آسمان و چهره اى به سوى اهل زمين ، و بر هر يك از دو چهره نوشته اى است ، نوشته اى كه به سوى
اهل آسمان است اين آيه است : (( خداوند نور آسمانها است )) ، و نوشته اى كه به سوى
اهل زمين است اين است : (( على نور زمين است )) ، پس امام عليه السلام با تمام آفريدگان است و هيچ كدام از او غايب و محجوب نيستند، بلكه او از
آنان محجوب است ، و دنيا در نزد امام عليه السلام بسان يك انگشترى است كه در دست دارد و هر گونه بخواهد آن را مى چرخاند. و اين مطلب به
خواست خدا در حديث غمامه (ابر) خواهد آمد.
قال فى (( الخرايج )) : و (( كان لكل (عضو) من اعضاء النبى صلى الله عليه و آله معجزة ، و معجزة بدنه انه لم يقع ظله على الارض لانه كان نورا، و لا يكون من النور الظل كالسراج )) . و سياءتى ان ذلك ثابت لكل من الائمة عليهم السلام ايضا. در (( خرايج )) گويد: (( و هر عضوى از اعضاى پيامبر صلى الله عليه و آله معجزه اى داشت ، و معجزه بدن مباركش اين بود كه سايه اش بر زمين نمى افتاد زيرا او نور بود، و نور مانند چراغ سايه ندارد )) . و به زودى خواهد آمد كه اين مطلب براى هر يك از امامان عليهم السلام نيز ثابت است . و اگر سيد مرتضى گويد: كه اين معجزه ايشان است ، جوابش آن است كه : تعلق گرفتن روح ايشان نيز به ابدان متعدده يا تكوين ابدان متعدده در آن واحد نيز از معجزات ايشان است . و در (( عين الحياة )) گفته است كه : (( شخصى نزد على بن الحسين عليهما السلام آمد، حضرت از او پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : من منجمم ، فرمود: مى خواهى كه تو را خبر دهم به يك كسى كه از آن وقت كه تو آمده اى نزد ما تا حال ، چهارده عالم را سير كرده است كه هر عالمى سه برابر اين دنياست و از جاى خود حركت نكرده است ؟ آن شخص گفت : آن شخص كيست ؟ گفت : منم ، و اگر خواهى ترا خبر دهم به آن چه خورده اى و در خانه پنهان كرده اى )) . (994) و در (( عين الحياة )) نقل كرده است كه : (( سدير صراف گفت كه : امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه : مى شناسم شخصى از اهل مدينه را كه رفت به سوى آن جماعتى كه خدا فرموده است كه : و من قوم موسى امة يهدون بالحق و به يعدلون ، (995) كه در مشرق و مغرب مى باشند و منازعه در ميان ايشان بود اصلاح نمود و برگشت ، و بر نهر فرات گذشت و از نهر فرات تناول نمود، و از در خانه تو گذشت و در زد و نايستاد كه بگشايند از ترس شهرت ، و به شخصى گذشت كه او را در بند كشيده بودند و ده (دو) كس بر او موكل بودند كه در تابستان او را در برابر چشمه آفتاب مى داشتند و آتش در او (دور او) مى افروختند و در زمستان آب سرد بر او مى ريختند و او را برهنه مى داشتند، و او قابيل فرزند آدم بود )) . (996) اى عزيز! اصحاب هيئت گفته اند كه : در آن مقدار زمان كه آدمى به لفظ واحد تلفظ كند فلك اعظم يكهزار و هفتصد و سى و دو فرسنگ قطع كند. و متشرعه مى گويند كه : فرشته به طرفة العين هزار ساله راه مى رود. و درباره هيچ يك از اينها استبعاد و امتناع ، نظر به قدرت حق تعالى ندارد و كسى در مقام انكار در نمى آيد، پس چرا نسبت به قدرت الله و سر الله و علم الله انكار مى نمايى !
و در (( خرايج )) از خالد بن نجيح روايت است كه گفت : بر امام صادق عليه السلام وارد شدم و گروهى نزد او بودند، در گوشه اى نشستم و با خود گفتم چه بى خبرند كه نزد چه كسى سخن مى گويند! ناگاه حضرت با صداى بلند به من فرمود: به خدا سوگند، ما بندگانى هستيم مخلوق ، مرا پروردگارى است كه او را مى پرستم ، اگر او را نپرستم مرا به آتش عذاب خواهد كرد. عرض كردم : من درباره شما جز همان را كه خود فرموده اى نگويم ، فرمود: ما را بندگانى تحت ربوبيت (حق ) بدانيد، و جز پيامبرى هر چه درباره ما خواستيد بگوييد. و فى (( الخرايج )) فى حديث طويل انه قال الرضا عليه السلام لعالم من النصارى : هل تعرف لعيسى عليه السلام صحيفة فيها خمسة اسماء يعلقها فى عنقه ، اذا كان بالمغرب فاراد المشرق فتحها فاقسم على الله باسم واحد من الخمسة ان تنطوى له الارض ، فيصير من المغرب الى المشرق و من المشرق الى المغرب فى لحظة ؟ فقال : لا علم لى بالصحيفة ، و الاسماء الخمسة كانت معه بلاشك يسال الله بها او بواحد منها، يعطيه الله كل ما يساله . قال : الله اكبر، اذا لم تنكر الاسماء، فهو الغرض . (1000) و در همان كتاب در ضمن حديثى طولانى وارد است كه حضرت رضا عليه السلام به يك عالم نصرانى فرمود: (( آيا مى دانى كه عيسى عليه السلام صحيفه اى داشت كه پنج نام بر او نوشته بود و آن را به گردن مى آويخت ، و چون در مغرب بود و مى خواست به مشرق رود آن را مى گشود و خدا را به يكى از آن پنج نام سوگند مى داد تا زمين برايش جمع شود و در يك لحظه از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب بگردد؟ گفت : من خبرى از آن صحيفه ندارم ، و بى شك آن پنج نام با او بود و چون از خدا با آن ها يا با يكى از آن ها درخواست مى كرد خداوند آن چه مى خواست به او عطا مى فرمود. حضرت فرمود: الله اكبر، چون اين نامها را انكار ندارى پس مقصود همين است و غرض حاصل است . و در (( عين الحياة )) آورده است به طريق روايت : (( در آن ايام كه معلى بن خنيس را به دار كشيدند يكى از اصحاب به خدمت حضرت صادق عليه السلام رفت ، حضرت فرمود كه : من معلى را به امرى امر فرمودم ، مخالفت من كرد و خود را به كشتن داد. به درستى كه من روزى به او نظر كردم او را مغموم يافتم ، گفتم : اى معلى ، اهل و عيال خود را به خاطر آورده و از مفارقت ايشان محزونى ؟ گفت : بلى ، فرمودم : نزديك من بيا، پس دست بر روى او كشيدم و از او پرسيدم كه اكنون كجايى ؟ گفت : خود را در خانه خود مى بينم ، و اينك زن من است و اينها فرزندان منند، از خانه بيرون نيامدم تا ايشان را سير ديدم و با زن خود مقاربت كردم . و بعد از آن او را طلبيدم و دست بر روى او ماليدم ، پرسيدم خود را در كجا مى بينى ؟ گفت : با شما در مدينه ام و اينك منزل شماست . گفتم : اى معلى هر كه حديث ما را حفظ كند و مخفى دارد خدا دين و دنياى او را حفظ كند. اى معلى اسرار ما را نقل مكنيد كه خود را اسير مردم مى كنيد. اى معلى هر كه احاديث صعب ما را كتمان كند خدا نورى در ميان دو چشم او ساطع گرداند و او را عزيز سازد در ميان مردم ، و هر كه افشا كند نميرد مگر آن كه الم حربه و سلاح به او برسد يا در زنجير و بند بميرد. اى معلى تو كشته خواهى شد )) . (1001) و فى (( بصاير الدرجات )) عن كامل التمار قال : كنت : عند ابى عبدالله عليه السلام ذات يوم فقال لى : اجعلوا لنا ربا نؤ وب اليه ، و قولوا فينا ما شئتم . (1002) و فى رواية : اجعلونا مخلوقين ، و قولوا فينا ما شئتم و لن تبلغوا. (1003) و در (( بصائر الدرجات )) از كامل تمار روايت است كه گفت : روزى خدمت امام صادق عليه السلام بودم ، فرمود: (( براى ما پروردگارى قائل باشيد كه ما به او باز مى گرديم و هر چه خواستيد درباره ما بگوييد )) . و در روايت ديگرى است كه : (( ما را مخلوق بدانيد و آن چه خواستيد درباره ما بگوييد كه هرگز (به حقيقت ما) نمى رسيد )) . و فى (( الخصال )) عن اميرالمؤمنين عليه السلام قال : اياكم و الغلو فينا، قولوا انا عبيد مربوبون ، و قولوا فى فضلنا ما شئتم . (1004) و در (( خصال )) از امير مؤمنان عليه السلام روايت است كه : از غلو و افراط درباره ما بپرهيزيد، بگوييد كه ما بندگانى تحت ربوبيت (حق ) هستيم و آن چه خواستيد در فضيلت ما بگوييد. و فى كتاب (( الغيبة )) للشيخ (ره ): خرج فى جواب كتابة جماعة من الناحية المقدسة بخطه صلوات الله و سلامه عليه : بسم الله الرحمن الرحيم عافانا الله و اياكم من الضلال و الفتن ، و وهب لنا و لكم روح اليقين ، و اجارنا و اياكم من سوء المنقلب ، انه انهى الى ارتياب جماعة منكم فى الدين و ما دخلتهم من الشك و الحيرة فى ولاة امورهم ، فغمنا ذلك لكم لا لنا، و ساءنا فيكم لا فينا، لان الله معنا، لا فاقة بنا الى غيره ، و الحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا، و نحن صنايع ربنا، و الخلق بعد صنايعنا. (1005) و در كتاب (( غيبت )) شيخ طوسى (ره ) نقل است كه : از ناحيه مقدسه به خط مبارك عليه السلام در پاسخ نامه گروهى صدور يافت : به نام خداى بخشنده مهربان ، خداوند ما و شما را از گمراهى و فتنه ها عافيت بخشد، و روح يقين را به ما و شما ارزانى دارد، و ما و شما را از سرانجام بد نگه دارد. خبر شك و ترديد گروهى از شما در دين و شك و حيرتى كه دباره واليان امورشان به آنان دست داده به من رسيد، و اين مطلب موجب اندوه ما براى شما نه براى خودمان شد و ما را درباره شما نه براى خودمان ناشاد ساخت . زيرا خدا با ماست ، و نيازى به غير او نداريم ، و حق با ماست ، از اين رو قعود ديگران از ما موجب وحشت ما نگردد )) ما دست پروردگان پروردگارمان هستيم و آفريدگان از آن پس دست پروردگان مايند. و فى (( نهج البلاغة )) فى جواب كتابة معاوية ، قال عليه السلام : فانا صنايع ربنا، و الناس بعد صنايع لنا. (1006) فصل 80: تحقيق در تنزيه و تشبيه اى عزيز! چون فهم بسيارى از اخبار متقدمه و آتيه موقوف است بر آن چه بعضى از اهل معرفت در تنزيه و تشبيه ذكر نموده اند، لهذا اين ضعيف نيز ايراد مى نمايد. بدان كه تنزيه حق از بعضى امور به مقتضاى عقل عرفى و استحسان فكر عادى تقييد آن جناب است به ماعداى آن امور، اذ الاطلاق لمن يجب له الاطلاق تقييد له بهذا الوصف ، مع انه مطلق عن الاطلاق كما انه مطلق عن التقييد. (1007) پس همچنان كه قايل (به ) تشبيه بلا تنزيه ناقص المعرفة است - چون مجسمه كه در تشبيه حدى پيدا نموده اند و مطلق را مقيد و محدود دانسته اند - همچنين قايل به تنزيه بلا تشبيه ناقص المعرفة است از آن جهت كه مقيد حق مطلق است و محدد غيرمحدود. پس به مقدار آن امور كه حق را تنزيه كرده است ، از معرفت تعينات و تنوعات ظهور او سبحانه محروم و مهجور است ، نمى داند كه تنزيه او از جسمانيات تشبيه اوست به عقول و نفوس ؛ و تنزيه او از عقول و نفوس تشبيه اوست به معانى مجرده از صور عقليه و نفسيه ؛ و تنزيه او از جميع ، الحاق اوست به عدم ، و تحديد عدمى اوست به عدمات غير متناهيه ، تعالى عن ذلك علوا كبيرا. چه ، موجودات متحقق الوجود منحصر است در اين اقسام ، و بيرون از اين ، تحكم وهمى و توهم تخيلى است . پس عارف محقق و كامل مدقق كسى است كه حق را من حيث ذاته منزه از تشبيه و تنزيه بداند، و من حيث معيته للاشياء او ظهوره بها، ميان تشبيه و تنزيه جمع كند و هر يك را در مقام خود ثابت دارد، و حق را به دو وصف تنزيه و تشبيه نعت كند بالاعتبارين - كما جاء به الشرع - من غير تصرف بعقله الناقص و لا تاءويل للمتشابة الا لمصلحة تفهيم من لا يفهم . كيف ؟ و العقول المقيدة فى القوى المزاجية المقيدة الجزئية مقيدة جزئية كذلك بحسبها؛ و انى للعقول المقيدة الجزئية ان يدرك الحقايق المجرده المطلقة من حيث هى كذلك الا ان يطلق عن قيوده بحسب شهوده و وجوده ، فان المحدث لا يدرك الا المحدث . ... به دو اعتبار - چنان كه در شرع آمده - بدون آن كه با عقل ناقص خود در آن تصرفى كند و متشابهى را تاءويل نمايد مگر به جهت مصلحت فهمانيدن به غير فهيم . چگونه چنين نباشد و حال آن كه عقولى كه در قواى مزاجى مقيد جزئى مقيد گرديده اند خود نيز به حسب آن ها مقيد جزئى اند، و عقول مقيد جزئى كجا مى توانند حقايق مجرده مطلقه را از آن جهت كه مطلق و مجردند ادراك نمايند مگر زمانى كه به حسب شهود و وجود خود از قيود خود آزاد گردند، چرا كه محدث را جز محدث درك نمى كند.
|