فصل 75: حديث امير مؤمنان عليه السلام در معرفت حضرتش به نورانيت
و در كتاب (( بصاير )) و (( مصباح الانوار )) از جمله حديث مفضل از امام صادق عليه السلام اين است كه : سپس امام فرمود: اى مفضل ، مى دانى كه آنان (امامان عليهم السلام ) در باغى سرسبز بسر مى برند، پس هر كه آنان را آن طور كه بايد، بشناسد مؤمن بوده و در بالاترين درجات قرار خواهد داشت . عرض كردم : سرورم ! مرا آشنا ساز، فرمود: اى مفضل ، مى دانى كه آن چه را خداى بزرگ آفريده آنان مى دانند، و آنان كلمه تقوا و گنجينه داران آسمانها و زمين و كوهها و ريگزارها و درياهايند و تعداد ستاره و فرشته و فلك (يا كرات آسمانى ) را در آسمان ، و وزن كوهها و مقدار آب درياها و رودهاى آن و چشمه هاى آن را مى دانند، و برگى از درخت نمى افتد و هيچ دانه اى در تاريكى هاى زمين وجود ندارد جز اين كه آنها را مى دانند و هيچ تر و خشكى نيست جز آن كه در كتاب مبين مسطور است و آن در ضمن دانش ايشان است و همه را مى دانند. گفتم : سرورم ! دانستم ، اقرار نمودم و ايمان آوردم . فرمود: آرى اى مفضل ، آرى اى مكرم ، آرى اى دلنشاط، آرى اى پاكيزه ، پاكيزه باشى و گوارا باد بهشت تو را و هر كسى را كه به اين امور ايمان آورده باشد. و فى (( تاءويل الايات )) عن (( الكافى )) باسناده عن ابى جعفر الباقر عليهما السلام : الامام الرحمة التى يقول الله : (( و رحمتى وسعت كل شى ء )) (917) - الحديث . اقول : و هذا هو الحق المطابق لما اسلفنا من ان الولاية سارية فى كل شى ء. و در (( تاءويل الايات )) از (( كافى )) با سندش از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه : امام همان رحمتى است كه خداوند فرموده : (( رحمت من همه چيز را فرا گرفته است )) . مؤ لف : و اين حق است و با آن چه ما در گذشته گفتيم كه ولايت در همه چيز سرايت دارد مطابق مى باشد. فصل 76: علت احاطه علم امامان عليهم السلام به جميع حوادث و يمكن ان يقال علة كون علمهم محيطا بجميع الحوادث ما كان و ما سيكون ، ان العلم بالشى ء اما ان يستفاد من الحس بروية او تجربة او سماع خبر او شهادة او اجتهاد او نحو ذلك ، و مثل هذا العلم لا يكون الا متغيرا فاسدا محصورا متناهيا غير محيط، لانه انما يتعلق بالشى ء فى زمان وجوده علم و قبل وجوده علم آخر و بعد وجوده علم ثالث ، و هذا كعلوم اكثر الناس . و مى توان گفت : علت احاطه علم ايشان به جميع حوادث گذشته و آينده آن است كه : علم به يك چيز يا از راه حس با ديدن يا تجربه يا شنيدن به طور خير يا شهود و يا با اجتهاد و امثال اينها به دست مى آيد، كه چنين علمى تغييرناپذير و فاسد شدنى و محدود و متناهى و غير محيط است ، زيرا هر چيزى در زمان وجودش يك علم بدان تعلق دارد و قبل از وجودش علمى ديگر بدان تعلق داشته و بعد از وجودش نيز علم ديگرى به آن تعلق مى گيرد، و اين علم علوم اكثر مردم را تشكيل مى دهد. و اما ان يستفاد من مباديه و اسبابه و غاياته علما واحدا كليا بسيطا محيطا على وجه عقلى غير متغير، فانه ما من شى ء الا و له سبب ، و لسببه سبب ، و هكذا الى ان ينتهى الى مسبب الاسباب ، و كل ما عرف سببه من حيث يقتضيه و يوجبه فلابد و ان يعرف ذلك الشى ء علما ضروريا دائما. فمن عرف الله تعالى باوصافه الكمالية و نعوته الجلالية ، و عرف انه مبدا كل وجود و فاعل كل فيض ، و عرف ملائكته المقربين ثم ملائكته المدبرين المسخرين للاغراض الكلية العقلية ، بالعبادات الدائمة و النسك المستمرة من غير فتور و لغوب الموجبة لان يترشح عنها صور الكاينات ، كل ذلك على الترتيب السببى و المسببى ، فيحيط علمه بكل الامور و احوالها و لواحقها علما بريا من التغير و الشك و الغلط، فيعلم من الاوايل الثانى ، و من الكليات الجزئيات المترتبة عليها، و من البسايط المركبات ؛ و يعلم حقيقة الانسان و احواله و ما يكملها و ما يزكيها و ما يسعدها (و يصعدها) الى عالم القدس ، و ما يدنسها و يرديها و يشقيها و يهويها الى اسفل السافلين علما ثابتا غير قابل للتغير. و يا اين است كه : علم از مبادى و اسباب و غايات يك چيز به دست مى آيد كه در اين صورت علمى واحد، كلى ، بسيط و محيط به گونه عقلى و تغييرناپذير خواهد بود، زيرا هر چيزى سببى دارد و سبب آن هم سببى و همين طور تا به مسبب الاسباب برسد، و هر چيزى كه سببش از آن جهت كه مقتضى و موجب آن است شناخته شد ناگزير آن چيز با علم ضرورى دائم شناخته خواهد شد. پس هر كه خداى متعال را با اوصاف كماليه و نعوت جلاليه اش شناخت و دانست كه او مبدا هر وجود و فاعل هر فيضى است و نيز فرشتگان مقرب و سپس فرشتگان مدبر و تسخيركننده اغراض كليه عقليه را شناخت كه انجام عبادات و پرستش مداوم مستمر بدون هيچ سستى و سرگرمى در آن ها موجب مى شود تا صور كاينات از آن ها بتراود و همه اين ها بر اساس ترتيب سببى و مسببى است ، چنين كسى علمش به همه امور و احوال و لواحق آن ها احاطه مى يابد و علمى بركنار از تغيير و شك و اشتباه خواهد بود، از اين رو از اوليها، دومى ها را و از كليات ، جزئيات مترتب بر آن ها را و از بسائط، مركبات را مى شناسد، و حقيقت انسان و احوال او و آن چه مايه كمال و تزكيه و سعادت و صعود او به عالم قدس است و آن چه مايه آلودگى و پستى و شقاوت و سقوط او به پايين ترين دركات است را به گونه علمى ثابت و غير قابل تغيير مى داند. و لا يحتمل تطرق الريب ، فيعلم الامور الجزئية من حيث هى جزئية دائمة كلية ، و من حيث لا كثرة فيه و لا تغير و ان كانت هى كثيرة متغيرة فى انفسها و بقياس بعضها الى بعض . فهذا كعلم الله سبحانه بالاشياء؛ و علم ملائكته المقربين و علوم الانبياء و الاوصياء باحوال الموجودات الماضية و المستقبلة ، و علم ما كان و علم ما سيكون الى يوم القيامة من هذا القبيل ، فانه علم كلى ثابت غير متجدد بتجدد المعلومات ، و لا متكثر بتكثرها. و احتمال ترديد در علم او نمى رود، پس امور جزئى را از آن جهت كه جزئى است دائم و كلى و از آن جهت كه كثرت و تغييرى در آن نيست مى داند هر چند آن ها فى نفسه و با قياس به يكديگر متغير بوده باشند. اين مانند علم خداى سبحان به اشياء است ، و علم فرشتگان مقرب و علوم انبيا و اوصيا به احوال موجودات گذشته و آينده و علم به آن چه بوده و تا قيامت خواهد شد از اين قبيل است ، كه آن علمى كلى و ثابت است كه با تجدد معلومات تجدد نمى پذيرد و با تكثر آن ها تكثر پيدا نمى كند. و من عرف كيفية هذا العلم عرف معنى قوله : و نزلنا عليك القرآن تبيانا لكل شى ء، (918) و يصدق بان جميع العلوم و المعانى فى القرآن الكريم عرفانا حقيقيا و تصديقا يقينيا على بصيرة لا وجه التقليد و السماع و نحوهما، اذ ما امر من الامور الا و هو مذكور فى القرآن اما بنفسه او بمقوماته و اسبابه و مباديه و غاياته . و لا يتمكن من فهم آيات القرآن و عجايب اسراره و ما يلزمها من الاحكام و العلوم التى لا تتناهى الا من كان علمه بالاشياء من هذا القبيل . و هر كه چگونگى اين علم را شناخت به معناى اين آيه : (( و قرآن را بر تو فرو فرستاديم براى بيان هر چيزى )) پى مى برد و با عرفانى حقيقى و تصديقى يقينى و با بينش كامل نه تقليدوار و نه با شنيدن و امثال آن تصديق خواهد كرد كه تمام علوم و معانى در قرآن كريم وجود دارد، زيرا هيچ امرى از امور نيست جز اين كه بنفسه و يا با مقومات و اسباب و مبادى و غاياتش در قرآن مذكور است . و كسى به فهم آيات قرآن و عجايب اسرار آن و احكام و علوم نامتناهى اى كه از لوازم آن هاست دست پيدا نمى كند مگر آن كه علمش به اشياء از اين قبيل باشد. قال فى (( المجلى )) : و اما اطلاعه باحوال الكاينات فمعلوم من اقواله و احواله و مقاماته العلية مع الحضرة الالهية و الحضرة المحمدية صلى الله عليه و آله ، و انه عليه السلام ، قال : سلونى عن طرق السماء، (919) و قوله عليه السلام : علمت المنايا و البلايا و الوصايا، (920) و قال فى حقه رسول الله صلى الله عليه و آله : انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى ، (921) و اخبر صلى الله عليه و آله فى ليلة المعراج (انه ) كشف له ابواب السماء، فما وضع رسول الله صلى الله عليه و آله فى معراجه قدمه الا و ذلك بعين على عليه السلام ، و قال صلى الله عليه و آله : لما انتهيت الى السماء الرابعة رايت شخصا جالسا على كرسى ، فتاملته فاذا هو على بن ابى طالب عليه السلام ، فقلت : يا اخى جبرئيل ! هذا على بن ابى طالب عليه السلام قد سبقنى الى هذا المكان ؟ فقال : جبرئيل : هذا ملك على صورة على بن ابى طالب عليه السلام : ان الملائكة اشتاقت الى على بن ابى طالب عليه السلام فخلق الله لهم ملكا على صورته ، فهم يزورونه من جميع السماوات و من تحت العرش و الكرسى شوقا على (الى - ظ) على بن ابى طالب عليه السلام . (922) و من يكون بهذه الصفات كيف يخفى عليه شى ء من احوال العالم ؟ در كتاب (( مجلى )) گويد: و اما اطلاع آن حضرت از احوال كاينات ، از سخنان و حالات و مقامات بلندى كه با حضرت الهى و حضرت محمدى صلى الله عليه و آله داشته معلوم است ، و آن حضرت فرمود: (( از راههاى آسمان از من بپرسيد )) . و فرمود: (( تقديرات الهى و حوادث مرگبار و گرفتارى ها و مشكلات و سفارشات به من آموخته شده )) ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اش فرمود: (( آن چه را من مى شنوم تو هم مى شنوى و آن چه را مى بينم تو نيز مى بينى )) ، و آن حضرت صلى الله عليه و آله خبر داده است كه در شب معراج درهاى آسمان به رويش باز شد و حضرتش در معراج خود گامى برنداشت مگر آن كه در برابر ديدگان على عليه السلام بود، و فرمود: (( چون به آسمان چهارم رسيدم شخصى را ديدم كه بر كرسى اى نشسته ، در او دقيق شدم ديدم على بن ابى طالب است ، گفتم : برادرم جبرئيل ! اين على بن ابى طالب است كه پيش از من به اينجا آمده است ؟ جبرئيل گفت : اين فرشته اى است كه بر صورت على بن ابى طالب عليه السلام آفريده شده است ؛ فرشتگان مشتاق ديدار على عليه السلام بودند، خداوند براى آنان فرشته اى را به صورت آن حضرت آفريد، از اين رو تمام فرشتگان آسمانها و فرشتگانى كه زير عرش و كرسى قرار دارند به شوق ديدار على بن ابى طالب عليه السلام به زيارت او مى آيند )) . و كسى كه داراى چنين صفاتى است چگونه چيزى از احوال عالم بر او پوشيده مى ماند؟! و اما الارتقاء على العلويات ، فمعلوم مما ذكرناه ، فانه (ع ) صاحب (المعراج المعنوى كما كان رسول الله (ص ) صاحب ) المعراج الصورى ، و لهذا قال رسول الله (ص ): ما بلغت شيئا ليلة المعراج و لا رايته الا بلغت على بن ابى طالب (ع ) و راءه و هو فى الارض . لان الله قد فتح لقلبه و بصره ابواب خزائن سماواته و ارضه حتى ارتقى على جميعها، و صعد بنفسه المقدسة الى المقام الاعلى و المحل الاقدس الذى كان فيه النبى صلى الله عليه و آله ليلة المعراج الذى و صفه الله بكونه قاب قوسين او ادنى ، حتى ان الجليل عزوجل خاطب نبيه صلى الله عليه و آله بلسان على عليه السلام ، حتى قال صلى الله عليه و آله : يا رب انت خاطبتنى ام على ؟ فقال تعالى : انى اطلعت على سراير قلبك فلم اجد فيه احب اليك من على فخاطبتك بلسانه كى يطمئن قلبك . فقلت : الحمد لله كما كان لابن عمى هذه الفضيلة (923) و اما ارتقاء يافتن بر علويات (آسمانها) از آن چه گفتيم معلوم مى گردد، زيرا آن حضرت (صاحب معراج معنوى بود چنان كه رسول خدا (ص )) صاحب معراج صورى بوده است ، از اين رو رسول خدا (ص ) فرمود: (( در شب معراج به چيزى نرسيده و آن را نديدم جز اين كه على بن ابى طالب را در پس آن ديدم در حالى كه او در زمين بود )) . و اين بدان خاطر است كه خداوند درهاى خزائن آسمانها و زمين خود را بر دل و ديده آن حضرت گشود تا آن كه بر تمام آن ها بر رفت و با نفس مقدس خويش به مقام اعلى و محل اقدسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شب معراج در آن قرار داشت و خداوند آن را به اندازه فاصله ميان دو قاب كمان يا كمتر توصيف فرموده ، صعود نمود، تا آن جا كه پروردگار جليل پيامبر خود را با زبان على عليه السلام مخاطب ساخته تا به جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت : پروردگارا! آيا تو با من خطاب كردى يا على ؟ خداى متعال فرمود: من به پس پرده قلب تو نگاه كردم و در آن كسى را محبوبتر از على عليه السلام نيافتم پس تو را با زبان او خطاب كردم تا دلت آرام گيرد. من عرض كردم : سپاس خدا را كه پسر عمويم را چنين فضيلتى است . و يؤ يد احاطة علمه عليه السلام ما قاله العالم العارف السهروردى (ره ): قد (( تتسلط انوار الفضل على الباطن ، فيمتلى القلب منها حتى تنمحى آثار الوجود و تلوينات النفس ، و قد يكون ذلك فى جميع الخلوات و الاذكار، و ذلك لكمال شغل القلب بالله وحده . فاذا كان فى الصلاة و فى غير الصلاة يكون التلاوة و القرآن الجارى بمنزلة الحطب فى لهب النار فتخطفه النار، (و) هكذا يتخطف القلب المملو من النور التلاوة و القرآن كذلك . فكما ان الحطب يذهب حجمه و لا يبقى الا الرماد اليسير فكذلك يذهب حجم الحروف و الكلمات و تخف القراءة ، و لا تبقى عند ذلك وسوسة البتة ، و كل حرف من القرآن يقع من الوجود كالجبل فيفنيه و يذهب آثاره ، و ينضاف نوره الى النور الذى فى القلب فيزداد نورا و يزداد الوجود متلاشيا، (924) و عند ذلك يدرج الزيادة فى صفاء الوقت حتى لعل القارى و المصلى يختم الختم (925) فى ادنى زمان . و لايتصور ذلك فى حق غير من هو بهذا النعت .
|