و نيزاى عزيز! بدان كه تا از عالم حس اعراض نكنند از عالم قدس انوار فايض نشود، زيرا كه صور موجودات عقلى در ذات عقول فعاله مرتسم است و استمداد علوم از ايشان است ، و اما تا التفات تو و اتصال تو به وى نباشد هيچ چيز از مغيبات روى ننمايد.
(( اگر ظرف تو كم گيرد گناهى نيست دريا را )) . فصل 57: حقيقت معرفت و اقسام آن چون دانستى كه مقصود اصلى از ايجاد انسان علم به معرفت اسماء و صفات و افعال الهى است ، پس چاره اى از ذكر رسوم معرفت و بعضى از امور كه موجب تشويق طالب است نمى باشد. اى عزيز! بدان كه : لا شى ء فى خزانة الله سبحانه اعلى و اعظم و اعز من المعرفة حتى قيل فى تعريفها: هى حياة القلب بالمحيى ، كما قال الله تعالى : او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كم مثله - (610) الاية ، و كقوله تعالى : لنحيينه حيوة طيبة ، (611) يعنى به تحقيق معرفته . و قال تعالى فى وصف قلب الكافر: اموات غير احياء و ما يشعرون . (612) و لذا قيل : عليكم بالقلوب فاصفوها، فانها مواضع نظره و مواطن سره .. ... چيزى در خزانه خداى سبحان برتر و بزرگتر و گران تر از معرفت نيست ، تا آن جا كه در تعريف آن گفته اند: معرفت ، حيات دل توسط احيا كننده است ، چنان كه خداى متعال فرموده : (( آيا كسى كه مرده بود پس او را زنده ساخته و براى او نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه مى رود مانند كسى است كه ... )) و نيز مانند آيه : (( همانا او را به حياتى پاكيزه حيات بخشيم )) يعنى به تحقق معرفت او. و خداى متعال در وصف كافر فرموده : (( مردگانى هستند غير مستعد براى حيات و نمى دانند كه ... )) از اين رو گفته اند: به دلها بپردازيد و آن ها را صاف و صيقلى كنيد كه دلها محل نظر و جايگاه راز اويند. و عن النبى صلى الله عليه و آله : ان الله تعالى لا ينظر الى صوركم و لا الى اموالكم ولكن ينظر الى قلوبكم و اعمالكم . (613) و از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه : خداى متعال به چهره ها و دارائيهاى شما نمى نگرد ولى به دلها و اعمال شما نظر دارد. و قال صلى الله عليه و آله : ان الله تعالى فى كل ساعة نظرة فى قلب العارف بالعطف و الرحمة ، و لذا يقول الله سبحانه : عبدى طهرت منظر الخلايق سنين ، هل طهرت منظرى ساعة . (614) و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خداى متعال در هر ساعتى با ديده مهر و راءفت به قلب عارف نظر دارد. و از اين رو خداى سبحان مى فرمايد: بنده من ! سالها نظرگاه خلايق را (كه ظاهر توست ) پاك ساختى ، آيا شده ساعتى نيز نظر گاه مرا (كه قلب توست ) پاك سازى ؟ قال بعضهم : من ماتت نفسه زالت عنه دنياه . و من مات قلبه زال عنه مولاه . يكى از عرفا گويد: هر كه جانش بميرد دنيايش از او زايل گردد، و هر كه قلبش بميرد مولايش از دست او برود. قبل لبعض العارفين : ما حياة القلب ؟ قال : المعرفة . قيل : و ما المعرفة ؟ قال : حياة القلب بالمحيى . به يكى از عارفان گفته شد: حيات دل چيست ؟ گفت : معرفت . گفته شد: معرفت چيست ؟ گفت : حيات دل توسط احياء كننده (خدا). قيل لبعضهم : ما المعرفة ؟ قال : روية الحق تعالى مع فقدان روية ماسواه ، حتى يصير عند الرائى جميع مملكته فى جنب الله اصغر من خردلة . فهذا ما لا يحتمله قلوب الغفلة و عامة الناس . به يكى از آنان گفته شد: معرفت چيست ؟ گفت : ديدن خدا همراه با نديدن غير خدا، تا آن جا كه در نزد بيننده ، تمام مملكت خدا در مقايسه با خدا كوچكتر از يكدانه خردل باشد. و اين چيزى است كه دلهاى غافلان و عموم مردم توان تحمل آن را ندارد. و قال ابو عبدالله بن خفيف : من نظر الى الله تعالى بعين الحقيقة لم يلتفت الى الدنيا و لا الى العقبى ، لان الدنيا و العقبى بر المولى ، و المولى احب الى العارفين من بره . و ابو عبدالله بن خفيف گويد: هر كه با ديده حقيقت به خداى متعال بنگرد نه به دنيا التفات كند نه به آخرت ، زيرا دنيا و آخرت نيكى خداست ، و نزد عارفان ، خود مولى از نيكى او محبوبتر است . و قيل : المعرفة نسيان الخلق ، و نسيان كل ما فى عرفهم و عادتهم ، و لذا قيل : معنى نسيان العبد هو قطع القلب عن كل علاقة دون الحق تعالى . و مادام قلب العبد معلقا بفعله او بثواب فعله او باحد دون المعروف سبحانه ليس على تحقيق المعرفة . و گفته اند: معرفت فراموش كردن خلق و فراموش كردن تمام عرفيات و عادات آن هاست . و از اين رو گفته اند: معنى فراموش كردن بنده ، كنده شدن دل او از هر علاقه اى جز علاقه حق متعال است . و تا دل بنده به عمل يا پاداش عمل يا به هر كسى غير معروف (يعنى خداى ) سبحان وابسته باشد او حقيقة به معرفت دست نيافته است . و قيل : هى تجريد السر عن كل مادون الحق للحق . و گفته شده : معرفت ، مجرد داشتن سر و ضمير است از آن چه غير حق است براى حق . قيل لبعضهم : متى يعرف العبد انه على تحقيق المعرفة ؟ قال : اذا لم يجد فى قلبه مكانا لغير ربه . و لذا قيل : حق لمن عرف الله تعالى حق معرفته ان لا يختار عليه حبيبا سواه . به يكى از آنان گفته شد: بنده كى مى فهمد كه حقيقة به معرفت رسيده است ؟ گفت : آن گاه كه در دل خود براى غير خدا جايى نيابد. از اين رو گفته اند: سزاوار است براى كسى كه خدا را آن گونه كه بايد، شناخته است محبوبى جز خدا بر او نگزيند. و قيل : حقيقة المعرفة نور اسكنه الله تعالى قلوب خواصه ، كما قال (تعالى ): افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه . (615) و گفته شده : حقيقت معرفت نورى است كه خداى متعال در دل بندگان خاص خود ساكن ساخته است چنان كه فرموده : (( آيا آن كس كه خدا سينه اش را براى اسلام فراخ ساخته پس او بر نورى از سوى پروردگارش قرار دارد... )) . و عن النبى صلى الله عليه و آله : ان الله خلق خلقه فى ظلمة ، ثم القى عليه شيئا من نوره ، فمن اصابه من ذلك النور شى ء اهتدى ، و من اخطاه ضل . (616) و از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت است كه : همانا خداوند خلق خود را در ظلمت آفريد، سپس اندكى از نور خود بر آن افكند، پس هر كه چيزى از آن نور به او رسيد هدايت يافت ، و هر كه آن نور از او به خطا رفت و به او نرسيد گمراه گشت . و العبد على قدر ما اصابه من ذلك يصل الى تحقيق المعرفة و مرتبة الخواص و اهل الولاية . و هذا نور يخرج من سرادق مننه ، فيقع فى القلب ، فيستنير به الفواد حتى يبلغ شعاعه الى حجب الجبروت ، و ينظر به العارف الى الحى الذى لا يموت ، فلا يحجبه عن الحق الملكوت ، و لا يمنعه الجبروت . فعند ذلك يصير هذا العبد قائما بالله فى مملكته ، و يصير جميع حركاته و اراداته و افعاله و اقواله و حياته و مماته نورا. فهو حينئذ نور على نور، (و من نور الى نور)، و مصيره كل نور. قوله سبحانه : الله نور السموات و الارض - الى قوله - يهدى الله لنوره من يشاء. (617) و بنده به هر اندازه از آن نور كه به او رسيده حقيقة به معرفت و مرتبه خواص و اهل ولايت دست مى يابد. و اين نورى است كه از سراپرده هاى منت و بخشش الهى سرچشمه مى گيرد، پس در دل واقع شده ، دل به آن نورانى مى شود تا آن كه شعاعش به حجابهاى جبروت مى رسد و عارف بدان نور به زنده اى كه مرگ ندارد مى نگرد، پس ملكوت او را از حق محجوب نمى دارد و جبروت مانع او نمى گردد. اين جاست كه اين بنده قائم بالله در مملكت او مى گردد، و تمام حركتها، اراده ها، كارها، گفتارها، زندگى و مرگ او نور خواهد شد. پس در اين هنگام او نورى بر نور (و از نور به سوى نور شده ) و بازگشتش به سوى هر نورى خواهد شد. به مثابه اين آيه كه : (( خداوند نور آسمانها و زمين است ... خدا هر كه را خواهد به نور خود راه مى نمايد )) . و قيل : حقيقة المعرفة مشاهدة الحق بالسر بلا واسطة و كيف و لا شبيه . كما سئل مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام : تعبد من ترى ام من لا ترى ؟ فقال عليه السلام : اعبد من ارى لا روية العينين ولكن روية مشاهدة القلب . (618) و گفته شده : حقيقت معرفت مشاهده حق است با سر و ضمير، بدون واسطه و بدون چگونگى و تشبيه . چنان كه از مولايمان امير مؤمنان عليه السلام سوال شد: آيا كسى را كه مى بينى مى پرستى يا كسى را كه نمى بينى ؟ فرمود: كسى را كه مى بينم مى پرستم ولى نه ديدن با دو چشم بلكه ديدنى كه با مشاهده قلب صورت مى گيرد. و قيل للامام جعفر الصادق عليه السلام : هل راءيت الله عزوجل ؟ قال : لم اكن لاءعبد ربا لم اره . قيل : (و) كيف رايته و هو الذى لا يدركه الابصار؟ قال : لم تره الابصار بمشاهدة العيان ، ولكن راءته القلوب بمشاهدة الايقان . (619) كما قال الشاعر:
اگر تو با من نيستى ياد تو با من است ، و دلم تو را مى بيند گرچه از چشمم نهانى . (اقوال ديگرى در تعريف معرفت ) و قيل : المعرفة هى الانفراد بالسر بالفرد للفرد، و تجريد السر عن كل ما دون الفرد، كما قال تعالى : ذرهم ياكلوا و يتمتعوا، (620) و قال تعالى : ذرهم فى خوضهم يلعبون . (621) و گفته شده : معرفت ، يگانه شدن به سر و درون است براى آن يگانه ، و تجريد و يگانه داشتن سر است از آن چه غير آن فرد است ، چنانكه خداى متعال فرموده : (( آنان را رها ساز تا بخورند و بهره برند... )) و فرموده : (( رهاشان ساز كه در گفتگوهاى لجاجت آميزشان بازى كنند )) . قيل : حقيقة المعرفة التفرد بالفرد، و التجرد عن كل ماسواه . فاذا تجرد العبد عما سواه فقد تفرد بالفرد. و گفته شده : حقيقت معرفت ، يگانه شدن به آن يگانه ، و پالوده شدن از غير اوست . پس هرگاه بنده از غير او پالوده شد تحقيقا به آن يكتا يگانه گشته است . قال يحيى بن معاذ: المعرفة قرب القلب الى القريب ، و مراقبة الروح للحبيب ، و الانفراد عن الكل بالملك المجيب . يحيى بن معاذ گفته است : معرفت ، نزديكى دل به آن نزديك ، و مراقبت روح از دوست ، و يگانه شدن از همه است با دل بستن به آن پادشاه دادرس . و قيل : المعرفة هى التى هيئتها جنون ، و صورتها جهل ، و معناها حيرة ، قيل : اما معنى قوله : (( صورتها جهل )) ان العارف شغله علم الله سبحانه عن علم جميع اسباب المعاش و امور الكونين ، فاذا نظر اليه الخلق استجهلوه . و قوله : (( هيئتها جنون )) ان العارف شغله الحق عن الخلق فهو يكون ابدا يشاهد الحضرة بقلبه فى ميدان العظمة ، فيكون و الها بين الخلق ، فاذا نظروا اليه استحمقوه . و قوله : (( معناه حيرة )) ان العارف يشغله وجود الله تعالى عن وجود ما سواه و يفنى كليته تحت جلاله و عظمته ، فيطالع سر ربه ، فيتحير فى علم تدبير ازليته ، فاذا نظر اليه الخلق استدهشوه . و گفته شده : (( معرفت آن است كه شكلش ديوانگى ، صورتش نادانى و معنايش سرگردانى است )) . گفته شده : معناى (( صورتش نادانى است )) اين است كه عارف را علم به خداى سبحان از علم به تمام اسباب معاش و امور دو عالم مشغول داشته است ، پس چون خلايق بدو بنگرند او را نادان پندارند. و معناى (( شكلش ديوانگى است )) اين است كه عارف را سرگرمى با حق ، از خلق بى خبر ساخته و او هميشه حضرت حق را در ميدان عظمت با قلبش مشاهده مى كند، از اين رو در ميان خلايق حيران و سرگردان بوده و چون بدو بنگرند او را احمق پندارند. و معناى (( معنايش سرگردانى است )) اين است كه عارف را وجود خداى متعال از وجود غير او مشغول داشته و كليت او در تحت جلال و عظمت خدا فانى ميگردد، ازاين رو به مطالعه سر پروردگارش پرداخته و در علم تدبير ازليت او سرگردان مى ماند، و چون خلايق او را ببينند مدهوش و متحيرش پندارند. و قيل : لا يقدر احد ان يخبر عن المعرفة على التحقيق الا الحق ، فان المعرفة منه بدت (بدات - ظ) و اليه تعود. و گفته شده : هيچ كس آن گونه كه بايد نمى تواند از معرفت خبر دهد جز خدا، زيرا معرفت از او پيدا (شروع - ظ) شده و به او باز ميگردد. و قال بعضهم : حقيقة المعرفة (نور اسكنه الله قلوب خواصه ) كما قال : هى فناء الكلية تحت اطلاع الحق سبحانه ، كما قيل لابى يزيد: متى يعرف الرجل انه على تحقيق المعرفة ؟ قال : اذا صار فانيا تحت اطلاع الحق سبحانه ، باقيا على بساط الارض بلانفس و لا سبب و لا خلق ، فهو فان و باق ، و باق وفان ، و ميت وحى ، وحى و ميت ، و محجوب و مكشوف ، و مكشوف و محجوب ، فعند ذلك يصير هذا العبد و الها على باب امره ، هائما فى ميدان بره ، متذللا تحت جميل ستره ، فانيا تحت سلطان حكمه ، و باقيا على بساط لطفه . و يكى از عارفان گويد: حقيقت معرفت ، نورى است كه خداوند در دل خاصان ساكن كند، چنان كه گويد: معرفت ، فانى شدن كليت است در تحت اطلاع حق سبحان ، چنان كه به ابى يزيد گفته شد: آدمى كى مى فهمد كه حقيقة به معرفت دست يافته است ؟ گفت : آن گاه كه در تحت اطلاع حق سبحان فانى شده ، و بر بساط زمين بدون نفس و سبب و خلق باقى بماند، پس او هم فانى است هم باقى ، و هم باقى هم فانى ، هم مرده است هم زنده ، و هم زنده است هم مرده ، هم محجوب است هم مكشوف ، و هم مكشوف است هم محجوب . اينجاست كه چنين بنده اى بر در امر او حيران ، در ميدان نيكى او سرگردان ، در زير پوشش زيباى او خاكسار، تحت سلطان حكم او فانى و بر بساط لطف او باقى خواهد بود. قيل : هذا صفة قوم صارت انفسهم فانية تحت بقائه و سلطانه من كل حول و قوة ، ثم صاروا باقين بحوله و قوته ، ثم تلاشت املاكهم و اسبابهم تحت جلال الوهيته ، ثم صار مملوكا به دون مملوكته . گفته شده : اين صفت قومى است كه جانشان درتحت بقا و سلطان خداوند از هر حول و قوه اى فانى شده ، سپس به حول و قوه او باقى گرديده ، سپس املاك و اسبابشان در تحت جلال الوهيت او متلاشى گشته ، از اين رو مملوك او شده نه مملوك دارائى خود. (622) و سئل ابو يزيد عن حقيقة المعرفة ، فقال : ان تعرف ان حركات الخلق و سكونهم بالله وحده لا شريك له . و از ابو يزيد ازحقيقت معرفت پرسش شد، گفت : اين است كه بدانى تمام حركات و سكنات خلق به خدايى است كه يگانه است و شريك ندارد. و روى ان الله تعالى اوحى الى داود عليه السلام : يا داود اعرفنى و اعرف نفسك ، فتفكر داود عليه السلام ثم قال عليه السلام : عرفتك بالفردانية و القدرة و البقاء، و عرفت نفسى بالضعف و العجز و الفناء. فقال الله تعالى : يا داود عرفتنى حق المعرفة . و روايت است كه : خداى متعال به داود عليه السلام وحى كرد: اى داود، مرا بشناس و خودت را بشناس . داود عليه السلام فكرى كرد و گفت : تو را به يگانگى و قدرت و بقا شناختم ، و خود رابه ضعف و عجز و فنا. خداى متعال به اووحى كرد: اى داود، آن گونه كه بايد مرا شناخته اى . و روى ان النبى صلى الله عليه و آله قال : لو ان الله تعالى عذب اهل سماواته و اهل ارضه لم يكن ظالما. قالوا: يا رسول الله يعذب اهل الارض بمعاصيهم ، فما بال اهل السماوات ؟ قال صلى الله عليه و آله : لانهم لا يعرفون حق معرفته . و روايت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر خداى متعال اهل آسمانها و اهل زمين خود را عذاب كند ظالم نخواهد بود. گفتند اى رسول خدا، اهل زمين را به خاطر گناهانشان عذاب مى كند، اهل آسمانها را چرا؟ فرمود: زيرا آنان آن گونه كه بايد او را نشناخته اند. (اقسام معرفت ) اذا تقرر ذلك ، فاعلم ان المعرفة على ضربين : معرفة حق ، و هى الايمان ، و ضدها النكرة . و معرفة تحقيق ، و هى القرب و الانبساط الذى ضدها البعد. و هذه معرفة اصفياء الله و احبائه الذين يعبدونه على بساط فردانيته . پس از بيان مطالب گذشته ، بدان كه معرفت دو گونه است : 1 - معرفت حق كه همان ايمان است و ضد آن عدم شناسايى است . 2 - معرفت تحقيق كه قرب و انبساط است و ضد آن بعد و دورى است . و اين معرفت برگزيدگان و دوستان خداست كه او را بر بساط يگانگى او مى پرستند. قيل : العارفون صم و بكم و عمى . و معناه ان من عرف الله حق معرفته قل كلامه و اسماعه و نظره فى غيره ذات الله سبحانه ، و فنى عن روية الاعمال ، و صار متحيرا مع الاتصال و مفتقرا اليه فى جميع الاحوال ، و منقطعا عن الحال الى ولى الحال ، قائما بالامور بحقايقها لا بالحسبان ، فانه راس الخسران و به زلت عن منازل الصديقين اقدامهم . و گفته شده : عارفان كر و لال و كورند. و معنايش اين است كه آن كس كه خدا را آن گونه كه بايد، شناخت ، سخن و شنيدن و نگاهش در غير ذات خداى سبحان كاهش مى يابد، و از نظر به اعمال فانى ميگردد، و در عين اتصال متحير گشته و در تمام احوال به او نيازمند مى گردد، و از حال به سوى ولى حال دل بندد، و به حقايق امور قيام مى كند نه به پندار و خيال ، كه آن راس زيان است و بدان سبب قدمهاشان از منازل صديقان مى لغزد. و قال ابو يزيد: ليس على تحقيق المعرفة من رضى بالحال دون ولى الحال . و قال بعض اهل المعرفة : من عرف الله حق معرفته كل لسانه ، و دهش عقله ، و اى دهشة اشد من دهشة العارف ؟ ان تكلم بحاله هلك ، و ان سكت احترق .
به يكى از عارفان گفتند: فرق ميان معرفت عام و خاص و خاص الخاص چيست ؟ گفت : مانند فرق ميان علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين ، و فرق ميان صدق و صادق و صديق است . و قال محمد بن الفضل : ان اول مدرجة من مدارج المعرفة التوحيد، ثم التجريد، ثم التفريد. فاما التوحيد فهو بمعنى قطع الانداد. و اما التجريد فهو بمعنى قطع الاسباب . و اما التفريد فهو بمعنى الاتصال به بلا بين و لا عين و لا دون . و محمد بن فضل گويد: اولين درجه از درجات معرفت ، (( توحيد )) است ، سپس (( تجريد )) و پس از آن (( تفريد )) است . توحيد به معناى قطع نظير و همتا، تجريد به معناى قطع اسباب ، و تفريد به معناى متصل شدن به اوست بدون آن كه بين (فاصله ) و عين (انيت خود شخص ) و دون (شخص ديگرى ) در ميان باشد. و قال بعضهم : المعرفة على خمسة اوجه : اولها وجه الالوهية : و الثانى وجه الربوبية . و الثالث وجه الوحدانية . و الرابع وجه الفردانية . و الخامس وجه الصمدانية . فاما وجه الالوهية فهو الخشية فى السر و العلانية . و اما وجه الربوبية فهو الانقيادله بالعبودية . و اما وجه الوحدانية فهو الاعراض عمن سواه . و اما وجه الفردانية فهو الاخلاص له بالقول و الفعل و النية . و اما وجه الصمدانية فهو المراقبة له فى كل خطوة و لحظة . و ديگرى گويد: معرفت پنج گونه است : 1 - وجه الوهيت . 2 - وجه ربوبيت . 3 - وجه وحدانيت . 4 - وجه فردانيت . 5 - وجه صمدانيت . وجه الوهيت ، خشيت و بيم از خداست در نهان و آشكار. وجه ربوبيت ، سر تسليم فرود آوردن در برابر اوست با انجام عبادت و بندگى كردن . وجه وحدانيت ، بى توجهى است به غير او. وجه فردانيت ، اخلاص براى اوست در گفتار و كردار و پندار. و وجه صمدانيت ، مراقبت و ملاحظه اوست در هر گام و لحظه .
|