و فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله كه : (( اختلاف امت من رحمت است )) . نيز اشاره به همين است . پس هر كه (ديگرى ) را بر يكى از اين
مراتب سه گانه شريعت ، طريقت و حقيقت را انكار كند كافر است بدون خلاف . پس منكر (شريعت چون منكر طريقت است ، و منكر) طريقت چون منكر حقيقت
است و منكر اين سه مرتبه يا يكى از آن ها منكر نبوت و رسالت و ولايت مى باشد، زيرا هر يك از اين مراتب اولى به مقتضاى يكى از مراتب (دومى )
است ، چرا كه شريعت مقتضاى رسالت ، طريقت مقتضاى نبوت و حقيقت مقتضاى ولايت مى باشد، و معلوم است كه منكر اين مراتب يا يكى از اينها كافر
است .
و در كتاب (( علل )) از ابى بصير از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام روايت است كه : حديثى را كه شخصى كه از مرجئه يا قدريه يا خوارج است براى شما مى آورد و آن را به ما نسبت مى دهد تكذيب نكنيد، زيرا شما نمى دانيد، شايد كه حق باشد، و در اين صورت خداى بزرگ را در بالاى عرش او تكذيب نموده ايد. و قد حكى ان رجلا جاء الى بعض اهل المعرفة فقال : حدثنى بشى ء من كلام اهل المعرفة ، فقال : ان مثلى معك كرجل وقع فى كنيف و صار من راسه من قدميه قذر، (439) فذهب الى حانوت عطار فقال : اين الطيب ؟ فيقول العطار: هذا الطيب فاين موضع الطيب منك ؟ ثم قال له العطار: يا هذا اذهب و اشتر الاشنان و الطين و ادخل الحمام ، و اغسل نفسك و لباسك ، ثم ائتنى حتى اطيبك من عطرى . فكذلك ايها الاخ انت تطينت نفسك بانجاس الانكار و العناد، فخذ اشنان الحسرة ، و طين الندامة ، و ماء التوبة ، فاغسل ظاهرك فى اجانة الطلب و الصدق و الصفا من ادناس الانكار و العناد، و طيب ، ثم ائتنى حتى اطيبك من عطر كلام اهل المعرفة . حكايت است كه مردى نزد يكى از اهل معرفت آمد، گفت : برايم پاره اى از كلام اهل معرفت بازگو، گفت : مثل من با تو مثل مردى است كه در مستراح افتاده سر تا پايش غرق در نجاست شده سپس به دكان عطار رفته گويد: عطر كجاست ؟ عطار گويد: اين عطر، ولى جاى عطر در بدن تو كو؟ بعد عطار گويد: فلانى ! برو چوبك و گل (سرشو) بخر و به حمام رفته و بدن و لباست را بشوى ، سپس نزد من آى تا تو را از عطر خود خوشبو سازم . تو نيز اى برادر، خود را با نجاستهاى انكار و عناد آلوده ساخته اى ، پس مقدارى چوبك حسرت ، گل ندامت و آب توبه برگير و خود را در طشت طلب و صدق و صفا از چرك و انكار و عناد بشوى و پاكيزه ساز، سپس نزد من آى تا از عطر كلام اهل معرفت تو را خوشبو نمايم . و قيل لبعض العارفين : لم لا اعرف كلام اهل المعرفة و معانيه ؟ قال : لان كلام الاخرس لايعرفه الا امه . كسى به يكى از عرفا گفت : چرا من كلام اهل معرفت و معانى آن را نمى فهمم ؟ گفت : زيرا سخن لال را جز مادرش نمى فهمد. آورده اند كه شيخ ابوعلى از اصفهان به نزد شيخ ابو سعيد آمد و بيان شريعت و طريقت و حقيقت را طلب كرد. شيخ گفت : جواب اين را فردا بشنوى . شيخ ابوسعيد به خلوت رفت يك درم مس را زر اندود كرد، و يك درم سيم را زر اندود نمود، و يك درم زر خالص را گرفت ، صباح ، آن سه زر را بيرون آورد و ابو على را نمود. ابو على گفت : هر سه زراند. پس شيخ محك آورد و گفت اين را به محك بزن ، چون آن درم مس را به محك زد قلبى او ظاهر شد. گفت : اين شريعت است كه همان آراستگى ظاهر است . بازگفت آن ديگر را بر آتش بنه ، چون به آتش بنهاد زر برفت و سيم پيدا شد. شيخ گفت : اين طريقت است كه باطن نيز خوب است ، اما ظاهر از آن بهتر است . باز گفت : اين را بر آتش بنه ، چون به آتش بنهاد خالصى او ظاهر گشت كه ظاهر و باطن او زر است ، شيخ گفت : اين حقيقت است كه ظاهر و باطن ، هر دو يكى است . فقد ظهر مما ذكرنا من الاخبار و الاثار اءن فى كلام الائمة الاطهار و خلفاء الملك الجبار اشارات و دلالات على علم الطريقة و الباطن ، و تنبيهات على منازل السلوك و وجوب الانتقال فى درجاتها، و نبهوا على علم كل مقام اهله ، و اخفوه عن غير اهله ، اذكانوا اطباء النفوس ، و كما ان الطبيب يرى ان بعض الادوية لبعض المرضى ترياق و شفاء، و ذلك الدواء بعينه لشخص آخر سم و هلاك ، كذلك كتاب الله و الموضحون لمقاصده من الانبياء و الاولياء يرون ان بعض الاسرار الالهية شفاء لبعض الصدور فيلقونها اليهم ، و ربما كانت تلك الاثار باعيانها لغير اهلها سببا لضلالهم و كفرهم اذا القيت اليهم ، كما تقدم ان النبى صلى الله عليه و آله قال لعمر حين القاء الاسرار الى حذيفة : ان العسل يضر الرضيع . (440) از اخبار و آثارى كه نقل كرديم ظاهر شد كه در فرمايشات ائمه اطهار و جانشينان خداوند ملك جبار، اشارات و دلالتهايى بر علم طريقت و باطن و تنبيهاتى بر منازل سلوك و وجوب انتقال و حركت در درجات آن وجود دارد و اهل هر مقامى رابه علم آن مقام آگهى داده و آن را از غير اهلش پوشيده داشته اند، زيرا آن بزرگواران طبيبان نفوسند، و همان گونه كه طبيب پاره اى دواها را براى برخى بيماران پادزهر و شفا مى داند و همان را براى بيمارى ديگر سم و موجب هلاكت ؛ كتاب خدا و شارحان مقاصد آن كه انبيا و اولياءاند نيز پاره اى از اسرار الهى را شفاى برخى سينه ها مى دانند، پس آن را به ايشان القاء مى نمايند، و بسا كه عين همان آثار براى غير اهلش مگر به آنان القا شود سبب گمراهى و كفر ايشان مى گردد، چنان كه در گذشته گفتيم : پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه اسرار را به حذيفه القا مى نمود به عمر فرمود: (( غسل براى كودك شيرخوار زيان دارد )) . و عن مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام انه قال : العلم ثلاثة اشبار، فمن وصل الى الشبر الاول تكبر و ادعى ، و من وصل الى الشبر الثانى تواضع و ذل ، و من وصل الى الشبر الثالث افتقر و علم انه ما علم . و قد تقدم من (( الفتوحات )) : ان العلم بالله عين الجهل به تعالى . (441) و از مولايمان امير مؤمنان عليه السلام روايت است كه : (( علم سه وجب است ؛ كسى كه وجب اول برسد تكبر و ادعا مى كند، و كسى كه به وجب دوم برسد تواضع و فروتنى مى كند و كسى كه به وجب سوم برسد به فقر خود پى برده و به مقام فنا دست مى يابد و پى مى برد كه چيزى نمى داند )) . و از (( فتوحات )) آورديم كه معرفت خداى متعال عين جهل به اوست . فصل 50: هدف خلقت ، معرفت حق و اتصال به حضرت اوست اى عزيز! داود عليه السلام سوال كرد كه : الهى در آفرينش آدم چه حكمت بود؟ خطاب در رسيد كه : كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف ، فخلقت الخلق لاءن اعرف . (442) من گنجى پنهان بودم ، دوست داشتم شناخته شوم ، پس خلق را آفريدم تا شناخته گردم . و فى كتاب (( اسرار الامامة )) : اشتهريين الرواة ان داود عليه السلام قال فى بعض مناجاته : يا الهى لم خلقت العالم و ما فيه ؟ قال : كنت كنزا مخفيا فاءحببت ان اءعرف . در كتاب (( اسرار الامامة )) گويد: ميان راويان مشهور است كه داود عليه السلام در يكى از مناجاتهاى خود عرضه داشت : خداى من ! چرا عالم و آن چه را كه در آن است آفريدى ؟ فرمود: من گنجى پنهان بودم ، دوست داشتم شناخته شوم .
خداوند عقل را كه اولين مخلوق روحانى است از جانب راست عرش از نور خود آفريد، پس به او فرمود: پشت كن ، پشت كرد، سپس به او فرمود: پيش آى ، پيش آمد، پس خداى متعال فرمود: تو را آفرينشى بزرگ دادم و بر تمام آفريدگانم كرامت بخشيدم . پس چون شخص پيرى خواهد كه منازل معاد را قطع كردن آغاز كند خود را پيش از پيرى داند كه كهل بوده است ، و پيش از آن جوان ، و پيش از جوانى طفل ، و پيش از آن در رحم مادر منى ، و پيش از آن غذاى پدر و مادر بوده ، و پيش از آن طبيعت مطلق بوده . پس چون سالك بدين مقامات مطلع شد بيابان اجسام را قطع كرده حجاب ظلمانى را رفع نموده و از هفتاد هزار حجاب كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند كه ميان بنده و خداست از نور و ظلمت ، همه را مرتفع گردانيد و به حضرت الهى متصل گرديد. همان نور بود كه از آن مقامات آمده بود و بر اين مقامات گذشته بود باز به مقام اول رفت ، كل الينا راجعون ، (448) منه البداء و اليه العود، يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية . (449) (( همه به سوى ما باز مى گردند )) شروع از اوست و بازگشت به او، (( اى نفسى كه به مقام اطمينان رسيده اى ، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه از او راضى هستى و او نيز از تو راضى است )) .
اى عزيز! در حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند كه : ان الله سبعين حجابا، و فى آخر: سبعمائة حجاب ، و فى آخر عنه صلى الله عليه و آله : ان لله سبعين الف حجاب من نور و ظلمة ، لو كشفها عن وجهه لاءحرقت سبحات وجهه ما ادركه بصره من خلقه . (453) همانا خدا را هفتاد - و در روايتى هفتصد و در روايتى ديگر هفتاد هزار - حجاب از نور و ظلمت است ، كه اگر آن ها را از چهره خود برگيرد، پرتو روى او تمام مخلوقاتش را كه چشمش به آن ها مى افتد خواهد سوخت . بيان : (( ان الله سبعين اءلف حجاب )) و يمكن حمله على وجهين : احدهما: ان هذه الحجب هى الموجودات الافاقية روحانية و جسمانية ، لان العوالم منحصرة فى ثمانية عشر الف عالم هى راجعة فى الحقيقة الى اثنتين : عالم الملك و عالم الملكوت ، او عالم الغيب و عالم الشهادة ، فالمجموع يكون ستا و ثلاثين الف عالم ، يسقط منها العالم الانسانى المضاف اليه الحجب ، فيبقى منها خمس و ثلاثون الفا و يضاف اليها من الانفس بحكم التطابق مثل ذلك بعد اسقاط نفسه عنه ، فيبقى سبعون الف عالم هى سبعون الف حجاب آفاقيا و انفسيا. فيظهر من ذلك سر (( ان لله سبعين الف حجاب من نور و ظلمة )) . فاذا فرضتها كليات صارت سبعين حجابا، فيظهر فى ذلك سر قوله تعالى : فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه . (454) بيان : مقصود از هفتاد هزار حجاب ممكن است يكى از اين دو وجه باشد: وجه اول - آن كه : اين حجابها همان موجودات آفاقى روحانى و جسمانى است ، زيرا تمام عوالم منحصر در هيجده هزار عالم است كه مجموعا به دو نوع باز مى گردند: عالم ملك و عالم ملكوت ، يا عالم غيب و عالم شهادت . پس مجموعا سى و شش هزار عالم است كه عالم انسانى كه حجابها بدان مربوط است از آن انداخته مى شود، باقى مى ماند سى و پنج و هزار عالم ، و به حكم مطابقه به همان اندازه - پس از حذف عالم انسانى - از عالم انفس بدان اضافه مى گردد، پس مجموعا هفتاد هزار عالم مى شود كه همان هفتاد هزار حجاب آفاقى و انفسى مى باشد. از اين بيان سر حديث فوق ظاهر مى شود. و اگر آن ها را كلى فرض كنى هفتاد حجاب مى شود، و در اين بيان سر اين آيه ظاهر ميگردد كه : (( در زنجيرى كه طول آن هفتاد ذرع است او را دركشيد )) . الثانى : ان تكون مخصوصة بالانفس ، و ذلك ان للانسان حجبا و موانع موسومة بالسلاسل و الاغلال ، مانعة عن الوصول الى حضرة العزة و الجلال ، و تلك الحجب ليس الا تعلقاته الصورية و المعنوية . فاما الصورية فتعرف بتطبيق المراتب السبعة القرآنية بالطبقات السبعة الافاقية ، و ضرب الكواكب السبعة فى البروج العشرة ، و اخراج الحجب السبعين من بينها بحسب الكلى ، و تقسيمها الى سبعين الفا بحسب النجومى . (455) و اما المعنوية فهى اخلاقه و صفاته ، لان كل واحدة منها حجاب من الحجب المعلومة . (456) و ذلك على سبيل الاجمال انه نسخة جامعة للكل صورة و معنى ، و هذه الحجب و الاستار المشتمل عليها العوالم كلها مندرجة فيه ، مسدولة على وجهه الحقيقى ، و يكون هو مغلولا بها مسلسلا بآثارها و تبعاتها من كل بداء، الا انها يحتاج الى التطبيق (457) و الحال انه صحيح واقع . فانك اذا طبقته وجدته ربما يزيد على السبعين و السبعين الف من الحجب النورانية و الظلمانية ، لان الانسان نسخة جامعة فيه من جميع الصفات و الاخلاق متقابلين ، لانه نسخة جامعة للانسان الكبير صورة و معنى . وجه دوم آن كه : اين حجابها مخصوص به انفس باشد، زيرا انسان را حجابها و موانعى است به نام سلاسل و اغلال (كند و زنجير) كه مانع او از وصول به حضرت عزت و جلال الهى است ، و اين حجابها چيزى جز تعلقات صورى و معنوى او نيست . اما تعلقات صورى از تطبيق مراتب هفتگانه قرآنى با طبقات هفتگانه آفاقى شناخته مى شود، و از ضرب كواكب هفتگانه در برجهاى ده گانه كه حجابهاى هفتاد گانه به حسب كلى از آن به دست مى آيد، و تقسيم آن به هفتاد هزار به حسب نجومى (جزئى ) است . و اما تعلقات معنوى ، اخلاق و صفات اوست ، زيرا هر يك از آن ها يكى از حجابهاى معلوم (معنوى ) است ، و آن به طور مختصر اين كه : او از جهت صورت و معنى نسخه جامع و كامل همه موجودات است ، و اين حجابها و پرده هائى كه عوالم شامل آن هاست همه در او مندرج و بر چهره حقيقى وى افتاده و او به زنجير آثار و پى آمدهاى آن ها بسته شده است ، جز اين كه اينها نيازمند به تطبيق است و حال آن كه صحيح و واقع است ، زيرا وقتى آن ها را تطبيق نمايى آن را بيش از هفتاد و هفتاد هزار از حجب نورانى و ظلمانى خواهى يافت . زيرا انسان نسخه جامعى است كه از تمام صفات و اخلاق متقابل (ستوده و نكوهيده ) در او موجود مى باشد، زيرا او از جهت صورت و معنى نسخه جامع انسان كبير است . و قال بعض الاجلاء فى بيان هذه الاخبار و ما سياءتى بمعناها و قوله تعالى : فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ، ما هذا لفظه : (( الناس ينقسمون سبعة اصناف بعدد الكواكب السيارة : الاول اصحاب الامر و النهى من السلاطين و الملوك ، و لهم تعلق بالشمس . الثانى اصحاب السيف و السلاح من الامراء و الاجناد، و لهم تعلق بالمريخ . و الثالث اصحاب العلم و الحساب و المتصرفين ، و لهم تعلق بالعطارد. و الرابع اصحاب العلم و التدبير و الراى و اصلاح امور الناس كالوزراء و العلماء، و لهم تعلق بالمشترى . و الخامس اصحاب النباتات و الزراعات و اهل الكهوف و الجبال ، و لهم تعلق بالزحل . و السادس اصحاب اللهو و اللذة و الزينة و الخوانين ، و لهم تعلق بالزهرة . و السابع اصحاب السفر و هم التجار و الرسل و من يشبههم ، و لهم تعلق بالقمر. و لا يخرج عن هذه الاصناف احد من الناس و ان خرج الحق بالانسب من المذكورين . يكى از بزرگان در بيان اين اخبار آينده نظير آن و در معناى آيه (( در زنجيرى كه طول آن هفتاد ذرع است او را دركشيد )) گويد: (( مردم هفت دسته اند به عدد ستاره هاى سياره : 1 - اصحاب امر و نهى مثل سلاطين و پادشاهان كه متعلق به خورشيدند. 2 - اصحاب شمشير و اسلحه مثل فرماندهان و سپاهيان كه متعلق به مريخند. 3 - اصحاب علم و حساب و كارگزاران كه متعلق به عطاردند. 4 - اصحاب علم و تدبير و راى و اصلاح امور مردم مانند وزيران و دانشمندان كه متعلق به مشترى اند. 5 - باغداران و كشاورزان و غارنشينان و كوه نشينان كه متعلق به زحل اند. 6 - اصحاب لهو و لذت و و زينت و خاتون ها كه متعلق به زهره اند. 7 - اصحاب سفر كه بازرگانان و سفيران و پيك ها و نظاير آنانند كه متعلق به قمرند. و هيچ يك از مردم از اين هفت طبقه بيرون نيست و اگر بيرون باشد به يكى از اينها كه مناسبتر باشد ملحق مى گردد. فاذا تقرر ذلك فاعلم ان لكل واحد من هذه الاصناف تعلقات عشرة : الاول ما يستعين به فى اقامة بدنه ، و هو الدنانير و الدراهيم ، و له تعلق بالبرج الثانى من الطالع . الثانى الاخوة . الاخوات و الانساب و الاصهار، و لهم تعلق بالبرج الثالث من الطالع . الثالث الاملاك من الدور و العقارات و البساتين و المزارع و الابار، و لها تعلق بالرابع منه . الرابع الاولاد و دخل الاملاك و الهدايا و الرسل ، و لها تعلق بالخامس منه . الخامس العبيد و الحيوانات الصغار، و لهم تعلق بالسادس منه . السادس الازدواج و الشركاء و الاضداد، و لهم تعلق بالسابع منه . السابع ما يعرض للانسان فى هذا الوجود من المصايب و النكبات و اءحوال الزوجات و الملبوسات ، و لها تعلق بالثامن منه . الثامن الذين لهم غلبة ولاية من ذوى الامر و النهى و طلب الارتفاع على الاقران و الشهرة ، و الامهات ، و لها تعلق بالعاشر منه . التاسع الاصدقاء و الاصحاب و المعارف ، و لهم تعلق بالحادى عشر منه . العاشر الاعداء و الحيوانات الكبار، و لهم تعلق بالثانى عشر منه ، و سقط برج الطالع عن درجة الاعتبار، لانه بيت النفس لابيت التعلق ، و الغرض انما هو ذكر اسباب التعلق . و سقط البرج التاسع ، لانه برج العلوم و الفضايل و النبوة ، و هى كمال النفس لا بيت التعلق . پس از اثبات و روشن شدن اين مطلب بدان كه هر يك از اين اصناف را ده تعلق و وابستگى است : 1 - آن چه در ساختار بدنش ازآن كمك مى گيرد كه دينار و درهم است ، و آن متعلق به برج دوم طالع است . 2 - برادران و خواهران و خويشان نسبى و سببى ، كه متعلق به برج سوم طالعند. 3 - مستغلات و املاك از قبيل خانه و زمين و باغ و مزرعه و چاه ، كه متعلق به برج چهارم طالعند. 4 - فرزندان و درآمدهاى املاك و هدايا و سفيران ، كه متعلق به برج پنجم طالعند. 5 - غلامان و حيوانات كوچك ، كه متعلق به برج ششم طالعند. 6 - همسران و شريكان و اضداد، كه متعلق به برج هفتم طالعند. 7 - آن چه در زندگانى بر سر انسان مى آيد از قبيل مصائب و ناراحتى ها و مشكلات همسران و لباسها، كه متعلق به برج هشتم طالع است . 8 - آنان كه حق سرورى دارند از صاحبان امر و نهى و برترى جويى بر همرديفان و شهرت . و مادران ، كه متعلق به برج دهم طالع است . 9- دوستان و ياران و آشنايان ، كه متعلق به برج يازدهم طالع اند. 10 - دشمنان و حيوانات بزرگ ، كه متعلق به برج دوازدهم طالع اند. برج طالع (برج اول ) از درجه اعتبار ساقط است ، زيرا آن بيت خود نفس است نه بيت تعلق و وابستگى (آن )، و مقصود در اين جا ذكر اسباب تعلق است . و برج نهم نيز ساقط است ، زيرا آن برج علوم و فضايل و نبوت است ، و آن كمال نفس است نه بيت تعلق . و اذا تقرر ذلك فاضرب خصوصيات الاصناف السبعة - فانها تعلقات ايضا - فى التعلقات العشرة تحصل منها سبعون مانعا للنفس من وصولها الى البارى تعالى . و كمال الشخص الذى غلب عليه كوكب فى مولده هو طبيعة ذلك الكوكب (كذلك ) اذا اغلب و قوى برج مولده و هو من اهل ما يتعلق بذلك البرج من التعلقات . و كذلك القول فى البلدان و الاقاليم و الامم . و التعلقات المذكورة هى السلسلة التى ذرعها سبعون ذراعا كما حكاه تعالى ، و هى الحجب السبعون المشاراليها فى الحديث النبوى صلى الله عليه و آله : ان لله سبعين حجابا من نور و ظلمة . فالحجب النورية هى النفوس و الاولاد و الامهات و الازواج و غير هم و العلوم اذا كانت لغير الله تعالى : و الظلمانية هى الدنانير و الدراهم و الاملاك و الحيوانات و غيرها. و لا منافاة بين هذا الخبر و ما ورد: ان لله سبعين الف حجاب من نور و ظلمة ، لان المراد من كل واحد من السبعين له الف حجاب و هو الالف من الاشتغال التى احتاج اليها آدم عليه السلام لما خرج الى الارض لياكل لقمة - كما ورد فى الخبر - و كلها يندرج فى السبعين اندراج الجزئى تحت الكلى )) .
|