پس ، فتح باب عبادت و عبوديت از نعمت هاى بزرگى است كه تمام موجودات رهين آن نعمتند و شكر آن نعمت را نتوانند كنند؛ بلكه هر شكرى فتح باب
كرامتى است كه از شكر آن نيز عاجزند.
پس ، اگر انسان علم به اين مشرب پيدا كرد و قلبش از آن مطلع گرديد، معترف به تقصير شود؛ و اگر عبادت جن و انس و ملائكه مقربين را در
درگاه حق ((جل و علا)) برد باز خائف و مقصر باشد. و نيز بندگان و اولياء خاص است كه اگر تمام كمالات به آنها روى آورد و مفتاح همه
معارف به دست آنها داده شود، ذره اى خوف آنها كم نگردد و تزلزل آنها تخفيف پيدا نكند. سبحان الله و لا
حول و لا قوة الا بالله .
پناه مى برم به خداى تعالى . خدا مى داند بايد قلب انسان پاره پاره شود و
دل انسان از خوف ذوب شود و سر به بيابان گذارد، چقدر انسان غافل است !
ديگر آنكه تمام عبادات و اطاعات ما براى تحصيل اغراض خويش و محرك ما حب نفس است ، و فى الحقيقة زهد دنيا براى آخرت است ، و آن
مثل زهد دنيا براى دنياست پيش احرار؛ پس ، اگر عبادت ثقلين را در محضر قدس ربوبيت ببريم ، جز بعد از ساحت مقدس چيز ديگرى استحقاق نداريم
. حق تبارك و تعالى ما را دعوت نموده به مقام قرب و بارگاه انس خود و خلقتك لاءجلى (237) فرموده و غايت خلقت را معرفت به خود قرار
داده و طرق معارف و راه عبوديت را به ما نشان داده ، با اين وصف ما جز به تعمير بطن به چيز ديگر
مشغول نيستيم و جز خودخواهى مقصد ديگرى نداريم .
پس ، اى انسان بيچاره كه عبادات و مناسك تو بعد از ساحت قدس آورد و مستحق عتاب و عقاب كند، به چه اعتماد دارى ؟ و چرا خوف از شدت باءس حق
تو را بى آرام و دل تو را خون ننموده . آيا تكيه گاهى دارى ؟ آيا به اعمال خود وثوق و اطمينان دارى ؟ اگر چنين است واى به
حال تو و معرفتت به حال خود و مالك الملوك ! و اگر اعتماد به فضل حق و رجا به سعه رحمت و
شمول عنايت ذات مقدس دارى ، بسيار بجا و بحق و به محل وثيقى اعتماد كردى و به پناه گاه محكمى پناه بردى .
خداوندا، بارالها، ما دستمان از همه چيز كوتاه است و خود مى دانيم كه ناقص و ناچيزيم و لايق درگاه تو و فراخور بارگاه قدس تو چيزى نداريم ؛
سر تا پا نقص و عيب هستيم و ظاهر و باطن ما به لوث معاصى و مهلكات و موبقات آغشته است ؛ ما چه هستيم كه اظهار ثناى تو كنيم ! جايى كه
اولياء تو گويند: افبلسانى هذا الكال اشكرك (238) و عجز و ضعف و قصور خود را اعلان كنند، ما
اهل معصيت و محجوبين از ساحت كبريا چه بگوييم .
جز آنكه با لقلقه لسان عرض كنيم رجاء ما به مراحم توست و اميد و ثقه ما به
فضل و مغفرت تو، و به جود و كرم آن ذات مقدس است . چنانكه در لسان اولياء تو وارد است :
قال
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
قال الله تبارك و تعالى : ((لا يتكل العاملون لى على اعمالهم التى يعملونها لثوابى ، فانهم لو اجتهدوا و اتعبوا انفسهم اعمارهم فى عبادتى
كانوا مقصرين غير بالغين فى عبادتهم كنه عبادتى فيما يطلبون عندى من كرامتى و النعيم فى جناتى و رفيع الدرجات العلى فى جواى ؛ و لكن
برحمتى فليثقوا و بفضلى فليرجوا و الى حسن الظن بى ليطمئنوا؛ فان رحمتى عند ذلك تدركهم ، و منى يبلغهم رضوانى ، و مغفرتى تلبسهم
عفوى ؛ فانى انا الله الرحمن الرحيم و بذلك تسمّيت .(239)
نيز از اسباب خوف تفكر در شدت ياءس حق و دقت سلوك راه آخرت ، و خطرات متوجه بر انسان در ايام حيات و در حين موت ، و سختى هاى برزخ و
قيامت ، و مناقشات در حساب و ميزان است ؛ چنانكه ملاحظه آيات و اخبارى كه وعده هاى حق تعالى را
شامل است رجاء كامل آورد.
حديث كنند كه حق تعالى به طورى در قيامت بسط بساط رحمت كند كه شيطان طمع مغفرت حق كند.(240) در اين عالم كه حضرت حق به حسب روايت
نظر لطف به آن نفرموده از وقتى كه خلقت فرموده آن را(241) و رحمت در آن
نازل نشده مرگ ذره اى نسبت به عوالم ديگر، اين همه رحمت و نعمت الهى و لطف و بخشش ذات مقدس سر تا پاى همه را فرا گرفته ، و هر چه پيدا و
ناپيداست سفره نعم و عطاى حضرت بارى تبارك و تعالى است كه اگر جميع عالم بخواهند به شمه اى از نعمت و رحمت او احاطه كنند نتوانند؛ پس
چه خواهد بود در عالمى كه عالم كرامت و مهمانخانه عطاى ربوبيت و جايگاه رحمت و بسط رحيميت و رحمانيت است ؛ شيطان حق دارد طمع به رحمت كند و
اميد عطاى حق نمايد.
پس ، حسن ظن خود را به حق كامل كن و اعتماد به فضل او نما، ان الله يغفر الذنوب جميعا(242) خداى تعالى همه را در بحر عطا و رحمت خود
مستغرق نمايد. تخلف در ((وعده )) حق محال است ، گر چه تخلف در ((وعيد)) ممكن است و چه بسا بسيار واقع شود. پس
دل خوش دار به رحمت كامل او.
فصل سوم : فرق بين رجا و غرور
اى عزيز ملتفت باش كه ((رجا)) را از ((غرور)) تميز دهى . ممكن است
اهل غرور باشى و گمان كنى اهل رجا هستى . و تميز آن از مبادى آن سهل است : ببين اين حالتى كه در تو پيدا شده و بدان خود را راجى ميدانى از
تهاون به او امر حق و كوچك شمردن حق و اوامر او پيدا شده ، يا از اعتقاد به سعه رحمت و عظمت آن ذات مقدس ؟ و اگر تميز آن نيز
مشكل است ، از آثار مى توان تميز داد: اگر عظمت حق در دل باشد و قلب مومن به احاطه رحمت و عطاء آن ذات مقدس باشد، قيام به اطاعت و عبوديت مى
كند؛ چون تعظيم و عبادت عظيم و منعم از فطريات و تخلف ناپذير است ؛ پس اگر با قيام به وظايف عبوديت و جد و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به
اعمال خود نداشته باشى و آنها را به چيزى نشمرى و اميد به رحمت حق و
فضل و عطاى او داشته باشى و خود را به واسطه اعمال خود مستوجب هر ذم و لوم و سخط و غضب بدانى و تكيه گاه تو رحمت وجود جود على الاطلاق
باشد، داراى مقام ((رجا)) هستى ؛ و شكر خداى تبارك و تعالى كن و از ذات مقدس بخواه كه آن را در قلب تو محكم كند و مقام بالاتر از آن را به
تو عنايت فرمايد، و اگر خداى نخواسته متهاون به او امر حق بودى و بى اهميت و ناچيز شمردى و فرموده هاى ذات اقدس را بدان كه آن غرور است
كه در دل تو پيدا شده از مكايد شيطان و نفس اماره تو.
اگر ايمان به سعه رحمت و عظمت داشتى ، اثرى از آن نمايان بود و در تو. مدعى كه عملش مخالف با دعوايش باشد خود مكذب خود است . شاهد بر
اين كلام در احاديث معتبره بسيار است :
عن ابن ابى نجران ، عمن ذكره ، عن ابى عبدالله عليه السلام قال :
قلت له : قوم يعملون بالمعاصى و يقولون نرجو، فلا يزالون كذلك حتى ياتيهم الموت ،
فقال : هولاء قوم يترجّحون فى الامانىّ. كذبوا، ليسو براحين ، ان من رجا شيئا طلبه ؛ و من خاف من شى ء هرب منه .(243)
و عن الحسين بن ابى سارة قال سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول :
لا يكون المومن مومنا حتى يكون خائفا راجيا، و لا تكون خائفا راجيا حتى يكون عاملا يخاف و يرجو.(244)
و بعضى گفته اند مثل كسى كه عمل نكند و انتظار و رجا داشته باشد، مثل كسى است كه بى مهيا كردن اسباب به اميد مسبب نشيند.(245)
مثل زارعى كه يا بدون افشاندن تخم يا بى مراقبت نمودن از زمين و آبيارى نمودن و بدون رفع موانع بنشيند به انتظار زراعت . اين را نتوان گفت
رجا دارد؛ بلكه حمق دارد و ابله است . و مثل كسى است كه اصلاح اخلاق نكرده يا از معاصى اجتناب نكرده اعمالى كند،
مثل كسى است كه بذر را در شوره زار كشت كند؛ البته چنين زرعى نتيجه مطلوبه ندهد. پس رجاء محبوب و مستحسن آن است كه انسان تمام اسبابى كه
تمام تصرف اوست و حق تعالى به عنايت كامله خود به او قدرت عنايت كرده و هدايت به طرق صلاح و فساد فرموده و امر به تهيه آنها نموده ايجاد
كند، پس از آن به انتظار و اميد آن باشد كه حق تعالى به عنايات سابقه خود اسبابى كه در تحت اختيار او نيست فراهم و رفع موانع و مفسدات
بنمايد.
پس ، بنده اگر زمين دل را از خارهاى اخلاق فاسده و سنگ و شوره هاى معاصى پاك نمود و بذر
اعمال را در او كشت و به آب صافى علم نافع و ايمان خالص آن را آبيارى كرد و از مفسدات و موانع ،
مثل عجب و ريا و امثال آنها كه به منزله علفهايى است مانع از سبز شدن زراعت ، خالص نمود، پس از آن به انتظار
فضل خدا نشست كه حق تعالى او را ثابت نگه دارد و عاقبت او را ختم به خير فرمايد، اين رجاء مستحسن است چنانكه حق تعالى فرمايد:
ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمت الله .(246)
فصل چهارم : لميت موازنه خوف و رجا
ذيل اين حديث شريف مذكور است كه خوف و رجا نبايد يكى بر ديگرى رجحان داشته باشد. چنانكه در مرسله ابن ابى عمير از حضرت صادق عليه
السلام نيز به همين مضمون وارد است .(247) و انسان وقتى كه كمال نقص خود را از قيام به عبوديت ملاحظه كرد و دقت و ضيق راه آخرت را تفكر
نمود، خوف در او حادث شود به اعلى درجه . و وقتى ملاحظه ذنوب خود نمود و تفكر در
حال مردمى كرد كه عاقبت امر بى ايمان و عمل صالح از دنيا رفتند و حالشان با اين كه در
اول امر خوب بود منجر به بدى شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند در او خوف شديد حادث شود.
در حديث شريف كافى از حضرت صادق عليه السلام نقل كند،
قال : المومن بين مخافتين : ذنب قد مضى لا يدرى ما صنع الله فيه ، و عمر قد بقى لا يدرى ما يكتسب فيه من المهالك ، فهو لا يصبح الا خائفا و لا
يصلحه الا الخوف .(248)
و در خطبه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به همين مضمون وارد است .(249) بالجمله ، خود در
كمال نقص و تقصير، و حق در كمال عظمت و جلالت و سعه رحمت و عطاست . و عبد در بين اين دو نظر هميشه در حد
اعتدال خوف و رجاست .
بعضى گفته اند در بعضى اوقات خوف براى انسان نافعتر است ، مثل حال صحت و سلامت ، تا انسان در كسب
كمال و عمل صالح كوشد. و در بعضى حالات رجا بهتر است ، مثل حال پيدايش امارات موت ، تا انسان ملاقات كند حق را با حالتى كه محبوبتر است
پيش او.(250)
و اين سخن مطابق گفته هاى سابق و احاديث مذكوره درست نيايد؛ زيرا رجاء محبوب نيز باعث بر
عمل و كسب آخرت است ؛ و خوف از حق هميشه محبوب است و منافات با رجاء واثق ندارد.
بعضى گفته اند خوف از فضايل نفسانيه و كمالات عقليه نيست در دار آخرت ؛ و فقط در دار دنيا، كه دار
عمل است ، از امور نافعه است براى فعل عبادات و ترك معاصى و بعد از خروج از دنيا فايده اى ندارد؛ به خلاف رجا كه منقطع نشود و در دار آخرت
نيز باقى است ، زيرا بنده هر چه از رحمت خدا بيشتر نايل شود، طمعش به
فضل حق افزون گردد، زيرا خزاين رحمت وجود حق تناهى ندارد. پس ، خوف منقطع شود و رجا باقى ماند.(251)
محدث محقق ، مجلسى رحمة الله فرمايد كه حق اين است كه بنده مادامى كه در دار تكليف است ، لابد است از خوف و رجا، و بعد از مشاهده امور آخرت ،
يكى از آنها لابد بر ديگرى رجحان پيدا مى كند.(252)
نويسنده گويد: آنچه ذكر كرده اند از غلبه خوف و رجا در عالم آخرت مطابق آنچه ذكر شد در معنى رجا درست نيايد. و بر فرض صحت ، راجع به
متوسطين است كه خوف و رجاء آنها راجع به ثواب و عقاب است .
و اما حال خواص و اوليا غير از آن است كه ذكر كرده اند، زيرا خوف و رجايى كه از مشاهده عظمت و
جلال حاصل شود به معاينه امور آخرت زايل نشود و رجحان بر يكديگر پيدا نكند؛ بلكه آثار
جلال و عظمت و تجليات جمال و لطف در عالم آخرت بيشتر است ، و خوف حاصل از عظمت حق از لذايذ روحانيه است ، و منافات با آيه كريمه اءلا ان
اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (253) ندارد. چنانكه با تامل معلوم شود، و آنچه از آن
قائل نقل شد كه خوف از فضائل نفسانيه نيست ، خوف از جلال و عظمت نيست ؛ زيرا آن
كمال است .
الحديث الرابع عشر: امتحان و بلا
عن ابى عبدالله عليه السلام :
ان فى كتاب علىّ عليه السلام اءن اءشد الناس بلاء النبيون ، ثم الوصيون ، ثم
الامثل فالامثل ، و انما يبتلى المومن على قدر اعماله الحسنة ؛ فمن صحّ دينه و حسن عمله ، اشتدّ بلاؤ ه ، و ذلك ان الله تعالى لم
يجعل الدنيا ثوابا لمومن و لا عقوبة لكافر، و من سخف دينه و ضعف عقله قل بلاؤ ه ، و ان البلاء اسرع الى المومن التقىّ من المطر الى قرار الارض
.(254)
فصل اول : امتحان و نتيجه آن و چگونگى نسبت آن به ذات مقدس حق
نفوس انسانيه در بدو ظهور و تعقل آن به ابدان و هبوط آن به عالم ملك ، در جميع علوم و معارف و ملكات حسنه و سيئه ، بلكه در جميع ادراكات و
فعليات ، بالقوه است و كم كم رو به فعليت گذارد به عنايت حق ((جل و علا)).
و ادراكات ضعيفه جزئيه اول در او پيدا شود، از قبيل احساس لمس و حواس ظاهر ديگر؛ و پس از آن ادراكات باطنيه نيز به ترتيب در او حادث گردد.
ولى در جميع ملكات باز بالقوه باشد؛ و اگر تحت تاثيراتى واقع نشود، به حسب نوع ملكات خبيثه در او غالب و
متمايل به زشتى و ناهنجارى گردد، زيرا دواعى داخليه از قبيل شهوت و غضب و غير آن او را طبعا به فجور و تعدى و جور دعوت كند؛ و پس از تبعيت
آنها به اندك زمانى حيوانى بس عجيب و شيطانى اندازه غريب گردد.
و چون عنايت حق تعالى و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربى و مهذب به تقدير
كامل در او قرار داده كه آن دو به منزله دو بال است براى بنى آدم كه مى تواند به واسطه آنها از حضيض
جهل و نقص و زشتى و شقاوت به اوج علم و معرفت و كمال و جمال و سعادت پرواز نمايد و خود را از تنگناى ضيق طبيعت به فضاى وسيع ملكوت
اعلى رساند : يكى مربى باطنى ، قوه عقل و تميز؛ و ديگر مربى خارجى ، انبيا و رهانمايان . و اين دو هيچ كدام بى ديگرى انجام اين مقصد ندهند، چه
عقل بشر خود نتواند كشف طرق سعادت و شقاوت كند و راهى به عالم غيب و نشئه آخرت پيدا كند، و هدايت و راهنمايى پيمبران بدون قوه تميز و ادراك
عقلى موثر نيفتد.
پس حق ((تبارك و تعالى )) اين دو نوع مربى را مرحمت فرموده كه به واسطه آنها تمام قواى مخزونه و استعدادات كامنه در نفوس به فعليت
تبدل پيدا كند. و اين دو نعمت بزرگ را حق تعالى براى امتحان بشر و اختيار آنها مرحمت فرموده ؛ زيرا بدين دو نعمت ممتاز شوند افراد انسان از
يكديگر، و سعيد و شقى و مطيع و عاصى و كامل و ناقص از هم جدا شوند.
چنانكه جناب ولايت مآب فرمايد:
والذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة .(255)
ابن ابى يعفور از امام صادق عليه السلام نقل كند:
لا بد للناس من ان يمحصوا و يميزوا و يغربلوا و يستخرج فى الغربال خلق كثير.(256)
و عن منصور: قال لى ابوعبدالله عليه السلام :
يا منصور، ان هذا الامر لا ياتيكم الا بعد اياس ، و لا والله حتى تميزوا، و لا والله حتى تمحصوا، و لا والله حتى يشقى من يشقى و يسعد من
يسعد.(257)
در حديث ديگر است از حضرت ابوالحسن عليه السلام قال : يخلصون كما يخلص الذهب .(258)
و در كافى شريف ، سند به حضرت صادق عليه السلام رساند، قال : ما من قبض و لا بسط الا والله فيه مشية و قضاء و بلاء.(259)
در حديث ديگر از حضرت منقول است ، قال : انه ليس شى ء فيه قبض او بسط مما امر الله به او نهى عنه الا و فيه لله عز و
جل ابتلاء و قضاء.(260)
((قبض )) در لغت امساك و منع و اخذ، و ((بسط)) نشر و اعطاست . پس ، هر عطا و توسعه و متعى و هر امر و نهى و تكليفى براى امتحان است .
پس ، معلوم شد كه بعث رسل و نشر كتب آسمانى همه براى امتياز بشر و جدا شدن اشقيا از سعدا و مطيعين از عاصين است . و معنى امتحان و اختيار حق همين
امتياز واقعى خود بشر است از يكديگر، نه علم به امتياز؛ زيرا علم حق تعالى ازلى و متعلق و محيط به هر چيز است
قبل از ايجاد.
پس ، نتيجه امتحان مطلقا كه اين دو كه ذكر شد از بزرگترين آنهاست امتياز سعيد و شقى است در اين امتحان و اختيار نيز حجت خدا بر خلق تمام شود و
هلاكت و شقاوت و سعادت و حيات هر كسى از روى حجت و بينه واقع گردد و راه اعتراض باقى نماند.
هر كس تحصيل سعادت و حيات جاويدان نمايد، به هدايت و توفيق حق است ؛ زيرا تمام اسباب
تحصيل را مرحمت فرموده . و هر كس تحصيل شقاوت نمايد و رو به هلاكت رود و تبعيت نفس و شيطان كند، با فراهم بودن جميع طرق هدايت و اسباب
كسب سعادت ، خود به اختيار خود، هلاكت و شقاوت فرو رفته و حجت بالغه حق بر او تمام است .
لها ما كسب و عليها مااكتسبت .(261)
فصل دوم : شدت ابتلاء انبيا و اوصيا و مؤ منين
هر عملى كه از انسان صادر مى شود، بلكه هر چه در ملك بدن واقع شود و متعلق ادراك نفس شود، از آن يك نحو اثرى در نفس واقع شود؛ چه
اعمال حسنه باشد يا سيئه ؛ كه از اثر حاصل از آنها در لسان اخبار به ((نكته بيضا)) و ((نكته سودا)) تعبير شده ؛(262) و چه از
سنخ لذايذ باشد يا آلام .
مثلا از هر لذتى كه از مطعومات يا مشروبات و جز آنها انسان مى برد، در نفس اثرى از آن واقع مى شود و ايجاد علاقه و محبتى در باطن روح به آن
مى شود و توجه نفس به آن افزون مى شود. و هر چه در لذات و مشتهيات بيشتر غوطه زند، علاقه و حب نفس به اين عالم شديدتر، و ركون و
اعتمادش بيشتر شود؛ و نفس تربيت شود به علاقه به دنيا؛ و هر چه لذايذ در ذائقه اش بيشتر شود؛ ريشه محبتش بيشتر گردد؛ و هر چه اسباب عيش
و عشرت و راحت فراهم تر باشد، درخت علاقه دنيا برومندتر گردد. و هر چه توجه نفس به دنيا بيشتر گردد، به همان اندازه از توجه به حق و
عالم آخرت غافل گردد، چنانكه اگر ركون نفس بكلى به دنيا باشد و وجهه آن مادى و دنياوى گردد، سلب توجه از حق تعالى و دار كرامت او بكلى
گردد و اخلد الى الارض و اتبع هواه (263) شود.
پس ، استغراق در بحر لذايذ و مشتهيات قهرا حب به دنيا؛ و حب به دنيا تنفر از غير آن آورد چنانكه بعكس ، اگر انسان از چيزى بدى ديد و ادراك
ناملايمات كرد، صورت آن ادراك در نفس ايجاد تنفر نمايد. و هر چه آن صورت قويتر باشد، آن تنفر باطنى قويتر گردد، چنانكه اگر كسى در
شهرى رود كه در آن جا امراض و آلام بر او وارد شود. و ناملايمات خارجى و داخلى بر او رو آورد، قهرا از آنجا متنفر و منصرف شود. و هر چه
ناملايمات بيشتر باشد، انصراف و تنفر افزون شود، و اگر شهر بهترى سراغ داشته باشد، كوچ به آنجا كند. و اگر نتواند به آنجا حركت
كند، علاقه به آنجا پيدا ك ند و دلش را به آنجا كوچ دهد.
پس ، اگر انسان از اين عالم هر چه ديد بليات و آلام و اسقام و گرفتارى ديد و امواج فتنه ها و محنت ها بر آن رو آورد، قهرا از آن متنفر گردد و
دلبستگى به آن كم شود و اعتماد بر آن نكند. و اگر به عالم ديگرى معتقد باشد و فضاى وسيع خالى از هر محنت و المى سراغ داشته باشد، قهرا
بدانجا سفر كند.
و اگر سفر جسمانى نتوان كرد، سفر روحانى كند و دلش را بدانجا فرستد پر واضح است كه تمام مفاسد روحانى و اخلاقى و اعملاى كه از حب به
دنيا و غفلت از حق تعالى و آخرت است ، و حب به دنيا منشاء هر خطيئه است ؛(264) چنانكه تمام اصلاحات نفسانى و اخلاقى و اعمالى از توجه به
حق و دار كرامت آن و از بى علاقگى به دنيا و عدم ركون و اعتماد به زخارف آن است .
پس ، معلوم شد از اين مقدمه كه حق تعالى عنايت و الطافش به هر كس بيشتر باشد و مراحم ذات مقدس
شامل حال هر كس زيادتر باشد، او را بيشتر از اين عالم و زخارف آن پرهيز دهد، و امواج بليات و فتن را بر او بيشتر متوجه فرمايد، تا اين كه
روحش از اين دنيا و زخارف آن منصرف و منزجز گردد و به مقدار ايمانش رو به عالم آخرت رود و وجهه قلبش متوجه به آنجا گردد. و اگر نبود
براى تحمل شدت ابتلا مگر همين يك جهت ، هر آينه كفايت مى كرد.
و در احاديث شريفه اشارت به اين معنى دارد:
عن ابى جعفر عليه السلام :
ان الله تعالى ليتعاهد المومن بالبلاء كما يتعاهد الرجل اهله بالهدية من الغيبة ، و يحميه الدنيا كما يحمى الطبيب المريض .(265)
در حديث ديگر نيز به همين مضمون وارد است .(266) گمان نشود كه محبت حق و شدت عنايت ذات اقدس به بعضى بندگان نعوذ بالله جزاف و بى
جهت است ؛ بلكه هر قدمى كه مومن و بنده خدا به سوى او بردارد، حق تعالى به قدر ذراعى به او نزديك شود.(267)
مثل مراتب ايمان و تهيه اسباب توفيق ، مثل انسانى است كه با چراغى در راه تاريك حركت كند؛ هر قدمى كه بردارد، جلو او روشن گردد و راهنمايى
براى قدم ديگر نمايد. هر قديم كه انسان به سوى آخرت بردارد، راه روشنتر شود و عنايات حق به او بيشتر گردد و اسباب توجه به عالم قرب
و تنفر از عالم بعد را فراهم فرمايد. و عنايات ازليه حق تعالى به انبيا و اوليا به واسطه علم ازلى اوست به اطاعت آنها در زمان تكليف . چنانكه
شما اگر دو بچه داشته باشيد كه در حال طفوليت آنها علم پيدا كنيد كه يكى موجبات رضايت شما را فراهم مى كند و يكى موجبات سخط و غضب شما
را، البته عنايت شما از اول به آن مطيع بيشتر از ديگرى است .
ديگر از نكات شدت ابتلاى بندگان خاص اين است كه آنها در اين ابتلا و گرفتارى ها به ياد حق افتند و مناجات و تضرع در درگاه قدس ذات مقدس
نمايند و مانوس با ذكر و فكر او گردند. و طبيعى بنى الانسان است كه در وقت بليات تشبث به هر ركنى كه
احتمال نجات در او دهند پيدا مى كنند، و در وقت سلامت و راحت غفلت از آن پيدا مى كنند؛ و چون خواص ركنى جز حق سراغ ندارند ، بدان متوجه شوند و
انقطاع به مقام قدس او پيدا كنند. و حق تعالى از عنايتى كه به آنها دارد، خود سبب انقطاع را فراهم فرمايد.
گر چه اين نكته ، بلكه نكته سابقه ، نسبت به انبيا و اوليا كمل درست نيايد؛ چه آنها مقامشان مقدستر و قلبشان محكمتر از آن است كه به اين امور
علاقه به دنيا پيدا كنند، يا در توجه و انقطاعشان به حق فرقى حاصل شود.
و تواند بود كه انبيا و اولياء كمل چون به نور باطنى و مكاشفات روحانى يافته اند كه حق تعالى به اين عالم و زخارف آن نظر لطف ندارد و دنيا
و هرچه در اوست خوار و پست است در پيشگاه مقدس او، از اين جهت اختيار كردند فقر را بر غنا و ابتلا را بر راحتى و بليات را بر غير آنها، چنانكه
احاديث شريفه شاهد بر اين معنى است .(268)
در حديث است كه جبرئيل كليد خزاين ارض را در حضور خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم آورد و عرض كرد در صورت اختيار آن از مقامات
اخروى شما نيز چيزى كم نشود. حضرت براى تواضع از حق تعالى قبول نفرموئد و فقر را اختيار فرمود.
و در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند، قال : ان الكافر ليهون على الله حتى لو ساءله الدنيا بما فيها اعطاه ذلك
.(269)
و اين از خوارى دنياست در نظر كبرياى حق . و در حديث است كه حق تعالى از وقتى كه عالم اجسام را خلق فرموده به آن نظر لطف نفرموده است .(270
)
ديگر از نكات شدت ابتلاء مؤ منين آنكه براى آنها درجاتى است كه به آنها
نايل نشوند مگر با بليات و امراض و آلام .(271) و ممكن است اين درجات صورت اعراض از دنيا و
اقبال به حق باشد؛ و ممكن است براى خود اين بليات صورت ملكوتى باشد كه
نيل به آنها نشود مگر با ظهور در عالم ملك و ابتلاء آنها به آن . چنانكه در حديث شريف كافى سند به حضرت صادق عليه السلام رساند:
|