و اين معنى اجماعى علماى شيعه است. و احاديث در اين باب متواتر است.چنانچه ابنبابويه به سند معتبر از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: چون بنده را در مقام حساب نزد خداوند عالميان مىدارند اول چيزى كه از او سؤال مىكنند از نماز و زكات و روزه و حج و ولايت ما اهل بيت است. پس اگر اقرار به ولايت كرد و بر آن حال مُرد، نماز و روزه و زكات و حجش را قبول مىكنند، و اگر اقرار به ولايت ما نكرد هيچ عمل از اعمال او را قبول نمىكنند. و به سند ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه: جبرئيل بر حضرت رسول صلىالله عليه و آله نازل شد و گفت: خداوند عالم سلامت مىرساند كه: من آسمانهاى هفتگانه را و زمينهاى هفتگانه را و آنچه بر روى آنهاست خلق كردهام، و هيچ محلى بهتر از ميان ركن و مقام ابراهيم(2) خلق نكردهام. اگر بندهاى مرا در آنجا بخواند از آن روزى كه آسمانها و زمينها را خلق كردهام تا انقراض عالم، و اقرار به ولايت على نداشته باشد، او را سرنگون در جهنم اندازم.و در حديث ديگر وارد شده كه: خدا وحى فرمود به حضرت پيغمبر صلىالله عليه و آله كه: يا محمد اگر بندهاى مرا عبادت كند تا از هم بپاشد و مانند مشك پوسيده شود و منكر ولايت اهل بيت باشد، او را در بهشت جا ندهم و در سايه عرش خود در نياورم. و منقول است از حضرت على بن الحسين عليهماالسلام كه حضرت رسالت پناه صلىالله عليه و آله فرمود كه: به حق خداوندى كه جان محمد در دست قدرت اوست، كه اگر بندهاى در روز قيامت با عمل هفتاد پيغمبر بيايد، خدا از او قبول نكند تا ولايت من و اهل بيت مرا نداشته باشد. و از ابوحمزه ثمالى منقول است كه: حضرت على بن الحسين عليهالسلام پرسيد از ما كه: كدام بقعه از جاهاى زمين بهتر است؟ گفتم: خدا و رسول و فرزند رسول بهتر مىدانند. فرمود كه: بهترين بقعههاى زمين ميانه ركن حجر و مقام ابراهيم است. و اگر كسى به قدر آنچه نوح در ميان قوم خود ماند - هزار، كم پنجاه سال - عمر كند و در آن موضع عبادت كند كه روزها را به روزه و شبها را به عبادت گذراند، و خدا را بدون ولايت ما ملاقات كند، آن عبادت هيچ نفع ندهد او را. و اين حديث از طرق شيعه و سنى متواتر است كه: هركه بميرد و امام خود را نشناسد كافر مرده است و به مرگ جاهليت و كفر مرده است. تنوير ششم: در بيان بعضى از صفات و علامات امام و شرايط امامت بايد دانست كه چون احكام دين و دنياى امت منوط به حكم امام است بايد كه عالم باشد به احكام دين، و واقف باشد بر خصوصيات آيات قرآنى از محكم و متشابه، و مجمل و مفصل، و ناسخ و منسوخ، و عام و خاص، و همچنين بر اخبار نبوى. و بالجمله بايد عالم به جميع علوم باشد. و بايد كمال رأى و شجاعت داشته باشد، تا از عهده مجاهده با اعداى دين برتواند آمد. و بايد كه اعلم امت باشد زيرا كه تقديم مفضول بر فاضل(3)، و تقديم متعلم بر معلم، و تفضيل جاهل بر دانا قبيح است عقلا. چنانچه حق سبحانه و تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد كه: أفمن يهدى الى الحق أحق أن يتبع أم من لا يهدى الا أن يهدى؟(4) يعنى: آيا كسى كه هدايت مىكند (مردم را) به سوى حق سزاوارتر است به اينكه او را متابعت كنند، يا آن كس كه هدايت نمىيابد مگر وقتى كه او را هدايت كنند، و ديگران او را راه بنمايند؟ و چگونه جايز باشد و حال آن كه علم سرمايه فضيلت و كمال است، و لهذا حق تعالى بيان افضليت حضرت آدم را بر ملائكه به علم فرمود، و به اين سبب او را مَسجود(5) ملائكه گردانيد. و همچنين طالوت(6) را از حيثيت زيادتى در علم و قوت بدن از قوم خود، برگزيد، چنانچه ظاهر است از آيه كريمه كه: ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطه فى العلم و الجسم.(7) و ايضا در بيان تقديم رتبه علما فرموده است كه: هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون؟(8) كه: آيا مساوىاند آن جماعتى كه عالماند و آن جماعتى كه عالم نيستند؟ و اگر كسى اندكى تأملى نمايد مىداند كه امام در جميع صفات كمال مىبايد كه از امت افضل باشد؛ چه، غرض اصلى از وضع شرايع دين و تكاليف، تكميل افراد انسانى است و نجات ايشان از نقايص و فايض گردانيدن به سعادات و كمالات. و چون امام به نيابت پيغمبر، مرشد طريقه استكمال است بايد كه مثل نبى در جميع كمالات علمى و عملى از همه در پيش باشد تا اين فايده مترتب شود. و به اتفاق، ائمه ما صلواتالله عليهم در علم و كمالات بر جميع اهل عصر خود زيادتى داشتهاند. و ابنبابويه رحمهالله به سند قوى از حضرت على بن موسىالرضا عليه التحيه و الثناء روايت كرده است كه: امام را چند علامت است: داناترين مردم است؛ و از جميع اهل عصر پرهيزكارتر و بردبارتر است؛ و در شجاعت و سخاوت از همه در پيش است؛ و عبادتش از همه بيشتر است؛ و ختنه كرده متولد مىشود؛ و در هنگام ولادت خون و كثافت با او نمىباشد؛ و از پى سر مىبيند چنانچه از پيش رو مىبيند؛ و او را سايه نمىباشد(9)؛ و چون متولد مىشود دست بر زمين مىگذارد و آواز به شهادتين بلند مىكند؛ و محتلم نمىشود؛ و ديدهاش به خواب مىرود و دلش به خواب نمىرود؛ و از آنچه واقع مىشود؛ در خواب مطلع مىباشد؛ و ملك با او سخن مىگويد؛ و زره رسول خدا صلىالله عليه و آله بر قامتش درست مىآيد؛ و هرگز بول و غايطش را كسى نديده، زيرا كه خدا زمين را موكل ساخته كه فرو برد كه كسى نبيند؛ و بدن او از مشك خوشبوتر مىباشد؛ و اولى است به مردم از جان ايشان، يعنى مىبايد كه جان خود را فداى جان او كنند؛ و بر مردم مهربانتر است از پدر و مادر ايشان؛ و تواضع و فروتنى او از براى خدا از همه بيشتر است؛ و آنچه از امور خير كه مردم را امر مىفرمايد خود پيش از ديگران به آن عمل مىنمايد؛ و هرچه مردم را از آن منع مىفرمايد خود زياده از ديگران اجتناب مىفرمايد؛ و دعاى او مستجاب مىباشد حتى آن كه اگر بر سنگى دعا كند دو نيم مىشود؛ و سلاح و حربه رسول صلىالله عليه و آله نزد او مىباشد؛ و ذوالفقار نزد او مىباشد؛ و نزد او صحيفهاى هست كه نامهاى شيعيان ايشان كه تا قيامت به هم خواهند رسيد در آن صحيفه هست؛ و صحيفهاى ديگر دارد كه نام دشمنان ايشان كه تا روز قيامت به هم خواهند رسيد در آن نوشته است؛ و جامعه(10) نزد او هست، و آن نامهاى است كه طولش هفتاد ذرع(11) است كه جميع آنچه بنىآدم به آن محتاجاند از احكام الهى در آن هست؛ و جفر اكبر و اصغر(12) را دارد، كه يكى از پوست بز است و ديگرى از پوست گوسفند، و در آنها جميع علوم هست، حتى ارش(13) خدشهاى(14) كه كسى در بدن كسى بكند، و حتى يك تازيانه و نيم تازيانه و ثلث تازيانه؛ و مصحف(15) فاطمه نزد او هست. و كلينى روايت كرده است از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام كه: امام را ده علامت است: متولد مىشود پاكيزه و ختنه كرده؛ و چون به زمين مىآيد كف را بر زمين مىگذارد و آواز به شهادتين بلند مىكند؛ و محتلم نمىشود؛ و دلش به خواب نمىرود؛ و خميازه و كمانكش(16) نمىكند؛ و از عقب مىبيند چنانچه
از پيش رو مىبيند؛ و مدفوع او از مشك خوشبوتر است و زمين موكل است كه بپوشاند و فرو برد آن را؛ و چون زره حضرت رسول صلىالله عليه و آله را مىپوشد موافق قامتش مىباشد، و اگر ديگرى پوشد، خواه بلند باشد و خواه كوتاه، يك شِبر(1) از او بلندتر مىباشد؛ و پيوسته ملك با او سخن مىگويد تا از دنيا برود. و حِميرى در كتاب قربالاسناد و به سند قوى(2) از ابوبصير(3) روايت كرده است كه: روزى به خدمت حضرت امام موسى عليهالسلام رفتم و گفتم: فداى تو شوم! امام را به چه چيز مىتوان شناخت؟ فرمود كه: به چند خصلت: اما اول آن كه پدر او مردم رابه امامت او خبر دهد و نصب كند او را براى امامت، كه حجت بر مردم تمام شود، همچنانچه پيغمبر حضرت اميرالمؤمنين را نصب فرمود؛ ديگر آن كه از هرچه پرسند عاجز نشود و جواب بگويد، و اگر نپرسند خود بيان كند؛ و مردم را خبر دهد به آنچه در آينده واقع خواهد شد؛ و به همه زبانى با مردم حرف گويد. بعد از آن فرمود كه: بنشين تا به تو علامتى براى امامت خود بنمايم كه خاطرت مطمئن شود. در اين حال مرد خراسانى از در درآمد و به عربى از آن حضرت سؤال كرد. حضرت به فارسى جوابش فرمود. خراسانى گفت كه: من به زبان خود سخن نگفتم به گمان اينكه نمىدانى. فرمود كه: سبحانالله! اگر من تو را به زبان تو جواب نتوانم گفت پس بر تو چه زيادتى خواهم داشت؟ پس با من گفت كه: اى ابومحمد امام بر او مخفى نيست زبان هيچ يك از مردم، و سخن مرغان و حيوانات و هر ذى روحى را مىداند. و به اين علامتها امام را مىتوان شناخت. پس اگر اينها در او نباشد امام نيست. و از ابن ابىنصر(4) منقول است كه: از حضرت امام رضا عليهالسلام پرسيدم كه: به چه چيز امام را مىتوان دانست؟ فرمود كه: به چند علامت: اينكه بزرگتر فرزندان باشد؛ و فضل و علم داشته باشد؛ و هركه به مدينه آيد و پرسد كه: پدرش كى را وصى كرد؟ گويند كه: او را. فرمود كه: سلاح و شمشير در ميان ما از بابت تابوت(5) است در بنىاسرائيل. در هر جا كه سلاح هست، امامت در آنجاست چنانچه تابوت بنىاسرائيل در هر خانه كه بود پيغمبرى در آنجا بوده. و منقول است از عبدالله بن ابان(6) كه: عرض كردم به خدمت حضرت امام رضا عليهالسلام كه: از براى من و اهل بيت من دعا كن. فرمود كه: مگر نمىكنم؟ والله كه اعمال شما هر روز و شب بر من عرض مىشود. راوى مىگويد كه: اين بر من بسيار عظيم نمود. فرمود كه: مگر نخواندهاى اين آيه را كه: بگو (اى محمد) كه بكنيد آنچه مىكنيد كه عن قريب خدا و رسول و مؤمنان عمل شما را مىبينند.(7) والله كه مؤمنان على بن ابىطالب و ائمه فرزندان اويند. و كلينى از ابوبصير روايت كرده است كه: روزى به خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم. فرمود كه: رسول خدا صلىالله عليه و آله به حضرت اميرالمؤمنين هزار باب از علم تعليم فرمود كه از هر بابى هزار باب گشوده مىشد. گفتم: اين است والله علم! پس ساعتى سر به زير افكند و فرمود كه: اين علم عظيم است اما همين نيست. اى ابومحمد جامعه نزد ماست. گفتم: فداى تو گردم! جامعه كدام است؟ فرمود كه: نامهاى است كه طولش هفتاد ذراع(8) است به ذراع رسولالله صلىالله عليه و آله. و آن حضرت فرموده و حضرت اميرالمؤمنين به دست خود نوشته و در آن هر حلال و حرامى و هرچه امت به آن احتياج دارند هست، حتى ارش خراشيدن بدن. و دست بر من گذاشت و فرمود كه: رخصت مىدهى؟ گفتم: من بنده توام، آنچه خواهى بكن. پس بدن مرا فشرد و فرمود كه: حتى ارش اين در آنجا هست. گفتم: والله كه علم اين است. فرمود كه: همين نيست. بعد از ساعتى فرمود كه: جفر نزد ماست. و مردم چه مىدانند كه جفر چيست. گفتم: جفر كدام است؟ فرمود كه: ظرفى است از پوست كه علم جميع پيغمبران و اوصياى ايشان و علم جميع علماى گذشته در آن هست. گفتم: والله كه اين است علم. فرمود كه: همين نيست. بعد از ساعتى فرمود كه: نزد ماست مصحف فاطمه. و مردم چه مىدانند كه چه چيز است مصحف فاطمه. گفتم: بيان فرما. فرمود كه: مصحفى است سه برابر اين قرآنى كه شما داريد، و يك حرف از قرآن شما در آن نيست. گفتم: والله كه اين علم است. فرمود كه: همين نيست. بعد از زمانى فرمود كه: علم گذشته و آينده تا روز قيامت نزد ماست. گفتم: فداى تو گردم! اين است علم. فرمود كه: همين نيست. گفتم: پس ديگر علم چه چيز است؟ فرمود كه: عمده علم آن است كه روز به روز و ساعت به ساعت حادث مىشود(9) تا روز قيامت. و به سند ديگر از حماد بن عثمان(10) روايت كرده است كه: شنيدم از حضرت صادق عليهالسلام كه: زنادقه(11) در سال صدوبيست و هشت ظاهر خواهند شد. در مصحف فاطمه چنين ديدم. پرسيدم كه: مصحف فاطمه كدام است؟ فرمود كه: چون حضرت رسالت پناه صلىالله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود حضرت فاطمه را اندوهى رو نمود كه خدا داند قدر آن را. آنگاه خدا ملكى را فرستاد كه تسلى آن حضرت بفرمايد و قصهاى(12) براى او بخواند. پس آن ملك مىگفت و حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىنوشت، تا آن كه كتابى جمع شد. پس فرمود كه: در آن كتاب چيزى از حلال و حرام نيست؛ علوم آينده است تا روز قيامت. و به سند معتبر روايت كرده است از ابىيحيى صنعانى(13) كه: حضرت صادق عليهالسلام فرمود كه: ما را در شبهاى جمعه شأن و رتبه عظيم هست. گفتم: فداى تو گردم! چه شأن است؟ فرمود كه: رخصت مىفرمايند روح پيغمبران و اوصياى گذشته را و روح امامى را كه در ميان شماست، كه ايشان عروج نمايند به آسمان تا به عرش مىرسد ارواح ايشان. پس هفت مرتبه طواف عرش مىكنند، و نزد هر قائمه(14) از قوايم(15) عرش دو ركعت نماز مىگزارند. پس به بدنهاى خود برمىگردند، و پر مىشوند انبيا و اوصيا از سرور و خوشحالى، و علوم بسيار بر علوم امام شما مىافزايد. و از سيف تمار(16) مروى است كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود كه: اگر من در ميان موسى و خضر مىبودم(17) ايشان را خبر مىدادم كه از هر دو داناترم، و علمى چند به ايشان مىگفتم كه ايشان خبر نداشتند. زيرا كه ايشان علم گذشته را مىدانستند و علم آينده را نمىدانستند. و ما مىدانيم علم گذشته و آينده را تا روز قيامت، و از پيغمبر به ما ميراث رسيده. و در حديث ديگر فرمود كه: خدا از آن كريمتر است كه بر بندگان خود اطاعت بندهاى را واجب گرداند، و خبرهاى آسمان را از او باز دارد، بلكه هر صبح و شام خبرهاى آسمان به ما مىرسد. و ايضا از حضرت صادق عليهالسلام منقول است كه: جبرئيل دو انار به خدمت حضرت رسول صلىالله عليه و آله آورد. حضرت يكى را تمام تناول فرمودند و يكى را دو نيم كردند و نصفى خود تناول فرمودند و نصفى را به علىبن ابىطالب صلواتالله عليه دادند. پس فرمودند كه: اى برادر دانستى كه اين دو انار چه بود؟ انار اول پيغمبرى بود؛ تو را در آن بهرهاى نيست. و انار دويم علم بود؛ تو شريك منى در علم. راوى گفت كه: چگونه شريك آن حضرت بود در علم؟ فرمود كه: خدا هيچ علمى را تعليم پيغمبر نفرمود مگر اينكه او را امر فرمود كه به على ياد دهد. و اين علوم همه به ما منتهى شده است.
و منقول است از ابوبصير كه: از حضرت صادق عليهالسلام سؤال كردم از روح كه خدا مىفرمايد كه: و يسئلونك عن الروح. قل الروح من أمر ربى.(1) فرمود كه: روح خلقى است عظيمتر از جبرئيل و ميكائيل، و با هيچ يك از پيغمبران گذشته نبوده است بغير از حضرت رسول صلىالله عليه و آله كه با او بود. و با ائمه مىباشد و خبرها به ايشان مىگويد و تسديد ايشان مىنمايد.(2) و در بعضى روايات وارد شده است كه: چون حضرت موسى و خضر بر كنار دريا مىخواستند از يكديگر جدا شوند مرغى پيدا شد و قطرهاى از آب برداشت و به جانب مشرق انداخت، و قطرهاى ديگر به جانب مغرب انداخت، و يك قطره به جانب آسمان انداخت و يكى به سوى زمين، و قطره پنجم را به دريا افكند. هر دو حيران ماندند. در اين حال صيادى در ميان دريا پيدا شد و گفت: در امر مرغ تفكر مىنماييد؟ شما دو پيغمبر تأويل(3) كار آن را نمىدانيد و من كه مرد صيادىام مىدانم. گفتند: ما نمىدانيم مگر چيزى را كه خدا تعليم ما نمايد. صياد گفت كه: اين مرغى است در دريا مىباشد و مسلم نام دارد و اين كار او اشاره به اين بود كه پيغمبرى در آخرالزمان خواهد آمد كه علم اهل مشرق و مغرب و اهل آسمان و زمين نزد علم او مثل اين قطره باشد نزد اين دريا، و پسر عم و وصى او وارث علم او خواهد بود. پس آن صياد غايب شد. دانستند كه ملكى بود از جانب خدا، ايشان را متنبه ساخت. و كلينى از عبدالأعلى(4) روايت كرده كه: حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام فرمود كه: من كتاب الهى را مىدانم از اول تا آخر، چنانچه گويا همه در كف من است. و در قرآن است خبر آسمان و زمين و خبرهاى گذشته و خبرهاى آينده، چنانچه فرموده است كه فيه تبيان كلى شىء.(5) و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: خدا به حضرت عيسى دو اسم اعظم(6) تعليم فرموده بود كه آن آثار از او به ظهور مىآمد. و موسى چهار اسم داشت، و حضرت ابراهيم هشت اسم داشت، و نوح پانزده اسم داشت، و آدم بيست و پنج اسم داشت؛ و خدا جميع آنها را تعليم پيغمبر آخرالزمان فرمود. و به درستى كه اسماى اعظم الهى هفتاد و سه اسم است؛ هفتاد و دو اسم را تعليم آن حضرت فرمود و يك اسم را به هيچ كس تعليم نكرد. و از امام على نقى عليهالسلام منقول است كه: خدا را هفتاد و سه اسم اعظم است. يك اسم از آنها را آصف(7) مىدانست كه تخت بلقيس(8) را در يك چشم زدن نزد سليمان حاضر ساخت.(9) و ما هفتاد و دو اسم را مىدانيم و يك اسم، مخصوص خداست كه ديگرى نمىداند. و به سند موثوق به(10) از امام محمد باقر روايت كرده است كه: عصاى موسى از آدم بود و به شعيب(11) رسيد و از شعيب به حضرت موسى منتقل شد و آن عصا نزد ماست، و در اين زودى او را مشاهده كردم و هنوز سبز است به هيئت آن روزى كه از درخت جدا كردهاند. و چون با آن سخن مىگويى جواب
مىگويد. و از براى قائم ما مهياست كه چون خروج كند آنچه موسى به آن مىكرد آن حضرت نيز خواهد كرد. و چون آن را امر كنند كه چيزى را بربايد، دو شعبه مىشود كه يك كامش در زمين است و يكى در سقف به قدر چهل ذراع(1)، و چيزها را به زبان خود مىربايد و در حديث ديگر حضرت صادق عليهالسلام فرمود كه: الواح موسى و عصاى موسى نزد ماست، و ماييم وارث پيغمبران. و در حديث ديگر حضرت باقر عليهالسلام فرمود كه: چون قائم آل محمد از مكه ظاهر شود و اراده كوفه نمايد منادى آن حضرت ندا كند كه: كسى با خود توشه و آب برندارد. پس سنگ موسى(2) را بردارند كه بار يك شتر است، و در هر منزلى كه فرود آيند چشمهاى از آن جارى شود كه هر گرسنهاى كه از آن بخورد سير شود و هر تشنهاى كه بخورد سيراب شود. و توشه ايشان همين باشد تا به صحراى نجف فرود آيند. و ايضا به سند معتبر از آن حضرت منقول است كه: حضرت اميرالمؤمنين صلواتالله عليه شبى از خانه بيرون آمدند بعد از خفتن(3). و آهسته مىفرمودند كه: در اين شب تاريك امام شما بيرون آمده است پيراهن آدم در بر و عصاى موسى و انگشترى سليمان در دست. و به سند ديگر از مفضل روايت كرده كه: حضرت صادق صلواتالله عليه پرسيد كه: مىدانى كه چه چيز بود پيراهن يوسف(4)؟ گفتم: نه. فرمود كه: چون آتش از براى حضرت ابراهيم افروختند جبرئيل جامهاى از جامههاى بهشت آورد و بر آن حضرت پوشانيد كه سرما و گرما در او تأثير نكند. و حضرت ابراهيم در وقت وفات، آن پيراهن را تعويذى كرد(5) و بر حضرت اسحاق(6) آويخت، و همچنين اسحاق به يعقوب(7) داد. و چون حضرت يوسف متولد شد يعقوب آن پيراهن را تعويذ او كرد، و با او بود در همه احوال. و در مصر آن را گشود كه از براى پدر بفرستد، بويش به مشام يعقوب رسيد، چنانچه گفت كه: انى لأجد ريح يوسف لو لا أن تفندون.(8) بوى همان پيراهن بود كه خدا از بهشت فرستاده بود. گفتم: فداى تو شوم! آخر آن پيراهن به كه منتقل شد؟ فرمود كه: به اهلش رسيد. بعد از آن فرمود كه: هر پيغمبرى كه علمى يا غير علم چيزى از او به ميراث ماند به آل محمد منتهى شد. و الحال نزد ايشان است. و از سعيد سَمان(9) روايت كرده است كه: حضرت صادق عليهالسلام فرمود كه: نزد من است شمشير رسول خدا صلىالله عليه و آله و علمهاى آن حضرت، و زرهها(10) و خود آن حضرت، و نزد من است الواح و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نزد من است آن تشتى كه موسى در آن قربانى مىكشت، و نزد من است آن نامى كه چون حضرت رسول صلىالله عليه و آله ميان مسلمانان و كفار مىگذاشت تير لشكر كفار به مسلمانان نمىرسيد. و مثل سلاح حضرت رسول در ميان ما مثَل تابوت است در ميان بنىاسرائيل كه در هر خانهاى كه تابوت در آن خانه بود پيغمبرى در آنجا بود. هركه از اهل بيت سلاح نزد اوست، امامت با اوست. و محمد بن الحسن الصفار به اسناد خود از مسمع(11) روايت كرده است كه: به خدمت حضرت صادق صلواتالله عليه عرض نمودم كه: كوفتى(12) مرا عارض شده و هرگاه طعام ديگران مىخورم آزار مىكشم، و چون طعام شما را مىخورم آزار نمىكشم. فرمود كه: تو طعام جمعى را مىخورى كه ملائكه با ايشان مصاحفه مىكنند(13) در فراشهاى(14) ايشان. عرض كردم كه: ملائكه بر شما ظاهر مىشوند؟ فرمود كه: به اطفال ما مهربانترند از ما.
و به سند معتبر از حسين بن ابىالعلا(1) روايت كرده است كه فرمود كه: يا حسين خانههاى ما محل نزول ملائكه است، و محل وحى الهى است. بعد از آن دست زدند بر پشتيى كه در آن خانه بود و فرمودند كه: پشتيهاست كه والله كه بسيار تكيه بر آنها كردهاند ملائكه، و بسيار است كه ما از پر ايشان برمىچينيم.(2) و از ابوحمزه ثمالى نقل كرده است كه: روزى به خدمت حضرت على بن الحسين عليهماالسلام رفتم و ساعتى در بيرون ماندم تا مرخص شدم(3). چون داخل شدم ديدم كه حضرت چيزى از زمين برمىچيند. بعد از آن دست دراز كردند و شخصى در عقب پرده بود، به او دادند. گفتم: فداى تو گردم! اين چه چيز بود كه برچيديد؟ فرمودند كه: پرهاى ملائكه بود. چون ايشان به نزد ما مىآيند ما پرهاى ايشان را جمع مىكنيم و تعويذ براى اولاد خود مىكنيم. پرسيدم كه: ملائكه نزد شما مىآيند؟ فرمود كه: پيوسته بر تكيهگاه ما تكيه مىكنند. و به سند ديگر از مفضل بن عمر روايت كرده است كه: روزى به خدمت حضرت صادق عليهالسلام رفتم و چون بنشستم حضرت امام موسى عليهالسلام آمدند، و در گردن آن حضرت قلادهاى(4) بود كه در آن پرهاى كنده بود. حضرت را بوسيدم و در برگرفتم و از حضرت صادق پرسيدم كه: اين پرها چيست كه در گردن حضرت امام موسى عليهالسلام است؟ فرمود كه: اينها از بال ملائكه است. گفتم: ملائكه به خدمت شما مىآيند؟ فرمود كه: مىآيند و رو بر فِراش ما مىمالند، و آنچه در گردن امام موسى است از بال ايشان است. و ايضا روايت نموده كه آن حضرت فرمود كه: ملائكه در خانههاى ما نازل مىشوند و بر فراش ما مىگردند و بر خوان ما حاضر مىشوند، و هر گياهى و ميوهاى را - تر و خشك - از براى ما مىآورند، و بال خود بر ما و فرزندان مىمالند، و جانوران را از ما و فرزندان ما دور مىگردانند، و در وقت هر نماز حاضر مىشوند كه با ما نماز كنند، و خبرهاى اهل زمين را هر روز و هر شب به ما مىرسانند، و هر پادشاهى كه بميرد و ديگرى به جايش منصوب گردد خبرش را به ما مىرسانند و سيرت و طريقه او را به ما مىگويند. و به سند معتبر از سَدير صيرفى روايت كرده است كه: در مدينه حضرت امام محمد باقر عليهالسلام خدمتى چند به من رجوع فرمود، و چون به فجالروحاء(5) رسيدم شخصى را از دور ديدم كه جامه خود را حركت مىدهد. به جانب او رفتم و گمان كردم كه تشنه است. مَطهَره(6) خود را به او دادم. گفت: نمىخواهم. و نامهاى به من داد كه مهرى از گِل بر او بود، و هنوز گل تر بود. چون ملاحظه كردم مهر حضرت امام محمد باقر عليهالسلام بود. گفتم: در چه وقت از حضرت جدا شدى؟ گفت: در همين ساعت. چون گشودم، خدمتى چند رجوع فرموده بودند، و چون ملاحظه كردم كسى را نديدم. به خدمت حضرت كه رسيدم عرض كردم كه: نامه تو در فلان موضع به من رسيد و گل هنوز تر بود. فرمود كه: ما چون امرى را خواهيم به تعجيل صورت يابد خدمتكاران از جن داريم، به ايشان مىفرماييم. و به سند صحيح از ابوحمزه ثمالى روايت كرده است كه: در خدمت حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام بودم در مابين مكه و مدينه. ناگاه سگ سياهى پيدا شد. حضرت فرمود كه: خوش زود آمدى. پس چون نظر كردم به صورت مرغى شد. گفتم: اين چه چيز است فداى تو شوم؟ فرمود كه: اين پيكى است از جن. هِشام(7) در اين ساعت مرده است. اين پرواز مىكند و در هر شهر خبر مرگ او را مىرساند. و كلينى عليهالرحمه از سعد اسكاف(8) روايت كرده است كه: به خدمت حضرت امام محمد باقر عليهالسلام رفتم و رخصت طلبيدم. فرمود كه: باش. آنقدر ماندم كه آفتاب گرم شد. پس جماعتى بيرون آمدند با روهاى زرد، و عبادت ايشان را نحيف كرده، و كلاههاى خز در سر. چون داخل شدم فرمود كه: ايشان برادران شمايند از جن. پرسيدم كه: به خدمت شما مىآيند؟ فرمود كه: بلى؛ مىآيند و از مسائل دين و حلال و حرام خود سؤال مىنمايند.
|
![]() | ![]() |