جواب آنست كه چون حقيقت دعا را نشناختند به اين سخنان دست يازيدند توضيح آنكه ، سنت الهى درعالم اين است كه هر كارى به وسيله اسباب خاص
خويش صورت گيرد.
نان گرسنه را سير كند، آب تشنه را سيراب نمايد و آفتاب و ماه ، شب و روز را بسازند و خيرات فراوانند عالم مستند به خورشيد باشد. ايشان تا
اينجا را مخالف با قضا و قدر الهى نمى دانند و دخالت آب و نان را انكار ندارند و نمى گويند كه انسان نخورد، زيرا اگر علم خدا به خوردن
تعلق گرفته است وى خواهى نخواهى خواهد خورد و اگر علم خدا به نخوردن و گرسنگى تعلق گرفته باشد اگر همه عالم جمع شون تغييرى در
سرنوشت وى نخواهد داد و نمى توانند او را سير نمايند.
اما مى گويند اين كه شما يك جمله بگويى و سرنوشت خويش را عوض كنيد اين تغيير سرنوشت بدون علت و جهت است . جواب آن است كه همانطور كه
فعاليت بدنى سرنوشت ها را تغيير مى دهند و هيچگونه شكى در آن نيست فعاليت هاى روحى مخصوصا بيان و سخن باعث تغيير افكار و اجتماع است
امروزه نقش بيان و مطبوعات و سخنرانيها غير قابل انكار است بنابراين الفاظ و معانى هم دردار وجود بيكار نيست اماانسان نيايشگر با چه كسى سخن
مى گويد و در آنجا خطابه و نوشتار و امثال آنها مخاطب را تحت تاثير قرار مى دهد ولى در اينجا مؤ ثر كيست و متاثر كدام است . بايد گفت : روح
انسان عظمتى بسيار دارد و در صورت توجه و يگانگى و پرورش ، هيچ موجودى به پاى وى نمى رسد وى مى تواند تاثيرات شگرفى در نظام
هستى ايجاد نمايد همانگونه كه در زمينه علوم مادى روشن است در نظام جهان نيز نفس انبيا و صلحا همين تاثير را دارد لذا معجزات انبيا و دعا و نفرين
آنها باعث حوادث تلخ و شيرين بسيار گرديده چنانكه نقش تربيتى و پرورش آنها در امت هاى مختلف غير
قابل انكار است . هر چه روح عظمت بيشترى پيدا كند و در اثر توحد و يگانگى و پياده كردن اسماى الهى و اخلاق ربوبى به قله بلند معرفت
ربوبى برسد صاحب مرتبه ((كن )) مى شود و حرف شنوى ملايكه الهى و مراتب وجودى از وى بيشتر مى شود و لذا چنين انسانهايى تا دهن باز
كنند همه عالم در تحت اختيار آنها قرار مى گيرد و به اذن الله در عالم تصرف مى كنند و اين همان قرب
نوافل است كه خداى تعالى چشم و گوش و دست وى مى شود و مرحله بالاتر آن است كه عبد مظهر خواسته هاى الهى شود و در مقام رضا قرار گيرد و
خواسته اى جز خواسته پروردگارش نداشته باشد. بنابراين گرچه از ديدگاه مادى ها تنها
عوامل و اسباب محسوس در كارند و حوادث را رقم مى زنند ولى از ديدگاه يك الهى علاوه بر اسباب ظاهرى اسباب ديگر در كارند كه حاكم و غالب
بر اسباب ظاهرى هستند و در صورت به كار افتادن آنها اسباب ظاهرى بى اثر مى شوند ولى شخص نيايشگر در
حال دعا به خداى تعالى نزديك مى شود و به چنين مرتبه و مقامى مى رسد كه حق تعالى خواسته هاى وى را به ملايكه عامله مى رساند و وى
فرمانده آنها شده و كارهاى مورد درخواست وى به انجام مى رسد، و لذا حالت نيايشگران و خواسته هاى آنها و شرايط و آداب دعا همه براى تحقق همين
مرحله است به همين خاطر اگر شخص با قلبى غافل دعا كند تاثيرى ندارد زيرا اين شرط محقق نشده است ولى اگر از همه اسباب و
وسايل عادى قطع اميد كند و با قلبى شكسته و چشمانى اشك آلود دعا كند دعايش مستجاب است و ميدانيد كه : در صورتى انسان گريه مى كند كه
مطلوب وى با صورتى قوى در مقابل مخيله وى متمثل شود و وى آنرا بخواهد ولى به آن دسترسى نداشته باشد بنابراين با اين خواست قوى
خواسته وى داده مى شود. تذكر اين نكته نيز ضرورى است كه همانگونه كه يگانگى و خواست موكد شرط است پشيمانى از گناهان و عذر خواهى از
تقصيرات نيز شرط اساسى است زيرا در اين صورت شخص نقش خويش را مانع بزرگى در راه مظهر شدن اسماى الهى است در آن مرحله مى شكند و
وقتى ((من )) شكست انانيت مى شكند و دار هستى به اندازه شكستگى در اختيار وى قرار ميگيرد و
اصل عبوديت و بندگى خدا نيز در همين باب است .
شماره 9 ص 33 سطر 20:
استدراج آن است كه بنده با آنكه نعمت هاى حق تعالى را دريافت مى كند شاكر نعمت هاى وى نباشد و
متوغل در معاصى باشد و با آنكه شاكر نيست خداى تعالى بر نعمت هاى وى بيافزايد و بر اثر افزايش نعمت ها وى در لذات دنيوى فروتر مى رود
و از حق سبحان دورتر مى شود.
يادداشت هاى باب دوم
شماره 10 ص 54 سطر 11:
در اينكه ائمه اطهار ايام الله هستند و يوم در قوس صعود به معناى بروز و ظهور اشياء است و
ليل در قوس نزول و مظهر آن است . حديثى را كه در سفينة البحار نقل شده ترجمه مى كنيم :
صقربن ابى دلف كرخى مى گويد: وقتى متوكل عباسى آقاى ما امام ابوالحسن را برد من به محضرش وارد شدم تا از وى خبرى بگيرم . وقتى وارد
شدم آن حضرت برحصيرى نشسته بود و در مقابل قبرى حفر شده قرار داشت .... سپس گفتم آقاى من از پيامبراكرم (صلى الله و عليه و آله و سلم )
حديثى را نقل مى كنند كه من معنايش را نمى فهمم فرمود آن حديث كدام است ؟
عرض كردم : اين فرمايش آن حضرت كه لا تعادوا الايام فتعاديكم با روزگار و ايام دشمنى نكنيد كه با شما دشمنى كنند؟ معنايش چيست ؟
فرمود: بله ايام ما هستيم تا مادامى كه آسمانها و زمين بر پا هستند. پس شنبه اسم
رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) - و يكشنبه كنايه از اميرالمومنين (عليه السلام ) تا آنكه فرمود جمعه اسم فرزند من است و فرمود اين
معناى ايام است پس با ايشان در دنيا دشمنى نكنيد تا در آخرت با شما دشمنى نكنند.
شماره 11 ص 57 سطر 9:
نكته اى در مورد اسم اعظم از مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله عليه .
جناب ايشان در الميزان مى فرمايند:
اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم گرچه در جهان موثرند و وسايط و اسباب براى
نزول فيوضات مى باشند ولى تاثير اولا و بالذات از ذات حق تعالى در اين عالم است كه از راه حقايق اسما در عالم موثر است نه آنكه تاثير از
آن الفاظ از فلان زبان دال بر آن حقايق و يا تاثير به معناى مفهوم متصور در اذهان باشد و معناى اين سخن آن است كه حق سبحان
فاعل موجد همه اشيا است و به وسيله صفت كريمى كه اسم مناسب با فعل است تاثير مى كند نه تاثير وى از آن لفظ اسم يا صورت مفهوم در ذهن
يا صفت ديگرى غير از ذات باشد جز آنكه حق سبحان در قرآن كريم بر طبق آيه كريمه و اجيب دعوة الداع اذا دعان وعده داده است كه هر كس مرا
بخواند من اجابت مى كنم و اين دعا متوقف بر دعا و خواست حقيقى است و اينكه دعا و طلب از حق سبحان باشد نه از غير وى . پس هر كس از تمام اسباب
منقطع شد و براى حاجتى از حوايج به پروردگار خويش متصل شود وى به حقيقت آن اسم مناسب با حاجت خويش
متصل مى شود آنگاه آن اسم به حقيقتش تاثير مى كند و دعا مستجاب مى گردد و اين حقيقت دعاست بنابراين به لحاظ
حال اسمى كه داعى و نيايشگر به آن منقطع شد تاثير به خصوص يا عموم صورت مى گيرد و اين اسم اسم اعظم مى باشد و همه اشيا منقاد و
فرمانبردار آن حقيقت مى شوند و دعاى نيايشگر در مورد هر چه كه بخواهد مستجاب شود نه آنكه اسم لفظى يامفهومى مراد از اسم اعظم وارد در اين
روايات باشد ومراد از اينكه حق تعالى اسم اعظم را به پيامبرى از انبياء و يا بنده اى از بندگان آموخت يا چيزى از اسم اعظم به وى داد آن است كه
راه انقطاع به سوى حق سبحان به واسطه آن اسم براى وى باز شود و اگر اسمى لفظى ، و معنايى مفهومى ، در آنجاست فقط به خاطر آن است
كه الفاظ وسايل و اسباب حفظ حقايق هستند. پايان كلام الميزان . چند نكته در كلام حضرت ايشان است 1) اسم اعظم حقيقت و يا حقايقى در عالم تكوين
است . 2) انسان با اتصال با آن مى تواند موثر شود. 3) راه اتصال انقطاع به وى مى باشد. 4) ولى و يا نبى (عليه السلام ) مى تواند مظهر آن
اسم شود. 5) اسماى جزئيه مطابق حالات و خواسته هاى نيايشگر با هم تفاوت دارند بنابراين اسم اعظم نسبت به همه با خواسته هاى متفاوت يكى
نيست يعنى وقتى بيمار بگويد: ((يا الله ))، يعنى اى خداى شفا دهنده گرچه كلمه ((الله )) و
امثال آن را آورده است . توقع از الفاظ بدون رسيدن به حقايق خام طمعى است بنابراين بكوش اى برادر تا مظهريت اسماى عظام الهى پيدا كنى و
با حقايق عالم متحد شوى گرچه الفاظ هم تا اندازه بردشان بى تاثير نيستند.
شماره 12 ص 62 سطر 17:
محمد بن يحيى از احمد بن محمد از ابن ابى نجران از حماد بن عيسى از مسمعى
نقل مى كند كه وقتى داوود بن على ، معلى بن خنيس را به شهادت رساند حضرت ابو عبدالله ((امام صادق )) (عليه السلام ) فرمود: من بر كسى
كه دوست مرا كشته و اموال مرا غضب نموده است نفرين مى كنم داوود بن على به آن حضرت عرض كرد: تو مرا به نفرينت تهديد مى كنى حماد گفت
مسمعى نقل كرد كه معتب براى من تعريف نمود كه پيوسته ابا عبدالله (عليه السلام ) در آن شب راكع و ساجد بود تا آنكه به وقت سحر از آن
حضرت در حال سجده شنيدم كه مى فرمايد: اللهم انى اسالك بقوتك القوية و بجلالك الشديد الذى
كل خلقك له ذليل ان تصلى على محمد و اهل بيته و ان تاخذه الساعة الساعة پروردگارا من تو را قسم مى دهم به نيروى قوى و
جلال محكمت كه همه خلقت در مقابل آن خوارند كه بر محمد و آلش صلوات بفرستى و وى را هم اكنون بگيرى (هلاك كنى ) اكنون ، اكنون .
هنوز سرش را بلند نكرده بود كه آه و فغان از خانه داوود بن على بلند شد حضرت ابو عبدالله (عليه السلام ) سرش را بلند كرد و فرمود: من خدا
را به دعايى خواندم و خداى تعالى فرشته اى را بر او فرستاد و با پتك آهنى بر سرش كوبيد كه مثانه اش در هم شكافت و به جهنم
واصل شد.
مرحوم مجلسى مى فرمايد كه اين حديث صحيح است معلى بن خنيس از مواليان آن حضرت (عليه السلام ) بود و در مورد وى اختلاف است . نجاشى و
ابن غضايرى وى را تضعيف كرده اند؛ و شيخ طوسى در كتاب غيبت خود مى فرمايد كه وى از خدمت گزاران امام صادق (عليه السلام ) بود و در نزد
وى شايسته محسوب مى شده و بر طريق آن حضرت بوده است و كشى روايات زيادى را كه
دال بر مدح وى مى باشد نقل فرمود و اينكه وى از اهل بهشت بوده است . اقوى در نزد من آنست كه وى از اصحاب امام صادق عليه السلام و صندوق
اسرار حضرت بوده و مذمت رجالى ها به خاطر احاديثى است كه در مورد مقامات ائمه (عليهم السلام ) آورده اند كه اكثر مردم
تحمل و كشش آنرا نداشته اند و معجزاتى را نقل نموده كه فهم اكثرى مردم از پذيرش آن ابا داشته و به
دليل محبت شديد ائمه (عليهم السلام ) در تقيه مقصر بوده است و شايد حضرت از او شفاعت كند و از اخبار ظاهر مى شود كه كشته شدن كفاره اين
تقصير و باعث بالا رفتن درجات وى شده است .
كشى از ابن ابى يعفور از حماد از مسمعى نقل مى كند كه وقتى داوود بن على معلى بن خنيس را دستگير كرد و حبس نمود خواست وى را بكشد معلى گفت :
مرا در جمع مردم ببر زيرا قرض زيادى دارم و اموالى در نزد من است تا آنكه اقرار به ديون خود كنم . وى را به بازار آوردند وقتى مردم جمع شدند
گفت : اى مردم ! من معلى بن خنيس هستم هر كس مرا شناخت بسيار خوب . شاهد باشيد كه من هر چه از
اموال خواه عين خواه دين ياكنيز و يا غلام يا خانه كم يا زياد - دارم از آن جعفر بن محمد (عليه السلام ) است رييس پليس او را گرفت و كشت وقتى اين
قضيه به گوش حضرت امام صادق (عليه السلام ) رسيد و دامن كشان به منزل داوود بن على (والى مدينه ) رفت و فرزند آن حضرت (عليه السلام
) اسماعيل در پشت سرش بود. فرمود: اى داوود خدمت كار مرا كشتى و مالم را گرفتى داوود گفت من او را نكشتم و
اموال وى را نگرفتم فرمود: به خدا قسم بر كسى كه خدمت كار مرا كشت و مالم را گرفت نفرين مى كنم گفت من نكشتم ولى رييس پليس من كشت
فرمود: آيا به اذن تو بود يا بدون اذن تو؟ گفت : بدون اذن من او را كشت ، فرمود: اى
اسماعيل برو و او را بكش اسماعيل با شمشير بيرون رفت وى را در همان مجلس كشت سپس اين روايت را
نقل كرد كه داوود بن على را نفرين فرمود:
وى به اسناد خود از اسماعيل بن جابر نقل مى كند كه وقتى حضرت امام صادق شهادت معلى را شنيد فرمود: به خدا قسم وى
داخل بهشت شده است . وليد بن صبيح مى گويد بعد از اينكه داوود بن على گفت : من نكشتم حضرت پرسيد پس كس كشت ؟ گفت : سيرانى وى را كشت و
سيرانى رييس پليس وى بوده است حضرت فرمود: او را بده تا قصاص كنم جواب داد شما را بر او مسلط كردم مى توانيد قصاص كنيد وقتى
سيرانى را دستگير كردند و براى كشته شدن آماده كردند گفتند: اى مسلمانان ! مرا به
قتل امر مى كنيد وقتى كشتم مرا به عوض آنها مى كشيد آنگاه سيرانى كشته شد.
به همين اسناد از حفص نقل شده كه گفت در زمانى كه به دنبال معلى بن خنيس بودند من بر حضرت امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم به من
فرمود: اى حفص ! من به معلى امر كردم مخالفت دستورم را كرد روزى من به معلى نگاه كردم او را ناراحت و غمگين ديدم گفتم اى معلى به نظر مى رسد
كه به ياد اهل و خانواده ات افتادى گفت : بله ، گفتم نزديك شو نزديكم شده و به صورتش دست كشيدم گفتم : خود را در كجا مى بينى ؟ گفت : خود
را در پيش اهل بيت خودم مى بينم و اين زن من است و اين ها فرزندان منند او را واگذاشتم تا از آنها ديدار كند و از وى در پرده شدم تا با
اهل خود جمع شود آنگاه به وى گفتم : نزديكم شو نزديكم شد و صورتش را دست كشيدم گفتم : خودت را كجا مى يابى ؟ گفت : خودم را در مدينه با
تو مى بينم بعد به ايشان گفتم : اى معلى ما سخنانى دارم كه هر كس آنرا نگهدارى كند، خدا او را بر دين و دنياى خود حافظ گرداند، اى معلى !
به خاطر سخنان و اسرار، خود را در دست مردم اسير نكنيد كه اگر خواستيد به شما امان دهند و اگر خواستيد شما را بكشند اى معلى ! هر كس اسرار
ما را كتمان كند خداى تعالى آنرا نورى بين دو چشم وى قرار مى دهد و در بين مردم او را نيرومند مى كند و هر كس اينگونه احاديث ما را فاش سازد
نميرد مگر آنكه تيزى سلاح را بچشد يا در زنجير بميرد اى معلى تو كشته خواهى شد آماده باش . ابى بصير مى گويد: وقتى سخن از معلى بن
خنيس شد حضرت امام صادق (عليه السلام ) مى فرمود: اى ابا محمد! سخنى را در مورد معلى با تو مى گويم آنرا كتمان كن عرضه داشتم : به چشم
فرمود معلى به درجه ما نمى رسد مگر آنكه از داوود بن على بچشد. گفتم از داوود به او چه مى رسد؟ فرمود: او را دستگير مى كند و گردنش را مى
زند و بدار مى آويزد.
گفتم : انا لله و انا اليه راجعون فرمود: اين در سال آينده واقع خواهد شد وقتى كه داوود بن على والى مدينه شد معلى بن خنيس را خواست و از
شيعيان امام صادق پرسيد و گفت : آنها را براى من بنويس گفت : من كسى از شيعيان آن حضرت را نمى شناسم بلكه من كارهاى حضرت را انجام مى
دهم و دوستى از آن حضرت نمى شناسم داوود گفت آيا كتمان مى كنى اگر نگويى تو را مى كشم . معلى گفت : آيا به كشته شدن مرا تهديد مى كنى
به خدا قسم اگر زير قدم من باشند من قدم بر نمى دارم و اگر مرا بكشى مرا سعادتمند مى سازى و خود بدبخت مى شوى . و همانطور كه امام
صادق (عليه السلام ) فرموده بود شد كه هيچ به وى مهلت نداد.
شماره 13 ص 67 سطر 18:
طبرسى ره در مجمع مى فرمايد:
مراد از ميتة السوء يعنى مرگ بد آنست كه انسان به هنگام مرگ در حالتى بد باشد مثلا در فقر و بيمارى مولم و درد غير
قابل علاج و بيماريهايى كه منجر به كفران نعمت و فراموشى ذكر خدا و نيز احوالى كه انسان را از فكر در نفع و ضررش باز مى دارد.
شماره 14 ص 68 سطر 2:
صاحب مجمع مى فرمايد: علت اينكه حضرت مسيح (عليه السلام ) كلمه ناميده شد زيرا به كلام خدا، بدون پدر رسيد و گفتند: علت تسميه به كلمه
آن است كه مردم به واسطه وى هدايت مى شوند چنانكه به كلام خدا هدايت مى شوند. مراد از روح خدا چيست ؟
در مجمع مى فرمايد: علت اينكه روح خدا ناميده شد آن است كه وى از دم جبرئيل كه در امر خدا در جامع و آستين مريم دميد پديد آمد. و علت اينكه روح را
به خدا اضافه مى كنند آن است كه وى از امر خدا ناشى شده است . و نيز گفتند: علت اضافه روح به خدا آنست كه خداى تعالى وى را به خود نسبت
داده است تا عظمت مقام وى را برساند چنانكه روزه را به خود منسوب داشته است كه الصوم لى و انا اجزى به . و گاهى به خود دميدن ، نيز
روح مى گويند. و علت تسميه به روح آن است كه چون وى دين را در مردم زنده مى كند، چنانكه روح حيات را در انسان به ارمغان مى آورد بنابراين
وى را روح ناميد زيرا وى پيامبرى است كه مقتداى مردم مى باشد. و گفتند: علت اين تسميه آن است كه چون خداى تعالى بدون جماع يا نطفه وى را
زندگى و حيات داد. گفتند معناى روح رحمت است چنانكه درجاى ديگر فرمود: و ايده بروح منه و او را به روح خويش تاييد كرد يعنى به رحمت
خود تاييد نمود پس عيسى را رحمت بر مومنين به وى قرار داد.
شماره 15 ص 71 سطر 22:
اين همه ثواب براى كسى است كه به زيارت علما برود و در نزد ايشان اندكى بنشيند بنابراين ارزش خود عالم چيست ؟ و عالم در چه درجه اى قرار
دارد؟ اما علت اين همه ارزش و اهميت در مجالست عالم براى چيست ؟ دليل آن اين است كه عبادتى مورد
قبول حق تعالى است كه شخص بداند كه چه مى كند و چه كسى را ستايش مى كند و اين بدون شناخت و يقين صورت نمى گيرد. از طرفى حضور در
نزد عالم يقين مى آورد و نگاه به علماى ربانى انسان را به ياد آخرت مى اندازد زيرا نفوس جوياى الگو و نمونه ، و
متمايل به اتصاف به صفات الگوها هستند، انس با عالم باعث تمايل به خدا و يقين به امور اخروى مى گردد و از طرفى نهايت عبادت قرب و
نزديكى به خدا و يقين به خداست و اين به بهترين وجه با زيارت عالم تامين مى شود و همانطور كه در روايت آمده چه بسا هزار
سال نماز كار يك حضور در نزد عالم را نكند.
برادر عزيز توجه كن كه امام تو چگونه به مجالست و هم نشينى تكيه دارد و اوقات خويش را مواظب باش ! نظر تربيتى همنشينى والگو گيرى از
شخصيت هاى مذهبى امروزه غير قابل انكار است . كلا توجه و الگو تراشى و نمونه دهى براى مردم ، كار روزمره حكومت ها در دنياست براى سرگرم
كردم مردم هنر پيشه ها و ورزش كاران و ساير اصناف را به مردم تحميل مى كنند. بنابراين همانگونه كه همنشينى با عالم ارزش انسان را بالا مى
برد و وى را به آخرت و خدا نزديك مى كند مجالست و همنشينى با الگوهايى كه از طرف فرهنگ هاى بيگانه و يا خودى به روايت فيلمها و مطبوعات
به خورد مردم داده مى شود بايد مورد تامل قرار گيرد. هر لحظه اى كه عفريت ها را بنام هنر پيشه كه از فاسدترين مردم روزگارند بر روح و جان
خود مسلط مى كنى بدانكه همانقدر از راه ابديت فاصله گرفته اى و اخلاق و رفتار زشت دنيا طلبانه آنها در تو رخنه كرده كه به زودى از آنها
خلاصى ندارى . بنابراين مسئوليت مومنين در اين عصر در مقابل خود و خانواده و جامعه بسيار سنگين است و دامهاى شياطين گسترده و فراوان است .
شماره 16 ص 70 سطر 24:
مرحوم مجلسى فرمود: مراد از اينكه علم همراه عمل مى باشد اين است كه در كتاب خدا قران علم با
عمل مقرون شده است زيرا فرمود الذين آمنوا و عملوا الصالحات آنانيكه ايمان آورده اند و
اعمال صاحل انجام دادند و شناخت و نجات در كتاب حق سبحان مرتبط با آندو قرار داده شده است .
بنابراين بعد از علم بايد عمل بيايد و مراد از اينكه علم به عمل مى خواند يعنى علم به عالم ندا مى دهد و او را فرا مى خواند كه بر طبقش
عمل كند اگر جوابش داد و عمل كرد قرار مى گيرد و در وى متمكن مى شود و الا از وى رخت بر مى بندد، مراد از رفتن علم آنست كه در وى شك و شبهه
پيدا مى شود و يا فراموشى دامنگير وى مى شود و احتمال دارد كه مراد از همراهى علم و
عمل اين باشد كه كسى كه در علم كامل باشد به اندازه كمالش از عمل جدا نمى شود چنانكه در بقا علم و
كمال يافتن به آن ، از عمل جدا نمى شود. پايان كلام مجلسى (اين مساله در علوم تجربى واضح است كه اگر دانشمند فرمود و قضيه اى را كشف كند
اگر آنرا پياده كند متوجه ظرايف و نكاتى مى شود و در خاطرش نقش مى بندد و نتايج عملى ديگر و علمى بيشتر عايدش مى گردد در علوم اخلاقى
نيز چنين است كه با عمل به علم علاوه آنكه علم در وى متمكن و مستقر مى شود خواص آثار و متفرعات بيشترى برآن علم بار مى شود و عالم علاوه بر
عمل به ذوق و چشيدن آن نايل مى شود و در نتيجه علم تعميق مى يابد.)
شماره 17 ص 73 سطر 10:
على ابن ابراهيم حديثى را به طور مرفوع از حضرت امام صادق (عليه السلام )
نقل كرده است آن حضرت فرمود: دانش پژوهان سه دسته اند ايشان را به شخص وصفات بشناس دسته اى براى نادانى و مراء دانش مى جويند.
عده اى براى تكبر و نيرنگ بازى دنبال دانش مى روند.
و عده اى براى فهم و عقل دانش پژوهند.
آنكه نادان است و مراء مى كند موذى و مرايى است و در مجالس دانشمندان سخن از علم مى گويد و خود را به حلم مى آرايد و لباس خشوع را در بر
كرده ولى از ورع عارى است ، خداى بينى اش را بشكند و عزم وى را قطع نمايد و طايفه دوم فتنه گر و فريب كار و خدعه گر و چابلوس است بر
افراد مثل خودش كبر مى ورزد ولى براى ثروتمندان پايين تر از خود فروتنى مى نمايد وى شيرينى و حلواى آنها را مى خورد و دين آنها را از بين
مى برد خدا چنين شخصى را نابود كند و از بين دانشمندان وى را بردارد.
و قسم سوم فقيه و عاقل دردمند و محزون و شب زنده دار است ، لباس عبادت پوشيده در تاريكى شب برخاسته و در حالت ترس از خداى مى هراسد و
در حال خشيت خداى را مى خواند به كار خود مى پردازد و از اهل زمان خود مى ترسد و از مطمئن ترين برادران خود وحشت دارد خدا اركان وى را تشديد
كند و در روز قيامت امانش را به وى بدهد.
شماره 18 ص 73 سطر 22:
فرق بين خوف و خشيت چيست ؟ در اوصاف الاشراف خواجه آمده است : گر چه اين دولغت به يك معنا هستند ولى ارباب قلوب بين آندو تفاوت مى
گذارند خوف دردمندى نفس است از دردهاى متوقع به جهت اينكه مرتكب منهيات شده و در طاعات كوتاهى و تقصير كرده است .
و خشيت از ادارك عظمت حق سبحان و هيبت وى و ترس از در حجاب ماندن حاصل مى شود. شيخ بهايى در مورد مراد از خشيت در پنهان و آشكار مى فرمايد:
از جهت ابتلا فراوان حرقت مداوم و ملازمت با طاعات و قمع شهوات ، آثار و
افعال و صفاتى در شخص پيدا مى شود به طورى كه همه شهوات در نزد وى ناپسند شود بسان كسى است كه از
عسل مسموم بدش آيد وقتى به آتش خوف همه شهوات بسوزند لاغرى و خشوع و شكستگى در قلب پيدا مى شود و كبر و كينه و حسد از وى
زايل مى شود و همت وى به عاقبت امر منعطف مى گردد و براى غير خدا جايى نمى بيند و كارى جز مراقبه و محاسبه و مجاهده ندارد و احتراز از تضييع
لحظات و اوقات و مؤ اخذه نفس در خطوه ها و خطرات اوهام مى نمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتت نباشد به آن نبايد خوف گفت : بلكه حديث
و خطرات اوهام مى نمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتت نباشد به آن نبايد خوف گفت : بلكه حديث نفس است و به همين خاطر به بعضى از
عرفا گفتند: وقتى از تو پرسيدند آيا از خدا مى ترسى ؟ از پاسخ دادن بپرهيز زيرا اگر گفتى : نه ، كافر مى شوى و اگر گفتى : بله ،
دروغ گفتى .
گويم : باتوجه به معناى آيه بنگر آيا بين علما جاى دارى ؟ و كدام علم چنين خصوصيت را به شخص مى دهد كه خشيت براى وى به ارمغان آورد. در
بين علوم متعارف و غير آن جستجو كن شايد به نتيجه برسى .
19 ص 75 سطر 4:
مراد از تصديق كردار گفتار!! را آن است كه هر كس داراى علم و شناخت ثابت و مستقر است هواى نفس بر او پيروز نمى شود و همانگونه كه معرفت
ثابت مستقر، به گفتار و اقرار به زبان مى خواند به كردار و عمل به اركان (يعنى با دست و زبان ) نيز مى خواند و دانشمند به اين معنا از خداى
تعالى مى هراسد و چنين علمى وى را به طاعت و پيروى قولى و فعلى وادار مى سازد.
|