|
بشنو اكنون قصه آن رهروان | |
كه ندارند اعتراضى در جهان |
|
زاوليا اهل دعا خود ديگرند | |
گه همى دوزند و گاهى مى درند |
|
قوم ديگر ميشناسم زاوليا | |
كه دهانشان بسته باشد از دعا |
|
از رضا كه هست رام آن كرام | |
جستن دفع قضاشان شد حرام |
|
در قضا ذوقى همى بينند خاص | |
كفرشان آيد طلب كردن خلاص |
|
حسن ظنى بر دل ايشان گشود | |
كه نپوشند از غمى جامه كبود |
|
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود | |
آب حيوان گردد ار آتش بود |
|
زهر در حلقومشان شكر بود | |
سنگ اندر راهشان گوهر بود |
|
جملگى يكسان بود شان نيك و بد | |
از چه باشد اين ز حسن ظن خود |
|
كفر باشد نزدشان كردن دعا | |
كاى اله از ما بگردان اين قضا |
مرحوم سيد على خان مدنى مى فرمايد: