در هنگام مردن ،روح انسان از سر انگشتان پاى او شروع به بالا آمدن مى كند تا زمانى
كه جان به سينه مى رسد و فرد مى تواند در اين لحظه توبه كند ،وصيت ها را بگويد
،حقوقى كه از ديگران و خداوند بر عهده اوست ،ادا كند ،اين خود شاهد درياى بى انتهاى
رحمت الهى مى باشد .در سوره مباركه زمر ،آيه شريفه 53 خداوند راه بازگشت به
سوى خود را با اميدوارى به روى همه گناهكاران مى گشايد:
قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب
جميعا انه هو الغفور الرحيم
بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كرده ايد،از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا
همه گناهان را مى آمرزد ،و او آمرزنده و مهربان است .
معاذ بن جبل با چشمى گريان بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد و
عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله
آن حضرت جواب او را داد و سپس فرمودند: اى معاذ ،چرا گريان هستى ؟
معاذ گفت : يا رسول الله ،سبب گريه من اين است كه در بيرون خانه شما جوان زيباى
خوش اندامى راديدم كه مانند زن داغ ديده گريه مى كرد ومى خواست خدمت شما شرفياب
گردد ،آيا اجازه مى دهيد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ! معاذ رفت وجوان را خدمت
رسول خدا آورد ،او سلام كرد و حضرت به او جواب دادند و فرمودند: اى جوان ،چرا
اينگونه گريه مى كنى ؟ جوان گفت : چرا گريه نكنم و
حال آنكه گناهانى از من سرزده كه اگر خداوند مرا به پاره اى از آنها مؤ اخذه نمايد ،مرا
به جهنم مى افكند و گمان مى كنم كه مرا مؤ اخذه خواهد كرد و مرا نخواهد آمرزيد. پيامبر
صلى الله عليه و آله فرمودند: اى جوان ،مگر به خدا شرك ورزيده اى ؟ جوان گفت : پناه
مى برم به خدا از شرك ؛ من هرگز براى او شريك
قائل نيستم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: آيا
قتل مرتكب شده اى و كسى را به ناحق كشته اى ؟ جوان گفت : گناه من از كوهها بزرگتر
است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند گناهان تو را مى آمرزد اگر چه به وسعت
زمين هاى هفت گانه و درياها و ريگها و درختها و كليه خلايق باشد. جوان گفت : گناهان من
از همه اينها كه فرموديد بزرگتر است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: گناهان تو رامى آمرزد هرچند كه
مثل آسمانها و ستارگان و مثل عرش و كرسى باشد.
جوان گفته : يا رسول الله گناهان من از اينها نيز بزرگتر است . اينجا
رسول خدا صلى الله عليه و آله ناراحت شد به او نگاهى كرد و گفت : واى بر تو اى
جوان ،آيا گناهان تو بزرگتر است يا پروردگار تو؟
جوان با صورت به زمين افتاد در حالى كه مى گفت : سبحان الله ربى ،هيچ چيز
بزرگتر از پروردگار من نيست و گفت : يا رسول الله ،خداى من از هر بزرگى
،بزرگتراست .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: گناه بزرگ را آيا غير از خداى بزرگ مى آمرزد؟
جوان گفت : نه به خدا قسم يا رسول الله . در اين هنگام جوان ساكت شد .پيامبر صلى
الله عليه و آله فرمود: واى برتو اى جوان ،آيا مرا از گناهت آگاه نمى سازى ؟
جوان گفت : البته يا رسول الله خبر مى دهم .
ماجراى گناه من از اين قرار است كه من هفت سال نبش قبر مى كردم ،مردگان را بيرون مى
آوردم و كفن آنها را مى دزديدم تا اينكه دخترى از انصار مرد. او را به قبرستان بردند و
دفن كردند و به خانه خود بازگشتند .چون شب فرا رسيد آمدم و قبر را شكافتم و جسد را
بيرون آوردم و كفنش را برداشتم و بدنش را كنار قبر انداخته برگشتم .شيطان به
سراغم آمد و آن دختر را در نظرم جلوه داد كه آيا شكم و سينه او را نمى بينى آيا بر
آمدگى پشت او را نمى بينى ؟
پيوسته مرا وسوسه مى كرد تا برگشتم .و نتوانستم خوددارى نمايم با او اجماع كردم و
رهايش نموده و برگشتم .
آوازى به گوش من رسيد كه اى جوان واى بر تو از مجازات روز قيامت ! روزى كه من و
تو را نگه مى دارند .واى بر تو كه مرا برهنه و عريان گذاشتى در ميان مردگان ،كفن
مرا دزديدى و به من تجاوز كردى و مرا به حالت جنابت گذاشتى ،واى بر تو از آتش
جهنم ! يا رسول الله ،با اين حال فكر نمى كنم ،هرگز بوى بهشت به مشام من برسد
،پس چه فكر مى كنى براى من ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: دور شو اى فاسق ! مى ترسم من هم به آتش تو
بسوزم ،چقدر به آتش نزديكى ،پيوسته اين را مى گفت و به او اشاره مى كرد تا دور
شود . آن مرد به مدينه آمد و مقدارى زاد و توشه برداشت و به يكى از كوهها رفت و
لباس پشمينه درشتى در بر كرد و به عبادت پرداخت .دستهاى خود را
غل كرد و به گردن انداخت . صدا بر آورد: خدايا ،اين بنده گناهكار تو
بهلول است كه در مقابل تو خود را به زنجير كشيده است . بار خدايا! تو خوب مرا مى
شناسى و مى دانى آنچه را كه از من سرزده است . بار خدايا! من از توبه كنندگان شده ام
و به در خانه پيامبرت رفتم ،مرا طرد نمود وترس مرا زياد كرد. بار خدايا! به اسم و
جلال و بزرگى سلطانت از تو مى خواهم مرا از رحمت خود نوميد نكنى ،همواره اين را
چهل شبانه روز مى گفت ،درندگان و وحوش براى او گريه مى كردند. پس از
چهل شبانه روز ،دو دست خود را بلند كرد و گفت : بار خدايا ،اگر دعاى مرا مستجاب كرده
اى و گناه مرا بخشيده اى به پيامبرت وحى كن و اگر مستجاب نكرده اى و مرا نبخشيده اى و
اراده كرده اى عذابم كنى ،پس تعجيل فرما و به آتش مرا بسوزان يا عقوبتى در دنيا مهيا
كن كه مرا به هلاكت برساند ومرا از رسوايى روز قيامت خلاص گرداند. خداوند آيه اى را
نازل كرد ،چون اين آيه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله
نازل شد ،پيامبر بيرون تشريف بردند و در حالى كه آيه را تلاوت مى كردند و تبسم
مى نمودند؛ به اصحاب فرمودند: چه كسى مرا بر آن جوان كه توبه كرد راهنمايى مى
كند؟
معاذ گفت : يا رسول الله شنيده ام كه در فلان مكان است .پيامبر با اصحاب خود حركت
كردند تا به آن كوه رسيدند و براى جستجوى جوان بالا رفتند تا او را پيدا كردند در
حالى كه بين دو صخره سخت دستهايش به گردن
غل شده و صورتش سياه گرديده و مژگان چشمانش در اثر گريه ريخته بود ،در آن
حال مى گفت اى سيد من ،مرا نيكو خلق كردى و صورتم را زيبا آفريدى ،پس اى كاش مى
دانستم با من چطور رفتار خواهى كرد؟
آيا در آتش مرا مى سوزانى يا در جوار خودت مرا ساكن مى كنى ؟
بار خدايا! همانا تو به من احسان كردى و نعمت دادى پس اى كاش مى دانستم آخر كار من
به كجا مى كشد ،مرا به بهشت مى برى يا به سوى جهنم ؟ بار خدايا! همانا گناه و
خطاى من از آسمانها و زمين واز كرسى با وسعت و عرش با عظمت تو بزرگتر است ،پس
اى كاش ! مى دانستم مرامى آمرزى يا مرا به گناهم در روز قيامت رسوا مى كنى ؟
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك جوان آمد دستهايش را باز كرد و خاك از سر و
صورتش زدود و فرمود: اى بهلول مژده باد تو را كه از آتش خدايى آزاد شده اى سپس
به اصحاب خود فرمود: اين چنين تدارك كنيد گناهان را ،همانگونه كه
بهلول آنها را تدارك نمود و آيه قل يا عبادى الذين اسرفوا...را تلاوت نمود و او
را به بهشت بشارت داد (43)
مبادا مؤ منان را از رحمت خداوند دور سازيد؛
محمد بن مسلم گويد: امام محمد باقر عليه السلام فرمودند: يا محمد بن مسلم ،
ذنوب المؤ من اذاتاب منها مغفوره له ،فليعمل المؤ من لما يستانف بعد التوبه و المغفره
،اما والله انها ليست الا لاهل الايمان ،قلت : فان عاد بعد التوبه و الاستغفار من الذنوب
وعاد فى التوبة ؟
فقال (ع ): يا محمد بن مسلم
اترى العبد المؤ من يندم على ذنبه ويستغفر منه و يتوب ثم لا
يقبل الله توبته قلت : فانه فعل ذلك مرارا يذنب ثم يتوب و يستغفر الله .
فقال (ع ): كلما عاد المؤ من بالاستغفار و التوبه عاد الله عليه بالمغفره و ان الله غفور
رحيم يقبل التوبه ويعفو عن السيئات ،فاياك ان تقنط المؤ منين من رحمة الله (44)
گناهان مؤ من كه از آن توبه كند ،براى او آمرزيده است و بايد پس از توبه و استغفار
كار نيك كند ،به خدا قسم اين فضيلت نيست مگر براى
اهل ايمان ،محمدبن مسلم عرض كرد:پس اگر بعد از توبه و استغفار ،باز گناه كند و
دوباره توبه كند؟
امام عليه السلام فرمود: اى محمدبن مسلم ،آيا باور دارى كه بنده مومن از گناه خود پشيمان
شود واز آن آمرزش خواهد و توبه كند و خداوند توبه اش را نپذيرد؟
محمدبن مسلم گفت : اگر چند بار اين كار را كرده ،گناه كند پس توبه كند واز خداوند
آمرزش خواهد؟
امام عليه السلام فرمود: هر آنگاه كه مومن به استغفار و توبه بازگردد، خداوند نيز
به آمرزش او برمى گردد و گناهانش را بيامرزد و به درستى كه خداوند آمرزنده و
مهربان است ، توبه را مى پذيرد و از كردارهاى بد در مى گذرد، مبادا تو مومنان را از
رحمت خدا دور سازى
بازا، بازا، هر آنچه هستى باز آى
|
گر كافر و گبر و بت پرستى ، باز آى
|
اين درگه ما درگه نوميدى نيست
|
صد بار اگر توبه شكستى ، باز آى
|
لطف خدا به گنهكار توبه كار
جوانى گناه كرد ،ولى با كمال پشيمانى و شرمندگى به حضور پيامبر آمد و گفت : اى
رسول خدا، براى من دعا كن تا خدا گناهانم را ببخشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله دعا كرد و به او مژده عفو و مغفرت داد. اين موضوع يكبار
ديگر تكرار شد، باز پيامبر صلى الله عليه و آله براى او دعا كرد و مژده عفو و مغفرت
الهى را به او داد. جوان رفت ولى براى بار چهارم گناه كرد. باز پشيمان شده وبا
كمال شرمندگى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و تقاضاى دعاكرد. اين بار پيامبر
صلى الله عليه و آله به او فرمود: سه بار آمدى و من براى تو طلب مغفرت كردم ولى
باز توبه ات را شكستى ، من ديگر از خدا شرم مى كنم كه براى تو طلب آمرزش كنم .
جوان ناميد شده و سر به بيابان نهاد و صورت اشك آلودش را روى خاك گذاشت واز
درگاه خدا طلب آمرزش نمود. جبرئيل از جانب خدا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و
عرض كرد: اى رسول خدا، خداوند سلام مى رساند و مى فرمايد: آيا بندگان گنهكار من ،
معصيت مرا مى كنند يا معصيت تو را؟ پيامبر صلى الله عليه و آله : معصيت تو را،
جبرئيل : خدا مى فرمايد: آيا بندگان را تو مى آمرزى يا من ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد تو مى آمرزى .
جبرئيل : خدا مى فرمايد، پس چرا دل بنده ام را شكستى و براى او طلب آمرزش نكردى ؟
برو به فلان مكان ، سر او را از روى خاك بردار و او را به آمرزش من بشارت بده .
رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد او رفت و مژده عفو الهى را به او داد. (45)
در چه لحظه حساسى توبه كرد!
حضرت باقر عليه السلام فرمود: پسر بچه اى يهودى به خدمت پيامبر صلى الله
عليه و آله بسيار مى آمد. كم كم به آن حضرت انس گرفت . آن حضرت نيز او را در رفت
و آمد هايش مى پذيرفت . و يا نامه اى به دستش مى سپرد كه به يكى از خويشاوندان
خود بدهد. روزى حضرت رسول متوجه شد كه چند روز است آن پسر بچه ديده نمى شود،
جوياى حالش گرديد. گفتند: يا رسول الله ، مريض شده و نزديك مردن است . پيامبر
صلى الله عليه و آله با چند نفر از اصحاب به عيادت آن پسر بچه يهودى رفت .
رسول خدا را بركتى بود كه با هركس سخن مى گفت ، جوابش را مى داد اگر چه در آخرين
لحظات حيات بود، به بالين بيمار محتضر نشست ، صدا زد فلانى ! پسرك چشم گشوده
گفت : لبيك يا ابوالقاسم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا الله وانى
رسول الله
جوان تا اين سخن را شنيد از ترس نگاهى به صورت پدر خود كرده ، چيزى نگفت .
براى مرتبه دوم ، حضرت او را صدا زد تا شهادتين را بگويد. باز نگاهى به صورت
پدر كرد و چيزى نگفت . در مرتبه سوم كه پيغمبر صلى الله عليه و آله صدايش زد، همين
كه جوان چشم باز كرد، حضرت گفتار خود را تكرار كرد. در اين هنگام پيامبر صلى الله
عليه و آله فرمود: به ميل خود اگر مى خواهى ، گواهى بده و در صورتى كه
مايل نيستى ، لب فروبند. جوان تصميم خود را گرفت . در آن لحظات آخر كه چشم از
جهان فرو مى بست ، سعادت خود را بادو جمله خريد.
مثل اينكه متوجه شد كه در مسئله ايمان شرم و حيا، يا رعايت خواسته پدر شرط نيست .
بدون تاءمل گفت : اشهد ان لا اله الا اللّه واشهد ان محمدا
رسول الله
گويى از زندگى او گفتن همين دو جمله باقى مانده بود، بلافاصله ديده از جهان فرو
بست . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به پدرش فرمود: ما را با اين جوان وا گذار
واز پى كار خود برو و او اكنون به ما تعلق دارد. به اصحاب دستور داد اورا
غسل دهند و كفن كنند و وقتى آماده گرديد، بياورند تا آن حضرت بر جنازه اش نماز
بخواند. از منزل يهودى بيرون شد، خداى را ستايش مى كرد كه امروز يك نفر را به
وسيله وى از آتش جهنم نجات داد. (46)
آن مرد اهل بهشت است ؟
معاويه بن وهب گويد: به طرف مكه مى رفتم . پيرمرد عابد و خداپرستى همراه ما بود،
ولى مذهب ما را نداشت . در سفر نمازش را تمام مى خواند با اينكه به مذهب شيعه ، بايد
شكسته بخواند پسر برادرش كه مسلمان و مذهب داشت ، همراهش بود. آن مرد عابد در بين
راه مريض شد. به پسر برادرش گفتم ، خوب است اين پيرمرد را متوجه مذهب ما كنى و او
را به ولايت على عليه السلام دعوت نمايى ، شايد خداوند از اين گمراهى نجاتش دهد.
پسرك جلو رفت ، گفت : عمو جان !مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مرتد شده از
دين برگشتند مگر چند نفرى ، همچنان كه لازم بود از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت
شود لازم است از على عليه السلام نيز اطاعت شود و پيروى على عليه السلام پيروى
پيامبر صلى الله عليه و آله است پيرمرد اين سخنان را كه شنيد، آهى كشيده ناله اى زد و
گفت : ((من نيز بر همين عقيده (شيعه )برگشتم و اين مذهب را اختيار نمودم )) اين سخن را
گفت وجان سپرد. خدمت امام صادق عليه السلام رسيديم . على بن سرى داستان پيرمرد را
براى حضرت نقل كرد. امام عليه السلام فرمود: آن مرد از
اهل بهشت است .
على بن سرى گفت : او كه ايمان و ولايت نداشت مگر همان ساعت مرگ ، حضرت فرمودند:
از او ديگر چه مى خواهيد؟ به خدا سوگند، داخل بهشت شد. (47)
اى آنكه دنيا و آخرت از توست ، رحم كن
برحال كسى كه نه دنيا دارد و نه آخرت ؛
نقل است : مردى بود كه تمام عمر خود را به معصيت به سر برده بود و در مدت عمر خود
هرگز خيرى از او صادر نشده و اصلا از هيچ معصيتى انديشه نمى كرد. (48)
تمام صلحاواتقيا و خوبان روزگارش از او دورى جستند واز او نفرت داشتند.ناگاه
موكل قضا دست بر دامن عمرش دراز كرده و ملك الموت آهنگ قبض روحش نمود. چون به مرگ
يقين كرد و دريافت كه وقت مردنش رسيده است ، نگاهى به جرايد
اعمال خود كرد و پرونده را از كارهاى صالح خالى ديد و خطى كه رقم جايى داشته
باشد، نديد و به جويبار عمل خود نگاه كرد، شاخى كه دست اميد در آن توان زند، نيافت .
عاجز وار آهى بر كشيد و بى اختيار گفت : يا من له الدنيا والاخرة ارحم ليس له الدنيا و
الاخره
اى آنكه دنيا و آخرت از توست رحم كن بر
حال كسى كه نه دنيا دارد و نه آخرت .
اين جمله را گفت و جان داد. اهل شهر بر مرگ او شاد شدند واز مردنش فرحناك گشتند و او
را در مزبله اى (زباله دان )انداختند و خاك و خاشاك و زباله براو ريختند و آن را از خاك
پر كردند ، شب يكى از بزرگان در خواب ديد كه فلانى در گذشت و او را در مزبله
انداختند، و به او امر شد كه بر خيز و او را از آنجا بردار و
غسل ده و كفن كن و بر او نماز بخوان و او را در قبرستان صلحا و خوبان دفن كن ، گفت :
خداوندا، او بد كردار بود و در ميان خلق به بد رفتارى و بدنامى شهرت داشت . چه چيز
به درگاه خداوند آورد كه شايسته كرامت و بخشش گرديد؟ خطاب آمد: كه چون به
حال نزع (جان دادن ) رسيد، نگاهى به گذشته هاى خود انداخته ، لذا مفلس وار به در گاه
مابناليد و دست در دامن فضل ما زد. به همين جهت به بيچارگى و عجز او رحمت كرديم و
گناهان او را از نظر پوشيديم واز عذاب دردناكش نجات داديم و او را به نعمت جاويدان
رسانيديم . (49)
از كرده خود پشيمان شده و توبه كردم ؛
در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله جوانى عياش و لاابالى بود. هر چه پدرش او را
نصيحت و موعظه مى كرد، سودى نداشت . غرور جوانى نمى گذاشت حرف پدر در گوشش
فرو رود. پدر كه خسته شده بود او را طرد كرد وبالاءخره پس از مدتى پسر مريض شد.
به پدر خبر دادند كه پسرت مريض شده است ولى او اعتنايى نكرد و گفت من او را عاق
كرده ام . پسر مرد و پدر حتى در تشييع جنازه او شركت نكرد. ديگران رفتند و پسر را
كفن و تشييع و تجهيز كردند و دفن نمودند. شب در عالم رويا پدر در خواب ديد. كه
پسرش با حال مرتب و خوشحال و در مكانى عالى جاى دارد. پدر گفت : تو پسر من هستى
؟
پسر گفت : بله ، پدر گفت : تو كه حال و وضع درستى در دنيا نداشتى ، چطور به اين
مقام رسيدى ؟ پسر گفت : درست مى گويى ، تا آخر عمرم چنين بودم اما در آن وقت كه مرگ
خود را نزديك ديدم و حالم به قدرى خراب شده بود مشاهده كردم كه نزديكترين اشخاص
به من كه پدرم باشد، مرارها كرده است و به من رحم نكرد، از كرده خود پشيمان شدم و
توبه كردم ، آن وقت با دل شكسته گفتم : ((يا ارحم الراحمين )) اى خدايى كه از هر رحم
كننده مهربان ترى ، يك عمر گناه و معصيت كردم ، مرا ببخش و به من رحم كن يك لحظه با
دل شكسته و توبه راستين رو به درگاه خدا آوردم . (50)
مرا از رحمت الهى خود ناميد نفرما؛
در بنى اسرائيل جوان فاسقى بود كه اهل شهر از فسق و گناه او عاجز شده بودند و رنج
مى بردند، از او به پروردگار شكايت كردند. به موسى عليه السلام خطاب شد: آن
جوان را از شهر خارج كن تا به سبب او آتش غضب بر
اهل آن شهر نازل نشود، حضرت موسى عليه السلام آن جوان فاسق را به قريه اى از
قراى آن شهر تبعيد كرد، براى دومين بار خطاب رسيد اى موسى ! اورااز آن روستا هم
بيرون كن ، پس حضرت موسى عليه السلام او را از آن روستا هم اخراج كرد، آن جوان به
غارى در كوهى رفت كه در آن جا نه انسانى بود و نه حيوانى و نه زراعتى ، در آن غار
مريض شد و هيچ كس نزد او نبود كه كمكش نمايد، صورتش را روى خاكها گذاشت و گفت
: پروردگارا! اگر مادرم به بالينم حاضر مى بود به طور حتم بر من ترحم مى كرد
وبر ذلت و غربت من گريه مى كرد. و اگر پدرم به بالينم مى بود مرا
غسل مى داد و كفن مى كرد و به خاك مى سپرد و اگر
عيال و اولادم حاضر بودند؛ بر من گريه مى كردند يمى گفتند: خدايا! بيامرز پدر غريب
و ضعيف و گناهكار ما را كه از شهرى به شهرى واز قريه اى به غارى رانده شده . بعد
عرض كرد: پروردگارا، حال كه بين من و پدر و مادر و
عيال و اولادم جدايى انداختى مرا از رحمت الهى خود ناميد نفرما، چنانچه قلب مرا از جدايى
خويشانم سوزانيدى ، مرا به خاطر گناهانم به آتش غضب نسوزان ، در همان
حال خداوند فرشته اى به شكل پدرش ، حوريه اى به
شكل مادرش ، حوريه ديگرى به شكل همسرش و غلمانى به
شكل اولادش فرستاد تا در نزد او بنشينند و بر او گريه كنند. جوان گمان كرد اينها
پدر و مادر و عيال و اولادش هستند كه دورش جمع شده اند و بر او گريه مى كنند، با
دل خوش از دنيا رفت . سپس به حضرت موسى خطاب شد: اى موسى ، دوستى از دوستانم
در فلان جا از دنيا رفته برو و او را غسل بده و كفن كن ، بر او نماز بخوان و دفن كن .
حضرت موسى عليه السلام به آن مكان آمد، ديد همان جوانى است كه او را از شهر و از
قريه اخراج نمود. خطاب رسيد اى موسى ، من بر او ترحم كردم به ناله هاى او و به
دوريش از پدر و عيال و اولادش و به جهت اظهار ذلتش ، حور العين را به صورت مادر و
همسرش ونيز فرشته اى به صورت پدرش و غلمانى به صورت اولادش فرستادم .
بدان اى موسى ! وقتى كه غريبى از دنيا مى رود، ملا ئكه آسمانها بر غربت او گريه
مى كنند. پس چگونه من بر غربت او رحم نكنم و
حال آن كه من ارحم الراحمين هستم .(51)