مرحوم آيه الله العظمى آقا سيد جمال الدين گلپايگانى قدس سره كه از زمره شاگردان
آن مرحوم است ، مى گويد: ((يك شب كه بر حسب
معمول به مسجد سهله آمدم براى عبادت - و عادت من اين بود كه : به دستور استاد (81)،
هر وقت شبها به مسجد سهله مى رفتم ، اولا نماز مغرب و عشا را به جاى مى آوردم ، و سپس
اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مى دادم ، و پس از آن دستمالى كه در آن نان و چيزى
بود، به عنوان غذا باز مى كردم ، و مقدارى مى خوردم .
آنگاه قدرى استراحت نموده ، و مى خوابيدم ، و سپس چندين ساعت به اذان صبح مانده برمى
خواستم ، و مشغول نماز و دعا و ذكر و فكر مى شدم ، و در موقع اذان صبح نماز صبح را
مى گزاردم ، و تا اول طلوع آفتاب به بقيه وظائف و
اعمال خود ادامه مى دادم . آنگاه به نجف مراجعت مى نمودم
در آن شب كه نماز مغرب و عشا و اعمال مسجد را به جاى مى آوردم و تقريبا دو ساعت از شب
مى گذشت ، همين كه نشستم ، و دستمال خود را باز كردم ، تا چيزى بخورم ، هنوز
مشغول خوردن نشده بودم كه صداى مناجات و ناله اى به گوش من رسيد، و غير از من هم در
اين مسجد تاريك احدى نبود.
اين صدا از ضلع شمال ، وسط ديوار مسجد، درست در
مقابل و رو به روى مقام مطهر حضرت امام زمان -
عجل الله تعالى فرجه - شروع شده ، و به طورى جذاب و گيرا، و توام با سوز و
گداز و ناله ، و اشعار عربى و فارسى و مناجات ها، و دعاهاى عاليه المضامين بود كه
به كلى حال ما را و ذهن ما را متوجه خود نمود. من نتوانستم يك لقمه از نان بخورم ، و
دستمال همين طور باز مانده بود، و نتوانستم بخوابم و استراحت كنم ، ونتوانستم به نماز
شب و دعا و ذكر وفكر خود بپردازم و همين طور متوجه و منصرف به سوى او بودم .
صاحب صدا ساعتى گريه و مناجات داشت ، و سپس ساكت مى شد. قدرى مى گذشت ،
دوباره مشغول خواندن و درد دل كردن مى شد، باز آرام مى گرفت . و سپس ساعتى
مشغول مى شد، و آرام مى گرفت . و هرگاه شروع مى كرد به خواندن ، چند قدمى جلوتر
مى آمد، به طورى كه به اذان صبح كه رسيد، در
مقابل مقام مطهر امام زمان - ارواحنا فداه - رسيده بود. در اين
حال خطاب به حضرت نموده ، و پس از گريه طولانى ، و سوز و ناله شديدى و
دلخراشى ، اين اشعار را با تخاطب و گفتگوى با آن حضرت خواند:
ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمده ايم
|
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
|
رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
|
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
|
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
|
به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
|
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
|
به گدائى به در خانه شاه آمده ايم
|
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست
|
كه در اين بحر كرم ، غرق گناه آمده ايم
|
آبرو مى رود اى ابر خطا شوى ببار
|
كه به ايوان عمل نامه سياه آمده ايم
|
حافظ اين خرق پشمينه بينداز كه ما
|
از پى قافله با آتش راه آمده ايم
|
و ديگر ساكت شد و هيچ نگفت ، و در تاريكى چندين ركعت نماز گذارد، تا سپيده صبح دميد.
آنگاه نماز را به جاى آورده و مشغول به خود در تعقيبات ، و ذكر و فكر بود تا آفتاب
دميد. آن وقت برخاست و از مسجد خارج شد. و من تمام آن شب را بيدار بودم ، و از همه كار و
بار خود واماندم ، و مات و مبهوت وى بودم
چون خواستم از مسجد بيرون شوم ، از سر خدمه آنجا كه اطاقش خارج از مسجد، و در ضلع
شرقى بود، پرسيدم : اين شخص كه بود؟ آيا شما او را مى شناسيد گفتند: آرى ! اين
مردى است به نام سيد احمد كربلائى بعضى از شب هاى خلوت كه در مسجد كسى نيست مى
آيد، و حال و وضعش هم همين طور است كه ديديد)) (82)
از صاحب ترجمه نقل است كه فرموده اند: ((روزى در جائى استراحت كرده بودم ، كسى مرا
بيدار كرد و گفت : اگر مى خواهى نور اسفهبد يه را تماشا كنى ، از جاى برخيز. وقتى
چشم گشودم ، ديدم نورى بى حد و اندازه مشرق و مغرب عالم را فرا گرفته است ))
علامه طباطبايى فرموده اند: ((اين همان مرحله تجلى نفس است كه بدين صورت و به كيفيت
نور غير محدود، مشاهده مى شود)) (83)
آيه الله حاج سيد على لواسانى از والدشان مرحوم آيه الله سيد ابوالقاسم لواسانى
نقل مى كنند: ((روزى از روزها كه درس تمام شد، و شاگردان شروع به رفتن كردند، و
من هم برخاستم كه بروم مرحوم استاد: حاج سيد احمد فرمودند: آقاى سيد ابوالقاسم
اگر كارى ندارى قدرى بنشين .
من دانستم كه ايشان كار خصوصى دارند. عرض كردم : نه كارى ندارم ، و نشستم و پس از
آنكه همه رفتند، فرمودند: براى آقا ميرزا محمد تقى بنويس ! و سپس حالشان منقلب شده
، و گفتند: آه ، آه خودش گفته است ، خودش گفته است . مسلم است ، مسلم است و چنان انقلاب
حال پيدا كردند كه بى حال شدند
ما پنداشتيم كه : شايد آقاى ميرزا محمد تقى درباره ايشان جمله زننده اى گفته و يا
نسبتى داده است كه به ايشان رسديه كه بالنتيجه ايشان را تا اين سر حد
ملول و ناراحت نموده است .
از طرفى ديگر مى دانستم كه : آقاى محمد تقى شيرازى ، شخص
عادل و با ورع و متقى است ، و هيچ گاه كلمه اى كه در آن غيبت و خلاف واقع باشد نمى
زند، و نيز مى دانستم كه ايشان هم كسى نيستند كه از نسبت هاى ناروا كه به او داده شود،
ملول و خسته شوند. و لذا همين طور متحير شديم ، و به
حال سكوت و بهت در آمديم در اين حال من براى ايشان سبيلى چاق كردم (چون مرحوم حاج
سيد احمد استعمال دخانيت مى نمودند) و به ايشان دادم و عرض كردم : حالا اين شطب را
بكشيد! و اين قدر ناراحت نباشيد !
مرحوم استاد شطب را كشيدند، و قدرى كه سرحال آمدند، فرمودند: اين مرد (آقاى ميرزا
محمد تقى شيرازى ) احتياطات خود را به من ارجاع داده است ، و افرادى به او مراجعه كرده
اند، و از او پرسيده اند كه :
اگر خداى ناكرده براى شما واقعه اى اتفاق بيفتد، ما بعد از شما از چه كسى تقليد كنيم
؟ و اينك در احتياطات شما به كه مراجعه نمائيم ؟
آقاى ميرزا محمد تقى در جواب گفته است به سيد احمد. من غير از او كسى را سراغ ندارم .
آقا سيد ابوالقاسم ! براى او بنويس كه : آقا ميرزا محمد تقى ! شما در امور دنيا حكومت
داريد! اگر ديگر از اين كارها بكنيد، و كسى را ارجاع دهيد، فرداى قيامت در محضر جدم
رسول خدا، كه حكومت در دست ماست ، از شما شكايت خواهم كرد، و از شما راضى نخواهم
شد.)) (84)
سه دستور العمل : (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر ايمانى جناب آقا فلان - سلمه الله تعالى - بداند كه اگر كسى بعد از
دخول در كار و تنبه و استبصار، دست از طلب بردارد، و به
حال سابق خود برگردد، يا سبب (و) وسيله تحصيل دنياى خود - العياذ بالله - قرار دهد،
حال او به مراتب بدتر خواهد بود از كسى كه بالمره (يعنى اصلا)
داخل در اين راه نشده باشد. زيرا كه به منزله كفر است بعد الايمان . و اين مطلب به
مقتضاى وعده الهى و تجربه اهل الله ، سبب خذلان در دنيا و خسران در آخرت ، هر دو، خواهد
بود.
پس اميد از آن بزرگوار چنان است كه بعد از التفات به خرابى و عيوب نفس خويش
دست از اشتغال برنداشته ، و از التجاء به حضرت حق -
جل و علا - سستى و تكاهل نورزد، انشاء الله حضرت حق -
جل و علا - خلاصى و نجات مرحمت فرمايد در دنيا
قبل از آخرت ، و حاشا از كرم او كه مايوس و نااميد فرمايد: الذين آمنوا و كانوا يتقون
لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخره لا
تبديل لكلمات الله . (85)
هر كه درى كوبيد، و دست برنداشت ، عاقبت آن در را به روى او باز نمايند:
من دق بابا ولج ، ولج (86) و طالب حق -
جل و علا را خسرانى نرسد كه :
((و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على
الله . (87)
بلكه زودتر رسيدن به مطلوب است : كمالا مخفى (يعنى همان گونه كه روشن است ) و
اگر العياذ بالله - دست برداشتنى ، اما در دنيا بعد از برگشتن ، چنان شيطان مسلط مى
شود كه دردت ديگر چاره و مرهم پذير نمى شود، و اما بعد از مردن ، چنان حسرت و ندامت
و غصه و افسوس دل و جانت را بسوزاند كه آتش جهنم به گردش نمى رسد:
((نار الله الموقده - التى تطلع عل الافئده - انها عليهم موصده فى عمد ممدده ))
(88)
من آنچه شرط بلاغست با تو مى گويم
|
تو خواه از سخنم پندگير و خواه ملال
|
اين چند كلمه به مقتضاى ((المامور معذور)) به عنوان ياد بود، قلمى شد. استدعا از آن
بزرگوار چنان است كه در مظان استجابت دعوات و خلوت با حضرت قاضى الحاجات ،
اين رو سياه درگاه اله را فراموش نفرموده ، و ترحم بر اين مسكين و محتاج را در حيات و
بعد از ممات مضايقه نفرمايند. (89)
حرره احمد الموسوى الحايرى فى شهر رمضان المبارك سنه 1327
سه دستور العمل : (2)
بسمه تعالى
زنده باد حضرت دوست ، و مرده باد هرچه غير اوست .
اى هدهد صبا به صبا مى فرستمت
|
بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت
|
حيف است طايرى چوتو در خاكدان دهر
|
زين جا به آشيان وفا مى فرستمت
|
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
|
مى بينمت عيان و دعا مى فرستمت
|
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خير
|
در صحبت شمال و صبا مى فرستمت
|
اى غايب از نظر كه شدى همنشين دل
|
مى گويمت دعا و ثنا مى فرستمت
|
فداى حقيقت شوم ، كه از او خبر ندارى . دستور
العمل آن است كه از خود و خود رايى دست بردن . جان من به لب آمد از گفتن اينكه راه
نجات و خلاص در استغراق ذكر الهى و تفكر در معرفت نفس و خودشناسى است . ذكر و
فكر، خود رهنماى تو خواهد شد.
يا من اسمه دوا و ذكره شفاء (90)
تو خود حجاب خودى حافظ، از ميان برخيز. جناب عالى در همه چيز اهتمام داريد مگر در همين
يك كلمه ، پس حالا كه چنين است :
تو و تسبيح و مصلى و ره زهد و ورع
|
من و ميخانه و ناقوس و ره دير و كنشت
|
بارى ، جناب حاجى ميرزا - سلمه الله ان شاء الله - از آب و
گل بيرون آمده ، و رشته معرفت نفس بدست آورده ، و آقا ميرزا...هم ماشاء الله ، خوب
مشغول است به حسب ظاهر اميد پيش آمد (يعنى ترقى ) به زودى انشاء الله در او هست .
بارى نوشته بودى در تضرع و ابتهال
هم چيزى بنويس ، تا اينكه توشتجات ناقص نماند. نمى دانم به اين حرف خنده كنم يا
گريه . اى كاش بر دل مبارك زده مى شد، و نوشته مى شد، والا بر كاغذ خيلى زده اند و
نوشته اند.
فدايت ، اين نسئله و باقى مسائل راه آخرت آموختنى نيست ، بلكه نوشيدنى است ، تضرع و
ابتهال از درد و سوز دل بر مى خيزد درد پيدا كن ، آن خود تضرع و
ابتهال مى آورد.
آب كم جو تشنگى آور به دست
|
تا بجوشد آبت از بالا و پست
|
هرگز شنيده شده كه زن بچه مرده را گريه تعليم كنند؟ يا زن آبستن را زائيدن
بياموزند؟ بلى ، نائحه (يعنى زن نوحه كننده ) را كه اجاره كنند، يا بازى زائيدن
بخوانند در آورند، محتاج به تعليم و آموختن خواهد بود و از اين فرمايش سركار، علاوه
بر ساير مطالب معلوم مى شود كه به ذكر و فكر نپرداخته تا آتش فراق
مشتعل گردد، و همچنين در مجاهده هم كوتاهى نموده اى و مغرور شده اى ، والا مجاهده غصادقه
، علم وجدانى به قبائح اعمال و افعال و حركات و سكنات و اخلاق و ملكات مى آورد، و
اينها از دنائت مرتبه نفس است كه حقيقتا جهنم روحانى است . اگر كسى خود را فعلا و
حقيقتا در جهنم ديد محتاج به آموختن تضرع و
ابتهال نخواهد بود: فهم و النار كمن قدراها فهم فيها معذبون (92)
و طرفه اينكه با اين همه بى التفاتى ، تعجبم كه از كجا يك مطلب خوب فهميده اى ، و
آن اين است كه خريت اين حقير را خوب فهميده اى ، و به رشوه ناقص نماندن نوشتجاب ،
دل مرا شاد فرموده اى با وجود اين ، باز مى گوئى كشف و شهودى برايم نشده ، و علمى
به حقايق اشياء نيافته ام در اين خيال بوده باشيد. (93)
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
سه دستور العمل : (3)
بسم الله الرحمن الرحيم
طالب حضرت حق - جل و علا - را شايسته آن كه چون عزم بر خوابيدن نمايد، محاسبه
اعمال و افعال و حركات و سكنات صادره از خود را از بيدا شدن شب سابق ، تا آن زمان
تماما و كمالا نموده ، و از معاصى و اعمال ناشايسته واقعه از خود پشيمان شده ، و توبه
حقيقى نموده ، و عزم بر آنكه ان شاء الله در ما بعد عود ننموده ، بلكه تلافى و تدارك
آن را در ما بعد بنمايد.
و متذكر شود كه : النوم اخو الموت (94) و الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم
تمت فى منامها. (95)
تجديد عهد به ايمان و شهادتين و عقايد حقه نموده ، و با طهارت رو به قبله ((كما
يجعل الميت فى قبره )) (96) به نام خدا استراحت تموده ، و به مقتضاى آيه شريفه در
مقام تسليم روح خدا به حضرت دوست جل و علا بر آمده بگويد:
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست
|
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
|
مشغول به توجه به حضرت حق - جل و علا - و تسليم خود به او شده ، تا او را خواب
بريايد و ملتفت آن باشد كه چون خواب رود، به شراشر وجودش از روح و بدن در
قبضه قدرت خضرت حق - جل و علا خواهد بود، به حدى كه حتى از خود
غافل و بى شعور مى شود، و اگر اعاده روح به بدن نفرمايد، موت حقيقى خواهد بود،
چنان كه در آيه شريفه مى فرمايد:
فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى
اجل مسمى (97)
چه بسيار كسانى كه خوابيدند، و بيدار نشده ، تا روز قيامت سر بر نداشتند. پس اميد
برگشتن به دنيا دوباره نداشته باشد، مگر به
تفضل جديدى از حضرت حق - جل و علا - به گردانيدن روح او را به بدن با لسان
حال و قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت (98) بگويد. لهذا چون از خواب
برخيزد، اولا: متذكر نعمت اعاده روح (كه ) به منزله حيات تازه اى است از حضرت حق -
جل و علا - شده حمد و شكر الهى (را) بر اين نعمت (بجاى آورد) چنان كه فرموده : سجده
شكرى بر اين نعمت - چنان كه حضرت پيغمبر فرمود - ادا نموده ، ملتفت آن شود كه چندين
هزارها اين خواهش را از او درخواست نموده و به غير از: كلا آنهاكلمه هو قائلها (99)
جوابى نشنيده اند. كمال مرحمت از حضرت حق -
جل و علا - درباره او شد كه خواهش او را اجابت فرموده ، و او را دوباره به دنيا ارجاع
فرموده .
اين حيات تازه را غنيمت شمرده و كمال همت بر آن گمارد، كه انشاء الله تعالى تجارت
رابحه اى (يعنى سودمندى ) نموده كه براى دفعه ديگر كه به اين سفر رود او را مدد
حيات ابدى بوده باشد.
و پوشيده نباد بر طالب حق - جل و علا - كه علاوه بر اينكه ساير اشياء و موجودات ، غير
از حضرت حق - جل و علا -، در معرض فنا و زوال است ، و لهذا شايسته مطلوبيت ندارد. ممكن
بما هو ممكن (يعنى موجود امكانى از آن جهت كه ممكن است ) را هيچ شيئى و هيچ موجودى نافع
و مفيد نيست ، جز حضرت حق - جل و علا - چه هر آنچه فرض كنى غير او، چون ممكن است ،
محتاج است من جميع الجهات به حضرت او - جل و علا - و در قبضه قدرت اوست
جل و علا و لهذا هيچ موجودى غير از او، نه در زمين و نه در آسمان ، و نه در دنيا و نه در
آخرت شايسته مطلوبيت براى شخص عاقل و دانا ندارد، حضرت او
جل و علا و اگر فرض شود كه شخص عاقل چيزى غير از او طلب نمايد، پس بالضروره
و اليقين مطلوبيت با لذات نخواهد بود، بلكه مطلوب بالغير خواهد بود، مانند مطلوبيت
دين و ايمان و آخرت و محبت و معرفت او - جل و علا -، و دوستان او چون پيغمبر صلى الله
عليه و آله و ائمه هدى عليه السلام و عبوديت و طاعت نسبت به او و ايشان عليه السلام و
رضا و تسليم و ساير اخلاق محموده و ملكات پسنديده كه محبوبيت و مطلوبيت و مفيد بودن
آنها به اعتبار اضافه به حضرت اوست - جل و علا - نه با لذات و فى نفسه لهذا
شايسته براى عاقل چنان است كه صرف نظر و همت طلب از جميع اشياء غير از او نموده ، و
به مقتضاى : قل الله ثم ذرهم (100) همت طلب را منحصر در او نموده ، و او را بذاته و
بنفسه قرار داده بگويد:
ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
|
حلوا به كسى كه محبت نچشيده
|
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
پس غنيمتى در اين حيات تازه جز از طلب او - جل و جلاله - منظور نداشته باشد و در تمام
آنات و لحظات و حركات و سكنات نظربه او -
جل و علا - داشته و او را حاضر و ناظر در جميع اوقات بداند، تا وقت خوابيدن در شب
آينده و هكذا و از اين بيان معلوم شد كه قبيحترين قبايح براى چنين كسى صرف همت نمودن
است به مشتهيات و مستلذات و امور معاش خود، مانند بطن و فرج و غير ذلك و لذا شايسته
آن است كه بالمره غفلت از امور مزبور نموده ، و به هيچ وجه التفات به امورات مذكوره
ننمايد، و اگر من باب ضعف نفس قهرا التفات به امورات مذبوره بشود، چون نه از او، و
نه از غير او، جز از حضرت حق جل و علا كارى بر نمى آيد، پس امورات خود را تسليم و
تفويض به حضرت او - جل و علا كارى برنمى آيد
پس امورات خود را تسليم و تفويض به حضرت او -
جل و علا - بنمايد
به جد و جهد چو كارى نمى رود از پيش
|
بكرد كار رها كرده به مصالح خويش
|
بر بنده بند كيست ؟ و روزى و ساير مصالح او بر عهده آقاى اوست ،
و اقبح قبايح دست برداشتن او از بندگى و اهتمام
او در امور خويش مى باشد. پس لازم و واجب برطالب حق ،
كمال اهتمام است در طاعت و بندگى و رفتن به حضور و دربار او
جل و علا، به كمال شوق و تضرع و تذلل و
ابتهال . و چون توجه به حضرت او به قلب است ، و حضور او جلوه گاه او
جل وجلاله قلب است ، بلكه در تمام موجودات مظهرى و مجلائى اتم و
اكمل از قلب مومن براى او جل و علا نيست ، كه لا يسعنى ارضى و لا سمائى
بل يسعنى قلب عبدى المومن (101)
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
|
قرعه فال به نام ديوانه زدند
|
انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و
الجبال فابين ان يحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان (102)
كمال اهتمام طالب بعد از توجه به حضرت حق
جل و علا كه تعبير از آن به ذكر مى شود، معرفت قلب و نفس است كه تعبير مى شود به
((تفكر در نفس )) كه من عرف نفسه فقد عرف ربه . (103)
و فى انفسكم افلا تبصرون (104)
و سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق (105)
لهذا طالب حق را به غير دل و دلبر كارى نيست بلى ، من باب المقدمه بر او لازم است
تطهير و تنظيف قلب از انجاس و ارجاس ، كه مقصود اخلاق رذيله بوده باشد، بلكه از ما
سوى حق جل و علا كه تعبير از آن مى شود به ((تخليه ))، و آرايش قلب و
صيقل دادن آن است به اطاعات و عبادات و صفات حسنه و اخلاق كريمه ، تا قابليت ظهور
حق جل و علا را بيابد كه تعبير از آن مى شود به ((تجليه و تحليه ))
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (106)
فدايت ، اگر عمل كنى همين قدر بس است ، و اگر عاملى نباشد، درد و عصه در
دل باشد بهتر از آن است كه عبث اظهار كند و كسى گوش به درد
دل او نكند اميد چنان است كه در خلوت با حبيب ، اين رو سياه درگاه اله را فراموش نكرده و
اظهار شوقمندى اين رو سياه را به دربار منيع او
جل و علا بنمايد (107)
حرره الجانى احمد الموسوى