next page

fehrest page

نام كتاب : آشنايى با اسوه ها (حجر بن عدى )
نوشته : جواد محدثى
پيش گفتار
زندگى انسان هاى نمونه و برجسته ، مثل يك تابلو زيبا و گويا، ((راه زندگى )) و جهت صحيح حركت را به ما نشان مى دهد.
كيست كه در پى الگو براى چگونه زيستن و به كمال رسيدن نباشد؟
مهم آن است كه الگوها را اشتباهى انتخاب نكنيم و سرمشق هاى نادرست ، مسير ما را به بيراهه نكشاند.
خداى متعال ، در قرآن كريم با شرح اوصاف و اعمال انسان هاى خوب و امت هاى صالح و گروه هاى كمال يافته ، به الگو دهى مى پردازد. اين گونه معرفى الگو در نهج البلاغه و كتاب هاى حديثى نيز، فراوان به چشم مى خورد. تا تاريخ پر بار و درخشان اسلام نيز سرشار از چنين اسوه هاى زيبنده و جاودانه است كه هر يك مى تواند چراغ راه و روشنى بخش زندگى ما باشد. به شرط آنكه چراغ برداشته ، در كوچه هاى تاريك تاريخ به جست وجوى آنان بپردازيم .
آيا حيف نيست كه اين همه الگوهاى خودى را نشناسيم و گرسنه سر بر روى گنج بگذاريم و چشممان درپى الگوهاى غير خودى باشد؟
وقتى خودمان در تاريخ و فرهنگ غنى خويش ، برجسته ترين و شايسته ترين سرمشق ها را داريم ، دريغ است كه به الگوگيرى از ديگران روى آوريم .
بارى ... آنچه پيش روى شماست ، يكى از اين چهره هاى تابناك است .
((حجربن عدى )) يك آيه كمال و يك سند فضيلت است .
آنچه او را برجسته تر مى سازد، ((معرفت )) او به خدا و رسول و اهل بيت ، و ((محبت )) او به خاندان رسالت و ((اطاعت )) او از پيشوايان حق و اوليا الهى است . آرى معرفت ، محبت و اطاعت ، سه عنصرى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند و سرمايه هاى هر انسان براى ((عمل صالح )) در بازار هستى و ميدان زندگى اند. بى جهت نيست كه در پى ((آشنايى با اسوه ها)) به نام و زندگى نامه اين مرد مى رسيم .
((حجربن عدى )) و ياران همراه او، از شهداى افتخار آفرين تاريخ تشيعند كه در عصر سكوت و خفقان ، فرياد ظلم ستيزى سردادند و با طاغوت زمان خويش به مبارزه پرداختند و سرانجام در اين آتش عشق ، پروانه وار سوختند و حيات ابدى يافتند.
حجر و ياران او، براى جوانان فضيلت خواه جامعه ما و همه امت اسلامى در سراسر جهان ، سرمشق ايمان ، جهاد، هجرت ، فداكارى ، مبارزه با فساد، امر به معروف و نهى از منكر، دفاع از حق و افشاى چهره نفاقند.
باشد كه فروغى از حيات طيبه و روشنى بخش آنان در زندگى هاى ما و جوانان ميهمان بتابد و عطر خلوص و معنويت و ايمان را در سراچه دل ها بيفشاند.
آنچه مى خوانيد، ترجمه و تلخيص و برداشتى آزاد از كتاب سودمند ((لبيب بيضون )) است ، با عنوان حجربن عدى الكندى ، راهب اصحاب محمد.(1) به پاس تكريم خدمت فرهنگى او به شهيدان راه ولايت و محبت على ((عليه السلام ))، در اين شماره از مجموعه ((آشناى با اسوه ها)) عمدتا تكيه بر كار تحقيقى او شده و منابعى هم كه در پاورقى ها ياد شده است ، منابع همان كتاب است . البته صاحب اين قلم ، سعى كرده است كه سبك اين كتاب همچون بقيه كتاب هاى اين مجموعه باشد تا براى جوانان عزيز، دلنشين و جذاب گردد.
به اميد آن كه شناخت اين اسوه هاى كمال و فضيلت و غيرت دينى و حماسه مكتبى ، روح ايمان و شجاعت را در فرزندان اين مرز و بوم و پيروان اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) زنده تر سازد.
قم - جواد محدثى
آبان 1380 ش


شناخت اجمالى
يكى از قبايلى كه در كوفه مى زيست ((كنده )) بود. ((حجر)) را به سبب آن كه از اين قبيله بود. ((حجربن عدى كندى )) مى گفتند.
چون اهل خير بود و قدم در مسير خير مى گذاشت ، به ((حجر الخير)) نيز معروف بود.
پيش از اسلام به دنيا آمده بود؛ اما در سال هاى آخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) توفيق يافت كه مسلمان شود. از اين رو، بهره گيرى وى از حضور پيامبر، چند سالى بيش نبود؛ اما پيوسته در عمر خويش ، پيكارگرى در راه حق بود. در جنگ قادسيه در زمان خليفه دوم حضور داشت و فاتح ((مرج عذرا))بود.(2)
وى ، عابدى پارسا، مجاهدى ظلم ستيز، آمر به معروف و ناهى از منكر بود و از پيامبر خدا و اميرمؤ منان حديث روايت مى كرد. او شيفته نماز و نيايش ، مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود. چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود كه او را((راهب اصحاب محمد))مى گفتند(3). هم در زيبايى چهره ، از خوش سيماترين مردان كوفه بود(4) و هم در زيبايى روح و كمال اخلاقى ، از نوادر روزگار به شمار مى رفت .
اگر تولد او را آنچنان كه گفته اند - در عصر جاهليت بدانيم ، هنگامى كه پس ‍ از فتح مكه به اسلام گرويد، حدود 27 سال داشت . هر چند دير اسلام آورد و در سن او در آن هنگام چندان زياد نبود، ولى در عمق ايمان و صداقت عقيده و باور استوار نسبت به دين خدا رسالت پيامبر، از بسيارى از كهن سالان و سابقه داران پيشتر و بارزتر بود.
به تعبير مرحوم ((سيد محسن امين )): حجر، از نيكان صحابه بود، فرماندهى شجاع ، بلند همت ، عابد و زاهد، مستجاب الدعوه ، عارف به خدا، مطيع محض فرمان پروردگار، حق گوى صريح ، ظلم ستيز صبور، بى هراس از شهادت ، ايثارگر در راه خدا و از هواداران خالص اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بود. اين كه از سوى حضرت على (عليه السلام ) به فرماندهى سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد، نشانه شجاعت اوست . حاضر بود كه بميرد، ولى خوارى و ذلت نپذيرد. آغوش به روى شهادت گشود؛ اما حاضر نشد از على (عليه السلام ) بيزارى بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد كه پسرش پيش از خودش شهيد شود، تا مبادا با ديدن تيغ جلاد بالاى سر پدرش ، سست شود و دست از ولاى على بردارد....(5)
اينها گوشه اى از فضيلت هاى اخلاقى و روحى حجربن عدى است ، كه او را شايسته الگو بودن براى هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان هاى والا ساخته است .
همپاى حجر، در حوادث تاريخى
حجر بن عدى پس از افتخار شرف يابى به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ايمان آوردن به آيين او، پيوسته در راه گسترش اين مكتب و دفاع از آن مى كوشيد، سخنان پيامبر را مى شنيد و به ديگران مى رساند. چون در عراق مى زيست ، از حوادث مدينه كه مركز خلافت بود، كمى دور بود؛ اما در جريان حق و باطل بى تفاوت نبود.
وقتى يار پارسا و انقلابى پيامبر، ابوذر غفارى را به ((ربذه )) تبعيد كردند و آن بزرگ مرد در تبعيد گاهش غريبانه به شهادت رسيد، حجر بن عدى و مالك اشتر از جمله كسانى بودند كه شاهد جان باختن او بودند و بر پيكر آن صحابى نستوه ، نماز خواندند.(6)
در دوران خلافت عثمان ، حجر بن عدى در كوفه مى زيست . خلاف كارى هاى عثمان گسترش يافته و آوازه آن به همه جا رسيده بود. دوازده نفر از چهره هاى برجسته و پارسا و مقتدر كوفه ، نامه به خليفه نوشتند و ضمن انتقاد از عملكرد نادرست او در امور مسلمانان ، او را نهى از منكر كردند و راه صلاح و اصلاح را به وى يادآور شدند.
حجر بن عدى نيز يكى از نويسندگان اين نامه اعتراض آميز بود.(7)
موضع سياسى حجر، جانبدارى از حق مجسم در وجود على بن ابى طالب (عليه السلام ) بود و با حكمان غاصب هرگز كنار نيامد و در اعلام مواضع خويش بى پروا بود و سازش كارى نداشت .
وى شاهد ماجراهاى تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حكومت بود و خون دل مى خورد، تا آن كه پس از كشته شدن عثمان ، حجر بن عدى فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانى علوى ، همه ظرفيت وجودى خويش را به كار گرفت و با همه توان به ميدان آمد. حتى در عرصه فرهنگ دينى و نقل حديث نيز از راويان معتبرى به شمار مى آمد كه تنها از على (عليه السلام ) روايت مى كرد، نه از ديگران ! و در سروده هاى خويش حتى در ميدان جنگ جمل ، على (عليه السلام ) را وصى راستين پيامبر خدا معرفى مى كرد و از خداوند متعال ، سلامتى آن وجود پربركت و هدايتگر را كه ولى خدا و وصى پيامبر بود، مساءلت مى كرد.
در دوران خلافت اميرالمؤ منين (عليه السلام )، زمانى كه پيمان شكنان از حكومت حق علوى سر بر تافتند و فتنه ((جمل )) پيش آمد، آن حضرت ، نماينده اى به كوفه فرستاد تا مردم را براى يارى امام فراخواند. دلباختگان مولا، پاسخى مناسب و حمايتگرانه به فرستاده حضرت دادند و يك به پا خاسته ، اطاعت و همراهى خويش براى پيكار با فتنه انگيزان را اعلام كردند. حجربن عدى نيز يكى از كسانى بود برخاست و گفت : اى مردم ! به نداى امير مؤ منان پاسخ دهيد و سواره و پياده بكوچيد، حركت كنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.(8)
جبهه نبرد صفين ، موقعيت ديگر بود كه حجر توانست با حمايت از امام خويش ، جوهره ناب ايمان خود را به نمايش بگذارد. عملكرد او را در اين مقطع تاريخ ، جداگانه مى آوريم .
در حادثه صفين و نهروان
دلباختگى حجر نسبت به مولايش على (عليه السلام ) بسيار شديد بود. شيفتگى در حد عشق و اطاعت و فرمانبردارى در حد اعلا را به هم آميخته بود.
وقتى نبرد صفين و رويارويى اميرمؤ منان با سپاه معاويه پيش آمد، حجر در طليعه ياران امام و از كوشاترين اصحاب ، چه در حضور در صحنه ، چه در حمايت از امام ، چه بسيج نيرو براى نبرد و چه در ميدان نبرد بود.
در ماه ذى حجه كه مصادف با ايام كارزار بود، على (عليه السلام ) يكايك چهره هاى بارز و با نفوذ ياران را به همراه عده اى از رزم آوران به مصاف دشمن مى فرستاد، يك بار مالك اشتر را و بار ديگر حجربن عدى را. در عين حال ، مراقب بود كه فرماندهان و سربازانش از مرز ادب فراتر نروند. در همين نبرد، حجربن عدى و عمروبن حمق ، از شاميان اظهار برائت كرده و لعنتشان مى كردند. امام پيغام داد كه دست از اين كار بردارند. خدمت امام آمدند و گفتند: مگر اين كه ما بر حقيم و آنان باطلند؟ فرمود: چرا، ولى دوست ندارم كه شما ناسزاگو و فحاش باشيد، بهتر است كه زشت كارى هاى آنان را بازگو كنيد، و بهتر آن كه خواستار هدايتشان و صلح و آشتى ميان مسلمانان باشيد. آن دو گفتند: اى اميرمؤ منان ! پندت را مى پذيريم و به تربيت تو ادب مى شويم !
سپس حجر به امام على (عليه السلام ) گفت :
ما مرد جنگ و پرورده ميدان رزميم ، قبيله ما نيز هم بسيارند و هم شايسته و جنگ آزموده . همه ما نيز گوش به فرمانيم . اگر بدرخشى مى درخشيم . اگر غروب كنى غروب مى كنيم و هر چه فرمان دهى همان كنيم .
حضرت فرمود: آيا همه قبيله تو با تو هم عقيده اند؟ گفت : از آنان جز نيكى نديده ام . همه مطيع فرمانيم . امام آنان را ستود، سپس پرچم نبرد قبايل مختلف را بست و حجربن عدى را فرمانده قبيله اش ((كنده )) قرار داد.(9)
در هنگامه نبرد، حجربن عدى ولاى خود به امام ((عليه السلام )) را نشان داد. پيوسته بر دشمن مى تاخت و هنگام حمله ، چنين رجز مى خواند:
پروردگارا! على را، اين انسان پاك و پرهيزكار را، اين مؤ من هدايت يافته و پسنديده را بر ايمان نگه دار.
او را هادى اين امت قرار بده و آن گونه كه پيامبرت را حفظ كردى ، او را هم نگهبان باش ، كه پيامبر سرپرست ما بود و او را به جانشينى خود پسنديد.(10)
در يكى از صحنه هاى نخست درگيرى در جنگ صفين حجر در لشكر على (عليه السلام ) بود و پسر عمويش كه نام او حجر بود در سپاه معاويه . حجر بن عدى به ((حجر خير)) معروف بود و پسر عمويش به ((حجر شر)).
آن دو با هم به نبرد برخاستند و كسانى از دو سوى جبهه به كمك اين دو هماورد آمدند و در اين ميان ، حجر طرفدار معاويه كشته شد و على (عليه السلام ) بر هلاكت او خدا را شكر كرد.
حماسه هاى حجر در نبرد صفين ، از او چهره اى شاخص و دوست داشتنى و دلاور ترسيم كرد. جنگ صفين با حكميت شوم پايان يافت . نتيجه حكميتى كه آميخته به نيرنگ و فريب ، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت . فتنه انگيزى هاى معاويه در قلمرو حكومت امام على (عليه السلام ) اوضاع را متشنج ساخته بود. امام ، ناچار براى فرونشاندن در انديشه بسيج نيرو و سازماندهى دوباره ياران رزمنده بود. مردم كوفه را دوباره به جنگ با شاميان فراخواند و از بزرگان قبايل خواست كه تعداد نيروهاى رزمى قبيله خود را به آن حضرت گزارش دهند.
حجربن عدى از جمله كسانى بود كه در پاسخ به درخواست امام ، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مكتوب براى حضرتش ‍ نگاشت .(11)
در آن ميان ، فتنه ديگرى سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهى از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود كه با عنوان ((خوارج نهروان )) شناخته مى شوند. در جنگ نهروان ، امام على (عليه السلام ) با ياغيان فريب خورده و فتنه جو جنگيد و آنان را از ميان برد. در نبرد نهروان ، حضرت على (عليه السلام ) به سبب رشادت و اخلاص و كاردانى حجر بن عدى ، او را به فرماندهى جناح راست خويش گماشت .(12)
هيچ صحنه اى از رويارويى حق و باطل نبود، كه حجربن عدى در آن حضورى فعال و نقش آفرين در حمايت از جبهه اميرالمؤ منين نداشته باشد. و مگر از يك مسلمان با ايمان و مخلص ، به ويژه آن كه دم مسيحايى پيامبر و نگاه پر جذبه على (عليه السلام ) به او خورده باشد، انتظارى جز اين است ؟
در ايام فتنه هاى معاويه
بصيرت و ايمانى كه در حجر بن عدى بود، او را در بروز فتنه هاى كور و آشوب هاى گمراه كننده ، در خط مستقيم ولايت اميرالمؤ منين و دفاع از حق پيش مى برد. اين حركت در مسير پاك ، تا پايان عمرش تداوم داشت .
پس از پايان جنگ نهروان و شكست خوارج ، معاويه پيوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام على (عليه السلام ) مى فرستاد و با شبيخون ، غارت ، ترور، ايجاد ناامنى ، شايعه پراكنى و تفرقه آفرينى براى حكومت علوى مشكل مى آفريد.
امام على (عليه السلام ) از سهل انگارى و كوتاهى و عافيت طلبى گروه زيادى از ياران و واليان خود به ستوه آمده بود. مى خواست باز هم نيرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاويه ) برود تا ريشه فتنه ها را بخشكاند؛ اما همراهى نكردن مردم ، او را ناكام مى ساخت .
يك بار كه در كوفه مردم را به جنگ فراخواند و آن گونه كه خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام ، حرف هاى دلسرد كننده و ناروا بر زبان آورند، امام به شدت رنجيد. آن جا بود كه حجربن عدى برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين ! خداوند روز اندوه براى تو نياورد! فرمان بده تا اطاعت كنيم . به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان هاى ما و همه قبيله ما فدا شود، هرگز بى تابى نخواهيم كرد.(13)
ولى ...مگر از اين گونه ياران مطيع و گوش به فرمان ، چند نفر براى على (عليه السلام ) مانده بود؟
در يكى از شبيخون هايى كه ضحاك بن قيس بر منطقه قطقطانه زد خبر آن به امام رسيد، حضرت على (عليه السلام ) در جمع مردم كوفه به سخنرانى پرداخت و آنان را براى دفع اين گونه شبيخون هاى دشمن فراخواند. مردم واكنش سردى از خود نشان دادند؛ اما حجر بن عدى برخاست و ضمن ستايش از شهادت و شوق بهشت و يادآورى اين كه حق ، از سوى خدا يارى مى شود، آمادگى خود را براى عزيمت به آن سامان ابراز كرد و از امام خواست كه جمعى را همراه وى سازد و خدا هم پشتيبانى خواهد كرد.
امام از اين موضع و آمادگى حجر ستايش كرد و فرمود: هرگز مبادا كه خدا تو را از فيض شهادت محرم سازد، من يقين دارم كه تو از مردان شهادت طلبى .
آنگاه حجر، دو شبانه روز در آن سرزمين با مهاجمان بيگانه به نبرد پرداخت .(14)
اين واقعه را ((ابن اثير)) مورخ اين گونه گزارش كرده است :
سال 39 هجرى بود كه معاويه ، ضحاك بن فيس را همراه 3000 نفر گسيل داشت و دستور داد كه از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران على (عليه السلام ) روبه رو شد، غارتشان كند. و چنان كردند، تا به ثعلبيه رسيدند و به يكى از پاسگاه هاى سپاه على (عليه السلام ) شبيخون زدند و تا قطقطانه پيش آمدن . چون خبر به اميرالمؤ منين رسيد، آن حضرت حجربن عدى را با 4000 نفر به سوى آنان فرستاد. با ضحاك در منطقه ((تدمر)) روبه رو شدند و كار به درگيرى كشيد. نوزده نفر از سربازان ضحاك و دو نفر از ياران حجر كشته شدند. تاريكى شب كه فرا رسيد، ضحاك و سربازانش از آن جا گريختند، حجر و همراهانش نيز بازگشتند.(15)
اين آشوب هاى پراكنده ، از يك سو على (عليه السلام ) را براى سركوبى معاويه مصمم تر ساخته بود، از سوى ديگر سستى ياران او، دشمن را گستاخ ‌تر كرده بود. توطئه ها بيخ گوش كوفه شكل مى گرفت و مردم خسته از جنگ ، به هشدارهاى رهبرى توجهى نداشتند.
وقتى ابن ملجم و وردان و شبيب ، براى كشتن حضرت على (عليه السلام ) همدست شدند، تصميم خود را با اشعث بن قيس در ميان گذاشتند. او كه از دشمنان كينه توز خاندان پيامبر بود و در همه دسيسه ها دست داشت ، با آنان همكارى كرد و در آن شب شوم كه على (عليه السلام ) ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.
آن شب ، حجربن عدى در مسجد خوابيده بود. شنيد كه اشعث به ابن ملجم مى گفت : زودباش ، بجنب ، وگرنه روشنى صبح رسوايت مى سازد. حجر از اين گفت و گو احساس خطر و توطئه كرد. به سرعت از مسجد بيرون آمد و به سمت خانه على (عليه السلام ) روان شد تا آن حضرت را از خطرى كه در كمين او است آگاه سازد. از مسجد به خانه على (عليه السلام ) دو را بود. حجربن عدى از يك راه به سوى خانه امام روان شد و امام از مسير ديگرى راه مسجد را در پيش گرفت و به هم بر نخوردند و... آن حادثه واقع شد و حجر و ديگران ، وقتى به مسجد رسيدند كه كار از كار گذشته بود و مى گفتند: على كشته شد!(16)
اين فاجعه براى حجربن عدى بسيار جانكاه بود. وى با على (عليه السلام ) حال و هواى ديگرى داشت . امام درباره او دعا كرده بود كه شهادت ، روزى او شود و اينك خود امام در بستر شهادت افتاده است و حجر در آستانه از دست دادن پيشواى خود قرار دارد.
يك بار در يك پيش گويى ، اميرمؤ منان به حجر فرمود: چه خواهى كرد اگر روزى تو را بگيرند و بزنند و از تو بخواهند كه مرا لعن كنى ؟ گفت : چه كنم يا على ؟ فرمود: اگر مجبورت كردند، مرا لعن كن ، ولى از من بيزارى و برائت مجوى ، چرا كه من در دين و آيين خدايم .(17) و حجر، پيش بينى مى كرد كه با رفتن سرور و سالارش ، آن روزگار سخت فرا مى رسد و عرصه بر پيروان راستين حق ، تنگ مى گردد.
اين ديدار و گفت و گو، وقتى بود كه على (عليه السلام ) ضربت خورده و در خانه بسترى بود. روز بيستم رمضان بود. شيفتگان به نوبت به ملاقات على (عليه السلام ) مى آمدند، سلام مى گفتند و جواب مى شنيدند.
امام مى فرمود: پيش از آن كه مرا از دست دهيد، بپرسيد، ولى سؤ التان را كوتاه كنيد، امامتان ضربت خورده است .
حاضران به گريه افتادن و براى مراعات حال او، سؤ ال نمى كردند. حجربن عدى برخاست و احساس خويش را در فقدان پيشواى پرهيزكار و حيدر كرار، در قالب چند بيت شعر بيان كرد.(18) وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنيد، فرمود: چگونه خواهى بود آن گاه كه تو را برائت جستن از من وادار كنند؟
حجر گفت : به خدا قسم يا على ! اگر با شمشير قطعه قطعه ام كنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است كه از تو بيزارى بجويم !
حضرت فرمود: اى حجر! خدا بر هر نيكى توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيك دهد.(19)
امام على (عليه السلام ) به شهادت رسيد.
حجربن عدى ماند و عشقى كه به مولا داشت و عهدى كه براى پايبندى به اين عشق بسته بود، و جامعه اى گرفتار ستمگران جبار، و روزگارى پراندوه و دشوار.
او مصمم بود تا از عشق و ايمان و آرمانش دست نكشد و ((تغيير اوضاع ))، او را به ((تغيير موضع )) نكشاند.
روزگار تاريك
اين كه حجر بن عدى چرا قيام كرد و در راه مبارزه با چه كسانى شهيد شد؟ نيازمند شناخت ويژگى هاى آن دوران و حاكمان فاسد آن روزگار است .
براى رسيدن به مقطع پر شور و حماسى جهاد مقدس حجر، بايد مطالعه اين فصل تاريك از تاريخ را پشت سر گذاشت و هر چند تلخ و رنج آور، اما بايد شناخت ، تا ارزش مبارزه و شهادت حجر، آشكارتر شود.
بدبختى جامعه اسلامى روزى بود كه حكومت اسلامى و سرنوشت مسلمانان در اختيار كسى همچون معاويه ، عمروعاص ، مغيره و زياد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگ ها فاصله داشتند و انبوهى از مردم هم پيرو آنان بودند و از روى ترس يا طمع ، دين فروشى مى كردند. در آن شرايط بود كه كسانى چون حجربن عدى ، ميثم تمار، رشيد هجرى و عمروبن حمق مردانه در مقابل اين شرك نقابدار و نفاق حاكم ايستادند و مبارزات بيدادگرانه اى كه به قيمت جانشان تمام شد، زمينه ساز نهضت جاودانه سيد الشهداء (عليه السلام ) گشتند.
بد نيست گوشه اى از چهره ننگين اين بازيگران عرصه حكومت در آن زمان را بشناسيم ، تا به عظمت كارى كه آن فرزانگان شهيد انجام دادند، بيشتر آگاه شويم .
معاويه بن ابى سفيان
مادرش هند، همسر ابوسفيان از زنان بدكاره بود و معاويه را از راه حرام به دنيا آورد. معاويه در دل ، ايمانى به خدا و پيامبر نداشت .
با على (عليه السلام ) هم مى جنگيد و بسيارى از بزرگان دين را به شهادت رساند. وقتى نام پيامبر خدا را در اذان مى شنيد، از روى خشم مى گفت : آن قدر تلاش خواهم كرد تا اين نام را براندازم ! دستور داده بود تا در منبرها على بن ابى طالب (عليه السلام ) را لعن كنند و دشنام دهند.
بارها به ابوذر غفارى و اصحاب برجسته پيامبر، توهين كرده بود، او بود كه فرزند شراب خوارش يزيد را پس از خود به خلافت گماشت و با زور، از همه به نفع او بيعت گرفت و دشمنى خود با اهل پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را اوج رساند و در عين حال ، از مكاران و فريب كاران بود و افكار عمومى سرزمين شام را به سود سياست هاى خود، جهت داده بود.
عمر و عاص
مادر او نيز از بدكاره هاى مكه بود. مردان متعددى با او ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص ، مولد اين روابط گناه آلود بود و چند نفر مدعى بودند كه پدر اويند. خود عمرو عاص نيز هرگز به اسلام ايمان نياورد. تنها با دين بازى مى كرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جا زده بود و با اسلام ميانه اى نداشت ، مگر از روى ريا و تظاهر از كينه توز ترين دشمنان على (عليه السلام ) بود كه جنگ صفين و فتنه هاى ديگر را رهبرى مى كرد و دست او در پشت همه دسيسه ها نمايان بود.
مغيره بن شعبه
او نيز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت . در سفرى با جمعى همراه بود. از يك لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده كرد و همه آن سيزده نفر را كشت و اموالشان را برداشت و به مدينه آمد و اظهار مسلمانى كرد. در واقع مسلمان شدنش وسيله اى براى حفظ جانش بود. همه عمرش در فسق و فجور و شهوات رانى و شكمبارگى گذشت ، با اين حال ، در حكومت هم به منصب هايى دست يافت .(20) از كسانى بود كه در حمله به خانه حضرت زهرا (عليه السلام ) و صدمه ديدن وى دست داشت .
زياد بن ابيه
او نيز ناپاك زاده اى بود كه ابوسفيان با مادرش رابطه نامشروع داشت ، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدت ها معلوم نبود كه پدرش كيست . سرانجام معاويه ادعا كرد كه او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفيان دانستند.(21) فرزند ناپاك او عبيدالله زياد هم حادثه كربلا را آفريد و سيدالشهدا (عليه السلام ) و يارانش را شهيد ساخت .
اين چهار نفر، از عناصر اصلى جريان بودند كه در پديد آمدن بدعت ها و انحراف ها در اسلام و ظلم به اهل بيت و به بازى گرفتن سرنوشت دين و مسلمانان ، نقش عمده اى داشتند و بازيگران سياسى حكومت اموى به شمار مى آمدند.
معاويه ، به على (عليه السلام ) حسادت و دشمنى خاصى داشت و حتى نام او را نمى توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاكى از على (عليه السلام ) ياد مى كرد و ديگران را نيز وا مى داشت كه به على (عليه السلام ) ناسزا گويند و او را لعن كنند. خود اميرالمؤ منين (عليه السلام ) هم به مردم خبر داده بود كه مردى گشاده حلقوم و شكم گنده ، پس از من بر شما مسلط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد كرد.(22) معاويه در خطبه هاى نماز جمعه ، همواره على (عليه السلام ) را لعن مى كرد و به همه مناطق بخشنامه كرده بود كه چنان كنند و اين برنامه سال ها ادامه داشت . پس از 83 سال ، در زمان عمربن عبدالعزيز، آن شيوه زشت برافتاد.(23)
اين ، در شرايطى بود كه مردم حديث پيامبر را شنيده بودند كه فرموده بود: هركس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است .(24) آن هتك حرمت و گستاخى به حريم حضرت امير (عليه السلام ) را معاويه بنيان نهاده بود.
معاويه ، بر پيروان على (عليه السلام ) سخت مى گرفت . سهم شيعيان كوفه در اين سختگيرى ها بيشتر بود. وى ، ((زياد)) را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان على (عليه السلام ) را خوب مى شناخت . در پى آنان بود و هر جا مى يافت ، مى كشت و بر دار مى آويخت ، چشم ها را كور مى كرد، دست ها را مى بريد تبعيد مى كرد. در محكمه ها، گواهى هواداران على (عليه السلام ) را نمى پذيرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى كردند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى ساختند.
مغيره ، از فرومايه ترين دشمنان اهل بيت (عليه السلام ) بود. جز به دست يابى به قدرت و حكومت نمى انديشيد و از مهم ترين مهره هاى با نفوذ در ستم به خاندان پيامبر و بر سر كار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على (عليه السلام ) درباره او به عمار ياسر فرمود: او از دين همان مقدار را مى چسبد كه دنيايش را تاءمين كند.(25) فسادهاى اخلاقى و جنايات او، صفحات تاريخ را تيره ساخته است . به حكومت رسيدن او، پاداش خوش ‍ خدمتى هايى بود به غاصبان خلافت كرده بود.
آنچه گذشت ، تنها گوشه اى از تيرگى هاى حاكم بر فضاى آن روزگاران بود.
در آن دوره تيره ، حلقوم هاى حق گويان را مى دريدند و بى گناهان را تنها به جرم ((على دوستى )) به بند مى كشيدند.
هر چه ((مرغ حق )) است ، پر بسته هر چه مردار خوار، در پرواز
دشمن آزاد و دوستان در بند سنگ ها بسته است و سگ ها باز
هر چه شير و عقاب و ببر، به بند هر چه روباه و گرگ و موش ، رها
هر چه خورشيد و ماه ، در پس ابر رسته خفاش ها و شب پره ها
هر زبان در دهان كه حق مى گفت دشمن از خشم ، آن دهان را دوخت
هر كسى سر بلند كرد، برفت هر عقابى كه پر گشود، بسوخت
حجربن عدى ، به عنوان يك مسلمان بيدار و شيعه پر شعور و مدافع حريم ولايت ، با تعهدى كه به اسلام و حق داشت و خون غيرتى كه نسبت به دين در رگ هايش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت ، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سكوت شوم را بشكند و به تكليف قيام در برابر ظلم عمل كند.
در بخش بعدى ، گوشه هايى از اين حماسه ها را مى خوانيم .
حجر بن عدى و مغيره
به هم اندازه كه حجر بن عدى ، دوستدار و شيفته اميرالمؤ منين (عليه السلام ) و فدايى او بود، مغيره بن شعبه از آن حضرت كينه داشت و آشكارا بر منبر كوفه ، على (عليه السلام ) را لعن مى كرد.
پس از قرارداد صلح امام حسن (عليه السلام ) با معاويه در سال 41 هجرى ، معاويه وقتى به نخيله در نزديكى كوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشكارا اعلام كرد كه همه شرطها و مواد صلحنامه زير پاى من است و هيچ يك وفا نخواهم كرد. مغيره را نيز به امارت كوفه گماشت .
اين حادثه ، براى ياران امام ، از جمله حجربن عدى بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آميز به صلح داشت . يك بار به امام حسن (عليه السلام ) گفت : كاش تو و ما همه مرده بوديم و چنين روزى را نمى ديديم كه ما از صحنه جنگ ، سرشكسته و ناخرسند برگرديم و دشمن خوشحال و پيروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از كلام او ديده شد. امام حسين (عليه السلام ) به او اشاره اى كرد و ساكت شد. امام حسن (عليه السلام ) فرمود: اى حجر! همه همفكر تو نيستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند. صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در كارى است !(26)
اما شور و غيرت دينى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسين (عليه السلام ) رفت و او را به قيام و جنگ تحريك كرد؛ اما سيد الشهداء (عليه السلام ) فرمود: ما عهد و پيمان بسته ايم و راهى براى پيمان شكنى نيست .
معاويه كه مغيره را همان سال والى كوفه قرار داده بود، به او توصيه كرد كه بدگويى از على (عليه السلام ) را فراموش نكند و ياران او را تبعيد كند و بر آنان سخت بگيرد. مغيره اين سياست را در تمام مدت هفت سال و چند ماه كه بر سر كار بود، اعمال كرد.
حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى ايستاد و انتقاد مى كرد و مردم را عليه او مى شوراند. مغيره با همه خباثتى كه داشت ، مى كوشيد دست خود را به خون حجر آلوده نكند، ولى پيوسته به او تذكر مى داد و گاهى تهديد مى كرد و از عواقب كارش مى ترساند.
حجر بن عدى مصمم بود كه بر ضد حكومت اموى و دست نشانده هاى آن فعاليت آشكار كند، وى مى ديد كه مغيره ، با بيت المال مسلمانان بازى مى كند، سهم شيعيان را نمى دهد، با فشار و تهديد، مردم را به ناسزاگويى به اميرالمؤ منين را مى دارد، عناصر ظلم ستيز را از بين مى برد، احكام خدا و سنت پيامبر را دگرگون مى سازد. اينها از نظر حجر، كافى بود كه حكومت و فرمانروايى او را نا مشروع سازد و جهاد بر ضد او را يك تكليف دينى كند.
حجر و برخى ياران سلحشور، وقتى مى ديدند كه مغيره يا ديگرى على (عليه السلام ) را لعن مى كنند، بر مى خواستند و اعتراض كرده ، لعن را به خود آنان بر مى گرداندند. يك بار كه مغيره روز جمعه اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و يارانش او را سنگباران كردند. فورى از منبر پايين آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى پنداشت كه با اين حق السكوت ، مى تواند زبان حجر بن عدى را ببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنكه مبارزه او با انگيزه خدايى بود و مال در اين عرصه ، اثر نداشت .
روزى مغيره در اواخر حكومتش در منبر، به على (عليه السلام ) و پيروان او دشنام داد و لعنت كرد. حجر حاضر بود. به پا خاست و فرياد كشيد كه همه ، حتى افراد بيرون از مسجد صدايش را شنيدند. سپس به مغيره گفت : تو گويا نمى دانى كه نسبت به چه كسى بد زبانى مى كنى ؟ به ناسزاگويى اميرالمؤ منين و ستايش از تبهكاران حريص شده اى !
بيش از سى نفر برخاستند و يك صدا گفتند: حجر راست مى گويد!
به نقل ((ابن اثير))، بيش از دو سوم حاضران در مسجد برخاستند و هم صدا با حجر شدند و گفتند: اين حرف هاى به درد ما نمى خورد، دستور بده جيره و سهم ما را كه قطع كرده اى بدهند!(27)
عده اى نزد مغيره رفتند و به كوتاه آمدن او در برابر حجر بن عدى اعتراض ‍ كردند. مغيره در پاسخ آنان گفت : من به اين وسيله حجربن عدى را نابود مى كنم . پس از من اميرى ديگر خواهد آمد. حجر، به خيال اين كه او هم مثل من است ، همين گونه حرف ها را خواهد زد، آن گاه آن امير در اولين فرصت او را دستگير كرده و به بدترين وجهى خواهد كشت . من به آخر عمرم رسيده ام . نمى خواهم در اين شهر، خون نيكان را بريزم كه خودم بدنام و بدبخت شوم و آنان شهيد گردند.(28)
مغيره بر اين اساس ، با حجر بن عدى سياست نرمش و مدارا پيش گرفت و معترض او نشد. در سال 51 هجرى درگذشت ((زياد)) با حفظ سمت - كه والى بصره بود - به امارات كوفه نيز منصوب شد.
از آن پس ، بر خورد ميان حجربن عدى و زياد بن ابيه ، شدت يافت و كار به جاهاى باريك كشيد، كه در بخش بعدى خواهيم ديد.
حجربن عدى و زياد
پس از مرگ مغيره والى كوفه ، زياد به ولايت كوفه منصوب شد. بصره را نيز تحت فرمان داشت . شش ماه از سال در كوفه مى ماند، شش ماه ديگر را در بصره .
اولين بار كه زياد به عنوان والى وارد كوفه شد، سخنرانى تند و تهديدآميزى بر ضد مخالفان كرد. بارزترين چهره مخالف ، حجربن عدى بود. در سال ها پيش ، حجر و زياد با هم دوست و همفكر بودند، ولى زياد به امويان پيوست .
حجر را خوب مى شناخت و از سوابقش خبر داشت . حجر را به حضور طلبيد و ابتدا با وى به نرمى سخن گفت و افزود: مى دانم كه با مغيره چه رفتارى داشتى و او تو را تحمل مى كرد؛ ولى من مثل او نيستم . مى دانى كه زمانى دوستدار على (عليه السلام ) و دشمن معاويه بودم ؛ اما آن روزگار گذشته است . امروز به جاى آن ، دوستى و رابطه با معاويه در دل من است . زبان خود را نگهدار، در خانه ات بنشين ، هرچه نياز داشتى بخواه ، ولى مواظب خودت باش ، مبادا كارى كنى كه دستم را به خونت بيالايم !(29) پس از مدتى تصميم گرفت به بصره برگردد. ((عمروبن حريث )) به جانشينى خود گماشت و عزم سفر كرد؛ ولى چون از شورش حجر و مبارزه اش بيمناك بود، به او پيشنهاد كرد كه با وى به بصره رود. حجر نپذيرفت و گفت : بيمارم ، نمى توانم با تو بيايم . زياد گفت : به خدا قسم ، راست مى گويى ، بيمارى دين ، بيمارى دل ، بيمارى عقل ! به خدا قسم ، اگر گزارش ناخوشايندى از تو دريافت كنم ، تو را خواهم كشت ! ببين چه خواهى كرد!
او رفت و عمر بن حريث به جاى او بر مسند نشست . ولى نبض كوفه در دست حجربن عدى و يارانش بود و نمى گذاشتند كارها طبق دلخواه والى پيش برود. كارگزار زياد هم قضيه به زياد نوشت و از او يارى خواست .
حجر و يارانش در مسجد كوفه مى نشستند و مراقب اوضاع بودند. يك بار كه عمربن حريث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سويش سنگ ريزه پرتاب كردند. ناچار پايين آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و جريان را به زياد گزارش كرد و گفت : اگر نيازى به كوفه دارى ، چاره اى بينديش . شيعيان با حجر، رفت و آمد داشتند و دسته جمعى همراه او به مسجد مى آمدند و گاهى تا نصف مسجد از ياران او پر مى شد و نگاه ها به آنان بود. كار به جاى رسيد كه آشكارا از معاويه و زياد بدگويى مى كردند.
عمربن حديث به مسجد آمد. فاصله قصر تا مسجد اندك بود. بزرگان شهر هم حضور داشتند. به سخنرانى پرداخت و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى و يك پارچگى فراخواند و از تفرقه بر حذر داشت . گروهى از ياران حجر، هماهنگ از جا بر خاستند و تكبيرگويان به سوى او رفتند و در حالى كه از وى بدگويى مى كردند به سويش سنگريزه پرتاب كردند. عمرو پايين آمد و به قصر شتافت و در را بست و در نامه اى جريانات را به زياد نوشت . زياد از وضع كوفه نگران شد و بر آشفت و گفت : اگر من نتوانم از عهده حجر برآيم و كوفه را از چنگش در آورم ، كسى نيستم ! واى بر تو اى حجر! كارى كنم كه عبرت ديگران شوى !
...و تصميم گرفت كه به كوفه برود و مشكل را حل كند.
حجر بن عدى هم خود را براى برخورد با حوادث بعدى آماده ساخته بود و تصميم داشت تا در مقابل آن ستمگران فاسق ، كوتاه نيابد، هر چند جان خويش را در اين راه بگذارد.

next page

fehrest page