ابن حزم قول به موازنه را به گروهى نسبت مى دهد و مى نويسد:
((طائفه اى مى گويند: مرتكب كبيره كه توبه نكند و بر آن اصرار داشته باشد، حكم او موازنه مى باشد، در اين صورت ، اگر حسنات او بيش از
سـيـئات و گـنـاهـان كـبـيـره اش بـاشـد، آنـهـا سـاقـط مـى شـود و اهـل بـهـشـت خـواهـد بـود، اگـر مـسـاوى بـاشـد
اهل اعراف است كه در آن ، وقفه اى خواهد داشت و داخل جهنم نمى شود، سپس به بهشت راه پيدا مى كند و اگر گناهان كبيره و سيئات وى بيش از حسناتش
بـاشـد، بـه انـدازه آنـچـه از گـنـاهـانـش كـه بـرتـر از حـسـنـات او اسـت از يـك لحـظـه تـا پـنـجـاه هـزار
سال در آتش ، معذب مى باشد؛ سپس با شفاعت پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از جهنم خارج شده ، رهسپار بهشت مى شود)).(831)
روشـن اسـت كـه آنـچـه ((ابـن حـزم )) بـه عـنـوان نـظـر طـايـفـه اى بـيـان مـى كـنـد بـه طـور
كـامـل بـا ((نظريه موازنه )) تطبيق نمى كند، زيرا در آن ، سخن از تساوى ((حسنات و سيئات )) يا نجات از جهنم به وسيله ((شفاعت ))،
نـيـز بـه مـيـان آمـده كـه ابـوهـاشـم و طـرفـداران وى آن را قـبـول نـدارنـد، ولى در هـر صـورت راءى ايـن طـايـفـه نـيـز بـه نـحـوى هـمـان
قـول بـه ((مـوازنـه )) اسـت . خـود ((ابـن حـزم )) بـر وقـوع ((مـوازنـه )) بـيـن
اعـمال تاءكيد دارد و با مختصر تفاوتى با آنچه از آن طايفه ذكر كرد، آن را تعريف كرده ، مى گويد: ((موازنه و شفاعت ))، حق است . وى در اين
زمينه مى نويسد:
((مـا مـعتقديم هر كس كه كافر بوده و كفرش را آشكار كند و بر آن بميرد، يا اينكه با كفر مخفى و پنهان داشته از دنيا برود، در آتش جهنم تا ابد
مـعـذب خـواهـد بـود. هر كس كه خداوند متعال را در حالى ملاقات كند كه حسناتش بر سيئات و گناهانش برترى داشته باشد يا با هم مساوى باشد،
جـايـگـاهـش بـهـشت خواهد بود و با آتش دوزخ عذاب نخواهد شد و هر كس كه گناهان كبيره وى برتر از حسنات او باشد، جايگاهش آتش است و بعد از
ديدن كيفر لازم ، با شفاعت از جهنم نجات پيدا كرده رهسپار بهشت مى شود)).(832)
اشـعـرى مـى گـويـد: ((مـرجـئه در مـورد مـوازنـه بـا هـم اخـتـلاف دارنـد، گـروهـى از آنـان مـانـنـد
((مـقاتل بن سليمان )) اعتقاد دارند: ايمان ، عقاب فسق و گناه را از بين مى برد و خداوند، انسان موحد و خدا پرست را عذاب نمى كند، زيرا ثواب
ايـمـان نـسـبـت بـه عـقـاب فـسـق ، بـيـشـتـر اسـت . گـروهـى ديـگـر از آنـان مـانـنـد ((ابومعاذ)) عقيده دارند: عذاب دادن موحدان ، جايز است و خداوند
مـتـعـال بـيـن حـسـنـات و سـيـئات آنـان ، ((مـوازنـه )) بـر قـرار مـى كـنـد؛ اگـر رجـحـان در طـرف حـسـنـات بـود،
داخـل بـهـشـت مـى شـونـد؛ در صـورت عـكـس آن ، يـا كـيـفـر داده مـى شـونـد، يـا بـه آنـان
تفضل مى شود، و اگر مساوى بود از روى تفضل وارد بهشت مى شوند)).(833)
قـول بـه ((تحابط)) به ((بنونوبخت )) نيز نسبت داده شده ،(834) ولى روشن نيست كه منظور آنها از آن ، ((احباط و تكفير)) است يا
((مـوازنـه )). در چـنـد قـرن اخـيـر از بـيـن دانـشـمـنـدان شـيـعـه ، سـيـد نـعـمـت الله مـوسـوى جـزايـرى ، ((نـظـريـه مـوازنـه )) را
قـبـول دارد، او مـى گـويد: ((اكثر اصحاب و علماى شيعه به دليل پيروى نمودن از خواجه نصيرالدين طوسى آن را انكار كرده اند و اين جاى تعجب
اسـت كـه چـرا مـحـقـقـان شـيـعـه بـر بـطـلان آن اتـفـاق دارنـد، در صـورتـى كـه نـه تـنـهـا بـا
دلايـل عـقـلى تنافى ندارد، بلكه آيات و روايات بر آن نيز دلالت دارد)). وى براى اصطلاح ((احباط)) سه تعريف ارائه مى دهد و در تعريف
سوم چنين مى نويسد:
((احـبـاط، هـمـان مـوازنـه مـى بـاشـد كـه بـه مـوجـب آن ، اقـل بـه وسـيـله اكـثـر، مـنـتـفـى مـى شـود و از اكـثـر نـيـز بـه انـدازه
اقـل كـسـر مـى گـردد و آنـچه باقى مى ماند، انسان ، مستحق آن است و در احباط به اين معنا جاى هيچ گونه ترديدى نيست ، همان طور كه در بطلان آن
برطبق دو تعريف ديگر، هيچ شكى وجود ندارد، زيرا مستلزم ظلم است )).(835)
مؤ لف تفسير ((القرآن و العقل )) كسرو انكسار آثار اعمال را كه ((توازن )) مى نامد، مى پذيرد.(836) هم اكنون نيز برخى بر اين عقيده
هستند كه درپاره اى از اعمال انسان ((موازنه )) واقع مى شود.(837)
منكران موازنه
اشـاعـره ، ((احباط و تكفير)) را چه به صورت مطلق و چه به صورت ((موازنه ))، انكار مى كنند.(838) گاهى گفته مى شود: اماميه نيز
بـر بطلان اين نظريه اتفاق دارند؛(839) ولى از كلام شيخ مفيد چنين استفاده مى شود كه جماعتى از دانشمندان شيعه با ((تحابط)) مخالفتى
ندارند.(840)
در هـر صـورت بـزرگـانـى هـمـچـون شـيـخ مـفـيـد، سـيـد مـرتـضـى ، شـيـخ طـوسـى ، خـواجه نصير الدين طوسى ، ابن ميثم بحرانى ، علامه حلى ،
فـاضـل مـقـداد، مـحـقـق لاهـيـجـى و... نـظـريـه ((احـبـاط)) و ((مـوازنـه )) را نـمـى پـذيـرنـد و بـر رد آن
استدلال مى كنند.(841) در بين معتزله نيز ابو على جبايى و طرفداران وى ، منكر ((موازنه )) هستند.(842)
فصل دوم : استدلال موافقان موازنه
معتقدان و طرفداران نظريه ((موازنه )) به دو دسته دليل نقلى و عقلى تمسك مى كنند.
دليل عقلى
در ايـن زمـيـنـه بـه آن ادله اى كـه اصـل ((احـبـاط و تـكـفـيـر)) را اثـبـات مـى كـنـد،
اسـتـدلال مـى كـنـنـد و يـا مـى تـوانـنـد استناد نمايند، ولى با اين ضميمه كه چون ((احباط و تكفير)) بدون ((موازنه ))، مستلزم ظلم و مخالف
صـريـح دو آيـه شـريـفـه فـمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ومن يعمل مثقال ذرة شرا يره (843) مى باشد، بنابراين ، آنچه صحيح است و واقع مى
شـود، ((موازنه )) و كسر و انكسار بين ثواب و عقاب است ، نه ((احباط و تكفير)) مطلق . قاضى عبدالجبار اشكالهايى را كه ابوعلى جبايى
بر نظريه ((موازنه )) وارد ساخته نقل مى كند و جواب مى دهد:
اشكال اول
مرتكب گناه كبيره با انجام دادن آن ، بر خويش جنايت كرده و خود را از شدن ثواب ، خارج ساخته است ؛ بنابراين ، عقاب گناه وى ، تمامى ثوابهاى
او را ((حـبـط)) مـى كـنـد و از آن چـيـزى كـسـر نـمـى شـود. و بـر هـمـيـن اسـاس اسـت كـه خـداونـد
متعال مى فرمايد: ...ان تحبط اعمالكم وانتم لا تشعرون .(844)
((اگـر صـدايـتـان را فـوق كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بلند كنيد، اعمالتان ((حبط)) مى شود در حالى كه نمى فهميد و متوجه
نيستيد)).
جواب
ايـن اشـكـال درسـت نـيـسـت ، زيـرا فـاسـق ، گـر چـه مـرتـكـب گـنـاه كـبـيـره شـده ، ولى
قبل از آن ، طاعات داشته و آنها را مطابق فرمان الهى و بر طبق دستورات شرعى انجام داده است و بدون شك ، مستحق ثواب نيز هست ، (همان گونه كه
اگـر گـنـاه كـبـيـره را انـجـام نـمـى داد) ايـن ارتـكـاب نـيـز، او را از مـسـتـحـق بـودن خـارج نـمـى سـازد، ولى چـون مـعـصـيـت كـرده
مـحـال اسـت كـه بـه هـمان نحو كه گناه نمى كرد به او ثواب داده شود، پس چاره اى نيست مگر اينكه از مقدار عقاب به اندازه ثواب كم گردد و دفع
ضـرر عقاب ، خودش منفعت است . آيه 7 و 8 سوره ((زلزال ))، نيز بر همين اساس است ، در صورتى كه بر طبق مذهب ابوعلى جبايى لازم مى آيد،
مـرتـكـب كـبـيـره از طـاعـاتـش بـهـره اى نـبـرد و ايـن بـر خـلاف نـص كـلام الهـى اسـت . آيـه 2 سـوره ((حـجـرات )) نـيـز ((احـبـاط)) بـه
شكل ((موازنه )) را اقتضا دارد نه بدون آن ، زيرا مستلزم ظلم است .
اشكال دوم
مرتكب كبيره ، مانند آن خياطى است كه بعد از دوختن لباس ، آن را پاره مى كند روشن است كه وى مستحق اجرت نخواهد بود، زيرا آن را با پاره نمودن
، فـاسـد كـرده اسـت . چـه بـسـا بـتـوان در مـورد مـرتـكـب كـبـيـره بـه آيـه وقـدمـنـا الى مـا عـمـلوا مـن
عـمـل فـجـعـلنـاه هـبـاء مـنـثـورا(845) تـمـسـك كـرد و بـيـان داشـت كـه گـنـاه كـبـيـره ، مـوجـب نـابـود شـدن تـمـامـى
اعمال نيك او مى گردد.
جواب
ايـن اشـكـال نـيـز وارد نـيست ، زيرا اگر آن خياط، مستحق اجرت نمى باشد، بدين سبب است كه لباس دوخته را تسليم صاحب آن نكرده است و خياط بر
چـنـيـن كـارى ، مـسـتحق اجرت مى شد، نه صرف دوختن ، حتى اگر فرض كنيم كه او بعد از تسليم لباس دوخته ، آن را پاره كند، بايد در مورد آن ،
روش ((موازنه )) را پيمود، نه ((احباط)) بدون آن را؛ اما آنچه در مورد آيه شريفه گفته مى شود، صحيح نيست ، زيرا نمى توان به ظاهر
آن تـمـسـك كرد، چرا كه ((هباء)) فقط در اجسام رقيق استعمال مى شود و افعال بندگان ، اعراض هستند و ممكن نيست كه جسم باشند و بديهى است
كـه انـقـلاب و دگـرگـونـى اجـنـاس مـحـال اسـت . پـس اگـر قـرار اسـت كـه از ظـاهـر آيـه
عـدول شـود و تـاءويـل گـردد، در ايـن صـورت ، تـاءويـل ((ابـوعـلى )) نـسـبـت بـه
تاءويل ما اولويت ندارد، بلكه ما آن را به وجهى تاءويل مى كنيم كه با ادله عقلى و نقلى توافق داشته باشد و اينچنين مى گوييم : مراد اين است كه
فـاسـق در بـرابـر اعـمـالش ، بـه آن نـحوى كه گناه نمى كرد، مستحق ثواب نمى گردد؛ بنابراين ، از آن منفعتى نمى برد همانطور كه در ((هباء
منثور)) منفعتى نيست .(846)
دليل نقلى
در ايـن مـورد بـه شـمـارى از آيـات و روايـات ، تـمـسـك مـى شـود. از آنـجـا كـه در دو بـخـش گـذشـتـه ، آيات مربوط به ((احباط و تكفير)) به
تـفـصـيـل ، مورد بررسى قرار گرفت ، از تكرار آن صرف نظر مى شود و در اين قسمت فقط به بررسى بعضى از آيات كه ممكن است در خصوص
((موازنه )) به عنوان دليل مطرح شود اكتفا مى گردد. در سوره قارعه مى خوانيم :
فاما من ثقلت موازينه فهوفى عيشة راضية واما من خفت موازينه فامه هاوية .(847)
((امـا كـسـى كـه (در آن روز) تـرازوهـاى اعمالش سنگين است ، در يك زندگى خشنود كننده خواهد بود؛ و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ، پناهگاهش
هاويه (دوزخ ) است )).
هر كس كه كفه اعمال نيك او برتر از كفه اعمال زشت و سيئات وى باشد، اهل بهشت است و اگر كفه سيئات او نسبت به حسناتش ترجيح داشته باشد،
اهل جهنم خواهد بود.(848)
وقتى حسنات و سيئات به وسيله ميزان سنجيده مى شود، روشن است كه مقدار زايد، ملاحظه مى گردد؛ بنابراين ، بين ثواب و عقاب ، ((موازنه ))
برقرار مى شود، اگر كفه ((حسنات )) ترجيح داشته باشد به همان اندازه كه زيادتر از ((سيئات )) است ، ثواب داده مى شود و همين طور
در صـورت عـكـس آن ، بـه انـدازه مـازاد، عـقـاب مـى گـردد. در ايـن زمـيـنـه از بـعـضـى روايـات نـيـز چـنـيـن مـطـلبـى اسـتـفـاده مـى شـود از
قبيل :
1 - از اميرمؤ منان (عليه السلام ) نقل شده است :
يـوقـف العـبـد بـيـن يـدى الله تـعـالى فـيـقـول : قـيـسـوا بـيـن نـعـمـى عـليـه و بـيـن عـمـله فـتـسـتـغـرق النـعـم
العـمـل ؛ فـيـقـولون : قـداستغرق النعم العمل ، فيقول : هبوا له النعم ، وقيسوا بين الخير و الشر منه ، فان استوى العملان اءذهب الله الشر بالخير
وادخـله الجـنـة وان كـان له فـضـل اءعـطـاه الله بـفـضـله و ان كـان عـليـه فـضـل و هـو مـن
اءهـل التـقـوى ولم يـشـرك بـالله تـعـالى واتـقـى الشـرك بـه فـهـو مـن اءهـل المـغـفـرة يـغـفـر الله له بـرحـمـتـه ان شـاء و
يتفضل عليه بعفوه .(849)
((روز قـيامت انسان را در محضر خداوند متعال نگه مى دارند و ذات اقدس الهى فرمان مى دهد كه بين نعمتهايى كه به او ارزانى كرده و بين اعمالى
كـه انـجـام داده ، مـقـايـسـه كـنـنـد؛ در ايـن مقايسه ، نعمتها اعمال وى را فرا مى گيرد، در اين هنگام خداى تعالى مى فرمايد: نعمتها را به او ببخشيد و
اعـمـال نـيـك و بـد او را بـا هـم مـقـايـسـه كـنـيـد، پـس اگـر مـسـاوى هـم بـود خـداونـد مـتـعـال ،
اعـمـال بـد او را بـه وسـيـله اعـمـال نـيـكـش از بـيـن مـى بـرد و او را داخـل بـهـشـت مـى كـنـد. اگـر
اعـمـال خـيـر او بـرتـر بـود، خـداونـد آن را بـه فـضـل و كـرمـش بـه او عـطـا مـى كـنـد و اگـر
اعـمـال شـر او بـرتـر بـود و او پـرهـيـزكـار بـوده ، شـرك نـورزيـده و از آن پـرهـيـز نـمـوده اسـت ، از
اهـل مـغـفـرت خـواهـد بـود، و خـداونـد اگـر خـواسـت بـه رحـمـت خـود او را مـى آمـرزد و بـا عـفـوش بـر او
تفضل مى كند)).
2 - در يك حديث طولانى آمده كه شخصى به نام ((بريده )) نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از حضرت امير (عليه السلام ) شكايت
نمود، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مورد مقام و منزلت حضرت على (عليه السلام ) بياناتى فرموده اند، در ادامه آن ، چنين آمده است :
روز قـيـامـت ، خـداونـد گـروهـى را بـرمـى انـگـيـزانـد كـه مـوازيـن و تـرازوهـاى آنـان پـر و مـمـلو از ((سـيـئات )) مـى بـاشـد، وقتى از آنها سؤ
ال مى شود كه ((حسنات )) شما كجاست ؟ جواب مى دهند: ما براى خويش حسناتى سراغ نداريم ، ولى در اين هنگام از جانب حق ندا فرا مى رسد: اى
بندگان من ! ولى من براى شما سراغ دارم :(850)
ثم ياءتى برقعة صغيرة يطرحها فى كفة حسناتهم فترجح بسيئاتهم باكثرمما بين السماء الى الارض .
((سپس يك رقعه و نوشته كوچك در كفه حسناتشان انداخته مى شود كه موجب رجحان يافتن بر سيئات آنان مى گردد، به فاصله اى بيش از فاصله
بين آسمان و زمين )).
در ادامـه روايـت نـيـز آمـده : دو نـفـر بـاهـم حـسـابـى داشـتـنـد و هـر دو از مـحـبـان حـضـرت امـيـر (عـليـه السـلام ) بـودنـد؛ آنـكـه طـلبـكـار بـود بـه
دليل آنكه بدهكار، دوستدار حضرت على (عليه السلام ) بود از طلب خويش گذشت ، سپس اين كار آنان مورد شكر الهى واقع شده است .
فحط به خطايا هما و جعل ذلك فى حشو صحيفتهما و موازينهما واوجب لهما و لوالديهما الجنة ..(851)
((پـس خـداونـد بـه دليـل آن ، از خـطـاهـايـشـان در گـذشـت و ايـن عـمـلشـان را در لابـلاى نـامـه
اعمال و موازين آنها قرار داد و بهشت را بر آنان و پدر و مادرشان واجب ساخت )).
3 و 4 - مـحـدث جـزايـرى مـى گـويد: آيات و روايات بر صحت ((موازنه )) دلالت دارد. ايشان به عنوان نمونه آيه 2 سوره ((حجرات )) را
متذكر مى شود و دو روايت نيز نقل مى كند:(852)
من قبل غلاما بشهوة احبط الله منه عمل اربعين سنة .
((هر كس كه جوانى را از روى شهوت ببوسد، خداوند متعال عمل چهل سال او را حبط مى كند)).
در روايـتـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) آمـده اسـت كـه ايـشـان بـه هـمـسـرشـان (ام
اسماعيل ) در مكانى بين مكه و مدينه فرموده :
هذا المكان الذى احبط الله فيه حجها عام اول* ..(853)
((اين همان مكانى است كه خداوند متعال در آن ، حج سال اول او را ((حبط)) نمود)).
5 - از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است :
يـوضـع المـيـزان يـوم القـيـامـة فـيـوزن الحـسـنـات والسـيـئات فـمـن رجـحـت حـسـنـاتـه عـلى سـيـئاتـه
دخل الجنة و من رجحت سيئاته على حسناته دخل النار.(854)
((در روز قـيـامـت مـيـزان را مـى گـذارنـد و حـسـنـات و سـيـئات را مـى سـنـجـنـد، كـسـى كـه حـسـنـاتـش بـر سـيـئاتـش بـرتـرى داشـتـه بـاشـد،
داخل بهشت مى شود و كسى كه سيئاتش بيش از حسناتش باشد، وارد آتش مى گردد)).
همچنين رواياتى ديگر مانند آن وارد شده است .
بررسى استدلال موافقان
گـفـتـار آنـان بـا بـيـان چـنـد مـطـلب ، بـررسـى مـى شـود. بـراى پـرهـيـز از تـكـرار، از بـيـان نـقـدهـايـى كـه در
استدلال مخالفان اين نظريه مطرح شده و در فصل بعدى مى آيد، خوددارى مى شود:
1 - نـهايت چيزى را كه براهين عقلى آنان مى تواند اثبات كند، امكان ذاتى ((موازنه )) است - به همان بيانى كه در بخش ((احباط)) گذشت -
بـنـابـرايـن ، در ايـنـكـه آيا ((موازنه )) واقع هم مى شود؟ لازم است كه دلالت ادله نقلى ، ملاحظه گردد و اين ادله نه تنها بر آن دلالتى ندارد
بلكه مبين بطلان آن است .
2 - اگـر ((احـبـاط)) مـسـتـلزم ظـلم است ، ((موازنه )) نيز به گونه اى چنين استلزامى دارد، زيرا اگر عقاب بيش از ثواب باشد، هر چند به
انـدازه ثوابى كه ((حبط)) مى گردد، از عقاب نيز ((تكفير)) مى شود و دفع ضرر نوعى منفعت است ، وليكن دفع ضرر با جلب منفعت و حبط
نشدن آن ، كاملا يكسان نيست .
3 - قاضى عبدالجبار بيان داشت : ((خياط (در آن مثال ) در صورتى مستحق اجرت مى شود كه لباس دوخته شده را تسليم صاحب آن كند)) به نظر
مـى رسـد كـه قـاضـى در ايـن كـلام ، مـطـلبـى نـاخـواسـتـه گـفـتـه اسـت كـه حـكـايـت از ارتـكاز ذهنى وى نسبت به شرطيت موافات - مبنايى كه آن را
قبول ندارد - مى كند.
4 - در كـلام مـحـدث جزايرى آمده بود: ((اكثر دانشمندان و محققان شيعه به دليل تبعيت از خواجه نصيرالدين طوسى ((احباط و موازنه )) را مردود
دانـسـتـه انـد)). ايـن گـفـتـار ايـشـان درسـت نـيـسـت ، زيـرا هـمـان طـور كـه بـعـضـى از مـحـقـقـان گـفـتـه انـد: دهـهـا
سـال قـبـل از مـحـقـق طـوسـى ، دانـشـمـنـدان بـزرگـى هـمـچـون شـيـخ مـفـيـد، سـيـد مـرتـضـى و شـيـخ طـوسـى
قـائل بـه بـطـلان ((تـحـابط)) بوده اند(855) و آن دو روايتى كه ايشان نيز ذكر كرده است ، نه بر ((احباط)) دلالت دارد نه ((موازنه
)) و آن هـم در صـورتـى اسـت كـه از جـهـت سـنـد بـر آن ، خـدشـه اى وارد نـشـود و در دلالت
تاءويل نگردد.
5 - در مـورد روايـت اول كـه ادعـا شـده بـود: بـر مـقـايـسـه و مـوازنـه بـيـن حـسـنـات و سـيـئات دلالت دارد، جـنـاب اسـتـاد آيـت الله مـعـرفـت چـنـد
اشكال وارد كرده است :
الف - سند اين روايت ضعيف است .
ب - بـا صـرف نـظـر از ضـعـف سـنـد، خـبـر واحـد اسـت و مـوجـب حـصـول عـلم نـمـى شـود در صـورتـى كـه در
اصـول عـقـايـد فـقـط عـلم قـطـعـى ، مـعـتـبـر اسـت و خـبـر واحـد حـجـيـتـى نـدارد؛ پـس نـمـى تـوان بـه آن
عمل كرد.
ج - جـملاتى از روايت بر بطلان ((احباط و موازنه )) دلالت دارد، زيرا عبارت فان استوى العملان اذهب الله الشر بالخير با ((فرضيه
مـوازنـه )) سـازگـار نـيـسـت (زيـرا مـى فـرمـايـد: وقـتـى عـمـل شـر و خـيـر مـسـاوى بـاشـد، خـداونـد
عـمـل شـر را بـه وسـيـله عـمـل خـيـر از بـيـن مـى بـرد، نـه ايـنـكـه هـر كـدام ديـگـرى را از بـيـن مـى بـرد) و عـبـارت وان كـان عـليـه
فـضـل وهـو مـن اهـل التـقـوى ... يـغـفـر الله له بـرحـمـتـه ان شاء با نظريه احباط مخالفت دارد. (زيرا صحبت از رحمت و مغفرت الهى است نه اينكه
عمل شرى كه بيش از عمل خير باشد آن را از بين ببرد).(856)
6 - درباره آن رواياتى كه بيان كننده اين است كه : ((در روز قيامت ، حسنات و سيئات به وسيله ترازويى سنجيده مى شود، اگر ترجيح با حسنات
بـاشـد، صـاحـب آن ، وارد بـهـشـت مـى گـردد و اگـر سـيـئات او بـرتـر بـاشـد وارد آتـش خـواهـد شـد)). چـنـد مـطـلب ،
قـابـل مـلاحـظـه مـى بـاشـد: نـخـسـت ايـنـكـه از جـهـت سـنـد، بـر فـرض كـه تـمـام بـاشـد ولى خـبـر واحـد اسـت و در
اصـول عـقـايـد اعـتـبـارى نـخـواهـد داشـت ؛ مـطـلب ديـگـر ايـنـكـه ، در صـورت فـرض تـواتـر از جـهـت دلالت و
تـاءويـل ، قـابـل تـاءمـل و بـررسـى مـى بـاشـد، زيـرا مـسـاءله ((مـيـزان )) يـكـى از
مـسـائل كـلامـى اسـت كـه مـورد اخـتـلاف شـديـد مـتـكـلمـان و مـفـسـران مـى بـاشـد، هـمـيـن مـطـلب در مـورد آيـاتـى كـه بـه عـنـوان
دليل ((موازنه )) ذكر شد، نيز صادق است ، بنابراين ، لازم است كه موضوع ((ميزان )) مورد تحقيق و بررسى قرار گيرد.
ميزان
((ميزان )) در لغت به معناى ترازو و وسيله سنجش است . اين واژه در آيات قرآن به صورت جمع (موازين ) به كار برده شده است .
فاما من ثقلت موازينه فهو فى عيشة راضية .(857)
((اما كسى كه (در آن روز) ترازوهاى اعمالش سنگين است ، در يك زندگى خشنود كننده خواهد بود)).
در ايـنـكـه در روز قـيـامـت ، اعمال ، مورد سنجش واقع مى شود جاى هيچ گونه ترديدى نيست . محقق طوسى مى گويد: ((ميزان امرى است ممكن و براهين
نقلى بر ثبوت و وقوع آن دلالت مى كند، بنابراين ، تصديق آن ، واجب و لازم است )).(858)
اختلاف بين دانشمندان اسلامى ، در كيفيت ميزان و سنجش اعمال است نه در اصل آن ، در اين زمينه سه موضع وجود دارد:
موضع اول
ابـن حـزم مـى گـويـد: ((امـور مـربـوط بـه آخـرت ، فـقـط از طـريـق آيـات و روايـات
قـابـل اطـلاع يـافـتـن اسـت و در ايـن بـاره ، روايـت صـحـيـحـى وارد نـشـده اسـت ، وليـكـن از آيـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه روز قيامت براى وزن نمودن
اعمال بندگان ، موازين قرار داده مى شود، ولى ما نمى دانيم با چه كيفيتى خواهد بود؛ البته مى دانيم كه با موازين دنيا فرق مى كند)).(859)
مـرحـوم شـبـر نـيـز مـى گـويـد: ((احـوط و اولى ، ايـن اسـت كـه چـگـونـگـى حـقـيـقـت مـيـزان را بـه عـلم خـدا و مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام
موكول كنيم )).(860)
محقق دوانى نيز چنين نظرى را بيان داشته است .(861)
موضع دوم
مـوضـع كـسـانـى اسـت كـه ((مـيـزان )) را عـدل و حـكـم كـردن بـر اسـاس عـدالت مـى دانـنـد، از مـجـاهـد، ضحاك ، قتاده ، اعمش و بلخى چنين نظرى
نقل شده است .(862)
شـيـخ طـوسـى در تـفـسـيـر ((التـبـيـان )) و طـبـرسـى در ((مـجـمـع البـيـان ))
ذيل تفسير آيه 9 سوره اعراف ، از بين وجوهى كه ذكر مى كنند همين وجه را نيكوتر از همه مى دانند.
فخر رازى در تفسير خود اين نظر را به كثيرى از متاءخرين نسبت مى دهد و خودش نيز آن را اختيار مى كند.
عـلامـه حـلى در ((كـشـف المـراد)) آن را از گـروهـى از مـعـتـزله بـصـره و بـغـداد
نقل مى كند.
تفتازانى در ((شرح المقاصد)) نيز آن را به بعضى از اهل اعتزال نسبت مى دهد.(863)
شيخ مفيد مى گويد:
((منظور از ((موازين ))، تعديل نمودن بين اعمال و جزاى آن و قرار دادن هر جزايى در جاى خودش و رساندن هر حقى به صاحب آن است . و مراد از
آن ، تـرازوهـايـى مـانـنـد تـرازوهـاى دنـيـا نـيـسـت كـه داراى دو كـفـه بـاشـد و اعـمـال در آن قـرار داده شـود، زيـرا
اعـمـال بـنـدگـان ، عـرض و غـيـر قـابـل وزن اسـت و تـوصـيـف آن بـه سـنـگـيـنـى و سـبـكـى از بـاب مـجـاز اسـت ؛ مـقـصـود از
اعـمـال ثـقـيـل ، اعـمـالى اسـت كـه بـسـيـار بـوده و مـوجـب اسـتـحـقـاق ثـواب عـظـيـم شـده اسـت ، و مـراد از
اعمال خفيف آنهايى است كه قليل بوده و باعث استحقاق ثواب بسيار نشده است )).(864)
در روايـتـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) وارد شـده كـه پـرسـيـدنـد: ((مـا مـعـنـى المـيـزان ؟
قال : العدل ؛ معناى ميزان چيست ؟ فرمود: عدل است )).(865)
موضع سوم
مـوضـع كـسـانـى اسـت كـه ((مـيـزان )) را هـمان ترازوى معمولى و حقيقى كه داراى دو كفه و يك زبانه مى باشد، مى دانند. تفتازانى مى گويد:
بـسيارى از مفسران چنين نظرى دارند.(866) راءى شيوخ معتزله نيز همين است ؛(867) ولى در اينكه چه چيزى با آن وزن مى شود؟ در بين آنان چند
نظر وجود دارد، زيرا خود اعمال ، قابل وزن نيست .
نظر اول
اعـمـال انـسـان در روز قـيـامـت بـه صورت موجودات جسمانى و قابل وزن در مى آيد. ((حسنات )) به صورت اجسام نورانى و ((سيئات )) به
صـورت اجـسـام ظـلمـانـى ، ظاهر مى شود. از قول جبائى نقل شده كه در يك كفه ، نشانه هايى براى ((حسنات )) و در كفه ديگر علامتهايى براى
((سيئات )) ظاهر مى شود.
نظر دوم
بـر اسـاس ايـن نـظـر، نـامـه هـاى اعـمـال وزن مـى شـود؛ از ((عـبـدالله بـن عـمـر)) و جـمـاعـتـى ايـن مـطـلب
نقل شده است .
قرطبى مى گويد: اين نظر، صحيح است و آلوسى آن را به جمهور نسبت مى دهد.
نظر سوم
خـود اشـخـاص را بـه جـاى اعـمـالشـان وزن مـى كـنـنـد؛ از ((عـبـيـدبـن عـمـيـر)) نـقـل شـده اسـت كـه مـى گـويـد: يـؤ تـى
بـالرجـل الطـويـل العـظـيـم فـلا يـزن جـنـاح بـعـوضـة يـعـنـى در آن روز، افـراد بـزرگ جـثـه اى را مـى آورنـد كه در ترازوى سنجش به اندازه
بال مگسى وزن ندارند.
نظر چهارم
ابـن كـثـيـر مـى گـويـد: ((از آنـجـا كـه در مـورد وزن خـود اعـمـال ، نـامـه اعـمـال و صـاحـب
اعـمـال روايـاتـى وارد شـده ، جـمـع بـيـن آنـهـا ايـن اسـت كـه گـفـتـه شـود؛ گـاهـى خـود
اعمال ، وزن مى شود، زمانى نامه هاى اعمال و زمانى ديگر، خود اشخاص را وزن مى كنند)).(868)
در برابر آراى مذكور، نظرات ديگرى نيز ابراز شده است ؛ از قبيل اينكه گفته شده ؛ منظور از موازين ، براهين و ادله مى باشد.(869) و يا مقصود
از وزن ، آن است كه مقدار عظمت مؤ من و ذلت كافر، ظاهر مى شود.(870)
مـحـقـق لاهـيـجـى مـى گـويـد: ((كـسـانـى كـه فـقـط بـه مـعـاد روحـانـى مـعـتـقـد هـسـتـنـد، ((مـيـزان )) را عـبـارت از
عقل نظرى مى دانند كه حسن و قبح افعال با آن سنجيده مى شود)).(871)
از شـيـخ بـهـايـى نـقـل شـده اسـت : ((خـود اعـمـال وزن مـى شـود و در نـشـاءه آخـرت ، انـقـلاب عـرض بـه جـوهـر،
محال نيست )).(872)
نظر صدر المتاءلهين
صدر المتاءلهين مى نويسد: ((اگر در معناى ((ميزان )) تاءمل شود و حقيقت معناى آن از خصوصيات جدا گردد، معلوم مى شود كه مقصود از ((ميزان
)) وسـيـله سـنجش است و ((ميزان )) هر چيزى از جنس همان چيز است و ميزانها گوناگونند: ترازوى دو كفه اى براى سنجش سنگينى ، اسطرلاب
بـراى انـدازه گـيـرى ارتـفـاع سـتـارگـان ، عـلم مـنطق براى انديشه در علوم نظرى و... شايسته است كه ميزان روز حساب ، بر شريف ترين ميزانها
حمل گردد و آن ، همان وسيله سنجش علوم و اعمال قلبى ناشى از رفتارهاى بدنى است )).
|