next page

fehrest page

back page

(([بـار خـدايا!] خوددارى نمودن از آنچه را كه موجب ((حبط)) حسنات و از بين رفتن بركات مى شود، گردنبند و طوق گردنم ساز (هيچ گاه اين كنده شدن و خوددارى از اين گناهان را از من جدا مساز))).
و باز در اين دعا آمده است :
...و لا تحبط حسناتى بما يشوبها من معصيتك ....(488)
(([بـار پـروردگـارا!] كـارهـاى نـيـك مـرا بـه سـبـب نـافـرمـانـى كـردن از تـو كـه بـا آنـهـا آمـيـخـتـه مـى شـود باطل مفرما)).
4 - دعا جهت فاسد نشدن عبادت به وسيله عجب و كار نيك به واسطه منت نهادن :
امام چهارم (عليه السلام ) در دعاى مكارم الاخلاق از خدا، چنين درخواست مى كند:
...و لا تفسد عبادتى بالعجب و اجر للناس على يدى الخير و لا تمحقه بالمن ....(489)
(((خـداونـدا!] عـبـادتـم را بـه سـبـب عـجـب و خودپسندى ، فاسد مگردان و خير و نيكى براى مردم را به دست من روان ساز و آن را با منت گذاردن تباه مساز.))
بخش دوم : تكفير
...ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار.(490)
((پروردگارا! گناهان ما را ببخش و بديهاى ما را بپوشان و ما را با نيكان (و در مسير آنها) بميران )).
فصل اول : معناى تكفير
معناى لغوى تكفير
واژه ((تـكـفـيـر)) از ريـشـه ((كـفـر)) بـه مـعـنـاى پـوشـانـيـدن گـرفـتـه شـده و مـصـدر بـاب تفعيل اين ماده مى باشد، عرب زبانان به كشاورز ((كافر)) گويند؛ زيرا بذر را زير خاك مى پوشاند.
تقول العرب للزارع كافر لانه يكفر البذر بتراب الارض .(491)
چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:
...كمثل غيث اعجب الكفار نباته ....(492)
((همانند بارانى كه محصولش ، كشاورزان را در شگفتى فرو مى برد.))
بـه شـب تـاريـك و ظـلمـانـى نيز ((كافر)) گفته مى شود، زيرا با تاريكى اش اشياء را مى پوشاند.(493) و چون آنچه در دريا افتد، آن را مخفى مى كند به دريا نيز اين صفت ، اطلاق مى گردد.
كسى كه زره خويش را با پارچه اى پنهان نموده ، گويند: ((قد كفر درعه )).
((مكفر)) به كسى گفته مى شود كه خود را با سلاح پوشانده باشد.
((كفر)) ضد ((ايمان )) است ، زيرا كه آن ، پوشاندن حق است .(494)
به طور كلى هر چيزى كه چيز ديگرى را پنهان كند مى گويند: ((فقد كفره و كفره )).(495)
مراد از كفاره ، آن است كه گناه را مى پوشاند ((الكفارة ما يغطى الاثم )).(496)
كفارات را بدين جهت كه گناهان را مى پوشاند، كفارات گفته اند.(497)
وقـتـى گـفـتـه مـى شود خداوند متعال گناه كسى را ((تكفير)) نمود، يعنى آن را محو ساخت . در ((المصباح المنير)) آمده است : ((كفر الله عنه الذنب محاه )).
راغب مى نويسد: التكفير، ستره و تغطيته حتى يصير بمنزلة ما لم يعمل .
تكفير نمودن يك فعل ؛ يعنى ، آن را پنهان كردن و پوشاندن ، به طورى كه به منزله انجام نگرفتن آن شود.
در تاج العروس از ((بصائر)) نقل مى كند:
التـكفير ستر الذنب تغطيته ، و قوله تعالى : ...لكفرنا عنهم سيئاتهم ...(498) اى سترناهم حتى تصير كان لم تكن ، او يكون المعنى نذهبها و نزيلها من باب التمريض لازالة المرض والتقذية لذهاب القذى و الى هذا يشير قوله تعالى : ...ان الحسنات يذهبن السيئات ....(499)
((تـكـفـيـر؛ يـعـنـى ، پـنـهـان كـردن و پـوشـانـدن گناه ، و كلام خداوند متعال ((لكفرنا...)) يعنى گناهانشان را پنهان كرديم به طورى كه از اول ، وجـود پـيـدا نـكـرده ، يـا ايـنـكـه مـعـنـاى آيـه شـريـفـه ايـن بـاشـد: مـا گـنـاهـان آنـان را از بـيـن بـرده ، زايل ساخته ايم و اين معنا، از باب تمريض (كه به معناى زايل نمودن بيمارى ) و تقذيه (به معناى بر طرف كردن و بيرون بردن خاشاك از چشم ) مى باشد. و كلام خداوند متعال در آيه ...ان الحسنات يذهبن السيئات ... به همين معناى دوم ، اشاره دارد)).
بعضى از اهل لغت به معناى اصطلاحى تكفير (نزد متكلمان )، نيز توجه كرده و نوشته اند:
التكفير فى المعاصى كالاحباط فى الثواب .
((تكفير در مورد معاصى و گناهان ، مانند ((احباط)) در مورد ثواب است )).
تكفير به معانى ديگر نيز آمده است از قبيل :
1 - خضوع كردن انسان براى ديگرى ، خم شدن انسان و نزديك ركوع بردن سر براى تعظيم نمودن كسى .
2 - به كسى نسبت كفر دادن .
3 - تاج شاهى را نيز تكفير گويند.(500)
نتيجه گيرى
واژه ((تـكـفـيـر)) كـه در مـبـاحـث كـلامـى بـه كـار بـرده مـى شـود، از جـهـت مـعـنـاى لغـوى آن ، آنـچـنـان كـه از كـلمـات اهل لغت بر مى آيد از سه احتمال بيرون نيست :
1 - پنهان نمودن .
2 - محو كردن .
3 - ازاله كردن و از بين بردن .
بـا دقـت در كلمات آنان در مى يابيم كه معناى اصلى آن ، همان احتمال اول است . در كتب لغت نيز وقتى كه اين واژه و ماده آن با صرف نظر از اصطلاح قرآنى و كلامى آن ذكر مى شود به دنبال توضيح اين لغت ، از الفاظى چون ((ستر و تغطيه )) استفاده شده است .
در معجم مقاييس اللغة نيز آمده است :
الكاف و الفاء و الراء اءصل صحيح يدل على معنى واحد و هو الستر و التغطية .(501)
((سه حرف (ك ، ف ، ر) ماده و ريشه صحيحى است كه بر يك معنا دلالت دارد و آن ستر و تغطيه (پنهان كردن و پوشاندن ) است .
معناى اصطلاحى تكفير
اصـطـلاح ((تـكـفير)) در نقطه مقابل اصطلاح ((احباط)) قرار دارد و در مورد آن نيز، بين دانشمندان اسلامى اختلاف نظر است ؛ بنابراين ، در مـورد تـعـريـف اصـطـلاحـى واژه ((تـكـفـيـر)) مـى تـوان در كـلمـات مـتـكـلمـان ، وجـوه مـتـعـددى را مـلاحـظـه نـمـود، از قبيل :
1 - ((تكفير)) يعنى ، از بين رفتن استحقاق عقاب به وسيله استحقاق ثواب ، در صورتى كه درجه دومى بيشتر از اولى باشد؛ چنين تعريفى را مى توان از كلام قاضى عبدالجبار(502) و خواجه نصيرالدين طوسى استخراج نمود.(503)
2 - ساقط شدن گناهان پيشين به واسطه طاعات بعدى را تكفير گويند.(504)
3 - سقوط عقاب گناهان قبلى به وسيله ثواب طاعات بعدى و مترتب نشدن آثار متوقع از كارهاى بد بر آنها را ((تكفير)) مى نامند.(505)
4 - ((تكفير)) يعنى ، محو و نابود شدن عقاب قبلى ، توسط طاعت .(506)
5 - محو شدن سيئه به وسيله حسنه را ((تكفير)) گويند.(507)
6 - ((تكفير)) يعنى ، اينكه انجام دهنده معصيت كه مستحق عقاب و ذم شده ، از داشتن چنين استحقاقى خارج شود و مستحق مدح و ثواب گردد.(508)
7 - پوشيده شدن آثار عمل بد، توسط عمل نيك را ((تكفير)) نامند.(509)
در بـخـش مـربـوط بـه ((احـبـاط)) بـه تـفـصـيـل گـذشـت كـه امـكـان نـدارد، پـيـكـره عـمـل و اجـزاى تـشـكـيـل دهـنـده آن از قـبـيـل اذكـار، حـركـات و سـكـنـات ، بـعـد از انـجـام آن عـمـل ، مـتـعـلق ((حـبـط)) (بـه مـعـناى نابود كردن و از بين بردن ) قرار گيرد، اين مطلب درباره ((تكفير)) نيز صادق است ؛ پس نمى توان ((تـكفير)) را به نحوى تفسير نمود كه به موجب آن ، فعل نيك ، فعل ناپسند قبلى را معدوم نمايد و اگر ظاهر تعدادى از تعاريف چنين است از دو حـال خـارج نـمـى بـاشـد: يـا بـايـد گـفـت كـه آنـهـا تـعـاريـف درسـت و صـحـيـحـى نـيـسـتـنـد و يـا حمل بر تسامح نمود و مسلما دومى شايسته است ؛ بنابراين ، بهتر است كه ((تكفير)) را چنين تعريف نماييم :
((تـكـفـيـر؛ يـعـنـى ، مـحـو يـا بـاطـل شـدن عـقـاب (يـا اسـتـحـقـاق آن و يـا آثـار) گـنـاهـان بـه وسـيـله ثـواب (يـا اسـتـحـقـاق آن و يـا آثـار) اعمال نيك )).
در اين صورت اولا: اشكال مذكور وارد نيست و ثانيا: چون متكلمان اسلامى در وجود يا عدم چنين تكفيرى (نه به معانى ديگر آن ) اختلاف اساسى دارند؛ پس سزاوار است چنين تعريفى ، مورد توافق همگان قرار گيرد.
مصاديق تكفير
مقصود از اين عنوان ، آن است كه ((تكفير)) درباره چه كسانى مصداق و مورد پيدا مى كند و چه افرادى ممكن است ، اعمالشان تكفير شود.
بـديـهـى اسـت ((تـكـفـيـر)) بـه آن مـعـنـايـى كـه در بـحـث قـبـلى مـورد بـررسـى قـرار گـرفـت و مـحـل نـزاع دانـشـمـنـدان كـلام اسـت ، دربـاره مـعـصـومـان عـليـهـم السـلام و آنـان كـه تـالى تـلو مـعـصـوم هـسـتـنـد، بـه هـيـچ وجـه قـابـل بـحـث نـيـسـت و مـورد نـدارد. هـمـچـنـيـن دربـاره كـفـار، مـنـافـقـان و امـثـال آنـهـا؛ البـتـه اگـر در حال كفر و نفاق ، رهسپار ديار باقى شوند، وگرنه در صورت ايمان آوردن و تسليم حق شدن از اين جهت مانند كسانى هستند كه از ابتدا مؤ من باشند.
((تـكـفـيـر)) در مـورد كـسـانـى مـصـداق پـيـدا مـى كـنـد كـه مـؤ مـن بـوده (چـه از ابـتـدا و چـه بـعـد از كـفـر) و داراى اعـمـال نـيـك و بـد، طـاعـت و مـعـصـيـت بـاشـنـد. دربـاره چـنـيـن افـرادى جـاى ايـن سـؤ ال هـسـت كـه آيـا اعـمـال نـاپسندشان به وسيله اعمال نيك آنها، ((تكفير)) مى شود يا نه ؟ در غير اين صورت كسى كه اصلا گناهى مرتكب نشده و نمى شود و يا آنـكـه پـيـوسـتـه در حـال كـفـر اسـت و ثـوابـى نـخـواهـد داشـت ((تـكـفـير)) معنايى ندارد. البته اگر در معناى ((تكفير)) و ثواب ، توسعه قـائل شـويـم و تـرك اولى سـيـئه مـحـسـوب شـود، دربـاره مـعـصـومـان عـليـهـم السـلام نـيـز صـادق اسـت و هـمـچـنـيـن اگـر اعمال به ظاهر نيك كفار و مانند آنان را، حسنه و داراى ثواب بدانيم ، ((تكفير)) در مورد آنها هم جريان خواهد داشت و شايسته بررسى است .
فصل دوم : آراى دانشمندان اسلامى درباره تكفير
دربـاره ((تـكـفير)) نيز بين متكلمان و دانشمندان اسلامى اختلاف نظر وجود دارد، ولى نه به آن وسعت و شدتى كه در ((احباط)) بيان شد. از آنـجـا كـه ايـن دو مـوضـوع از جـهـتـى بـه يك مساءله بازگشت مى كند، بيشتر مباحث ، در ((احباط)) در ((تكفير)) نيز مطرح شده و مى شود. از طـرفى از آنجا كه در ((تكفير)) سخن از سقوط عقاب و كيفر گناهان است و اين بر طبق نظر عمده مخالفان نظريه ((احباط)) (يعنى اشاعره و جـمـع كـثـيـرى از امـامـيـه ) مـربـوط بـه تـفـضـل و احـسـان الهـى نـسـبـت بـه بـندگان مى باشد و بعضى از اشكالاتى كه لازمه ((احباط)) بود، ((تـكـفـيـر)) مـسـتـلزم آنها نمى باشد بنابراين ، عمده متكلمان و بلكه تمامى آنان بر وجود ((تكفير)) ولو به صورت اجمالى ، اتفاق نظر دارنـد و اخـتـلاف نـظـرهـاى آنـهـا بـه ايـن بـازگـشـت مـى كـنـد كـه آيـا ((تـكـفـيـر)) از بـاب عدل است يا تفضل ؟ آيا به صورت يك قاعده كلى است و يا فقط در بعضى موارد، وجود دارد؟
جـهـت روشـن شـدن اصـل مـسـاءله ، و نـظرات متكلمان ، مى توان وجود ((تكفير)) كيفيت آن ، و حتى عدم آن را در چند وجه ، تصوير نموده و سپس به بررسى آن پرداخت :
وجه اول :
اصل وجود ((تكفير)) به هر نحو، انكار شود.
وجه دوم :
((تكفير)) وجود دارد و بدين شكل است كه به موجب آن ، آخرين حسنه و فعل نيكى را كه يك انسان به ظاهر مسلمان انجام مى دهد، كيفر تمام گناهان گـذشـتـه اش را سـاقـط سـازد. ايـن وجـه ، درسـت در نـقـطـه مـقابل آن نظرى قرار دارد كه به معتزله نسبت داده مى شود كه يك گناه كبيره ولو در حد نـوشـيـدن يـك قـطـره شـراب ، تـمـامـى اعـمـال نـيـك گـذشـتـه را از بـيـن بـرده و ((حـبـط)) مـى كـنـد. در ايـنـجـا از ((حـسـنـه )) هـر فعل نيك به غير از توبه ، منظور است .
وجه سوم :
هـر حسنه اى كه انجام مى شود، سيئه ما قبلى را ((تكفير)) مى كند و عقاب آن را ساقط مى سازد؛ بنابراين ، كسى كه نماز مى خواند، صدقه مى دهد و... ولى در اين ميان ، هر گناهى را نيز مرتكب مى شود و نه تنها از آنها توبه نمى كند، بلكه مكرر معصيت انجام مى دهد، عقاب نخواهد شد، زيرا هر حسنه اى سيئه پيشين را تكفير مى كند.
وجه چهارم :
اصل اسلام و ايمان يك فرد مسلمان ، تمامى گناهان او را ((تكفير)) ساخته و عقاب آنها را ساقط مى كند.
وجه پنجم :
اسـلام و ايمان ، فقط تكفير كننده كيفر كفر و گناهان فردى است كه واقعا به اسلام گرويده و ايمان آورده است ، ولى آن مسلمانى كه داراى حسنات و سيئات مى باشد، سيئات او بدون توبه ، ((تكفير)) نخواهد شد و افعال نيك وى ، كيفر گناهانش را ساقط نمى سازد.
وجه ششم :
همان وجه پنجم است با اين تفاوت كه در مورد مسلمانى كه داراى حسنات و سيئات است ، بعضى از حسنات (طبق آيات و روايات )، پاره اى از سيئات را ((تكفير)) مى نمايد.
وجه هفتم :
اگـر مـجموعه حسنات يك مسلمانى در طول عمر وى ، بيش از سيئات او باشد، كيفر سيئات ، توسط پاداش حسنات از بين مى رود و فقط به او، ثواب داده خواهد شد.
بررسى وجوه مزبور
بـطـلان چـهـار وجـه اول ، بـديـهـى و روشـن اسـت . وجـه اول بـاطـل اسـت ، زيـرا انـكـار اصـل وجـود تـكـفـيـر سـيـئات و سـقـوط عـقـاب ولو بـه هـر شـكـل آن ، خـلاف صـريـح آيـات ، روايـات ،(510) دليل عقل (511) و اجماع دانشمندان اسلامى است .
وجـه دوم و سـوم نـيز مردود است ، زيرا اگر قرار باشد يك كار نيك ، تكفير كننده يك گناه و يا گناهان يك عمر انسان فاسد باشد، نتيجه آن لغو و بـيـهـوده بـودن احكام و تكاليف الهى است و با هدف خلقت تنافى پيدا مى كند و انسانهاى فاسد را هر چه بيشتر به انجام كارهاى زشت و جرى شدن نـسـبـت بـه ارتـكـاب گـنـاهـان بـزرگ ، تـشـويـق و تـرغـيـب مـى سـازد و روشـن اسـت كـه ايـن بـا حـكـمـت بـالغـه ذات اقـدس الهـى و عدل خداوند به هيچ وجه سازگار نيست .
جناب استاد آيت الله معرفت در اين زمينه مى نويسد:(512)
((مـساءله تكفير سيئات توسط حسنات ، به صورت اجمالى آن ، از آن مسائلى است كه هيچ شكى در آن راه ندارد، زيرا صريح قرآن و اخبار متواتر بـر آن دلالت دارد. امـا آيـا ايـن تـكـفـيـر، عـام اسـت و بـه صـورت مـطـلق ، شـامـل تـمـامـى حـسـنـات نـسـبـت بـه كل سيئات مى شود؟ يا اينكه داراى شروط و قيود است و تفاصيلى دارد؟
مـا كـه بـه عدل و حكمت ذات اقدس الهى معتقد هستيم ، نمى توانيم تكفير را به صورت عام و مطلق بپذيريم و ملتزم شويم ، زيرا كمترين نتيجه اين التـزام آن اسـت كـه افـرادى كـه گـناهان كبيره را انجام مى دهند، نسبت به انجام آن جراءت پيدا كرده و بدون هيچ گونه مبالات ، مرتكب انواع گناه و مـعصيت شوند و يك فرد گناهكار، پيوسته به دنبال هوا و هوس خويش دست به انجام هر معصيتى بزند و دلش را به اين شاد و قانع سازد كه نماز مى خواند و صدقه مى دهد، و قرآن هم مى فرمايد:
...ان الحسنات يذهبن السيئات ....(513)
((خوبيها بديها را از بين مى برد)).
و شـايـد ((عـمـر سـعـد)) بـا ايـنـكـه بـه گـنـاه عـظـيـم بـه شـهـادت رسـانـدن فـرزنـد رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) اعـتـراف داشـت بـه هـمـيـن راءى و نـظـر تمايل داشت كه مى گويد:(514)
ددد فان صدقوا فيما يقولون اننى @#@# اتوب الى الرحمان من سنتين دددد
اگر در آنچه آنان مى گويند صادق باشند، من در دو سال آخر توبه مى كنم .
سـپـس جـنـاب اسـتـاد، داسـتـان آن مـردى را كـه صـوفـى بـود و دزدى مـى كـرد و بـه فـقـرا احـسـان مـى نـمـود، نقل مى كند:
روزى امام صادق (عليه السلام ) شخصى را ديد كه از مغازه نانوايى ، دو قرص نان و از مغازه ميوه فروشى دو انار سرقت كرد، سپس آنها را با خود بـرد و بـه شـخـص مـريـضـى احـسـان نـمـود و بـه او داد، در ايـن هـنـگـام امـام (عـليـه السـلام ) بـه او اعـتـراض كـرد و او در جـواب بـه آيـه شريفه ذيل تمسك نمود.
...من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها....(515)
((هر كس كار نيكى به جا آورد ده برابر پاداش دارد و هر كس كار بدى انجام دهد، جز بمانند آن ، كيفر نخواهد ديد)).
و بـيـان داشـت كـه وقـتـى دو قـرص نـان و دو انـار سـرقـت نـمـودم چـهـار سـيـئه مـرتـكـب شـدم و زمـانـى كـه آنـهـا را صـدقـه دادم چهل حسنه انجام دادم ؛ بنابراين ، هنوز سى و شش حسنه باقى مى ماند. امام (عليه السلام ) او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده و فرمودند: مگر كلام خدا را نشنيده اى كه مى فرمايد:
...انما يتقبل الله من المتقين .(516)
((خدا، تنها از پرهيزكاران مى پذيرد)).
وقتى آنها را به فقير (يعنى به غير صاحب آن ) دادى و صاحب آن مال راضى نبود، اضافه بر چهار سيئه اولى ، چهار سيئه ديگر نيز مرتكب شدى ، سپس ‍ امام (عليه السلام ) در پايان حديث فرموده اند:
بمثل هذا التاءويل القبيح المستكره يضلون و يضلون .
((همانند چنين تاءويل زشت و ناپسند از آيات قرآن است كه آنان گمراه مى شوند و ديگران را گمراه مى سازند)).(517)
اين روايت به وضوح بر فاسد و مردود بودن نظر مزبور، دلالت دارد.
بررسى وجه چهارم
در ايـن وجـه گفته شد كه اسلام و ايمان به تنهايى ، تمامى سيئات را ((تكفير)) مى كند بنابراين ، يك فرد مسلمان چون ايمان دارد، هر گناه و فسقى را كه مرتكب شود در قبال آن ، عقاب و عذاب نخواهد شد، زيرا ايمانش تمامى كيفرهاى گناهان وى را از بين مى برد، اين وجه ، نظر گروهى از فرقه مرجئه مى باشد.
بـه ((مـقاتل بن سليمان مرجئى )) نسبت داده شده است كه وى قائل است : ((الايمان يحبط عقاب الفسق ؛ ايمان عقاب فسق را حبط كرده و از بين مى برد)).(518)
((ابـن حـزم )) نـيـز مـى نـويـسـد كـه بـعـضـى از مـرجـئه مـى گـويـنـد: ((لا تـضـر مـع الاسـلام سـيئة ؛ با وجود اسلام ، هيچ گناهى ضرر نمى زند)).(519)
شهرستانى به جاى واژه ((اسلام )) واژه ((ايمان )) را نقل مى كند.(520)
در مـورد مـساءله مرتكب كبيره فرقه مرجئه (در برابر فرقه هاى ديگر كه او را كافر، منافق ، فاسق و يا در مرتبه اى بين كافر و مؤ من مى دانند) معتقد است كه وى مؤ من مى باشد و انجام گناه كبيره او را از ايمان خارج نمى سازد.(521)
در ((شـرح المـواقـف )) آمـده اسـت كه ، مرجئه بر اين نظرند كه تمامى گناهان اعم از كبيره و صغيره به صورت مطلق [ولو بدون توبه ] مورد عفو و بخشش ‍ قرار مى گيرد.(522)
فـخـر رازى دليـلى را از آنـان نـقـل مـى كـنـد كـه اسـتـدلال شـده اسـت ؛ ثـواب ايـمـان ، عـقـاب كـفـر را زايـل مـى كند، پس بايد ثواب آن از عقاب كفر بيشتر باشد و از طرفى روشن است كه عقاب كفر از عقاب معصيت فسق بيشتر است ؛ بنابراين ، بايد ثواب ايمان ، عقاب فسق و گناهان را زايل كند.(523)
بـطـلان ايـن راءى مـرجـئه از بـطـلان وجـه دوم و سـوم ، بـسـى آشـكـارتـر اسـت : زيـرا در آن دو وجـه ، حـداقـل عـلاوه بـر ايـمـان ، حـسـنـات بـه عـنـوان عـامـل تـكـفـيـر سـيـئات مـطـرح شـده ، ولى آنـچـه در كـلام فـخـر رازى بـه عـنـوان دليـل از آنـان ذكـر شـده اسـت تـمـام نـمـى بـاشـد، زيرا اگر منظور آنان از ايمان ، صرف ايمان ظاهرى و گفتن شهادتين باشد - آنچنان كه بعضى تـصـريح كرده اند و در بحث مربوط به ايمان گذشت - روشن است كه چنين ايمانى هيچ گونه تاءثيرى در سقوط عقاب ، چه از كفر و چه از فسق و گناه ندارد؛ و اگر مقصودشان از ايمان ، ايمان واقعى باشد اولا: مؤ من داراى چنين ايمانى ، تا آنجا كه توان دارد از گناه پرهيز مى كند و ثانيا: بر فـرض كـه از مـحـرمـات و گـنـاه دورى نكند و خودش را در انجام هر معصيتى ، مجاز بداند و دست به ارتكاب هر جنايتى بزند، اين گناهان به مرور، ايـمانش را ضعيف كرده و چه بسا او را به كفر و انكار حق بكشاند. اضافه بر آن ، ابراز چنين راءيى چيزى جز به بازى گرفتن دين خدا و مخالفت صريح با حكمت بالغه ذات اقدس الهى ، نخواهد بود.
ناگفته نماند كه در اين زمينه رواياتى وارد شده است كه ظاهر آن بر نظر مرجئه دلالت دارد از جمله آنچه ((يوسف بن ثابت )) مى گويد: از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود:
الايمان لا يضر معه عمل و كذلك الكفر لا ينفع معه عمل .(524)
((با وجود ايمان هيچ عملى زيان ندارد و با كفر (نيز) هيچ عملى سود ندهد)).
ولى بـدون تـرديـد نـمـى تـوان بـه ظـاهـر آن تـمـسـك كـرد و آن را اخـذ نـمـود و بـايـد آن را تـاءويـل كـرد، چـنـانـكـه عـلامـه مـجـلسـى - رحـمـه الله - بـيـان داشـتـه اسـت : مـراد از ((ضـرر))، داخل شدن در آتش يا جاويدان بودن در آن است .(525)
امام خمينى ؛ بعد از نقل كلام علامه مى نويسد:
((بـنـابـر ايـنكه مراد، دخول نار باشد، منافات ندارد با عذابهاى ديگر كه در برزخ و مواقف قيامت از آنها بشود. و نويسنده گمان مى كند كه ممكن است اين اخبار را حمل كرد به آنكه ايمان ، قلب را طورى منور مى كند كه اگر فرضا گاهى خطا يا گناهى از انسان صادر شود، به واسطه آن نور و مـلكـه ايـمان جبران كند به توبه و رجوع الى الله نمايد و صاحب ايمان بالله و يوم الآخرة نگذارد اعمالش به روز حساب افتد؛ پس در حقيقت اين اخبار، حث بر تمسك به ايمان و بقاى به آن است ...)).(526)
((مـحـمـد بـن حـفـص )) مـى گـويـد: شـنـيـدم مـردى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) از قـول مـرجـئه راجـع به كفر و ايمان پرسيد و عرض كرد: مرجئه بر ما احتجاج مى كنند و مى گويند: چنانچه كسى را كه ما كافر مى دانيم نزد خدا هم كافر است ، همچنين مؤ من هم ، زمانى كه به ايمانش اقرار كرد او را نزد خدا مؤ من مى دانيم حضرت فرمود:
سـبحان الله و كيف يستوى هذان ؟ والكفر اقرار من العبد فلايكلف بعد اقراره ببينة و الايمان دعوى لا تجوز الا ببينة و بينته عمله و نيته فاذا اتفقا فالعبد عند الله مؤ من ....(527)
((سبحان الله ! چگونه اين دو برابرند؟ در صورتى كه كفر فقط اقرار بنده است (به اينكه خدايى نيست ) و پس از اقرارش از او گواه و دليلى نـخـواهـنـد؛ ولى ايـمـان ادعـايـى اسـت كـه جـز بـا دليـل ثـابـت نـشـود و دليـل مـؤ مـن ، عمل و نيت او است كه اگر متفق شدند (نيت و عمل ) بنده نزد خدا مؤ من است ...)).
در ادامه روايت ، اين مطلب بيان شده است كه احكام و مقررات اسلامى بر اساس گفتار و كردار افراد جارى مى شود و از اين نظر چه بسا، شخصى كه مؤ منان به ايمانش شهادت دهند و احكام اهل ايمان را بر او جارى كنند، ولى وى نزد خدا كافر باشد.
بـنـابـرايـن ، نمى توان گفت ، هر كسى كه به او در ظاهر، مؤ من گفته مى شود، ايمان وى تمامى گناهانش را ((تكفير)) و جبران مى كند و انجام هيچ گناهى - هر چند جنايتى بزرگ و گناه كبيره باشد - به او ضرر و زيان نمى رساند.
بررسى وجه پنجم
در ايـن وجـه آمـده بـود كـه ايـمـان ، فـقـط كـيـفـر كـفر و معاصى در حال كفر را تكفير مى نمايد و ((حسنات )) مسلمانى كه داراى سيئات نيز هست ، عـامـل تـكـفـيـر نـيـست و هيچ عاملى غير از توبه و شفاعت نمى تواند عقاب گناهان وى را ساقط نمايد، وليكن تا آنجا كه جستجو و پيگيرى شد، كسى يافت نشده است كه اين وجه را به عنوان راءى خويش اتخاذ نمايد، و مهمتر اينكه بر خلاف صريح آيات ، روايات و اتفاق اماميه ، اشاعره ، معتزله و ديـگـران مـى باشد.(528) اين مطلب را همگان قبول دارند كه اجتناب از گناهان كبيره موجب تكفير گناهان صغيره مى باشد چنانكه در سوره نسا مى خوانيم :
ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ...(529) ((اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مى شويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مى پوشانيم )).
همچنين در سوره هود آمده است :
...ان الحسنات يذهبن السيئات ...(530) ((خوبيها بديها را از بين مى برد)).
اين آيه به طور اجمال دلالت دارد كه پاره اى از حسنات تكفير كننده برخى از سيئات است .
بررسى وجه ششم و هفتم
اخـتـلاف اسـاسـى ميان اهل اعتزال و مخالفانشان درباره ((نظريه تكفير)) در اين دو وجه ، متمركز است . در اين قسمت ، ابتدا، نظرات آنان ذكر مى شود و سپس مورد بررسى قرار مى گيرد.
نظر كسانى كه تكفير را يك قاعده كلى و لازم مى دانند
بـه ((ابـوعـلى جـبـايـى )) نـسـبـت داده مـى شـود كـه وى ، قـول بـه وجـود تـكـفـيـر را بـه صـورت يـك قـاعـده كـلى و لازم قـبـول دارد. او مـعتقد است اگر درجه ثواب در مقايسه با درجه عقاب بيشتر باشد، ثواب ، عقاب را از بين مى برد،(531) همان طور كه در صورت عـكـس آن ، عـقـاب ، ثـواب را ((حـبـط)) مـى كـنـد و ايـن هـمـان نـظـريـه ((احـبـاط)) اسـت كـه تـفـصـيـل آن گـذشـت ؛ بـنـابـرايـن ، از ديـدگـاه ((ابـوعـلى )) و طـرفـداران او، مـهـم ايـن اسـت كـه در بـيـن ثـواب و عـقـاب ، اقـل و اكـثـر، كـدام بـاشـد؛ پـس ملاك ، اكثر بودن است كه اگر عقاب ، اكثر باشد ((احباط)) جارى است و اگر ثواب ، اكثر باشد ((تكفير)) جـريـان دارد. شـايـد بـه هـمـيـن دليـل ، مـعـتـقـدان بـه ايـن نـظـريـه ، مـسـاءله ((تـكـفـيـر)) را بـه صـورت مستقل مطرح نساخته اند و مخالفان آن نيز جداگانه جواب نداده اند.

next page

fehrest page

back page